۱۳۸۷ شهریور ۹, شنبه

چرا خاطره‌ها ولم نمی‌کنند. این خاطره‌بازی آخر به کشتن‌ام خواهد داد. دلم حافظه‌ای می‌خواهد به قدر ماهی که هی طول تنگ را بروم و بیایم بی آن‌که به هیچ خاطره‌ای مسلح باشم. اگر نشد پس دلم باغ فردوس می‌خواهد و عروسی در کوچه مجاور و اگر باز هم نشد دلم چیزی نمی‌خواهد.


* عکس Sabine Weiss

۱۳۸۷ شهریور ۳, یکشنبه

به پنج‌شنبه‌ی کاخ نیاوران

دست‌هایم بند است
و لمس تو دشوار
حس لامسه‌ام
آشوب‌گر و آشوب
به سرعت خواب و به کندی روز
از سرانگشتان تکیده‌ی حیرت
هجوم می‌برد به حفره‌های خیس عرق

میان میناها و درخت‌ها
در صبحانه‌های مست
و مستانه‌های صبح

می‌فشاردت در برم
بدون دخالت دست

مرداد هشتاد و هفت

۱۳۸۷ شهریور ۲, شنبه

می‌تونم حالا که بیست و پنج ساله شدم، یک تیزر تلویزیونی بدم و توش بگم : با ربع قرن تجربه. منتهی در چه زمینه ای، خودمم نمی‌دونم.


* عکس از این‌جا

۱۳۸۷ مرداد ۲۱, دوشنبه

نگاهت آشتی‌ست
باران ناگهان
و خنکای بی‌وقت
در میانه‌ی مرداد


پانزده مرداد هشتاد و هفت