۱۳۸۵ آذر ۱۴, سه‌شنبه

گرومب

آره داشتم می‌گفتم واست که اگه تو اتاق تو یک صدای بلندی بیاد و بگه گرومب، مادرت داد می‌زنه ؛ «پسرم طوریت نشد ؟!!!».

اما اگه از اتاق من یه صدایی بیاد و بگه گرومب، مادر من داد می‌زنه ؛ «چی رو شکستی ؟!!!».

البته شاید این تفاوت به نظر احمقانه و غیر قابل ذکر بیاد، اما امشب که فکر کردم، شاید بشه گفت از دلایلی که گاهی احساس می‌کنم فکرمون از هم فاصله داره، یکیش همینه که گفتم واست.


۱۳۸۵ آذر ۹, پنجشنبه

دچار


دست عاشق در دست ترد ثانیه‌هاست

و او و ثانیه‌ها می‌روند آن طرف روز

و او و ثانیه‌ها روی نور می‌خوابند

و او و ثانیه‌ها بهترین كتاب جهان را

به آب می‌بخشند

و خوب می‌دانند

كه هیچ ماهی هرگز

هزار و يك گره رودخانه را نگشود

* شعر سهراب سپهری، مسافر

۱۳۸۵ آبان ۲۷, شنبه

۱۳۸۵ آبان ۲۵, پنجشنبه

کارهایی که تنهایی با ما می‌کند

صبح که می‌رسم به بام، پرستوها رفته‌اند به قیلاق، یک جایی بهتر از ییلاق و جایی زیباتر از قشلاق، که ما می‌شناختیم. تفال می‌زنم به حالت ابروی تو که نه خشنودی و نه نومید. 

مثل نویسنده‌ایم که قصه‌‌ای را می‌زاید و در پس آن، خود می‌میرد.

تلفن بود که زنگش فکرم را گسیخت و من رفتم برای کاری که هیچ کاری نبود و به جایی که هیچ جایی نبود و پایم گیر کرد به لب جوی آبی که مرا برد تا روزنامه‌فروشی و خبری متحیرم کرد و خبری گیجم کرد و خبری مشتاقم کرد و هولم داد توی دیگ حلیم هول‌هولکی سحری روزه‌ای که تا همین الان که این‌جا ایستاده‌ام، افطار نشده است.

رفتی و نمی‌شوی فراموش
می‌آیی و می‌روم من از هوش

سحر است کمان ابروانت
پیوسته کشیده تا بناگوش


پایت بگذار تا ببوسم
چون دست نمی‌رسد به آغوش

شهری متحدثان حسنت
الا متحیران خاموش

بنشین که هزار فتنه برخاست
از حلقه عارفان مدهوش

ای خواجه برو به هرچه داری
یاری بخر و به هیچ مفروش

سعدی همه ساله وعظ مردم
می‌گوید و خود نمی‌کند گوش *

شعر سعدی

۱۳۸۵ آبان ۲۲, دوشنبه

باااااد

پریشب «The Wind That Shakes the Barley»، آخرین ساخته Ken Loach را برای بار دوم دیدم. اگر بگویم شاه‌کار است، اغراق نکرده‌ام. فقط فیلم نیست. بریده‌ای است از زخمی عمیق. بازی Cillian Murphy فوق‌العاده بود. آن نفس‌نفس‌های دم تیرباران، گفتم که فقط فیلم نبود. 

ماجرای زندگی ایدئولوژیک که آدمی همه چیزش را در آن فدای یک هدف عالی می‌کند. حالا آن هدف عالی می‌تواند استقلال ایرلند باشد، شهادت باشد، پیروزی حق بر شمشیر باشد و خیلی مفاهیم دیگر که قطعا در تاریخ هر ملتی، نمونه‌هایی مشابه دارند. زندگی ایدئولوژیک مختصاتی دارد و ارزش‌هایی برای پیروانش ایجاد می‌کند که به موجب آن‌ها، خیلی ارزش‌های دیگر رنگ می‌بازند. مثلن شاید در سکانس نهایی، تدی می‌توانست فرمان آتش به سوی دیمین را صادر نکند. یا شاید خود دیمین که درس خوانده بود برای زنده نگاه داشتن آدم‌ها، می‌توانست به قلب کریس شلیک نکند. اما همه چیز فدای استقلال ایرلند شد. همان چیزی که دیمین قبل از اعدام انقلابی کریس، به آن اشاره کرد و گفت ؛ «امیدوارم ایرلندی که برایش می‌جنگیم، ارزشش را داشته باشد.»

این‌که واقعا آن ایرلند و آن آزادی، ارزشش را داشت یا نه، سوال سختی بود که تا پایان هم جواب مشخصی پیدا نکرد. سوالی که سیند در لحظه رسیدن خبر اعدام دیمین به آن می‌اندیشید و شاید تدی در هنگام صدور فرمان آتش به قلب برادرش.

زندگی ایدئولوژیک که زیربنای اکثر انقلاب‌ها و جنبش‌های رادیکال در تاریخ جهان بوده است، چگوآرایی زندگی کردن و  به سبک دیمین در یک سحرگاه پر سوال مردن. گرچه دیمین در همان سکانس ماقبل نهایی با اعتماد به نفس به سمت جوخه می‌رفت و اگرچه سعی می‌کرد در نامه‌اش خطاب به سیند، خود را مطمئن از راهی که رفته است نشان دهد، اما مثل روز روشن بود که ابهام در وجودش قلیان می‌کرد. لااقل بابت جمله‌ای که از دن شنیده بود که ؛ «این‌که بدانیم با چیزی مخالفیم، ساده است اما این‌که بدانیم چرا مخالفیم، دشوار.»

شاید غایت هدف ایدئولوژیک دن و تدی و دیمین و سیند و همه رفقایشان، وزش باد صلح است بر مرغزارهای ایرلند آزاد و برای مردان و زنان ایدئولوژیکی که من شناخته‌ام « ان تنصرالله ینصرکم و یثبت اقدامکم» بوده. موضوع‌ها فرق می‌کنند اما آدم‌ها شبیه همند. و اگر ناگهان آرمان‌ها رنگ ببازند، زندگی‌های رفته و زیبایی‌های درهم شکسته خود را می‌نمایند و حس حمله کردن به خاک‌ریزی خالی از دشمن که حتی در گذشته‌های دور هم دشمنی در آن نبوده است.

و تشکیک در آن لحظه انسان‌کش فاجعه ساز، مثال کسی که تا صبح نماز شب خواند، سپیده می‌فهمد که قبله یک سوی دیگر بوده است. 

و چه تلخ
چه تلخ


۱۳۸۵ آبان ۱۲, جمعه

در وضعیت صلح

امروز روز مهمی بود. برای همین هم بیدار ماندم تا قبل از خواب حتما چیزی بنویسم این‌جا برای یک مخاطب خاص که دستم کوتاه است از این‌که بتوانم همین‌ها را برایش بگویم. به قول نیچه حقیقتی وجود ندارد و هرچه که هست فقط تاویل است. فقط تاویل. ما چیزی را می‌فهمیم که می‌خواهیم بفهمیم نه چیزی که اساسا هست چون اساسا چیزی نیست و آن‌چه که هست همان فهم ماست. معرفت واقعا وجود ندارد یا اگر هم وجود داشته باشد یک مجموعه تعاریف کاملن نسبی‌ست از شناخت که آخر سر هم چیز مهمی به دست نمی‌دهد. 

حدود ۱۱ و ۳۰ دقیقه بود که می‌پلکیدم حول و حوش برج. پس تکلیف رویکرد پراگماتیک امثال من به زندگی که منجر شده به این پرونده قطور چه می‌شود. ما که مرز گذاشتیم برای حق و ناحق و زدیم به خط دشمن. کدام حقیقت، همه‌اش تاویل است.

یاد Mulholland Drive افتادم که همین چند روز پیش برای چندمین بار دیدمش. یاد سکانس تئاتر سکوت و آن آدم‌های عجیبی که به تاکید معتقد بودند ارکستر و سمفونی و دفتر و دستکی اصولن در کار نیست و هر چه هست تصور است و فریب. هر چه هست بازی نور و صداست. و هر چه هست سکوت است و سکوت.

پای برج پرسه می‌زدم. باز نیچه آمد به خاطرم و آن جمله که "در وضعیت صلح، سرباز به خودش حمله می‌کند." داشتم حمله می‌کردم به خودم. شاید برای این است که دوران کودکی ما در جنگ گذشته است و موشک‌‌باران و شاید برای این است که توی این آب و خاک ما سرباز دنیا آمده‌ایم و سرباز بزرگ شده‌ایم و آماده‌ایم برای هجوم یا دفاع یا هر چیزی که به جنگ مربوط است و اگر بی‌کار شویم، به خودمان هجوم می‌بریم. این چیزی نبود که من می‌خواستم. این حمله به خود بود. خودکشی بود از ترس مرگ. حقیقت نبود و حتی تاویل عمیقی هم نبود. 

- ونک ...

تاکسی که زد روی ترمز، نگاهم افتاد به برج روبرو، که تو هم آیا در آن ساعت قرار، اگر آن‌جا باشی یا نه، به بی‌هویتی حقیقت فکر می‌کنی ؟!!! به بی‌ثمری سقوط، قبل از سقوط ؟

۱۳۸۵ آبان ۷, یکشنبه

کلوز



فرصتی نیست برای Refresh، فقط Close ....

دانلود کنید "آخرین غزل رومی". 

۱۳۸۵ مهر ۳۰, یکشنبه

موتوری

رضا و ننه، لب حوض، رخت‌شستن ننه

- آره ننه، این روزا دیگه دزدی ام خیلی سخ شده، منو بگو که جز این موتور دیگه هیچ رفیقی ندارم، فقط همین یه کارو بلتم، موتور سواری. گاززززز بدم، قوووووووووم قووووووووووووم. جز دزدی که فقط از فرار کردنش خوشم میادا، دیگه هیش کاری واسم نمونده ننه.

- آره ننه سخته، خدا بیامرزه باباتو، شیش دفعه رف دزدی، هر شیش دفعه هم گرفتنش. حسابی خاطرخواش بودم، خدا بیامرزتش، شیش دفعه رف حبس و منم شیش دفعه رفتم ملاقاتیش و هر شیش دفعه هم براش زیرشلواری بردم.

- می‌گم ننه، تو سینما میری ؟!

- استغفرالله، تو فیلم‌بریشو می‌کنی بسسه.

- تو چشمای من نگاه کن بگو نمی‌ری ...

- هی‌ی‌ی‌ی‌ی، بضی وختا اگه حوصله داشته باشم، تو فلکه دو تا سینما هست یه سری میزنم.

صدای فرهاد، موسیقی منفردزاده

صدای بی صدا، مثه یه کوه بلند، مثه یه خواب کوتاه، یه مرد بود یه مرد.
با دستای فقیر، با چشمای محروم، با پاهای خسته، یه مرد بود یه مرد ...

فرنگیس و رضا، پای موتور

- می‌گم، حالا بگو از من بیشتر خوشت میاد، یا از این موتور که اینقد تعریفشو می‌کنی ؟

- خوب نیگاش کن، انگار جون داره. آدم حظ می‌کنه وقتی نیگاش می‌کنه. تو نمی‌دونی آدم وختی تنها می‌شه به چه چیزایی دل می‌بنده. من عاشق صداشم، که وختی روش می‌شینما، دیگه هیچ صدای دیگه‌ای رو نمی‌شنفم.

بعد از دعوا، رضا و فرنگیس

- بسسه دیگه، نگام کن، به من می‌گن رضا، من عین اولم، همیشم همین ریختی بودم. به من می‌گن رضا موتوری، رضا دزده، من نیمی‌تونم این ریختی مودب باشم.

نیمه شب، رضا و ننه

- هی ننه، صب کن صب کن، نصیحت نکن که حالشو ندارم. یهویی هوس کردم فردا عصر برم پولارو پس بدم.

- هه هه، که دختره خوشش بیاد ؟!!

- نه ننه، می‌خوام هفتاد سال سیا کسی خوشش نیاد. برعکس می‌خوام همه بدشون بیاد. این منم که باس خوشم بیاد.

- یه شعری هست که می‌گه خریت نه فقط علف خوردن است، باقیشم یادم نمیاد. اما همه رفیقات بهت می‌خندن رضا.

- عب نداره بزار لااقل ما یکی روسفید باشیم.

- اگه روسفیدی اینه، قربون روسیاهی بابات.

- ای بابا، نور به قبرت بباره، چه‌قدر دلش می‌خواس رئیس انجمن کانون مدرسه ما بشه، منم بهش قول دادم که سال دیگه جوری درس می‌خونم که بشه، اما سال دیگه اصلن منو تو مدرسه را ندادن. ها ها ها ...

تصادف، رضا کف خیابان

به عباس قراضه بگین، رضا موتوری ....... ممممممرد.

تیتراژ پایانی

در شب بی طپش، این طرف، اون طرف، می‌افتاد تا بشنفه، صدا ... صدا ... صدای پا.... صدای پا ....

۱۳۸۵ مهر ۲۳, یکشنبه

دووور

چشم چشم را نمی‌بیند. تنهایم انگار اما بوی بدن‌های عرق کرده را به وضوح می‌شنوم. حاج‌آقا محتشمی مثل همه شب‌های بیست و یکم، صدایش گرفته است. از کاسه‌های شیر، از مظلوم اول، از این چیزها می‌گوید. گیجم، مثل همه شب‌های قدر. صدا هزار بار در رفت و آمد است. «یا دلیل المتحیرین، یا غیاث المستغیثین، یا جار المستجیرین، یا مجیب الدعوه المضطرین ... سبحانک یا لااله الا انت»

چقدر دور شده‌ام. بیش از هر دعایی جوشن را دوست داشتم. فقط صدا کردن خداست به هر نامی که دلت رضا می‌دهد. به هر صفتی از خدا که حس می‌کنی در آن وقت بیش‌تر باورش داری. عاشق صدای خواندن جوشن کبیر بودم وقتی حاج آقا محتشمی می‌خواندش، با همان صدای گرفته و خش دارش. و هزار بار توقف می‌کرد روی «اللهم انی اسئلک باسمک» و آن‌قدر نام خدا را فریاد می‌کرد که انگار باور دارد خدا صدایش را می‌شنود و انگار که دلش گیر می‌کند به لوتی‌گری محتشمی و جوابش را می‌دهد.

عزادارها را می‌شناسم، همه را. نای برخاستن‌ام نیست. یله شده‌ام گوشه شبستان، مثل پاتیل‌های یک تاغار عرق سگی خورده. می‌خواهم بگویم، اما نمی‌دانم چه چیزی را. محتشمی می‌خواند «یا من یعلم مراد المریدین، یا من یعلم ضمیر الصامتین، الغوث الغوث، خلصنا من النار یارب ...»

بین خواب و بیداریم. همه چیز را می‌بینم و می‌شنوم اما انگار صداها و آدم‌ها مثل یک نسیم خوشایند می‌وزند. جایی بین بودن و نبودن. خودم را می‌سپارم به صداها و بوها. دور شده‌ام از این جهان این آدم‌ها. وصله ناجورم انگار توی این جمع. آن‌ها عزاداری می‌کنند و من با خاطره‌ها بازی می‌کنم. «یا نور النور، یا منور النور، یا خالق النور، یا مدبر النور، یا نور کل نور .... »

چشم‌هایم به سختی می‌سایند روی هم تا به نور محیط عادت می‌کنند. کسی نیست توی شبستان. نور می‌پاشد از پنجره‌ها توی صحن. کسی نیست. عزادارها نیستند. عکس حاجی محتشمی گوشه شبستان است با هوار هوار نور سفید خوش رنگ و یک پارچه مشکی کوچک که کشیده‌اند دور قاب عکس. کسی نیست توی شبستان. منم و رقص نورهای صحن شبستان و زمزمه‌ خش‌دار و مردانه محتشمی که هنوز توی گوشم است ؛ «اللهم انی اسئلک باسمک ...»

آرام از شبستان بیرون می‌روم.


۱۳۸۵ مهر ۱۵, شنبه

در کچل بودن

یادم هست که زمان دبستان رفتن ما، مجبورمان می‌کردند که موهای سرمان را از ته ماشین کنیم. آن وقت‌ها مادرم خیلی تاکید داشت که من هیچ وقت کچل نشوم و خیلی هم سر این مساله مقاومت کرد و جلوی ناظم و مدیر ایستاد. خلاصه این‌طوری شد که من از کودکی تا الان هیچ وقت کچل نشده بودم. موهای خانواده ما به صورت ارثی پرپشت است.

هیچ دلیلی هم نداشت. یک نیمه شب تصمیم گرفتم موهای سرم را با تیغ بتراشم. تیغ را برداشتم و با این‌که بی تجربه هم بودم، ولی انصافا تمیز درآوردم. خلاصه وقتی کچل کچل شدم، دوش گرفتم و خوابیدم.

فردا صبح اهالی خانه خیلی تعجب کردند وقتی من را با آن سر و شکل دیدند. مادر می‌گوید که چندش آور شده‌ام. پدرم می‌گوید شبیه قالتاق‌ها شده‌ام. برادرم هم مثل همیشه تیر خلاص را می‌زند و می‌گوید که زشت بودم و زشت‌تر شده‌ام. این چند وقت هم شده‌ام سوژه رفقا و اقوام و همه به نوعی روی کچلی من بحث می‌کنند. به یک مسئه خیلی جالب هم رسیدم و آن این‌که کچل بودن یا بهتر بگویم تاس بودن، اعتبار اجتماعی را به شدت کاهش می‌دهد. یعنی ملت روی کچل‌ها (از ته کچل‌ها) حساب کمتری باز می‌کنند. 

چند روز پیش که برای شرکت در جلسه مناقصه‌ای به یک شرکت رفته بودم، از من معرفی‌نامه خواستند در حالی که اکثر دفعات قبل نمی‌خواستند. شاید باور نمی‌کرد که یک کسی که سرش را تیغ انداخته نماینده شرکتی باشد. یک نکته جالب دیگر این بود که دو بار ایست و بازرسی اتومبیل‌ام را متوقف کرده و حسابی گشته. دوستانم توی دانشکده و حتی استادها هم نگاه ناجوری دارند. بیشترین واکنشی که در دانشگاه دریافت کرده‌ام، پس گردنی‌های محکمی‌ست که می‌خورم. 

عکس : سایه‌ام در آزادراه قزوین-رشت

۱۳۸۵ مهر ۸, شنبه

جزیره

نگاه تو تداعی زمان دود نکردن کارخانه است
تو یادوار شالی‌زاری
سبزی
تو گلابی چیدن دزدانه‌ای از باغ
و لذت کشف یک جزیره تازه‌ای
بر قایق کاغذی





۱۳۸۵ شهریور ۳۱, جمعه

وقایع‌نگاری کنسرت شهرام ناظری

- امشب به دعوت یک رفیق صمیمی رفتم به کنسرت گروه کابوکی و شهرام ناظری. شنیده بودم و خوانده بودم که نظم کنسرت در حد بالایی است اما امشب به چشم خودم دیدم. مدیریت سکوها را به چهارتا جوان داده بودند که از پس نظم دادن مردم برنمی‌آمدند و مرتب چند نفر را بلند می‌کردند تا چند نفر دیگر را بنشانند و این قصه تا مدت بسیار طولانی ادامه داشت تا این‌که یکی از آن وسط گفت ؛ من ۱۴هزار تومن پول دادم آقا .... و دیگر مشکلی پیش نیامد.

- محوطه زمین تنیس ورزشگاه انقلاب خیلی جای خوب و دل‌بازی برای کنسرت است به شرطی که هوا گرم‌تر از این باشد که بود و سیستم صوتی جواب‌گوی جمعیت و محوطه برگزاری کنسرت باشد.

- محوطه در احاطه تفال و هیتاچی‌ست. جمب بخوری یا دماغت می‌خورد به مارک تفال یا هیتاچی می‌رود توی چشمت.

- کنسرت شروع شد اما هنوز قسمت‌های مشهودی از سکوها خالی‌ست.

- یکی از آن میان فریاد می‌زند ؛ "شهرام می‌خوامت" و جمعیت دست می‌زند و شهرام بوس می‌فرستد.

- شهرام ناظری خواننده عزیزی‌ست اما سخنران خوبی نیست. از هر دری سخنی می‌گوید که حرف‌هایش گاها مناسبتی هم ندارند. و چند تا سوتی بامزه هم می‌دهد. مثلن از مدیر مجموعه انقلاب ورزشی !!!! تشکر می‌کند. یک کمی هم از خودش تعریف می‌کند که او خیلی ابتکار دارد و بقیه از رویش تقلید می‌کنند. چند بار هم تاکید می‌کند که کارهای اورجینال زیاد انجام می‌دهد و اصرار هم دارد که اورجنال درست است نه اورجینال.

- قطعه «لولیان» خوب است.

- قطعه زمستان که اجرا می‌شود، و به آن‌جا می‌رسد که "هوا بس ناجوان‌مردانه سرد است"، لرز می‌کنم چ.ن هوای محوطه هم سرد است. قطعه زمستان با وجود شعر زیبای اخوان و تلاشی که گروه کابوکی می‌کند به نظرم خیلی به دل نمی‌نشیند.

- استراحت بین اجرا را به دلیل تاخیر در شروع کنسرت حذف کرده‌اند. بعد از اجرای چند قطعه با کلام فارسی، حالا نوبت نیمه دوم یعنی ترانه‌های کردی می‌رسد و هم‌شهری‌های ناظری خیلی حال می‌کنند. از ترانه‌های کردی چیزی سرم نمی‌شود ولی با اجرایشان سر تکان می‌دهم.

۱۳۸۵ شهریور ۲۸, سه‌شنبه

خون را نمی‌شود انکار کرد

توی تن سیب‌زمینی سرخ کرده‌ها، چنگال را فرو می‌کنم. اما سیب‌زمینی‌ها بند چنگال نمی‌شوند و می‌افتند. شب‌های امیر‌آباد مثل همیشه روشن است و پر سر و صدا.

نمی‌دانم چرا خیال می‌کنم با محرومیت از موهبتی، دریچه‌ی موهبت بزرگ‌تری را به روی خودم باز می‌کنم. پرهیزکاری رسوب کرده در خون‌ام و هیجان جوانی را از تنم گرفته است. اما نمی‌دانم مگر می‌شود خواب را روزه گرفت، خیال را روزه گرفت، شهوت را روزه گرفت، عشق را روزه گرفت. این کدام موهبت است که بیش‌تر می‌ارزد از طعم وهم‌آور لبان تو.

سیب‌زمینی‌ها را پرتاب می‌کنم بیرون. تیغ را می‌کشم به سرم. فرق سرم می‌برد و خون گرم مثل چشمه می‌جوشد. می‌دانی، خون را نمی‌شود انکار کرد. خون عاشق‌ها قرمزتر است. خون دیوانه‌ها جهنده‌تر. خون پول‌دارها سیاه‌تر. 

خدای من تلخ است
ما را که بنده‌ایم
گاهی که تشنه است
هی می‌زند که آب برایش گدایی کنیم

خدای من گرسنه که می‌شود
ما را که بنده‌ایم
می‌فرستد که در ازای قرصی نان
برویم به اقلیم خدای همسایه و جان بکنیم

خدای من خنگ است
سال‌های کبیسه را از یاد می‌برد
و گاهی مرداد را سی روزه تمام می‌کند

خدای من درد نان دارد
ماتم جان دارد
و روز به روز هم پیرتر و خرفت‌تر می‌شود

خدای اقلیم همسایه
می‌گویند جوان‌تر است
و بنده‌هایش بیشتر
و اقلیم‌اش سرسبزتر

و من
این‌جا
نشسته
منتظرم برای مرگ خدای پیر
تا به بندگی خدای اقلیم همسایه بروم !!


۱۳۸۵ شهریور ۲۰, دوشنبه

آقای الف خیلی چت کردن را دوست دارد. او شنیده است که از طریق چت کردن می‌تواند برای خودش یک دوست دختر ردیف !! پیدا کند. آقای الف بعد از ماه‌ها ممارست در چت‌روم‌های مختلف، بالاخره با خانم ب آشنا می‌شود. آقای الف و خانم ب به مدت ۶ ماه به صورت پی‌گیر با هم چت می‌کنند تا این که سرانجام خانم ب رضایت می‌دهد که با آقای الف یک ملاقات حضوری داشته باشد. به این ترتیب آن‌ها در یک ساعت و روز معین در یک میدان بزرگ در شهرشان قرار ملاقات می‌گذارند. در ضمن مقرر می‌شود که آقای الف کت نارنجی و شلوار فاستونی مشکی به تن کند و خانم ب هم مانتوی صورتی جیغ و شلوار جین بپوشد و هر دو هم ساعت خود را به دست راست ببندند تا یکدیگر را بشناسند.

در همان روز و ساعت معین آقای الف در همان میدان معین حضور به هم می‌رساند اما حدود یک ساعت از زمان معین قرار می‌گذرد و سر و کله‌ی خانم ب پیدا نمی‌شود. آقای الف که خیلی حالش گرفته شده چند دور دور میدان بزرگ می‌چرخد و سرانجام از آمدن خانم ب ناامید می‌شود. اما در حین آخرین چرخش به دور میدان بزرگ، آقای الف با یک خانمی برخورد شانه به شانه پیدا می‌کند و آن خانم به نظرش خیلی جذاب می‌رسد. سر صحبت را باز می‌کند و سعی می‌کند با خانم ج طرح آشنایی بریزد. خانم ج ناز می‌کند اما آقای الف بعد از مقادیری دنبال کردن خانم ج، مخش را می‌زند و موفق می‌شود با خانم ج رفیق شود. 

بعد آقای الف به خانه می‌آید و عصبانی از دست خانم ب که قالش گذاشته، آی‌دی یاهوی خانم ب را از لیست مسنجر یاهو پاک می‌کند و ایگنورش می‌کند و کلی هم فحش حواله‌اش می‌کند. و از آن به بعد، چند بار در روز و چند بار در شب به خانم ج زنگ می‌زند و یکی دو بار هم با هم به کافی‌شاپ می‌روند.

یک هفته بعد خانم ب با یک آی‌دی دیگر به آقای الف پیام می‌دهد و از او می‌خواهد که او را ببخشد. او توضیح می‌دهد که در آن روز مادرش مریض شده و در طول این هفته هم در بیمارستان بستری بوده است. آقای الف هم که دلیل خانم ب را موجه می‌بیند، برایش (به صورت کاملن مزورانه) توضیح می‌دهد که او در تمام این مدت از غصه نیامدن خانم ب  سر قرار، بیچاره شده و زانوی غم بغل گرفته است. به این ترتیب خانم ب و آقای الف یک بار دیگر با هم قرار می‌گذارند و این بار زیر یک ساعت بزرگ در همان میدان قبلی. و دوباره مقرر می‌شود که آقای الف کت نارنجی و شلوار فاستونی مشکی به تن کند و خانم ب هم مانتوی صورتی جیغ و شلوار جین بپوشد و هر دو هم ساعت خود را به دست راست ببندند تا یکدیگر را بشناسند.

البته بعد از ست کردن زمان و مکان قرار، آقای الف متوجه می‌شود که در همان زمان با خانم ج هم قرار گذاشته است. پس به ناچار با خانم ج تماس می‌گیرد و اعلام می‌کند که مادرش مریض شده و احتمالن نخواهد توانست که در آن ساعت به محل قرار برود. خانم ج هم با مهربانی می‌پذیرد.

روز موعود فرامی‌رسد و آقای الف برای دیدن خانم ب عازم محل قرار می‌شود. آقای الف کمی تاخیر می‌کند و بعد از پیاده شدن از تاکسی،  دوان‌دوان به سمت آن ساعت بزرگ می‌رود و درست زیر همان ساعت، خانمی را می‌بیند که یک مانتوی جیغ صورتی با شلوار جین پوشیده است و ساعتش را هم به دست راست بسته است و البته آن خانم هم آقای الف را می‌بیند با کت نارنجی و شلوار فاستونی مشکی ساعتی بر دست راست. اما آقای الف یک چیز دیگر هم می‌بیند. خانم ب کسی نیست جز همان خانم ج. با مانتوی جیغ صورتی، شلوار جین و ساعتی بر دست راست.

۱۳۸۵ شهریور ۶, دوشنبه

بیژن

خودش می‌گوید مهم نیست، اما من، با این‌که فقط یک‌بار راندمش، آن‌هم بدون هیدرولیک، می‌گویم مهم است. بحث بر سر یک تکه آهن پاره بی‌قواره نیست، بستگی‌هاست که شکل می‌گیرند و مجموع چند تا بستگی، می‌شود یک آدم. 

بیژن دیگر نیست، من اما با این‌که فقط یک‌بار راندمش، و عرق کردم تا فرمان‌اش را بچرخانم، می‌گویم مهم است. نشسته بود پشت ماشین من و من پشت بیژن و به خنده می‌گفت، جلوی بیژن، ماشین من منیژه است. بیژن و منیژه را راه انداختیم، منیژه از جلو و بیژن از عقب. علی از منیژه کولر گرفته بود و با پخش پایونیرش موسیقی گوش می‌داد و من تا کمر از پنجره بیژن رفته بودم بیرون تا بل‌که نسیمی به صورتم بخورد.


۱۳۸۵ شهریور ۱, چهارشنبه

نیست که نیست

چه بیهوده است
کوفتن بر در
وقتی
کسی در خانه نیست

۱۳۸۵ مرداد ۳۰, دوشنبه

بیست و سه سالگی

خیلی حادثه‌ها هستند که آن‌ها را توی صفحه حوادث هیچ روزنامه‌ای نمی‌نویسند. مثلن حادثه صدا کردن من، با اسم کوچک‌ام از زبان تو. و حالا این حادثه‌ی حادثه، این شکلی یادم می‌آید.

از روی همان دست‌اندازهایی که همیشه نگران بودی فنرهای ماشین‌ام را خراب کنند، با سرعت رد می‌شوم. ماشین تکان می‌خورد و من درست نمی‌فهمم که تن من می‌لرزد یا این تکان‌های ماشین است روی دست‌اندازهای مکرر که این طور چهار ستونم را می‌لرزاند. حس می‌کنم که کسی به شیشه می‌کوبد، همان سرباز سر تا پا خیس که توی آن روز بارانی بازداشتمان کرد. ماشین روشن است یا خاموش ؟!! نمی‌دانم. انگار ۹ صبح روز جمعه است و من کنار برج اسکان‌ام. انگار یک پاکت آب سیب خنک می‌خورم و لم داده‌ام روی همان اولین جای دنجی که توی پارک عاشقانه‌هایم کشف کردم. انگار سوار همان سی-یکصدوسی مهیب شده‌ام و دارم برنامه‌ها را مرور می‌کنم. کلید سازی را، مامانی را، خانه گیشا را .....


ماشین عقبی بوق می‌زند. بوق ... بوق ... بوق. پایم اما نمی‌فهمد. می‌لرزد، مثل همان روزی که با آن آپارات قدیمی، کارتون تماشا کردم و سر داغم سر رفت از آن دو تا قوی کریستالی و چکید روی پسرکی که طول بلوار میرداماد را می‌دوید، ساعت ۸ صبح.


دلم لابه‌لای قفسه‌های انتشارات توس است، همان روزی که آن همه کتاب خریدم و پول نداشتم که به خانه برگردم. دلم روی تخته سنگ دنج و زیبای کنار هتل اوسون است. پیرزنی کنار پنجره آمده و می‌خواهد فضولی کند. ماشین را به هر جان کندنی که هست پارک می‌کنم کناری و یک نخ سیگار می‌خرم. هوای تازه می‌خورد توی صورتم. سیگار را آتش می‌زنم اما نمی‌کشم. دلم به سیگار نمی‌رود.


می‌دانی، بیست و سه سالگی هم برای خودش عالمی دارد. عالمی بین بیست و دو سالگی و بیست و چهار سالگی. عالمی مثل گذشتن یک نوع از تاریخ انقضا ...


ما را به خاطر بیاور
ما را كه تازه‌جوانانی بیست و دو ساله بودیم
شورعشق در سینه داشتیم و
پیش از آن‌كه عاشق شویم
سینه به خاك سپرده … مُردیم
ما را به خاطر بیاور
ما را كه سینه سُرخانی خنیاگر بودیم
و دَه به دَه
نه در آسمان و نه در كوه‌سار و نه بر شاخ‌سار
كه در بازار
پیش از آن‌كه آوازه‌خوان شویم
بر شاخه تكیده از تكیه‌گاه خویش
جان واسپردیم

به خاطر دارم
پیام‌تان و سرنوشت‌تان را
كه همیشه از گذرگاه خاطرم در گذر است
آوازهای صامت سینه سُرخانِ سینه بر سیخ
تجسد آرزوهای بیست و دو ساله‌گان سینه بر سنگ
كه از تكرار یادشان شاید
پیش از آن‌كه شاعر شوم
بیست و دو ساله
می‌میرم

* شعر بامداد

۱۳۸۵ مرداد ۲۷, جمعه

ماه

واقعا چه‌قدر ماهی‌ .................

...


...


...


...


...


...


...


...


...


...


...


۱۳۸۵ مرداد ۲۴, سه‌شنبه

«من هم می‌خواسته‌ام که باشم. چیز دیگری جز این نمی‌خواستم. این آخرین کلام زندگیم است. در ته همه این کوشش‌هایی که ناپیوسته می‌نمودند، من آرزویی واحد را بازمی‌یابم. این که وجود را از خودم برانم، لحظه‌ها را از چربی‌شان خالی کنم، بچلانمشان، خشک‌شان کنم، خودم را بپالایم، خودم را سخت گردانم، تا سرانجام صوت واضح و دقیق یک نت ساکسیفون را پدید آورم. این حتی می‌تواند به عنوان افسانه‌ای اخلاقی به کار آید ؛ مرد بیچاره‌ای بود که وارد دنیای عوضی شده بود. او مانند دیگر مردم در دنیای باغ‌های ملی، بیستروها و شهرهای تجاری وجود داشت و می‌خواست خودش را قانع کند که در جایی دیگر زندگی می‌کند.... و بعد پس از آن‌که حسابی حماقت کرد، فهمید. چشم‌هایش را گشود. دید که اشتباهی رخ داده است. به راستی او در یک بیسترو بود، مقابل لیوان آبجویی ولرم. آن‌جا از پا درآمده روی نیمکت ماند. اندیشید ؛ من احمقم. و درست در آن لحظه، در آن سوی وجود، در آن دنیای دیگری که می‌توان از دور دید، نغمه کوچکی بنای رقصیدن گذاشت. صدا می‌خواند ؛
Some of these days / You'll miss me honey *

اگر فرض کنیم که آدم‌ها جاودانه‌اند و لذت‌ها فانی، درد جاودانگی تازه احساس می‌شود. همان دردی که در وصف‌اش، اونامونو آن کتاب بلند بالا را نگاشته است؛ درد ابدیت. آن‌جاست که به قول سارتر در «استفراغ»، گاهی همه زندگی در پدید آمدن یک نت واضح و دقیق ساکسیفون معنا می‌شود. «لذت همه چیز را جاودانه می‌خواهد و خواهان جاودانگی ژرف ژرف است.»(**) اما به طرز اسف‌ناکی فناپذیر و گذراست.

یک دوستی دارم که همیشه لباس رسمی به تن دارد و هیچ‌وقت لباس‌های اسپرت نمی‌پوشد. دلیل‌اش فقط و فقط عادت است و عادت. اصلن لباس اسپرت پوشیدن مهم است ؟!! موقع مردن عقده‌اش متبلور می‌شود ؟!! نمی‌دانم.

من همیشه یک شکل ارتباط برقرار می‌کنم. با گارد بسته و به آرامی. اصلن مهم است که من برای یک بار هم که شده به شیوه رضا موتوری ارتباط برقرار کنم ؟!! از من اگر می‌پرسی، مهم است. باید همه نت‌ها نواخته شوند و هیچ نتی جاودانه نیست. باید نت‌ها را جوری نواخت که در اصالت ما ریشه کنند. باید لذت‌ها و شورها را جوری در آدمیت خودمان تعبیه کنیم که با ما به ابدیت بیایند. فی‌البداهه می‌نویسم. اصلن قصد نداشتم به روز کنم اما چیزی توی سرم بود که دوست داشتم از حقیقت‌اش حرف بزنم. از ابدیتی که ناگزیریم از پذیرش آن و دنیایی که حاوی مقادیر محدودی فرصت است و تعداد زیادی سرعت‌گیر. 

من هیچ وقت خاطرخواه نبوده‌ام. مثلن از آن خاطرخواه‌هایی که شیشه می‌شکنند و برای دل محبوب‌شان می‌زنند به آتش و آب. من همیشه اهل ارتباط‌های عقلانی بوده‌ام. زندگی عقلانی و اصولی. یک نوع زندگی هگلی که در آن هرچه عقلانی‌ست، واقعی‌ست و هر چه واقعی‌ست، عقلانی‌ست.  اما وقتی مواجه می‌شوم با درونیات خودم، با هگل قانع نمی‌شوم. چیزی که واقعا واقعی‌ست، غیر عقلانی‌ست و اصلن مبنای عقلانیت هم غیر عقلانی‌ست. 

یک بار دوستی برایم از رابطه سرعت با جزئیات حرف می‌زد. به این معنی که هر چه سرعت افزایش پیدا می‌کند، جزئیات کم‌تری ثبت می‌شوند. مثلن در جاده هر چه سریع‌تر برانی، جزئیات کم‌تری از اطراف جاده را درک خواهیم کرد. اگر چه جزئیات گاها آن‌قدر مهم به نظر نمی‌آیند اما هر جزئیتی برای خودش کلیتی عمیق است که از دست دادن‌اش شاید به از دست دادن یک فرصت منجر شود. از دست رفتن یک فرصت یعنی نشنیده رها شدن یک نت که می‌تواند نقش اساسی در یک سمفونی داشته باشد. 

گاهی این نت می‌تواند دعوا کردن با قفل فرمان باشد وسط چهارراه برای آدمی که یک عمر اهل مدنیت و آداب بوده، یا یک ترمز اساسی وسط جاده هراز باشد برای تماشای چریدن گوسفندها در دشت و یا حتی لباس اسپرت پوشیدن رفیق ما که همیشه لباس رسمی پوشیده است. فکر کنم یعنی.

* تهوع، ژان پل سارتر، ترجمه امیرجلال‌الدین اعلم
** چنین گفت زرتشت، فریدریش نیچه، ترجمه داریوش آشوری

۱۳۸۵ مرداد ۱۵, یکشنبه

پک عمیق

زیر لب فحش می‌دادم به ترافیک. خسته‌ام و با این‌که می‌دانم در خانه هم اتفاق آرام‌بخشی منتظرم نیست، مرتب لاین عوض می‌کنم. چراغ سبز می‌شود و ماشین‌ها حرکت نمی‌کنند. نمی‌دانم چرا، اما یک عده راه‌کار حل مشکل را در بوق زدن می‌دانند و مرتب بوق می‌زنند. بوق‌های ممتد و صدای غرش موتورسوارها که می‌لولند لابه‌لای ماشین‌ها برای گریز، می‌ساید روی اعصاب خسته‌ام، مثل ساییده شدن دو تکه فلز بر روی هم.



چراغ زرد می‌شود و حالا دیگر حتم دارم که از این چراغ سبز هم عبور نمی‌کنم و باید دوباره ۱۰۰ ثانیه‌ای منتظر بمانم. می‌زنم روی ترمز و می‌ایستم روی خط عابر پیاده. هنوز ترمز دستی را بالا نکشیده‌ام که اتومبیل با یک ضربه، نیم متر به جلو پرتاب می‌شود. بهترین اتفاقی که می‌توانست بیفتد، می‌افتد. توی آینه پشت سرم را نگاه می‌کنم. یک سمند مشکی رنگ است که راننده جوانی دارد. پیاده می‌شوم که ببینم چی شده. سرش را از پنجره ماشین‌اش بیرون می‌کند و می‌گوید ؛ «طوریت که نشد ؟؟!» 

لبخند می‌زنم.
- طوریم نشده اما ماشین‌ام ....
- ماشین که مال تصادفه.

می‌خندد. می‌خندم. بی اختیار.

سیگاری آتش می‌زند و سرش را تکیه می‌دهد به صندلی. می‌روم کنار پنجره ماشین‌اش و دستم را تکیه می‌کنم به در. موبایلش زنگ می‌زند. تلفن را قطع می‌کند و پک عمیقی می‌زند به سیگار.

اتومبیل‌ها را به پیشنهادش آوردیم کنار خیابان. گفتم به افسری چیزی زنگ بزنیم. گفت نمی‌خواد یک جوری توافق می‌کنیم.

بهش گفتم لاقل یک نخ سیگار هم به من بده.

سیگاری نیستم اما با اعتماد به نفس پک زدم به سیگار، خودم را کنترل می‌کنم که سرفه نکنم و برای همین، صداهای عجیبی از گلویم در می‌آید. چراغ دوباره سبز شده و ماشین‌ها باز بوق می‌زنند و موتوری‌ها می‌غرند. صداها دیگر مفهوم نیستند. موبایل‌ام زنگ می‌زند. تلفن‌ام را قطع می‌کنم و پک عمیقی می‌زنم به سیگار.

- عکس Martin Bogren

۱۳۸۵ مرداد ۱۱, چهارشنبه

چند خط برای هیچ‌کس

حالم خیلی خراب است. کم‌خوابی دارم. زندگی همه‌اش همین است. از دست دادن و به دست آوردن. نگاهم به آدم‌ها به میزان مفرطی قراردادی شده و این موضوع هم آزارم می‌دهد و هم خوش‌حالم می‌کند. پریشب آن‌قدر خراب بودم که در عرض چند دقیقه چهار نفر را از خودم رنجاندم و از این موضع احساس پشیمانی می‌کنم. بالاخره دوربین‌ام را عوض کردم و علی‌رغم میل باطنی‌ام برای خرید D70 ، به دلیل خیلی مسائل مثل کم بودن بودجه و هزار کوفت و زهر مار دیگر، 350D خریدم. رغبت نداشتم زیاد. فقط دوربین را توی ماشین روشن کردم و این عکس احمقانه را گرفتم.

سوار بیژن علی شدم و حسابی با آن رانندگی کردم. بیژن یک جیپ سرحال و معرکه است که هیدرولیک‌اش را علی برداشته و چرخاندن فرمان‌اش یک دست می‌خواهد که حسابی دست باشد.

دو تا کتاب باحال از یک دوست هدیه گرفتم امروز که خیلی دوستشان داشتم. نه به خاطر کتاب‌ها، به خاطر حسی که داشتند. 



وقتی تو نیستی
نه هست‌های ما
چونان‌که بایدند
نه بایدها ...

مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض می‌خورم

عمری‌ست لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخیره می‌کنم
باشد برای روز مبادا

اما
در صفحه‌های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما چه کسی می‌داند
شاید امروز نیز
روز مبادا باشد

وقتی تو نیستی
نه هست‌های ما
چونان‌که بایدند
نه بایدها ...

هر روز بی تو
روز مباداست.

شعر قیصر امین‌پور، از مجموعه «آینه‌های ناگهان»

۱۳۸۵ مرداد ۴, چهارشنبه

مچال

هر کسی که باشیم، این مکعب‌مستطیل‌های سنگی دو در یک، منتظرمان هستند که ما، یک روزی خواسته و ناخواسته، قید دنیای بی سر و ته را بزنیم و به آغوش‌شان برویم. به همین بی‌رحمی و به همین سادگی. نمی‌دانم چرا، اما بعد از این‌که نشستم توی یکی از این لانه‌های زنبوری کم‌عمق، و وقتی جرات نکردم که دراز بکشم از ترس، تمام دل‌بستگی‌ها برایم بی‌رنگ شد. حتی اگر زنده‌گی پس از مرگ نباشد، خدا نباشد، عقوبتی نباشد و بعد از لمیدن توی این لانه‌های سنگی، همه چیز تمام شود، به گمان‌ام برای جسد پوسیده‌ام نیز، این زندان ابدی از هر عقوبتی بی‌رحمانه‌تر است.



میان ماندن و رفتن حکایتی کردیم
که آشکارا در پرده کنایت رفت
مجال ما همین تنگ‌مایه بود و دریغ
که مایه خود همه در وجه این حکایت رفت

* شعر بامداد، لحظه‌ها و همیشه‌ها

۱۳۸۵ تیر ۳۱, شنبه

فی‌لتر

چند وقت پیش رضا علیجانی توی مصاحبه با شرق در مورد چپ اسلامی، یک جمله‌ای گفت که جمله قشنگی بود. گفت که از هر چیزی مزخرف‌ترین‌اش وارد مملکت ما می‌شه. مثلن از مارکسیسم، استالینیسم‌اش می‌یاد ایران. از اسلام، تحجرش و همین‌طور تا آخر.

اما من فکر می‌کنم که پدیده‌ها سالم به مملکت ما وارد می‌شوند اما ما یک فیلتر رفتاری داریم که وقتی پدیده‌ها از این فیلتر عبور می‌کنن و به اصطلاح بومی می‌شن، گه زده می‌شه بهشون. 

حالا این فیلتر چیه ؟ از کجا میاد ؟ چه شکلیه ؟ چه جوری درست شده ؟ اینا سوالاتیه که جوابشون رو نمی‌دونم.

پی‌نوشت ۱ : به قول خورشید خانوم، قرص‌هاین کو ؟!! چه کسی بود صدا زد شمسی ؟!!

۱۳۸۵ تیر ۲۹, پنجشنبه

بی گاز و بی ترمز

دلت آب می‌خواهد و
فریاد می‌کنی
من از صدای داد تو
بیدار می‌شوم
دست می‌زنی به آب و 
می‌زنی به من
دستان تو 
به آب می‌خورد و 
من پاک می‌شوم


+ این پست مخاطب خاص دارد.


۱۳۸۵ تیر ۲۷, سه‌شنبه

وینستون لایت

چشمانت ستاره است
و دلت شک

جرعه‌ای نوشیدم و خشکید
دریاچه‌ی شیرین
با آن عطش که مرا بود
برنمی‌آمد
می‌دانستم

چه لازم بود که بگویم
که چه مایه می‌خواستم‌اش


شعر بامداد، بوتیمار، مدایح بی‌صله

۱۳۸۵ تیر ۲۲, پنجشنبه

چای تلخ

بچه‌تر که بودم، خوب یادم هست که درآمد پدرم بسیار کم بود. آن‌قدر کم که طعم نداشتن را می‌شد در وعده‌های غذایی هم احساس کرد. یادم هست که صبح‌ها، بودجه آن‌قدر نبود که پنیر و عسل و مربی و خامه سر سفره باشد. چای بود و نان و شکر که تازه شکر هم کوپنی بود و ممکن بود گاهی آن هم سر سفره نباشد.

مادرم برای آن‌که ما طعم نان خالی را حس نکنیم، نان را که گاهی بیات می‌شد، خرد می‌کرد توی نعلبکی چای و کمی شکر به آن اضافه می‌کرد و این می‌شد صبحانه ما. 

اما خوب یادم هست که من عاشق این صبحانه بودم. آن‌قدر دوستش داشتم که گاهی عصرها هم که ضعف می‌کردم، از مادر می‌خواستم کمی نان را برایم بریزد توی نعلبکی چای. حتی گاهی که یا سر برج بود و یا میهمان‌مان شب را پیش ما مانده بود، مادرم با هر حساب و کتابی که بود، پنیر یا مربایی سر سفره‌ی صبحانه اضافه می‌کرد و من با گریه صبحانه خودم را می‌خواستم و مادرم چشم غره می‌رفت. بعدها که بزرگ‌تر شدم و معنی تلخ آبرو را دانستم، فهمیدم که می‌خواسته آبروداری کند.

خلاصه این‌طور وقت‌ها کز می‌کردم کنار سفره و فقط چای تلخ می‌خوردم و دلم به هیچ صبحانه دیگری نمی‌رفت و یادم می‌آید که تمام روز مزه دهانم تلخ می‌ماند.

چند سالی که گذشت، به قول مادر زندگی‌مان رنگ و لعاب گرفت و دیگر کم‌کم صبحانه دوست‌داشتنی‌ام گم شد لابه‌لای پنیر و خامه و مربا و عسل و هزار کوفت و زهر مار دیگر و هیچ‌وقت صبحانه‌ای از گلوی من پایین نرفت. حالا سال‌هاست که صبحانه‌های رنگین روی میز چیده می‌شوند و دیگر از آن صبحانه‌ی خودمانی روی زمین، خبری نیست. و حالا سال‌هاست که صبحانه‌ام فقط یک چای تلخ است و مزه دهانم هم همیشه تلخ‌تر. مگر آن‌که میهمانی داشته باشیم یا به اصرار مادرم چند لقمه‌ای به زور خورده باشم. 

صبح‌ها کنار میز صبحانه، وقتی خواهر کوچکم را می‌بینم که صبحانه‌ی مورد علاقه‌اش شکلات صبحانه است و خودش را برای مربا و عسل و پنیر لوس می‌کند، تلخی مزه دهان‌ام را بیش‌تر احساس می‌کنم. 

یادم هست یک‌بار آن‌قدر دلم گرفته بود که تصمیم گرفتم بی‌خیال نگاه اعضای خانواده، یک‌بار دیگر مزه صبحانه خوب خودم را حس کنم. خواهرم انگار عجیب‌ترین صحنه زندگی‌اش را دیده باشد، به دستانم زل زده بود که داشتم نان را خرد می‌کردم توی نعلبکی چای. و مادرم دوباره چشم‌غره رفت، مثل همان وقت‌ها که میهمان داشتیم. نعلبکی را برداشتم و خالی کردم توی سطل زباله. آخرین جرعه‌ی چای تلخ را سر کشیدم بدون قند، و از خانه زدم بیرون.

۱۳۸۵ تیر ۱۹, دوشنبه

خداحافظ زین‌الدین

زین‌الدین زیدان را خیلی دوست دارم. زیدان در طول دوران بازیگری‌اش یک بازیکن تمام عیار بود. تکنیک فوق‌العاده و تاکتیک‌پذیری بالا چیزی است که خیلی کم در یک بازیکن جمع می‌شود. زیدان هم هافبک خوبی بود و هم مهاجم سطح اولی محسوب می‌شد. هم بازی با پا را به خوبی می‌دانست و هم به خوبی سر می‌زد. یعنی می‌خواهم بگویم از سال ۱۹۹۰ تا به حال که فوتبال را جدی دنبال می‌کنم، بازیکنی را مثل زیدان به یاد نمی‌آورم که این همه توان‌مندی را یک‌جا داشته باشد. حتی مارادونای بزرگ هم به اندازه زیدان همه‌کاره نبود.

کاری که زیدان در بازی دیشب انجام داد، گرچه خشونت‌آمیز بود، گرچه قهرمانی را از تیم‌اش گرفت، گرچه به قول عادل فردوسی‌پور وحشیانه بود، اما شرمنده، به من مزه داد.



اگر بازی زیدان را از جام ملت‌های اروپای سال ۹۶ تا به حال، در رئال مادرید و یوونتوس و تیم ملی فرانسه پی گرفته باشید می‌دانید که زیدان هیچ‌گاه بازیکن خیلی خشنی نبوده است. کمتر به خاطر می‌آورم که زیدان حتی بر سر داور فریاد زده باشد. اما حکایت دیشب، حکایت دیگری بود. زیدان و ماتراتزی بعد از یک کنتاکت کوچک، چند کلمه‌ای حرف بین‌شان رد و بدل شد و زیدان از ماتراتزی فاصله گرفت. در همین لحظه بود که ماتراتزی چیزی خطاب به زیدان گفت که زیدان ایستاد، برگشت و با سر به سینه ماتراتزی کوبید و او را نقش زمین کرد.

هیچ‌کس البته نمی‌تواند زیدان را به غیرحرفه‌ای بودن متهم کند. او سال‌هاست که در سطح اول فوتبال دنیا، یا عالی بوده یا خوب.  و من فکر می‌کنم که دیشب زیدان، در همان یک ثانیه قبل از آن حرکت، می‌دانست که این آخرین بازی اوست، می‌دانست که این کارش قهرمانی را از فرانسه می‌گیرد و می‌دانست که ممکن است به همه چیز متهم شود اما باید ماترتزی چیزی به او گفته باشد که اسطوره‌‌ای در قواره زیدان، آن‌طور واکنش نشان بدهد و بعد بی‌آنکه نیم‌نگاهی هم به جام قهرمانی بیندازد، با غرور از زمین خارج شود. 

و شاید برای همین هم بود که بر خلاف جمله گزارش‌گر بازی که  ؛ «شک نکنید با این حرکت زیدان بهترین بازیکن جام نخواهد شد.»، زیدان توپ طلایی جام‌جهانی را به دست آورد، از طرف فیفا در تیم منتخب جام‌جهانی قرار گرفت و از طرف بکن‌باوئر و تمام تیم ملی فرانسه مورد حمایت واقع شد.

و زیدان این شکلی فوتبالش را تمام کرد و برای من یکی که این پایان زشتی نبود و شاید حتی بهترین پایان برای کسی مثل او.

پیوندها: 

۱۳۸۵ تیر ۱۰, شنبه

باز از "به آهستگی"

این مطلب قرار بود در زنستان هفتم منتشر شود که نشد، به جای آن، خلاصه‌اش در روزنامه اعتمادملی منتشر شد.

«به آهستگی» داستان مردی به نام محمود را روایت می‌کند، مردی از طبقه فرودست جامعه که در برابر مسئله‌ای پیچیده قرار می‌گیرد. او که در یکی از شهرهای جنوبی کشور به کارگری مشغول است، به خانه خود بازمی‌گردد و متوجه می‌شود که همسرش پری -که بیماری روانی هم دارد- خانه را ترک کرده و راهی محلی نامعلوم شده است. قصه از این پس، جست‌و‌جوی عذاب‌آور محمود را در پی پری به تصویر می‌کشد و در پایان وقتی که پری خودش به خانه بازمی‌گردد، سخت‌ترین قسمت داستان آغاز می‌شود و محمود برای تعیین سرنوشت همسرش درمی‌ماند.

محمود مردی فقیر و بی‌سواد است و اصول برایش بیش از هر چیز از عرف جامعه‌ی پیرامون‌اش ناشی می‌شود. نه به قول خودش سواد درست و حسابی دارد که در نوع عمل‌کردش بیندیشد و نه عرف بی‌رحم، به او فرصت تصمیم‌گیری عاشقانه را می‌دهد.

نیمی از «به آهستگی» در محله‌ی زندگی محمود و پری اتفاق می‌افتد. محله در این فیلم، نماد عرف است و جریان زندگی ملال‌آور و کسالت‌باری که بر آن حاکم است. محمود هم بنابر دلایلی که گفته شد، در برابر مشکل پیچیده‌ای که با آن روبه‌رو می‌شود، به آدم‌های این محله پناه می‌برد و در جست‌وجوی همسرش و در نوع واکنشی که باید نسبت به عمل او نشان بدهد، از آن‌ها کمک می‌خواهد.

محله‌ی محمود زشت است و این زشتی ریشه‌دار، بیش از هر وقت در سکانس چلوکبابی نمود پیدا می‌کند. عرف جامعه‌ی محمود زشت است، مذهبی بودن‌اش هم زشت است، اخلاقیات‌اش هم زشت است و حتی کمک‌اش هم زشت است و این زشتی عمیق در طول داستان، مخاطب را می‌رنجاند.

اما قالب شخصیت محمود با زیرکی، به نحوی انتخاب شده است که مثل یک قاب خالی به نظر بیاید و هر مردی بتواند خودش را در آن قاب خالی قرار دهد و واکنش‌های خود را در مقابل مشکلی مشابه مشکل محمود ارزیابی کند. محمود در کنار محله‌ی سیاه‌اش، به یک انسان شنیداری تبدیل شده است و باور به «انسان»، در او کم‌رنگ و کم‌رنگ‌تر می‌شود. بر همین اساس او همانند یک روشن‌فکر متجدد نتیجه‌‌گیری نمی‌کند و به آرامی مراحل گذار را از یک آدم شنیداری به یک آدم دیداری طی می‌کند و این موضوع از او شخصیتی باورپذیر می‌سازد.

در آن سوی داستان، پری (همسر محمود)، مشکل روانی دارد و از ۸ سالگی قرص آرام‌بخش خورده است. پری نماد زن واخورده‌ای‌ست که در واقع بیمار نیست، بل‌که بیماری پری هم ناشی از زندگی در همان محله است و برای همین هم هست که وقتی چند روزی مجال می‌یابد که از جامعه ملال‌آورش دور شود، به طور کلی بیماری‌اش به دست فراموشی سپرده می‌شود و به آن استاد دانشگاه در مشهد می‌گوید که ؛ «الآن خیلی خوبم !!». گویی که این سفر او را مهلکه‌ی جامعه‌ی سیاه‌اش رهانیده است. او در کنار آن حریم مقدس، از بندهای کشیده شده به دور تن‌اش می‌رهد و به شهود می‌رسد. تردید آموخته‌اش را وامی‌گذارد و بی‌شک به همراه استاد به خانه‌اش می‌رود. حال آن‌که او آموخته است به یک مرد غریبه اعتماد نکند. او که یک عمر سکوت را تجربه کرده و خودش را از یاد برده است، به جسارت بیان احساس واقعی‌اش می‌رسد و به استاد می‌گوید که ؛ «با شما احساس آرامش می‌کنم.»

پری (و پری‌ها) روانی نیستند، بل‌که زندگی در آن محله و در کنار آن آدم‌ها واکنش‌های دیوانه‌وار را در او باعث شده است. همان‌طور که محمود فقط با یک هفته زندگی در کنار آن‌ها، عقل و احساس از کف می‌دهد و حتی به خشونت‌بارترین نوع برخورد در مقابل همسرش هم تن می‌دهد.

و پایان «به آهستگی» در لحظه باز شدن در خانه و ورود پری کلید می‌خورد. لحظه‌ای که هم محمود و هم همه مخاطبان‌اش را در مرحله تصمیم‌گیری قرار می‌دهد و این سوال مطرح می‌شود که با پری چه باید کرد ؟! در آن لحظه سید محمود به نماز ایستاده است و این آغاز یک تناقض مذهبی را برای او خبر می‌دهد. یعنی ماندن در سه راهی عرف و مذهب و عشق.

سید محمود، معتقد به مذهب دست‌سازی‌ست که برای او خون پری را مباح می‌کند. از سوی دیگر باید پاسخ‌گوی حرف مردم باشد و از دیگر سو، محمود عاشق پری‌ است و هنوز رگه‌های قدرت‌مند انسانیت در وجودش موج می‌زند.

محمود به پری مشکوک است و ضبط صوت را روشن می‌کند و درست مثل یک بازجو از پری می‌خواهد که داستان سفرش را مو‌به‌مو روایت کند. پری این‌طور آغاز می‌کند که خودش هم پیش از این سفر اسیر این تشکیک جان‌فرسا بوده است. مشکوک به همه‌چیز و حتی خودش و بازمی‌گوید که در سفر چه‌گونه به کشف شهودی رسیده است و چه‌گونه چند روز با دلش زندگی کرده است و در پایان از سفر حرف می‌زند. هم برای محمود و هم برای خودش. هم برای محمودها و هم برای پری‌ها. از نیاز به یک سفر حرف می‌زند و نیاز به یک گریز از وضعیت موجود.

و زمان تصمیم‌گیری محمود فرامی‌رسد. «به آهستگی» پایان‌بندی مشخصی ندارد. سه پایان دارد بر اساس سه راه‌کاری که محمود در مقابل پری قرار می‌دهد. یک پایان‌بندی در قبرستان که نماینده‌ی مرگ زن است. یک پایان‌بندی در کنار درب خروجی زندان که نماد مجازات قانونی پری‌ است و یک پایان‌بندی با همان تم رویایی سفر به جوار آن حریم مقدس. در واقع قصه مخاطب خود را پس از شنیدن اعترافات پری در برابر یکی از سه راه خشونت، زندان و برخورد انسانی قرار می‌دهد و چون محمود هم یک شخصیت‌پردازی ملموس و واقعی دارد، هرکس می‌تواند خودش را در شرایط محمود قرار دهد و یک پایان مطابق تصمیم و نظر خودش انتخاب کند.

فیلم یک پایان تاویلی دارد. اما داستان نظر خود را هم با ظرافتی خاص به بیننده منتقل می‌کند. آن‌جا که محمود پس از شنیدن روایت آن سه روز، درباره هفت روز دیگر سوال نمی‌کند، در واقع با یک روی‌کرد عاشقانه و انسانی، پری را پذیرفته است و حتی با خودش می‌اندیشد که ضبط را خاموش کند، محله را رها کند و همان راهی را برای خودش و زندگی‌اش برگزیند که پری آن را برای زندگی جنون‌بارش انتخاب کرده است.

سید محمود، مذهبی و کم‌سواد است. اما منصفانه باور می‌کند که مذهب‌اش هم در جوار آدم‌های محله از حقیقت و ماهیت‌اش دور شده است. مذهبی را که به مرگ پری حکم می‌دهد، رها می‌کند و در آن شهر مقدس و با همان تم رویایی سفر، می‌کوشد که یک‌بار دیگر خودش را، دین‌اش را و عشق‌اش را بازشناسی کند و از جنونی که به آن مبتلا شده است، بگریزد.

«به آهستگی» روایت غم‌بار حقوق فراموش شده‌ی آدم‌هاست. حقوق پری و محمود به عنوان یک انسان، که در یک جریان غم‌انگیز و ناگزیر، می‌رود که به فراموشی سپرده شود. و روایت تلخ‌تر آن است که محمود (که خودش هم قربانی است)، می‌کوشد که برای فروکش عصبیت و وازدگی‌اش، پری را هم قربانی کند. در حالی که هر دو زخم خورده‌ی یک اجتماع مریض هستند. میل به زندگی و تصمیم‌گیری آزادانه، حق مسلم پری است که با دست‌مایه‌ی مذهبی غلط و فشار اجتماعی دیوانه‌وار به یک تصمیم سلیقه‌ای واگذاشته می‌شود.

«به آهستگی» در یک نگاه کلان‌تر، داستان پری‌ها و محمودها و تقابل آن‌هاست و این هشدار که حقوق اولیه‌ی انسانی آن‌ها در خطر است. یک رجعت نیاز است از مذهب عرفی به مذهب خلوص و از جمعیت سیاه به فردیت پاک.

«به آهستگی» در مجموع فیلم خوبی‌ست. داستانی نو دارد و به سبکی تازه با آن برخورد می‌کند و اگرچه در اکران عمومی مهجور مانده است، اما نوید آغاز یک موج نو در سینمای روشن‌فکری ماست که جشنواره‌ای نمی‌اندیشد و مخاطب عام را هم در ساخت اثر در نظر می‌گیرد.


* تشکر زیاد از هادی عزیزم

۱۳۸۵ تیر ۹, جمعه

میانه‌ی میدان


آلمان ....
نه نه سوئد
نه نه نه همون آلمان
ااااا وایسا
سوئد
نه نه .....

(قبلن از دوستان عزیزم عذر می‌خوام، زیر سیبیلی رد بفرمایید.)

۱۳۸۵ تیر ۷, چهارشنبه

دیوارها

نشست روی صندلی چرخ‌دار، خودش را هی چرخاند و چرخاند و عقده‌هایش را شمرد.

برعکس چرخید و سعی کرد سرعتش را آن‌قدر بالا ببرد که همه‌چیز را مات ببیند. دیوارها مثل لشگرهای سنگی به سمت هم می‌آمدند. انگار می‌خواستند له‌اش کنند. روی دیوار تصاویر آدم‌های نزدیک را می‌دید. کسانی که نزدیک بودند و از همین نزدیکی‌شان بود که داشت احساس خفگی می‌کرد. سرش گیج رفته بود. بوی عطرش نمی‌گذاشت تمرکز کند. مرد دوباره صندلی را چرخاند و این بار محکم‌تر و سعی کرد چیزی نشوند.

حس‌های تجربه نکرده‌اش را شمرد که حلا دیگر همه‌شان عقده شده بودند. از کلمه «عقده» بدش می‌آمد اما گریزی از زشتی‌اش نبود. آن روزی که داشت ارزش‌های جدید اختراع می‌کرد، فکر نمی‌کرد که ارزش‌های پیش پا افتاده یک روزی عقده شوند.

تلفن زنگ می‌خورد. برای آدم‌های مهم‌تر زنگ‌های مخصوص گذاشته بود و بی‌آنکه به نمایش‌گر تلفن نگاه کند می‌فهمید که کدام یکی‌شان است. محکم و تند می‌چرخید که دوباره تلفن زنگ زد. نه ... این بار صدای زنگ، آشنا نبود. هیچ کدام از آشناها نبود. یک زنگ معمولی بود برای یک آدم معمولی. پایش را روی زمین گذاشت و از میان دیوارها گریخت. دوید و تلو تلو خوران به سمت تلفن رفت.

"I'm hooked on you", Metal Art by Jean Pierre Augier

۱۳۸۵ تیر ۵, دوشنبه

گولیت

هلند دیشب حذف شد. نتیجه برام فرقی نداشت اما بازی به اندازه تزریق یک مخدر قوی، حالی به حالی‌ام کرد. تیم ملی هلند را خیلی دوست دارم. چون از وقتی که یادم هست، هلندی‌ها تیمشان پر بوده از ستاره‌های بزرگ فوتبال و کلی استعداد و همیشه هم کم‌تر از آن‌چه هستند نتیجه می‌گیرند. یعنی نتایج‌شان اصلن با توان‌مندی‌شان هم‌خوانی ندارد. دیشب هم مطمئن بودم که هلند فدای حرفه‌ای‌گری پرتغال و آن مربی پدرسوخته‌اش می‌شود و همین هم شد. بیچاره فان‌باستن رنگ‌اش پریده بود که این اسکولاری دارد چه کار می‌کند. یادم آمد جام‌جهانی ۱۹۹۰، جام‌ملت‌های ۲۰۰۰ و ... و یادم آمد قیافه‌ی مظلوم و دوست‌داشتنی گولیت و فان‌باستن و رایکارد. بازی قشنگ برگ‌کمپ و کلایورت و دی‌بوئر و اورمارس . و از همه مهم‌تر آن لباس رویایی تیم هلند که برایم یک حس نوستالژیک غریب ایجاد می‌کند. مخصوصن وقتی رودگولیت را توی آن لباس می‌بینم. رودگولیت عشق فوتبالی من است. نوستالژی فوتبالی من است. بچه که بودم، هزار تا آدامس فوتبالی می‌خریدم که یک عکس گولیت دربیاورم در حال دریبلینگ و یادم هست که عکس‌اش را از جان بهتر نگه می‌داشتم و هر شب تماشایش می‌کردم. 

من طرف‌دار آرژانتین و هلندم. همین نرسیدن مظلومانه‌شان برایم خیلی جذاب است.

۱۳۸۵ تیر ۳, شنبه

مرثیه‌ی گوسفندها

داشتم تصاویر کشتار دام به روش صنعتی را می‌دیدم، دلم خیلی کباب شد برای گوسفند‌های بیچاره. این‌ها اصلن متولد می‌شوند که کشته شوند. کمال‌شان این است که یک پرس کباب برگ سلطانی بشوند. ببینید این یکی را که چه قیافه‌ی مظلومی دارد.

یادم هست که یک بار در یک قصابی، قصاب برایم شرح می‌داد که چه‌طور شب قبل از فروش گوسفند، به او آب‌نمک می‌دهند که بخورد و تشنه‌تر شود و بیش‌تر و بیش‌تر آب بنوشد. آخر سر هم چیزی در حدود ده تا پانزده کیلو به وزنش اضافه می‌شود و گوسفند فروش، کلی پول بابت آب بدن گوسفند می‌گیرد. خیلی دل‌گیر شدم که این‌طور باید جان بدهد این حیوان مفلوک.

۳۱ خرداد سال‌گرد شهادت مصطفی چمران بود. البته شاید فکر کنید این مرثیه‌ی گوسفندها که تعریف کردم، ربطی به چمران نداشته باشد. اما باید بگویم که زیباترین دست‌مایه است برای این که یادی از چمران کنم و از روحیه‌ی عاشق‌اش.

یک ماه و اندی بعد از این که دکتر در سوسنگرد زخمی شد، آرام آرام با یک چوب دستی توانست به آرامی حرکت کند. چون از دو نقطه پا به شدت مجروح بود. و برای این‌که دلش آرام نداشت و شور سنگر را می‌زد، تصمیم گرفت برای بازدید با همان پای زخمی به خط مقدم برود. رفقایش هم تصمیم گرفتند که به شکرانه سلامتی نسبی‌اش، گوسفندی برایش قربانی کنند و همین کار را هم کردند. اما دکتر چند ثانیه با چهره برافروخته به صحنه بریده شدن سر گوسفند خیره نگریست و از گوشت آن گوسفند هرگز نخورد. همان روز، این سطور را در وصف حال عجیب خودش وقت قربانی شدن گوسفند نوشت.

چمران یک فرمانده جنگی‌ست. خون و آتش و ضجه و فریاد زیاد دیده است. دست و پای بریده زیاد دیده است. اما این چنین از مشاهده تصویر گوسفند قربانی، زجر می‌کشد. 

یادداشت کوتاه چمران در کتاب «رقصی چنین میانه‌ی میدانم آرزوست»، منتشر شده است ؛

«امروز گوسفندی را برای من قربانی کردند. چه‌قدر زجر کشیدم. درد گوسفند را تا اعماق وجودم احساس می‌کردم. هنگامی که خون از گردنش فوران می‌کرد، گویی این خون من است که بر خاک می‌ریزد. می‌دیدم که حیوان زبان بسته، برای حیات خود تلاش می‌کند. دست و پا می‌زند. می‌خواهد ضجه کند، فریاد کند، از دنیا و از همه چیز استمداد کند و از زیر کارد براق بگریزد. اما افسوس که مظلوم است و اسیر و دست و پا بسته است. 
کارد به گردنش نزدیک می‌شود. چشمان گوسفند برق می‌زند. به همه اطراف می‌چرخد. برق کارد را می‌بیند. اولین فشار تیزی کارد را بر گردن خود احساس می‌کند. با همه قدرت خود برای آخرین بار تلاش می‌کند. امید به حیات، آرزوی زندگی و حب ذات در همه وجودش شعله می‌کشد. می‌خواهد زنده بماند. می‌خواهد از آب این عالم بنوشد. از هوای دنیا استنشاق کند. به آسمان بلند، به کوه‌های سر به فلک کشیده، به درخت‌ها، به گل‌ها، به سبزه‌ها، به جوی‌بارها، به صحراها، به دشت‌ها، به دریاها، به ستاره‌ها، به ماه، به خورشید، به سپیده صبح، به غروب آفتاب نگاه کند و از زیبایی آن‌ها لذت ببرد. 
او احساس می‌کند که مورد ظلم و ستم قرار گرفته، همه دنیا به او ظلم می‌کنند. همه دشمن او هستند. همه در مرگ او شادی می‌کنند. همه منتظرند که دست و پا زدن او را در خون ببینند و کف بزنند. او استغاثه می‌کند. التماس می‌کند. لااقل یک نفر منصف می‌طلبد. می‌خواهد کسی را به شفاعت بطلبد.
آخر ای انسان‌ها ... وجدان شما کجا رفته است ؟! تمدن شما، انسانیت شما، خدا و پیغمبر شما کجاست ؟! مگر قرار نیست از مظلومین دفاع کنید ؟! چرا نمی‌گذارید فریاد کنم ؟!! چرا اجازه اشک ریختن نمی‌دهید ؟!
آه خدایا ! من فریاد این حیوان بی‌گناه را می‌شنوم. من درد او را احساس می‌کنم. من اشکی را که در چشمانش می‌غلتد می‌بینم. من بی‌گناهی او را می‌دانم. من می‌بینم که او مرا به دادخواهی طلبیده است. و من نیز با همه وجودم آماده‌ام که به بی‌گناهی او شهادت دهم. او را شفاعت کنم و از مردم بخواهم که به خاطر خدا و به خاطر من از این حیوان زبان بسته بگذرند. 
من با همه وجودم می‌خواهم بدوم و کارد را از دست آن مرد بگیرم. می‌خواهم فریاد کنم دست نگه دارید. این حیوان زبان بسته را برای من نکشید. اما گویی صدای حیوان خفه شده است و حرکت من هم منجمد.
در عالم خواب، گاهی آدم می‌خواهد فریاد کند، ولی صدایش درنمی‌آید. این‌جا هم چنین حالتی برای من پیش آمده است. حیوان بی‌گناه می‌خواهد فریاد کند اما صدایش درنمی‌آید. و من می‌خواهم بدوم دستش را بگیرم اما طلسم شده‌ام.
کارد تیز بر گردن گوسفند نزدیک می‌شود و من تیزی آن را بر گردنم احساس می‌کنم. حیوان اسیر دست و پا می‌زند گویی که من دست و پا می‌زنم. و همه فشارهای حیات و مرگ را که در آن لحظه بر گوسفند می‌گذرد، گویی که بر من گذشته است.»

نه
هرگز شب را باور نکردم
چرا که
در فراسوی دهلیزش
به امید دریچه‌ای
دل بسته بودم

شعر بامداد، لحظه‌ها و همیشه‌ها