( جمله داخل پرانتز یعنی حاشیه برای متن. یعنی تربیت ما که همیشه یادمان دادند توی پرانتز زندگی کنیم. یعنی در حاشیه باشیم و حاشیهای فکر کنیم و حاشیهای بنویسیم. واسه همین هم هست که خالهزنکی و آبزیرکاهی، رفته توی شیره جانمان. پرانتز بسته.)
۱۳۸۵ اسفند ۹, چهارشنبه
۱۳۸۵ اسفند ۷, دوشنبه
نمیدانم چرا صنعت اتومبیل هر چه پیش میرود، قیافهی ماشینها اخموتر میشود. برای نمونه نگاه کنید به ایران خودمان. یادتان میآید چه چشمهای مظلومی داشتند ماشینهای قدیمی ؟!! پیکان و ژیان و آریا و پاترول و جیپ و تویوتاهای عهد بوق و این ماشین آمریکاییها.
بعدها یک کمی اخموتر شدند. یعنی زیباییشناسی طراحان و عامه مردم در صنعت اتومبیل رفت به سمت اخم و تخم. پژو آمد و سمند و دووسیلو و پراید.
الان هم که ماشینها از شدت عصبانیت در حال انفجار هستند. تویوتاهای جدید، BMWهای جدید، زانتیا، ماکسیما، هیدوندایی و ...
بچهتر که بودم، شبها نور چراغهای پهن و گرد، آرامم میکرد. یک رابطهای حس میکردم بین چهره ماشینها و صاحبانشان. یعنی فکر میکردم لزوما باید توی این ماشینها، آدمهای خوبی نشسته باشند. واقعا هم دل مردم خوشتر بود.
اما الآن شبها از نور ماشینها میترسم. همهاش فکر میکنم میخواهند مرا بکشند و زیرم بگیرند. همه اخمو، همه عصبانی، همه تند، همه بیرحم، مثل آدمهای توی ماشین.
۱۳۸۵ اسفند ۶, یکشنبه
۱۳۸۵ اسفند ۳, پنجشنبه
کاروانی را در زمین یونان، دزدان بزدند و نعمت بی قیاس از این کاروان بردند. بازرگانان گریه و زاری بسیار کردند و فایده نکرد. لقمان حکیم در میان آنان بود. کاروانیان لقمان را گفتند ؛ «کلمهای چند از حکمت و موعظت با ایشان بگو باشد که از مال ما دست بردارند که دریغ باشد چندین نعمت».
لقمان گفت ؛ «دریغ باشد کلمه حکمت با ایشان گفتن».
آهنی را که موریانه بخورد
نتوان برد از او به صیقل رنگ
بر سیهدل چه سود گفتن وعظ
نرود میخ آهنی در سنگ
همانا که جرم از طرف خود ماست ؛
به روزگار سلامت شکستگان دریاب
که جبر خاطر مسکین، بلا بگرداند
چو سائل از تو به زاری طلب کند چیزی
بده وگرنه ستمگر به زور بستاند
* سعدی، گلستان
۱۳۸۵ اسفند ۲, چهارشنبه
همیشه از یک چیز اول مهر متنفر بودم. همه چیزش خوب بود، فقط این سول احمقانه معلمها بود که همه مزههای خوب اول مهر را از سرم میپراند.
نمیدانم چه اصراری بود که معلمها دوست داشتند روز اول مهر، از شغل پدر بچهها سر در بیاورند و همینجایش بود که من را متنفر کرده بود. مدرسه ما پایین شهر بود و کم نبودند بچههایی که پدرشان کارگر شهرداری بود یا راننده تاکسی. همان وقت هم دلم میلرزید وقتی سرافکندگی بچههایی را میدیدم که شغل پدرشان آزارشان میداد.
کلاس اول دبستان نمیشناختمت اما کلاس دوم که شدیم، یک روز قبل از اول مهر هول داشتم بابت این سوال بیدلیل معلم و سر افکندگیت.
دوس داشتم آن وقتها عقلم بیشتر میرسید. روز اول مهر مینشستم کنار دستت. با محسن که بچه بامرامی بود، هماهنگ میکردم که او هم کمک کند. محسن هم به حمزه و علیطوطی میگفت و قرار میشد شغل پدرهای همه ما با شغل پدر تو یکی باشد روز اول مهر.
و وقتی آقای جانفشان همان سوال احمقانه معلمهای دیگر را میپرسید، همه جواب میدادیم "تو شهرداریه".
اما عقلمان نمیدسید. عقل معلمها هم نمیرسید. و تو در تمام آن سالهای ابتدایی، توی سه تا اول مهر، خجالت کشیدی.
* Leony Wenno
* Leony Wenno
۱۳۸۵ بهمن ۲۹, یکشنبه
برونو بوزتو در سال ۱۹۳۸ در میلان ایتالیا متولد شد و از ۲۰ سالگی وارد مقوله انیمیشن شد. معروفیت بوزتو بیش از هر چیز به واسطه خلق شخصیت کارتونی Mr Rossi است.
همینطور برونو بوزتو از اولین انیمیشنسازانی بود که با نرمافزار Macromedia Flash به خلق انیمیشن مشغول شد و اتفاقا به واسطه انیمیشنهای زیبایی که از او دیدهام، قصد کردم که اینجا معرفیاش کنم. اولین کار او انیمیشن "Europe and italy" بود که به واسطه آن در جشنواره انیمیشن تهران در سال ۲۰۰۱ جایزه ویژه داوران جشنواره را گرفت.
در اینجا میتوانید بیوگرافی بوزتو را بخوانید. در اینجا هم میتوانید انیمیشنهای ساخته شده به وسیله نرمافزار فلش را دانلود کنید که توصیهی اکید میکنم این قسمت را از دست ندهید. مخصوصن انیمیشنهای "Life"، "Olympics"، "Adam" و "Yes & No" را حتما ببینید. "Europe and italy" هم که به مقایسه روحیات ایتالیاییها و باقی مردم اروپا میپردازد به نظر من شاهکار انیمیشنهای بوزتوست که البته بعد از دیدن آن ممکن است به شباهتهایی در مورد روحیات ایتالیاییها و ایرانیها هم پی ببرید.
۱۳۸۵ بهمن ۲۸, شنبه
اگر بخواهید راجع به یهودیان ایران اطلاعاتی به دست بیاورید، باید عبارت persian jews را در گوگل جستجو کنید. اولین نتیجه صفحهای خواهد بود در ویکیپدیا که راجع به یهودیان ایران است. در این صفحه به قسمت Famous Persian Jews یعنی یهودیان ایرانی مشهور بروید و ببینید چه کسانی در این لیست هستند. از شاول موفاز (وزیر جنگ سابق و وزیر فعلی حمل و نقل اسرائیل) تا سعید امامی (معاون سابق وزارت اطلاعات ایران).
۱۳۸۵ بهمن ۲۲, یکشنبه
دو روز آخر، اقلیما و خونبازی
اقلیما
"اقلیما" را دیشب دیدم. به نظرم فیلم خوبی آمد. ادعاهای عجیب و غریب نداشت و حرف خودش را میزد و خوب هم میزد. موسیقی و فیلمبرداری، بسیار به همراهی تماشاگر با داستان کمک کرده بودند. البته فیلمنامه به نظرم نواقصی داشت.
خونبازی
"خونبازی" فیلم بدی نبود. اما به نظرم آن همه که میگفتند خوب نبود و میتوانست خیلی از این بهتر باشد. فیلمنامه در نیمه دوم، تماشاگرش را خسته میکند.
کلن من با نگاه خیلی واقعبین کارگردان مشکل دارم. احساس میکنم که تلخی غیرقابلباوری را تزریق میکند تا واقع بینی را بالا ببرد. در "زیر پوست شهر" هم تلخی داستان و مشکلاتی که بر آن خانواده میرفت به قدری زیاد بود که از واقعبینی قصه کم کرده بود.
"خون بازی" از سه مشکل افراط، شعاری بودن و کندی رنج میبرد. مثلن ببیننده در چند سکانس باید فرار سارا را از دست مادرش برای آخرین مصرف مواد ببیند و چند بار باید آن زجهها و نالههای مادرانه و آن بیعقلیهای معتادانه !! را تماشا کند ؟؟؟ بنیاعتماد قصد دارد بگوید که اعتیاد بد است و یک جورهایی جوان مخاطبش را از عواقب کار بترساند و شاید آن همه فلاکت و آن همه عذاب مخاطب هم برای همین است. برای همین هم هست که فیلم تا حدی شعاری میشود. نیمه دوم داستان هم به شدت کند است. در نیمه نخست، مخاطب به خوبی با قصه همراه میشود اما در نیمه دوم از داستان جلو میزند و آن را پیشبینی میکند. من در مجموع، "خونبازی" را اثر فوقالعادهای در کارنامه بنیاعتماد ندیدم. اما بازی باران کوثری تحسین برانگیز است.
سیمرغها را دادند
سیمرغها امشب به برگزیدگان جشنواره اهدا شدند. گویا به "اخراجیها" و "سنتوری"، مشترکا سیمرغ فیلم منتخب تماشاگران را دادهاند. مثل اینکه امسال به سیمرغیها پراید و سمند هم اهدا شده است. نمیدانم چرا باران کوثری در اکثر عکسها در یک وضعیت غیر متعادل ایستاده است +. گزارش تصویری فارس خوب است، مال ایسنا (+ + +) هم همینطور.
۱۳۸۵ بهمن ۲۱, شنبه
مسعود و پولاد جشنواره را به آتش کشیدند !
دور و بر سینما اریکه ایرانیان حسابی شلوغ است. صف خیلی بلندی تشکیل شده برای دیدن "رئیس"، آخرین ساخته آقامون مسعودخان کیمیایی. در همان مواجهه نخست پولاد را میبینیم که با چند نفر از رفقا دور و بر سینما میپلکد. میگویند آقا مسعود هم در سالن است اما موفق به زیارتش نمیشویم.
تا زمانی که از میان جمعیت عبور کنیم و به در ورودی برسیم، چندین نفر از ما میخواهند که بلیطمان را به آنها بفروشیم. میشنویم که بلیط تا بیستهزار تومان در حال خرید و فروش است. یک زن و شوهر جوان را متوقف کردهاند که گویا بلیطشان جعلیست. عاشقان کیمیایی از سر و کول هم بالا میروند.
قبل از آغاز فیلم از تماشاگران بابت صدای بد فیلم عذرخواهی میشود. میگویند که مسعود کیمیایی فقط به خاطر گل روی تماشاگران، اجازه داده که این فیلم به نمایش دربیاید و از داوران هم درخواست کرده که به خاطر ضعف صدا، فیلم رو داوری نکنند.
یادم هست کیمیایی در جایی گفته بود که ؛ «حکم، سیاه مشقی برای رئیس است.»
فیلم شروع میشه. طبق روال اخیر، اول بزرگ مینویسه ؛ «فیلم مسعود کیمیایی». دست و سوت است که مردم میزنند. اسم آقا پولاد هم که حک میشود روی پرده، باز هم سوت و کف.
باز هم کیمیایی بزرگ، تصمیم گرفته که فیلم سمبلیک بسازد. این را از همان سکانس اول، با جملاتی که رد و بدل میشود و با دیدن آن شاهنامهخوان مهیب متوجه میشویم. همانطور که استاد خودش هم گفته، صدای فیلم خیلی بد است و اصلن متوجه اشعار و بعضی دیالوگها نمیشویم.
تمام "رئیس" مثل باقی آثارش روی دیالوگها و مونولوگهایی میچرخد که همه شعاری و آهنگین هستند و به کمک بازیگرهای حرفهای، قشنگ هم بیان میشوند. گویا استاد قصد دارد که همه حرفش را یکجا در همین دیالوگها و مونولوگها بگوید. بگذریم از جملات قصار و شعاری، من به چند نمونه از دیالوگها اشاره میکنم که فکر کنم خاطره شوند.
- خود آقای رئیس (داریوش ارجمند)، از ابتدا تا انتهای فیلم حضور ندارد و یه جورایی همه منتظرند که ظاهر شوند. خلاصه در دقایق پایانی فیلم، رئیس با یک هیبت عجیب ظاهر میشود و خوب قاعدتا میبایست با یک جمله فلسفی عمیق خودش را به تماشاگر معرفی کند. پس میگوید ؛ "آخر خط خبری نیست، هر چی هست میون خط تو خطه". بعد هم در ادامه میافزاید ؛ "نعش یه گرگ میارزه به زندگی صد تا شغال."
- آرش و سیامک بر سر دختری به نام طلا کلکل دارند و هر دو مدعی عشق طلا هستند. سیامک پیش آرش میرود. آرش (که در کنار نوچههایش حس امنیت میکند) میگوید ؛ "فکر نمیکردم بیای !!!"
سیامک جواب میدهد : "فکر نمیکردم بمونی".
آرش میگوید : "اگه من عاشق طلا باشم چی ؟"
سیامک (با همان خنده مخصوص پولاد) : "زرگرا هم عاشق طلان داداش".
بعد سیامک ادامه میدهد ؛ "عشق وقتی ناموس بشه، عشقه ... تو نعشگی رو با ماشین بابات رفتی، من خماری رو پیاده اومدم."
- آقا رضا (پدر سیامک) خطاب به یکی از آدم بدها میگوید ؛ "فیوز من پسرمه، فیوزم بپره، کنتر واستون نمیذارم."
- سیامک و طلا، شبی را کنار بخاری پیش هم میگذرانند و برای هم جملات فلسفی ردیف میکنند. سیامک میگوید ؛ "اینکه اگه اینجاییم و سلامت، دولتی چشاته" و طلا جواب میدهد ؛ "با یه دنیا تجربه عاشقتم."
یکسری چیزهای بانمک هم بود که از نظر گروه تولید پنهان مانده بود مثل :
- لامپ برق میتواند وایرلس باشد، یعنی شما هر چند کیلومتر که دلتان خواست آن را دنبال خودتان ببرید بدون اینکه به مشکل سیم بر بخورید. (رجوع شود به سکانس دزدیده شدن طلا)
- یک میز نهارخوری ساخته شده از یک نئوپان ۱۵ میل (بلکم ۲۰ میل) میتواند جلوی عبور انواع گلوله و ترکش و خمپاره را بگیرد. (رجوع شود به سکانس درگیری رضا و سرهنگ با آدم بدها و سنگرگیری رضا پشت میز)
- شاید فکر کنید که سکانس آخر "رئیس"، شباهتهایی با سکانس اول "پدرخوانده" دارد. باید بگویم شما اشتباه میکنید. این سکانس اول "پدرخوانده" است که شباهتهایی با سکانس آخر "رئیس" دارد.
- استاد کیمیایی برای سمبلیک کردن هرچه بیشتر سکانس فینال، با باغ وحش تهران طرف قرار داد شده بود و هر جانوری که شما فکرش را بکنید در این میهمانی دعوت داشت. از جوجه کوروکودیلی که روی پیانو راه میرفت تا مار بوآی ۲۰۰ کیلوگرمی که بر گردن یکی از خانمها آویز بود.
- هیچیه "رئیس" هم اگر مستحق تشویق نباشد، جلوههای ویژهاش واقعا تحسین برانگیز بود. گروه تولید نشان داد که با یک بسته سیگارت میشود تمام جلوههای ویژه یک فیلم گانگستری را تامین کرد.
- هر کی میخواد دنبال زیدش برود باید موهایش را بزند.
- قهرمان فیلم رئیس، آرامش تحسین برانگیزی دارد. مثلن در شبی بسیار بحرانی که احتمال کشته شدن طلا وجود دارد، تصمیم میگیرد که به خریدن تیشرت برود و به خاطر همین هم هست که طلا را میدزدند.
در مجموع و از شوخی گذشته "رئیس" فیلم بدی نیست. یک افتضاح محض است. فیلم مشکل فیلمنامه دارد. فیلمنامه پر است از سوراخهای کوچک و بزرگ که بخشهایی از آن را بازگو کردم.
بازیها بد نیستند. اما فیلمنامه به قدری کمدی و مسخره است که مثلن تمام تلاش داریوش ارجمند برای جا انداختن نقش رئیس (که حتی به تراشیدن پشمهای سینهاش هم منجر شده است) به خاطر خندهدار بودن نقش به باد میرود.
۱۳۸۵ بهمن ۱۹, پنجشنبه
آدم
سه شنبه و چهارشنبه را ماموریت بودم و "خونبازی" و "اخراجیها" را از دست دادم. امشب هم "آدم" را دیدم. سوژه عالی بود. فیلم تماشاگرش را خسته نمیکرد. موضوع قابل بحث بود. بازیها خوب بود. همه چیز مرتب بود تا ده دقیقه پایانی فیلم. هرچه به ذهنم فشار آوردم که بفهمم چرا باید فیلمی با این پتانسیل، این شکلی تمام بشود، نفهمیدم که نفهمیدم. فیلمی که میتوانست یک اثر ماندگار باشد، خوب جمع نشد و تماشاگرش را ناراضی بیرون فرستاد و نتیجه هم این شد که از بین آدمهایی که من رای دادنشان را دیدم (چیزی حدود چهل نفر)، اکثرشان با تاسف «ضعیف» را انتخاب کردند. انگار که همه منتظر نتیجه بهتری بودند.
در مجموع دیدن آدم را با کمی ارفاق توصیه میکنم. البته کاش بعضی جاها برای صحبت اهالی روستا زیرنویس میگذاشتند، چون بلافاصله پس از بعضی دیالوگها، که اتفاقا دیالوگهای اساسی فیلم هم بودند، زمزمه «چی گفت ؟» «چی گفت ؟؟» سینما را پر میکرد.
۱۳۸۵ بهمن ۱۸, چهارشنبه
یک خانم جا افتاده میگفت
«انقلاب كه شد، اسم همه خیابانها و كوچه پس كوچهها را عوض كردند و اسمهای آخوندی گذاشتند. تنها جایی كه دستش نزدند، تجریش بود، آن هم به گمانم چون توی اسمش "ریش" داشت.»
این را یك خانم جا افتاده میگفت توی تاكسی.
۱۳۸۵ بهمن ۱۷, سهشنبه
جشنواره، چهار روز اول
پارکوی (فریدون جیرانی)
نیمه اول فیلم مزحرف محض است. یک آشنایی میان دختر و پسری جوان و بعد هم ازدواج عجیب و غریب آنها با یک سبک هندی-کمدی. پس از نیمه نخست، فیلم یک رویکرد کاملن متفاوت پیدا میکند. فیلم در نیمه دوم مملو از صحنههای خشن میشود. میشود گفت که نیمه دوم "پارک وی" هم از نظر جلوههای ویژه و هم از لحاظ سطح خشونت در سینمای ایران کم سابقه است. در مجموع "پارک وی" با کمی ارفاق به دیدناش میارزد. نکته قابل توجه هم این است که جیرانی فیلم را شبیه به "قرمز" تمام میکند. گویی یک کپی ناشیانه برای تکرار موفقیت به اضافه مقداری نمک خشونت. بعد از دیدن این فیلم و یادآوری فیلمهای اخیر جیرانی مثل سری "ستارهها" میشود به این نتیجه رسید که تمام اعتبار جیرانی، "قرمز" است و اگر قرمز را از کارنامه جیرانی حذف کنیم، او یک فیلمساز معمولی متوسط بیشتر نیست که خیلی وقت است حرف خاصی برای گفتن ندارد. در واقع از قرمز به این طرف، با ساختن "آب و آتش"، "شام آخر"، "سالاد فصل" و ... تا سری ستارهها و در نهایت "پارک وی" جیرانی یک سیر نزولی محسوس را طی کرده است.
گوشواره (وحید موسائیان)
دیدناش برای من (و به گمانم برای خیلیهای دیگر) یک توفیق اجباری بود چون سری سینمای ایران ۲ را پیش خرید کرده بودم و "گوشواره" هم در همین سری بود. فیلم، فیلم بدی نیست. بازی رویا تیموریان و مسعود رایگان بسیار خوب است و بازی اکبر عبدی هم قابل قبول. اما مسئلهای که باعث میشود من به "گوشواره" نمره قبولی ندهم، این است که اصلن سوژهاش ارزش تبدیل شدن به یک فیلم سینمایی بلند را ندارد. کل فیلم، داستان دختر نوجوانیست که قرار است به یک میهمانی برود و بعد به خانهاش برگردد. در مجموع "گوشواره" ارزش دیدن ندارد و حتی به نظر من با کمی ارفاق میتوانست در قسمت فیلمهای میهمان نمایش داده شود و نه در مسابقه سینمای ایران.
پاداش سکوت (مازیار میری)
در مجموع "پاداش سکوت" را فیلم خوبی ارزیابی کردم که پتانسیل تبدیل شدن به یک شاهکار را هم داشت که به نظر من کارگردان از این پتانسیل به خوبی بهره نگرفته بود.
بلیط "پاداش سکوت" را پیشخرید نکرده بودم و رنج صف مفصلی را هم متحمل شدم. ده دقیقه ابتدای فیلم را هم از دست دادم.
سوژه فیلم ناب و تازه نیست اما قابل قبول است. یکی از رزمندگان جنگ بر اثر یک خواب به این باور میرسد که همرزمش را کشته است. پیش پدر او میرود و ادعا میکند که من قاتل پسرت هستم. رزمنده و پدر شهید برای اثبات این مدعا نزد عدهای از همرزمان سابق میروند و در طول این گشت و گذار، داستان شکل میگیرد.
مشکل اصلی داستان "پاداش سکوت" پایانبندی آن است. سکانس فینال در آب سپری میشود و به نظرم مازیار میری در این سکانس دچار اغراق و افراط شده است. شاید یکی از دلایل این افراط این است که برای فیلمبرداری این سکانس از یک گروه آلمانی استفاده شده و میری خواسته تا از امکان پیش آمده نهایت بهره را ببرد. برای همین هم هست که تماشاگر، زودتر از کارگردان، فیلم را تمام میکند.
موسیقی هم همراهی لازم را با داستان ندارد. بازیها تقریبا همه خوب هستند و فقط نقش پدر شهید را شاید میشد آدم بهتری بازی کند.
مثل یک قصه (خسرو سینایی)
دو سرباز عراقی به همراه فرمانده زخمیشان، در حال فرار از خاک ایران به خانه یک پیرمرد ایرانی و پسرش میرسند و تصمیم میگیرند شب را در خانه آنها بگذرانند. فرمانده و یکی از سربازها رفتار وحشیانهای با پیرمرد و پسرش دارند که در نهایت منجر به یک درگیری کوتاه و کشته شدن فرمانده و یکی از سربازها و همینطور پیرمرد صاحبخانه میشود. در ادامه اما رابطه عاطفی میان پسر نوجوان و سرباز عراقی ایجاد میشود. "مثل یک قصه" یک داستان انسانیست که در بستر جنگ اتفاق میافتد. فیلمنامه نواقصی دارد اما بزرگترین نقص فیلم این است که اصلن همه سناریوی "مثل یک قصه"، در یک فیلم کوتاه سی دقیقهای قابل طرح است و برای همین هم هست که فیلم، تماشاگر را خسته میکند.
قابل بحث : من از میان ۴ فیلمی که تا امروز دیدهام، تا به حال رای ضعیف ندادهام. فکر میکنم رای دادن به فیلم به جای آن که احساسی و کلی باشد، باید جزئینگرانه، نسبی و المانی باشد. به این معنی که باید فاکتورهای مختلف از هم تفکیک شوند و فیلم نسبت به فضای روایی و به اصطلاح حال و هوای خودش نمره بگیرد. بر همین اساس هم من با اندکی خوشبینی به "پاداش سکوت" رای خوب و به سه فیلم دیگر رای متوسط دادم.
اشتراک در:
نظرات (Atom)










