۱۳۸۱ اسفند ۴, یکشنبه

بار

دانه های عرق از سر و رویش سرازیر بود. انگار که آفتاب مستقیما به او می تابید. گوشش از صدا در حال کر شدن بود. چشمانش سیاهی می رفت. نباید قبول می کرد. از توانش خارج بود. احساس می کرد که کمرش درحال خرد شدن است. ولی چاره‌ای نبود. به او اطمینان کرده بودند و او باید این کار را انجام می داد. عزمش را جزم کرد. نفس عمیقی کشید. سعی کرد که به درستی نشانه گیری کند و .......... شلیک کرد.

دنیا روی سرش خراب شد. پنالتی به اوت رفته بود.

۱۳۸۱ بهمن ۳۰, چهارشنبه

دمکراسی

گفتم : خفه شو !!!!!

خفه نشد.

خفه‌اش کردم.

۱۳۸۱ بهمن ۲۸, دوشنبه

سرنوشت شوم

ضربه خیلی شدید بود. احساس کرد که  تمام بدنش خرد شده و قسمتی از شکمش پاره شده است. به شکمش نگاه کرد. زخم خیلی بزرگ بود و قسمتی از معده اش بیرون ریخته بود. درد تمام وجودش را پر کرده بود. 

چشمانش را بست و همسر و بچه کوچکش را دید. به یاد زندگی خوبی که با همسرش داشت، افتاد. به خوبی می دانست که این نوع مرگ، سرنوشت تاریخی بیشتر افراد خانواده اش بوده است.

چهره پدرش را به خاطر آورد و روزی که برای گردش به همراه مادرش رفته بودند. همین اتفاق برای پدرش افتاده بود و مادرش برای اینکه منظره مرگ پدر را نبیند، صورت او را در بغل گرفته بود. احساس کرد که از زمین بلند شده است و حرکت می کند. چشمانش را باز کرد و خودش را بالای دره بزرگی دید. ارتفاع خیلی زیاد بود. ناگهان رها شد و به سمت انتهای دره سقوط کرد. 

در همین حال صدا را شنید: جات توی سطل آشغال بود، سوسک کثافت. 

پی نوشت : شاید این مطلب را یک طنز گذرا تلقی کنید اما بسیاری از اعمال ساده ما ابهتی دارند بیش از آن چه خودمان فکرش را بکنیم. کشتن یک سوسک (به جرم مضحک چندش آور بودن) یا لگد کردن یک مورچه و یا از شاخه کندن یک گل، پایان دادن به یک حیات است. زندگی‌هایی که ما تمامشان می‌کنیم.

۱۳۸۱ بهمن ۲۷, یکشنبه

بی‌هویتی

travel shiraz shoesشب، سرشكستگی، پوچی، حس هیچ بودن، دیدن پیری خود در برق آیینه ها. 

یاد بگیرید كه ظرف ثانیه می توانید زخمی عمیق در دل كسانی كه دوستتان دارند ایجاد كنید و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد. 

عجز، زجر تا صبح و مسافر آرام در خواب. صبح، چاپ عكس، دیدار، خداحافظی. 

عصر، شاه چراغ، وضو، نماز، حاجت، گفتگویی سرد. 

سردی هوا، پله ها، دوستان پسر، شوخی، گفتن متلك، یاد پدر، گریه، ناراحتی از حرف آن پسرک.

عكس، صحبت، پچ پچ دوستان، عكس، بازگشت و خداحافظی … 

صبح، عشق دیدار، انتظار، رد دیدار، فشار، فراموشی. 

ظهر، صحبت، دیدار، رفتن از هتل، تفریح.

حافظیه، فال حافظ : حافظ باز نما قصه خونابه چشم / كه بر این چشمه همان آب روانست كه بود. 

لحظه ای بعد در تاكسی، گفتگوی تمدن ها. غروب است و هنگام نماز، آستانه، به بهانه وضو گفتگو و دانستن حقیقت كه چــــــــرا ؟ و پاسخی سرد، همسان سردی یخ ! و نگفتن واقعیت آشكار به بهانه ی « نمــــــی‌توانم!»

آمدن دوستان و قطع گفتگو، نماز، لحظه ای روحانی، دوباره چهره پدر ! 

انتظار، عكس، گفتگو و باز تاكسی! پچ پچ درون تاكسی با تنها رفیق و شكستن قول! گفتن راز دل من، فشار، عصبانیت، احساس خواری، هیچ بودن.

قدم زدن، لحظات آخر، پایان سفر مسافر، بی تفاوتی، در مقابل زجر، فشار، شكسته شدن دل، لگد مال شدن احساس، و به پوچی رسیدن و دانستن این حقیقت كه عاطفه و عشق دو حس و واژه تنفر آمیز و نفرت انگیز ما انسانهاست. و خداحافظی و هدیه ای به رسم تشكر، سالن انتظار فرودگاه. آخریــن تصویر تلخ مسافر، زمزمه : دل من سیاس ولی آبی رو خیلی دوس دارم / روزای روشن آفتابی رو خیلی دوس دارم.

و صدای هواپیمایی كه مسافر را با خود می برد و این بار احساس مسخ شدن. به حقیقت، انسان بدترین مخلوق این كره خاكی است و گاهی زندگی با رفتار این موجود، پوچ و بی معناست، بی هویت و مسخ شده. 

۱۳۸۱ بهمن ۲۱, دوشنبه

جاده بی‌انتها

way
سكوت درختان با سرعت از كنارم می گذشتند و خطی سفید كه در میان جاده مانند درختان سرعت می گرفت! و من در این اندیشه كه زندگی نیز مثل این جاده است و سرنوشت، شبیه خط ! گاهی ممتد، گاهی سفید و گاهی زرد. 

لحظه ای چشمهایم را بستم و نفسی عمیق كشیدم. می گویند كوچ فقط خصلت پرندگان است! اما من می گویم كوچ خصلت آدمیست!

پدر هم كوچ كرد مگر یادت نیست ؟؟! جاده قصد تمامی ندارد ! من مسافر دل شكسته این جاده بی انتهایم، پشت سرم حاصل یك درد اساطیری، خاطره، شور، عطش، داغ نگاه، شور و شوق عاشقی. 

روبرو خط سفید و جاده ای بی انتها، رویای فردا، اندكی امید و سر سوزنی شوق! توشه ام دل‌خستگی و عاشقی، چاره‌ای نیست راه را باید رفت. به اطرافم خیره شدم، هنوز درختان با سرعت از كنارم می گذشتند! شهری زیبا از دور پیدا است !!! خدایا این سراب است یا پایان جاده ؟؟!

۱۳۸۱ بهمن ۱۸, جمعه

مثل همیشه

صبح از خواب بیدار شد. سر کارش رفت. بعد از ظهر آمد خانه. شب خوابید. 

صبح از خواب بیدار شد. سر کارش رفت. بعد از ظهر آمد خانه. شب خوابید. 

صبح از خواب بیدار شد. سر کارش رفت. بعد از ظهر آمد خانه. شب خوابید.  

صبح از خواب بیدار شد. سر کارش رفت. بعد از ظهر آمد خانه. شب خوابید. 

صبح از خواب بیدار شد. سر کارش رفت. بعد از ظهر آمد خانه. شب خوابید.  

صبح از خواب بیدار شد. سر کارش رفت. بعد از ظهر آمد خانه. شب خوابید. 

صبح از خواب بیدار نشد. سر کارش نرفت. بعد از ظهر نیامد خانه. شب نخوابید. چون مرده بود.

۱۳۸۱ بهمن ۱۷, پنجشنبه

دلاور

یکی آواز داد : دلاور برخیز ! و مرد همچنان افتاده بود. دو تن آواز دادند : دلاور برخیز ! و مرد همچنان افتاده بود. ده ها تن و صدها خروش بر آوردند :دلاور برخیز ! و مرد همچنان افتاده بود. هزاران تن خروش بر آوردند : دلاور برخیز ! و مرد همچنان افتاده بود. 

و تمامی آن سرزمینیان گرد آمده، اشک ریزان خروش بر آوردند: دلاور برخیز ! و مرد به پای برخاست نخستین کس را بوسه ای داد و گام در راه نهاد !!! 

گابریل گارسیا مارکز
ترجمه احمد شاملو

۱۳۸۱ بهمن ۱۵, سه‌شنبه

من چند تا عشق فیصله نیافته دارم ؟

در كتاب ونوسی ها و مریخی ها می‌خواندم كه برای داشتن یك زندگی آرام و یك روح آزاد و یك دل آسوده باید به عشق‌های نا تمام و فیصله نیافته، فیصله داد. به راستی من چند تا عشق فیصله نیافته دارم ؟؟ چند تا عشق فیصله نیافته دارم که  تا اینها فیصله پیدا نكنند نمی‌توانم رابطه عشقی دیگری برقرار كنم ؟؟؟ 

عجب مزخرفی. عجب هجوی. برای همین بود که آن رفیق دیرینه توصیه کرد : «مردان مریخی و زنان ونوسی» به کار تو نمی‌آید.

۱۳۸۱ بهمن ۱۲, شنبه

فشار وارده بر دندان های یک اصلاح طلب

mohammad khatami
دلم برای خاتمی می سوزد. یک جورهایی تنها اصلاح طلبی است که می شناسم و میان مشتی متحجر و تندرو گیر افتاده است. 
از هر دو طرف گرفتار کسانی ست که اصلاحات را نمی شناسند. یک عده نمی شناسند و خیال می کنند زیاد است و تند. یک عده هم نمی شناسند و گمان می کنند که ناکافی است و کم.

خدا به داد خاتمی برسد.