۱۳۸۲ مهر ۴, جمعه

نگار منتظر باش، فقط همین

ببین نگار توی جامعه ما عرف اینه که پسر به خواستگاری دختری که دوستش داره بره و اصلا حجب و حیای دخترای ایرونی بهش اجازه نمی‌ده اول دختر پا پیش بذاره. حالا من کاری به اون عده معدودی از دخترایی که اصلا شرم و حیا براشون معنی نداره ندارم. 
نگار نگاهی بهم کرد و بعد به نقطه‌ای خیره شد و گفت : منم حرفتو قبول دارم ولی یه کم که دقیق‌تر به این مسئله نگاه کنی می‌بینی یه جای کار مشکل داره.
گفتم : آخه عزیز من مشکلش چیه ؟ پس چطوری این همه دختر و پسر با هم ازدواج می‌کنن.
نگار گفت : مشکلش اونجاست که یه دختری مثه من باید عشق بیاد سراغشو و عاشق بشه. اونم یه عشق واقعی. بعد تکلیف این دختر بدبخت چیه ؟ البته طرف مقابل هم هیچ خبری از احساس دختره نداشته باشه.
خندیدم و گفتم : نگار جون تکلیف این دختر بیچاره اینه که بره پیش اون آقای محترم و بگه آقای فلانی، خواهش می‌کنم با من ازدواج کنید. البته دسته گل رو نباید فراموش کنه.
نگار گفت : نرگس خواهش می‌کنم شوخی نکن. دارم جدی باهت حرف می‌زنم.
گفتم : خیلی خب دلخور نشو، فقط می‌خواستم بخندونمت. ولی گذشته از شوخی این دختر به نظر من سه راه داره. یه راه همین که گفتم که این راه با روحیات تو جور در نمیاد. راه دیگه‌اش هم اینه که دور هرچی عشق و عاشقیه رو خط بکشه یا اینکه منتظر بمونه تا شاید از طریق تله‌پاتی یا شانس و اقبال پسره هم عاشق دختره بشه و بعدش هم دختر و پسر به وصال هم برسن. راه آخرش هم اینه که بره به پسره بگه آقا شما چه احساسی نسبت به من دارید.
نگار یه کم فکر کرد و بعد هم یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت و گفت : نرگس جون بهت پیشنهاد می‌کنم بری با این راهنمایی‌های راهگشات یه دفتر مشاوره خانواده راه بندازی. جدی می‌گم. حسابی کار و بارت سکه می‌شه.
خندیدم و گفتم : آخه من چی بهت بگم. آدم عاشق که حرف حساب حالیش نیست. فقط بهت می‌گم دل به دل راه داره. زیاد ناامید نباش.
نگار اشک توی چشاش جمع شد و گفت : کاشکی اصلا نمی‌دیدمش. به خدا دارم دیوونه می شم.
دلم براش سوخت. دستشو توی دستم گرفتم و گفتم : زیاد فکرشو نکن. بلاخره هر کدوم از ما یه تقدیر و سرنوشتی داریم. منتظر باش و ببین خدا چه سرنوشتی برات رقم می‌زنه.

۱۳۸۲ شهریور ۳۰, یکشنبه

استقلال فکری

چقدر مستقل فکر کردن این‌جا، چیز عجیب و غریب و نادری‌ست. عمیق فکر کردن به کنار .. مستقل فکرکردن!

گاهی فکر می‌کنم مردمان این‌جا به طرز وحشتناکی دنباله‌رو و ظاهربین هستند و این دنباله‌رو بودن و ظاهربینی در بین افراد تحصیل‌کرده به نحو بدتری رواج دارد. ظاهربینی از هر نوعش، در همه زمینه‌های گفتگو و تفکر رسوب کرده است.

۱۳۸۲ شهریور ۲۵, سه‌شنبه

موهبت خیال

برای نخستین بار بود که از نوشیدن شیر به هنگام صبحانه خوشنود می‌شد. با خود می‌اندیشید شاید این شیر یک گاو سرحال باشد و یا شاید فروشنده مرد درست‌کاری است و آب قاطی شیر نمی‌کند و این شیر طبیعی نیروبخش است و یا شاید مرد شیرفروش دخترکی معصوم دارد که هنگام دوشیدن شیر تمام انرژی خود را به شیر بخشیده است و آن که اینک من می‌نوشم احساس درونی یک دوشیزه *جوان است که به همراه شیر تا عمق وجودم جاری می‌شود. بعد از صرف شیر به سمت حال می‌آمد . شاید موسیقی جاری در فضای اتاق به همراه یاد دوشیزه (دوشنده) جوان که هنوز در خاطرش بود باعث می‌شد تا آرزوی دیدن پری‌زادی با دو بال بزرگ آن هم با هیبتی سرتاپا سپید را طلب کند.

کف اتاق دراز کشیده چشمانش رابست. لبخندی به لب داشت و با خود می‌گفت: می‌دانم که اینجائی!

تجسم هیبت پری‌زاد را به خیرگی به روشنی پشت پلک‌هایش داد تا شاید شبه آن‌چه در دل می‌طلبد و در ذهن می‌پروراند میان روشنائی اتاق و پشت پرده سرخ پلک‌هایش بیابد که ... نشد.

چشم‌هایش را گشود. درست بالای سرش یک سوراخ کوچک روی سقف چوبی اتاق بود. به گردی سوراخ دقت کرد. موجود کوچکی از کناره سوراخ جابه‌جا شد واز میان آن به آرامی به پائین جست.
می‌دانست. آری او پری‌زاد است.

کف دستانش را به سمت بالا گشود بدون آن‌که پری‌زاد را حس کند فرود آمدنش رامشاهده می‌کرد. پری‌زاد کوچک با عصای‌اش ضربه‌ای به خود زد وبزرگ‌تر شد. دوباره بزرگ‌تر شد. او دستانش را گشود. دوباره بزرگ و بزرگ‌تر شد. پری‌زاد به روی سینه‌اش نشست.

دستانش را به دور پاهای پری‌زاد حلقه زد. باخود گفت : ای کاش تو همان دوشیزه بودی .

آری. او به خود آمده بود و هنوز تنها در کف اتاق دراز کشیده بود.

به خود گفت : خیال نصیب کسی است که برای خود واقعیتی نساخته است.


- مینیاتور محمود فرشچیان

۱۳۸۲ شهریور ۱۴, جمعه

در شگفتی اخلاق

کانت می‌گه :

دو چیز انسان را وادار به شگفتی می‌کند. یکی آسمان پر ستاره که بالای سر ماست. دیگری قوانین اخلاقی که در دل هر کس به شکلی، به ودیعه گذاشته شده است.

۱۳۸۲ شهریور ۱۳, پنجشنبه

کسی که تا همیشه در مسیر تو گام بردارد

در دوردست، بالای چند کوه، تکه ابری بزرگ آسمان آبی را خاکستری کرده است و همراه باد، همچون بازیچه‌ای تغییر شکل می‌دهد. باد را روی گونه‌ام حس می‌کنم در امتداد غروب رنگ پریده‌ی سرد، لکه‌هایی سیاه ناپدید می‌شوند. شاید کلاغ‌هایی بودند که صبح زود، کوچه‌های خلوت شهر را تنها گذاشته بودند. 

جان دادن خورشید، تمام شده و چندین ستاره‌ی بی‌حال، کم‌کم در آسمان پیدا می‌شوند. به‌زودی ماه، نور سیاه شب را با ربان نقره‌ای مهتاب به شهر هدیه می‌دهد. شب شهر را می‌بلعد. شب شهر را با آواز دردمند جیرجیرکی پیر، آهسته خواب می‌کند. ارمغان شب‌، سکوت است. سکوتی که جیغ گربه‌ای همیشه همراهش هم‌نوازی می‌کند و آن‌را می‌خراشد. 

شب زمستانی سرد و خشک و سیاه و ساکت، در خیابان نقره‌ای شب. آدمیان از هول شب به خیمه و دیوار و سقف، پناه برده‌اند و کسی از آرمان بیدار تو دفاع نمی‌کند. آدم‌ها می‌خوابند، با این قول که فردا اجساد لکه‌های سپید را که تا سحر مقاومت کرده‌اند، از برابر مسجد و کلیسا تشییع کنند.

کسی نیست که تا همیشه در مسیر تو گام بردارد، مگر آن‌که به گوشه گورستان آرمیده باشد. سقف‌داران، دیوارداران، خانه‌داران، همه بی‌شرفند. 


- عکس از Claude Dettloff

۱۳۸۲ شهریور ۱۱, سه‌شنبه

مشتی گندم

از دور جمعیت را که دید، آمد. مشتی گندم روی خاک ریخت و فاتحه خواند. دست‌هایش را توی جیب‌هایش گذاشته بود و به آدم‌هایی نگاه می‌کرد که لباس سیاه پوشیده بودند و گریه می‌کردند. مشتی دیگر گندم ریخت و منتظر ماند. برگشت و به آدم‌هایی که دور گور حلقه زده بودند، گفت: «خدا بیامرزدش» و منتظر ماند. 

جمعیت یکی‌یکی و چند تا چند تا از اطراف گور پراکنده شدند. تنها زنی پیر و پسری جوان انگشتشان را روی خاک نم‌خورده گذاشته بودند و لب‌هایشان را تکان می‌دادند. مشتی دیگر گندم ریخت و لب‌هایش را تکان داد و با صدای بلند گفت : «خدا بیامرزدش» ... و منتظر ماند. 

پسر جوان زیر بازوی پیرزن را گرفت و راه افتادند و او منتظر ماند. چشم گرداند به اطراف. چند صد متر آن طرف‌تر دسته‌ای دیگر دور گوری حلقه زده بودند. پا تند کرد طرف آنها و مشتی گندم توی دستش جمع کرد. 

پی‌نوشت : این مطلب متعلق به من نیست، نام نویسنده‌اش را هم نمی‌دانم.

۱۳۸۲ شهریور ۱۰, دوشنبه

او مثل دیگران نبود

چه كسی گفته است كه درختان خوبند؟ 
در عمق جنگلی تاریك، می‌توان انسانی را كشت! 

او همه را نوشته بود. او مثل دیگران نبود. می‌دید، همه چیز را می‌دید و نخواستند كه ببیند و نخواستند كه بگوید. او آن طوری كه می‌گویند، نبود. خود را پنهان نمی‌كرد. نه، پنهان نمی‌كرد. 

اگر فکر می‌کرد که درخت چیز خوبی نیست، می‌گفت که درخت چیز خوبی نیست. و همینش خوب بود. چون اگر هم حتی درخت بد نبود، که بود، جسارتش خیره کننده بود.

نه خودش را پنهان می‌کرد، نه درخت را. و همینش خوب بود که می‌شد پیرامونش به قضاوت نشست. 



او خیلی خیلی قبل‌تر جاده را پیموده بود. خیلی خیلی پیش‌تر رسیده بود. ولی آنها او را ندیده بودند. آنها خواب بودند. او اما همه را دیده بود، همه را شنیده بود و همه را نوشته بود.

- عکس از Marc Riboud