۱۳۸۹ آبان ۹, یکشنبه

پله‌ها تمام نمی‌شوند
هر پله درست مانند یک سال
و هر قدم یک جوانی تمام

من 
پلنگی شتابان را می‌مانم
در حسرت ماه تمام‌اش
و تو
دخترک تازه بالغ عاشق
پشت انبوه گل‌های سرخ و سپید
لبخندی بر لب
کمین رندانه‌ای کرده‌ای

پله‌ها تمام نمی‌شوند
با گام‌های بلند بی‌سو
عبور می‌کنم
از فراز پله‌های سر به تو کشیده‌ی بهمن یخ‌زده
از زمستان جمشیدیه
تا بهار داوودیه
از دود غلیظ سیگارهای کشیده و نکشیده
از کوچه پس‌کوچه‌های شهرمادری‌ام
که شاهدان قدیمی‌اند

پله‌ها تمام نمی‌شوند
با کوله‌ای به دوش
پر از عکس‌های نیم‌سوخته
و در آغوشم
کودک چند ساله‌ی معصومی
به حال احتضار
پرشتاب و پریشان
عبور می‌کنم
از کنار آن سرباز صفر خیس وظیفه
از جمال با آن ریش انبوه‌اش
از دربند و صبحانه‌ی گرم نفس‌های تو
در وانفسای مرگ‌آلود و بی‌رحم شهر

عبور می‌کنم
از میان رازهای مگوی عاشقان خام و نحیفی
که به صدای قدم‌های شتابان‌ و  و لرزان‌شان
از دل شبان بی‌عاشق بی‌روزن
شب‌های روشنی می‌روید
و اتاق نمور و تاریک
به حرمت تن‌های پرحرارتشان
آبستن نور می‌شود

و پله‌ها ...
تمام نمی‌شوند
تو دور می‌روی و دورتر
"لبانت به ظرافت شعر
و پیشانی‌ات آیینه‌ای تابناک و بلند ..."
درست آیدای شاملو را می‌مانی
که دوستش می‌داشتی
آرام گام برمی‌داری و دور می‌روی
دورتر می‌روی و دور می‌شوی
و عشقی سربلند را
از میان آشفته شهر بی‌عاشق هزار رنگ
با خودت
به خاطره می‌بری

بهمن ۸۷

۱۳۸۹ آبان ۸, شنبه

Inefficient

دوشیزگان محترمه
بیاین باور کنین که روش 
"صحبت کردن از خواستگارهای بی‌شمار و پی‌گیر"
مدت‌هاست که کارایی خودش رو از دست داده !!!!


* عکس Eugenio Recuenco

۱۳۸۹ آبان ۴, سه‌شنبه

برگرد
الان درست فصل برگشتن است
دور عصای تکیه به دیوار 
پیچک پیچ‌وا‌پیچی 
پیچیده است
الان سعدآباد
و کوچه‌های باریک‌اش 
که یک زمانی 
رضاخان با چکمه‌های واکس‌زده‌
توی آن‌ها راه می‌رفته 
و کسی نتق نمی‌کشیده
زرد شده‌اند از پتوی نرم برگ‌های پاییزه

بالا را نگاه نکن
به من گوش بده
برگرد 
پیش از آن که از زمانه تابی بخوریم
چپه شویم
قصه دربسته شویم

برگرد
انگار نه انگار
ششم ماه که شد
عطر همیشگی‌ات را بزن
همین‌طور که آوازی را زیر لب زمزمه می‌کنی
"پوشیده چون جان می‌روی، اندر خیال جان من"
موهایت را یک‌وری شانه کن
جین قدیمی‌ات را با کفش‌های سفید ست کن
آرایش ملایمی بکن
و برای میانه‌ی روز خنک پاییزی
کنار مغازه آقا فریدون
وسط خاطره‌های مرگ‌بار جوانی
سر قرار بیا

مهر هشتاد و نه

۱۳۸۹ آبان ۳, دوشنبه

به کارپرداز شرکت می‌گم چی ؟!!!
می‌گه لئوناردو داوینچی
این وضه آخه ؟

۱۳۸۹ آبان ۱, شنبه



لقمه پرید تو گلوم
سرفه‌های شدید در حد خفگی
توی اون شرایط
یه جمله‌ی بامزه شنیدم
"خوبی ؟!!!، آب می‌خوری یا دلستر ؟!!!"
خفگی و سرفه کم بود
خنده‌ام هم گرفته بود

* نقاشی René Magritte


۱۳۸۹ مهر ۳۰, جمعه

يارب
از خاطرش 
انديشه بيداد
ببر

۱۳۸۹ مهر ۲۸, چهارشنبه

تو ترافیک اتوبان مدرس
حوالی ظفر
یه خانومی شیتان فیتان واستاده بود بغل اتوبان
نگام افتاد بهش
چند ثانیه‌ای نگاش کردم و رد شدم ازش
داشتم واسه خودم با تلفن حرف می‌زدم
یهو اومد نشست تو ماشینم
اونم داشت با تلفن بلند بلند حرف می‌زد
اینقد بلند حرف می‌زد که من مجبور شدم وسط مکالمه قطع کنم
که بتونم بیرونش کنم از ماشین
بهش گفتم خانوم کاری داشتین ؟! با شمام ؟؟؟!!!
روشو کرد به سمتم و با انگشت اشاره‌اش که گذاشته بود رو دماغش بهم گفت هیس
که یعنی مگه نمی‌بینی دارم با تلفن حرف می‌زنم

تلفنش که تموم شد گفتم ببخشید ما همو می‌شناسیم ؟!!
نگام کرد و گفت تا پارک‌وی می‌ری ؟
گفتم بله اما سوال منو جواب ندادین
گفت که اهل برنامه هستی ؟
فهمیدم طرف چه کاره‌ست
حرف زدم باهاش
گفتم نرخ چنده ؟!!!
گفت ۱۳۰ عرفشه دیگه
گفتم ببخشید این عرف رو اتحادیه مشخص می‌کنه ؟!!!
بلند بلند خندید
بهش گفتم اما حقیقتش من دارم با زنم می‌رم سینما
گفت خوب بپیچونش بریم با هم باشیم
گفتم بپیچونش چیه عزیز من زنمه
بازم خندید
گفت حالا چه فیلمی می‌ری
گفتم می‌رم سن‌پیترزبورگ
گفت اااا چه جالب کارگردانش مشتریمه
گفتم نه بابا، بهروز افخمی رو می‌گی !؟؟؟
گفت آره دیگه همون که ناتاشا رو درس کرده بود
گفتم اون مهدی فخیم‌زاده‌ست که
گفت همون منظورمه، پیره صداش کلفته
گفتم آها چه جالب
گفت خوب بعد فیلم پایه‌ای ؟!!! ازت خوشم اومده اصلن
گفتم فدات حقیقتش من ۱۱ فیلمم تموم می‌شه
گفت باشه همون موقع زنگ بزن من جام جردنه
گفتم باشه شمارتو بده
گفت بزن ۰۹۳۷.......
زدم توی موبایلم
گفت یه میس بنداز
انداختم
گفتم اسمت چیه حالا ؟!!
گفت هانیه
گفتم بیزنس شما چند اسمیه دیگه ؟؟؟
گفت خوبه که می‌دونی خودت
خندید و یه سیگار روشن کرد
چند دقیقه‌ای به سکوت گذشت
موسیقی رو اعصابش بود
گفت اینا چیه گوش می‌دی
خاموشش کردم
رسیده بودیم زیر پل
گفت پس من یازده منتظرم
گفتم باشه

هانیه پیاده شد و راشو کشید تو پیاده رو و رفت
یه کمی که دور شدم
یه پیام فرستادم براش
نوشتم پدرزنم گفته بعد سینما بریم خونش واسه شام
نمی‌رسم امشب تو به کار و زندگیت برس
یه پیام فرستاد برام
تابلو بود این‌کاره نیستی، برو به زنت برس، سینما خوش بگذره

* نقاشی Russell Mills

۱۳۸۹ مهر ۲۷, سه‌شنبه

یعنی همه محصولات غذایی جهان
باید بیان راز ماندگاری رو
از این بیسکوییت ترد نمکی مینو یاد بگیرن
ما بچه بودیم این بنده خدا رو می‌ذاشتیم تو کیفمون می‌بردیم مدرسه می‌خوردیم
الانم باید بزاریم تو کیف بچه‌مون ببره مدرسه بخوره حال کنه
همینطوری ثابت‌قدم
مث یه اسطوره جایگاه خودش رو حفظ کرده
هرگز از حدش تجاوز نکرده
مثلن نرفته کرم بماله لای خودش که آره ما مد روزیم
یا شکلات قاطی خودش کنه که طرفدار پیدا کنه
حرفش یکیه
مرامش یکیه
همیشه زرده
همیشه نمکیه
همیشه هم هفتاد و پنج گرمه
اصلنم براش مهم نیست که باید در جای خشک و خنک نگهداری بشه 
اما همیشه ته سبد بیسکوییتا تو چله گرما می‌زارنش
از کیلومتر ده جاده مخصوص کرج می‌کوبه در ازای ۲۰۰ تا تک تومنی میاد پیش رفقاش
هیچم به این فک نمی‌کنه که لباسای قدیمیشو این بیسکوییت کرم‌دار جدیدا مسخره کنن
بهش بگن "کی تو رو می‌خوره آخه پیزوری ؟؟؟؟"
خلاصه که خیلی دوستت داریم بیسکوییت ترد نمکی مینو 
به شماره پروانه ساخت ۱۶۱۶۱/۱۶ از وزارت بهداشت
مرامتو فدات

۱۳۸۹ مهر ۲۰, سه‌شنبه

دیده‌ها در طلب لعل یمانی خون شد
یارب آن کوکب رخشان به یمن بازرسان

روز بزرگ‌داشت حافظ


* عکس Aubrey Bodine

۱۳۸۹ مهر ۱۹, دوشنبه

دارم به زمين و زمان فكر می‌كنم و به اين تنهايی عجيب و غريب كه در این روز پاییزی این‌طوری با قدرت عرض اندام می‌کند و مثل يك غول خودش را نشان می‌دهد. 

هزار نوبت اگر خاطرم بشورانی
از این طرف که منم همچنان صفایی هست
به کام دل نرسیدیم و جان به حلق رسید
و گر به کام رسد همچنان رجایی هست 


۱۳۸۹ مهر ۱۷, شنبه

۱۳۸۹ مهر ۱۳, سه‌شنبه


چه بی‌تابانه می‌خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری !!!!!

۱۳۸۹ مهر ۱۰, شنبه

آفتاب است آن پری‌ رخ ...
یا ملایک یا قمر ؟
قامت است آن ...
یا قیامت یا الف یا نیشکر ؟

گلبن است آن ..
یا تن نازک‌نهادش یا حریر ؟!
آهن است آن ...
یا دل نامهربانش یا حجر ؟!

باغ فردوس است ...
گل‌برگش نخوانم یا بهار
جان شیرین است ...
خورشیدش نگویم یا قمر

بر فراز سرو سیمینش 
چو بخرامد به ناز
چشم شورانگیز بین تا
نجم بینی بر شجر

کاش اندک مایه نرمی در خطابش دیدمی
ور مرا عشق‌اش به سختی کشت
سهل است این قدر

گوشه‌گیر ای یار
یا جان در میان آور که عشق
تیرباران است
یا تسلیم باید یا حذر

آخر ای سرو روان
بر ما گذر کن یک زمان
آخر ای آرام جان
در ما نظر کن یک نظر

دوستی را گفتم اینک
عمر شد
گفت ای عجب !!
طرفه می‌دارم که بی دل‌دار
چون بردی به سر ؟!!!!

گفت سعدی صبر کن یا سیم و زر ده یا گریز
عشق را 
یا مال باید یا صبوری یا سفر !!!!!