۱۳۸۷ فروردین ۱, پنجشنبه

توی قهوه‌خونه، به اوستا بی‌تفاوت گفتم : لطف می‌کنید یه بطری آب معدنی ؟!

رفت و یک پارچ آب و یک لیوان آورد و گفت : ما این‌جا آب نمی‌فروشیم.

هیچ هیجانی نیست. اینجا توی یکی از هتل‌های شیراز نشسته‌ام و با فریبا ایمیل‌های غمگین می‌خوانیم. پولت را، کوفتت را، زهر مارت را می‌فرستم. 

چه اسم خوبی گذاشته‌اند روی نوروز که روز از نو و روزی از نوست.

* عکس Bob Mazzer

۱۳۸۶ اسفند ۲۰, دوشنبه

تمام کلمات دنیا، تمامشان بی برو برگرد، حتی یک بوسه خشک و خالی نمی‌ارزند.


۱۳۸۶ اسفند ۱۴, سه‌شنبه

یک ربع جلوم بود. صفحه ایمیل تایپ شده و جملاتی که صد بار از بالا تا پایین خوندمشون. و یک تردید قدیمی. خاطراتی که رژه می‌رفتند. و آخر سر با خودم کنار اومدم.

Send