۱۳۸۷ دی ۷, شنبه

بهم زنگ می‌زنی
خانه نیستم
با تو رفته‌ام بیرون




۱۳۸۷ دی ۲, دوشنبه

آل‌ با لو

هوس آلبالوپلو کردم
زنگ زدم بیاورند
یک چیزی آورده‌اند که بیش‌تر شبیه شربت آلبالو است تا آلبالوپلو.

۱۳۸۷ آذر ۳۰, شنبه

آخر پاییز شد
وقت شمردن جوجه‌ها
هیچ بهانه‌ای هم
قبول نیست


۱۳۸۷ آذر ۲۶, سه‌شنبه

از نیمه‌شب‌های ترس و شوق

هیچ‌وقت این شکلی گریه نکرده بودم +

۱۳۸۷ آذر ۲۳, شنبه

نزدیک ۲۰ سال پیش
خرکیف شدیم
که مادربزرگ 
یک تلویزیون رنگی ۲۱ اینچ پاناسونیک مشترک‌المنافع قسطی خرید
و آن تلویزیون مبله قدیمی سیاه سفید را
که نه قسطی بود
نه رنگی بود
نه مشترک‌المنافع
داد نمکی ببرد
و حالا
حاضرم پول یک تلویزیون ال‌سی‌دی کوفتی را بدهم
که آن تلویزیون مبله سیاه سفید را دوباره داشته باشم
واقعا نمکی‌ها برندگان نهایی بودند

بی‌ربط : اون پنشنبه تا این پنشنبه، ۷ روز، اینورم ۲ روز سر جمع می‌شه ۹ روز، همه هارت و پورتی که کردیم.

۱۳۸۷ آذر ۱۹, سه‌شنبه

نه که فک کنی شعار می‌دما
واقعن دست خودم نیس

گاهی از تو یه ایمیل
گاهی از لابه‌لای حرفای یه پیام کوچیک
گاهی از پشت تلفن
بعضی وختا با عبور یه ره‌گذر آشنا
یه بویی میاد

چی کار کنم
هر کاری می‌کنم بهش واکنشی نشون ندم نمی‌تونم
بوی خیلی بدیه
یه چیزی تو مایه‌هایی که خودتم می‌دونی
گند مثل سیاست‌بازی
مکثایی که یه پولیتیکی توش هس
یه چیزی مث بوی تند شاش
از اونم بدتر

الان دیگه دوازده ساعت شد که دارم کار می‌کنم
امروز که همه به فکر یللی تللی بودن و عشق و حال
من منگنه شده بودم به مانیتور و داشتم عین سگ کار می‌کردم
از پنجره خیابون ولیعصرو می‌بینم که خلوته
دلم می‌خواد برم اون بیرون
یه تاکسی بگیرم مستقیم واسه باغ فردوس

* عکس Santiago Bañon

۱۳۸۷ آذر ۱۸, دوشنبه

۱۳۸۷ آذر ۱۷, یکشنبه

به هوش باش که هر نقطه دام دایره‌ای‌ست

تمام لباس‌هایم
خودکارها و مدادهایم
این تلفن و فنجان خالی و کاغذهای یادداشت
همه
بوی نا گرفته‌اند