۱۳۸۲ تیر ۸, یکشنبه

برای یک کلیشه

دیروز غمش را در وجودم احساس كردم، امروز از او شادم و فردا باز اندوهگینم. عشق تكرار واژه دوست داشتن است در بیابان برهوت زندگی و تمنای رسیدن به آب حیات است در كویر خشك عقل و گلی زیبا در بوستان احساس. و اندك دست مایه ای تا فردی كشش درونش را به سوی جاذب هستی نشان دهد و عاشق نام گیرد! 

عشق تنها واژه ای است كه معنایی به وسعت بی كرانه دریا دارد و دل بارانی به وسعت آسمان! هرچه گویی و هرچه كنی را می‌توان در عشق تفسیر كرد الا خود عشق كه هیچ‌گاه نفهمیدیم كه چه دیدیم و چه شنیدیم و چه گذشت. 

داستانی که گفتنی نیست. سرودنی نیست. فقط حس کردنیست.

امید

من دریافته ام كه دوست داشته شدن هیچ و اما دوست داشتن همه چیز است و بیش از آن بر این باورم كه آنچه هستی ما را پر معنی و شادمانه می سازد، چیزی جز احساسات و عاطفه ما نیست. پس آن كس نیك بخت است كه بتواند عشق بورزد ولو اینکه مورد عشق واقع نشود. عاشقی معامله نیست که ۱۰۰ گرم عشق بدهی و ۱۲۰ گرم محبت بگیری. بخشش صرف است به امید فراگیری اصالت بخشندگی. بخشش به امید زیست عاشقانه کردن.

۱۳۸۲ تیر ۵, پنجشنبه

گل قاصد

گلکم
ای گل قاصدکم
قلبکت غمگین است
کوله بارت خالی ست
سخنت رنگ عزاست
زلفکت آشفته ست

نفست وای چرا ..... عطر دلدار ندارد همراه ؟
گلکم !!! قاصدکم !!!
بوم من عشق آباد
هیچ پیغام نداشت ؟

ای گل قاصدکم راست بگو
دلبرم را نکند گرگ ربود ؟
وای در ده ما 
حتی یک نفر مرد نبود ؟

* منوچهر محمدپور - ۱۳۵۲ 

۱۳۸۲ تیر ۱, یکشنبه

انعکاس

پسر و پدری داشتند در كوه قدم می زدند كه ناگهان پای پسر به سنگی گیر كرد، به زمین افتاد و داد كشید: آآآ ی ی ی. صدایی از دور دست آمد: آآآ ی ی ی !! 

پسرك با كنجكاوی فریاد زد: كی هستی ؟ پاسخ شنید : كی هستی ؟ 

پسرك خشمگین شد و فریاد زد: ترسو! باز پاسخ شنید: ترسو! 

پسرك با تعجب از پدرش پرسید : چه خبر است؟ پدر لبخندی زد و گفت: پسرم توجه كن و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یك قهرمان هستی! صدا پاسخ داد: تو یك قهرمان هستی.

پسرك باز بیشتر تعجب كرد. پدرش توضیح داد: مردم می گویند كه این انعكاس كوه است ولی در حقیقت انعكاس زندگی است. هر چیزی كه بگویی یا انجام دهی، زندگی عیناً به تو جواب می دهد. اگر عشق را بخواهی، عشق بیشتری در قلبت به وجود می آید و اگر به دنبال موفقیت باشی، آن را حتماً به دست خواهی آورد. هر چیزی را كه بخواهی و هر گونه كه به دنیا و آدم ها نگاه كنی زندگی همان را به تو خواهد داد.

۱۳۸۲ خرداد ۲۹, پنجشنبه

شاید هم

من با ترجمه‌های محمد علی سپانلو مشکلاتی دارم. چند روز پیش دوستی در یک جمع ادبی شروع کرد به تمجید از جناب سپانلو و اتفاقا شعری هم خواند که به گمانم باید بین سال‌های ۵۰ تا ۵۵ سروده شده باشد. شعری به نام «نامه» با این مضمون :

ملالت کم / دلت خرم / و نام روشنت روشن 
کسی می خوابد و خوابش نمی گیرد
کسی از پشت دیوار زمان آواز می خواند
پلنگی ماه را با ماده اش در آب می نوشد
نگاه شاعر آشفته بی خواب است اما مردمش در خواب .......

شعر خوبی هم هست. خوشم آمد. اما خوشی دیری نپایید.
شعری دارد مرحوم اخوان احتمالا برای سال سی و نه به نام نماز که در قسمتی می گوید : «چشم من بیدار و چشم عالمی در خواب» 
شباهت بدی دارد با شعر سپانلو. بوی تقلید ناشیانه می‌دهد. شاید هم وقتی نگاهت به چیزی منفی باشد همه چیز منفی پیش می‌رود.

۱۳۸۲ خرداد ۲۸, چهارشنبه

سیب

خاک های لباسش را تکان داد. گرد و خاک لباسش در مه کوچه گم شد. کوچه ساکت بود. دستی به موهایش کشید و زنگ خا نه را به صدا در آورد. مینا کوچولو  با عجله در را باز کرد و خود را به آغوش پدر انداخت. بوسه گرمی بر گونه مینا نقش بست. دست های کوچکش را دور گردن بابا حلقه کرد.

پدر با زحمت از جایش بلند شد و وارد خانه شد. چهره همسرش خسته نشان می داد. پدر، مینا را به زمین گذاشت. بغچه اش را باز کرد. ۲ سیب سرخ را از بغچه اش بیرون کشید. 

- بیا مینا جان این سهم تو، بیا خانوم این هم سهم شما.

نگاه معصوم مینا به چشمهای پدرش دوخته شد. 

- پس تو چی بابا ؟ 

پدر سرش را پایین انداخت و زیر لب گفت : من سیبم رو خوردم بابا !

۱۳۸۲ خرداد ۲۲, پنجشنبه

در کوچه باغ

در آینه دوباره نمایان شد
با ابر گیسوانش در باد
باز آن سرود سرخ انا الحق
ورد زبان اوست

تو در نماز عشق چه خواندی ؟
که سال هاست
بالای دار رفتی و این شحنه های پیر
از مرده ات هنوز پرهیز می کنند

نام تو را به رمز
رندان سینه چاک نشابور
در لحظه های مستی
مستی و راستی
آهسته زیر لب
تکرار می کنند

وقتی تو
روی چوبه ی دارت
خموش و مات
بودی

ما
انبوه کرکسان تماشا
با شحنه های مامور
مامورهای معذور
همسان و هم سکوت 
ماندیم

خاکستر تو را
باد سحرگهان
هر جا که برد
مردی ز خاک روئید

در کوچه باغ های نشابور
مستان نیمه شب
به ترنم
آوازهای سرخ تو را
باز ترجیع وار زمزمه کردند

نامت هنوز ورد زبان هاست !!!!

* محمد رضا شفیعی کدکنی (م.سرشک) - کوچه باغ های نیشابور - ۱۳۵۷