۱۳۸۲ آبان ۱, پنجشنبه

نیستی

امروز کلاس داشتم نرفتم. حوصله‌ی جواب دادن نداشتم. خدا می‌دونه آخر عاقبت من با این دانشگاه چیه.

یه جا می‌خوندم که توی تائو ته جینگ می‌گه :

برای ساختن چرخ، محورها را به‌ هم وصل می‌کنیم، اما این فضای تهی میان چرخ است که باعث چرخش آن می‌شود.

از گل کوزه‌ای می‌سازیم، این خالی درون کوزه است که آب را در خود جای می‌دهد.

مشغول هستی‌ایم، در حالی که این نیستی است که به کار می‌آید.



- تائو ته جینگ (دائو دجینگ) یک کتاب مقدس برای چینی‌هاست. این کتاب منتسب به لائوتسه است.

۱۳۸۲ مهر ۳۰, چهارشنبه

دکتروف

می‌دونید کشف کردن خیلی لذت بخشه! مثلا کشف یه کتابی که هیچ جا چیزی راجع به اون نخوندی ونشنیدی! بیلی باتگیت، نوشته دکتروف، یکی از اون کتابهاست. 
این کتاب راجع به بیلی یه بچه خیابونیه که وارد یه دسته گانگستری می‌شه، که آرزوی تمام بچه‌های هم‌محل و هم‌طبقه اونه! و باقی ماجرا. هر چند بیشتر حجم کتاب راجع به فقر و خشونته ولی عجیب اینه که کتاب به هیچ‌وجه اعصاب خردکن نیست.




۱۳۸۲ مهر ۱۴, دوشنبه

و خستگی ...

یه جایی خوندم که ایتالو کالوینو می‌گه :
وقتی كه خوب خسته شدی، تصمیم‌ات عوض می‌شود.

مدت‌هاست لابه‌لای كاغذ‌هایم می‌نویسم : "خسته‌ام".
بی آن‌كه حتی خودم هم به آن توجه كنم. فقط مثل پیرزن‌ها منگ‌منگ می‌كنم. تازه از من كه بگذریم، تخم دنیا را هم كشیده‌اند، به همین دلیل، باید مودب و مرتب باشیم و توی صف به خط بایستیم تا نوبت‌مان بشود و كات بدهند و همه چیز تمام شود. تمام.

سهم‌ات همین بود و دنیا به همین سادگی زیرمان می‌گیرد، یعنی گرفته است. خسته‌ام از این همه كه سرم را زیر انداخته‌ام و دور زده‌ام، دور خودم را، تا خطرناك نشوم و دندان‌هایم به قاعده رشد كنند، مبادا كه روزی، نیشم به جایی گیر كند. خوووب خسته شده‌ام. خووووووب !

۱۳۸۲ مهر ۱۲, شنبه

خسته‌گی

مدتی‌ست كه دیگر حوصله این‌جا نوشتن را ندارم. مثل هزار چیز دیگر كه حوصله‌شان را ندارم. به هر حال، می‌خواهم مدتی استراحت بدهم به خودم. شاید بعدا با انرژی بیشتری دوباره چراغ را روشن كردم، اینجا یا جای دیگر.

می‌گویم خسته‌ام. شاید همین امروز باز بنویسم شاید هم دیگر اصلا ننویسم. 
پهلویم درد می‌کند و دستم نای حرکت ندارد.
دردهای اساطیری‌ام گل کرده
دلم خون است

۱۳۸۲ مهر ۱۱, جمعه

شام‌لو

دلم می‌خواست زارزار برای شاملو گریه كنم. اشك در چشم‌هایم جمع شده بود. یادم می‌آید هنگام مرگ شاملو همه‌ی مشکل این بود كه اجازه نمی‌دادند مراسم یادمان برگزار شود و تنها لطف رسانه‌های دولتی، اعلام خبر دو دقیقه‌ای مرگش در اخبار ساعت هفت بود. اما حالا انگار شاملو بی‌خطر شده است، می‌شود از او حرف زد، برایش یادمان گرفت و كف زد. قاعدتا حالا باید خوشحال بود كه حتی گاهی نهادهای وابسته به حاکمیت برای برپایی این مراسم پیش‌قدم می‌شوند و بودجه می‌گذارند و وقت صرف می‌كنند. اما عصر پنج‌شنبه فهمیدم همه‌ی این‌ها كشك است. انگار راند دوم ماجرا شروع شده است. این را با شنیدن نام سخنران‌ها فهمیدم. بغض گلویم را گرفت و البته انتظاری بیش از این هم نبود از اینان با كلكسیون بی‌نظیر جفاکاری و حماقت‌شان. هوا تاریك می‌شد و صدای ضعیف شاعر كه زیر صدای سخنرانان پخش می‌شد، لابه‌لای بوی شامی که آماده سرو شدن بود، دیگر به گوش نمی‌رسید و من قبل از شنیدن مدیحه‌سرایی شاعران حاضر بلند شدم و بیرون آمدم.

در زندگی که جفا دیدی بامداد
باشد که پس از مرگ رهایت کنند



پرنده‌هایی که معتاد کرده‌اند

وقتی پرنده‌ای را
معتاد می‌کنند
تا فالی از قفس به‌درآرد
و اهدا نماید آن فال را به جویندگان خوشبختی
تا شاهدانه‌ای به هدیه بگیرد
پرواز ...
قصه ابلهانه‌ای است
از معبر قفس 


- مراسم خاک‌سپاری ناصرالدین‌شاه