۱۳۸۴ مرداد ۲۶, چهارشنبه

برای خودت

امشب من دوباره سر تو فریاد کشیدم و نمی‌دانی که خیلی خیلی خیلی .... پشیمانم. نمی‌دانم چه شد که آن‌هایی که تو دوستشان داری، همان آدم‌هایی شدند که من از آن‌ها متنفر بودم. نمی‌دانم. از بد زمانه بود شاید. اما دلم می‌خواهد از این‌جا به تو بگویم که دلم نمی‌خواهد رفاقتت را از دست بدهم. دلم نمی‌خواهد نباشی. حتی اگر دیدگاهت به من در حد یک فضول خاله‌زنک و یا در حد یک آدم اضافی نزول کند. دلم نمی‌خواهد سرت فریاد بزنم. دلم نمی‌خواهد ... من که عادت ندارم به خواهش، از تو خواهش می‌کنم که یک بار دیگر نگاه کنی که کجا ایستاده‌ای. تو برای خودت هستی و خودخواهانه است حرف‌هایم. دوست بدار هر کسی را که می‌خواهی دوست بداری. خوش که باشی، خوشی‌ات من را هم در برمی‌گیرد. شک نکن.



دلت آب می‌خواهد و فریاد می‌کنی
من از صدای داد تو بیدار می‌شوم
دست می‌زنی به آب و می‌زنی به من
دست تو به آب می‌خورد و من پاک می‌شوم

* Salvador Dali - Woman at the Window - 1925

۱۳۸۴ مرداد ۱۲, چهارشنبه

به شما چه ربطی دارد و ترور قاضی مقدس

از این که بابت فعالیت‌های مجازی‌ام در دنیای واقعی مورد سوال واقع شوم همیشه متنفرم. وقتی کسی می‌گوید چرا وبلاگت به روز نمی‌شود، دلم می‌خواهد سرش داد بکشم و بگویم به تو چه ربطی دارد ؟ «چرا وبلاگت به روز نمی‌شود ؟» همان قدر برایم توهین‌آمیز است که کسی درباره لباسم سوال کند. آخر به کسی چه ربطی دارد. دلم می‌خواهد درش را تخته کنم. واقعا فکر می‌کنی حواسم نیست که وبلاگم دو هفته است که به روز نشده ؟ تازه از این‌ها بدتر، این سوالات که فلان چیز را چرا نوشتی. منظورت چه بود. با فلانی هنوز هستی ؟ با فلانی به هم زدی ؟ 


یک زمانی می‌گفت؛ «ترور بد است. همه جورش هم بد است. چه بن لادن را بکشند و چه حجاریان را.» البته آن وقت‌ها حجاریان را ترور کرده بودند. وقتی این‌ها را می‌گفت، من از خودم خجالت می‌کشیدم که هنوز درک دقیقی از حرف‌هایش ندارم. امروز هم زنگ زد. خبر نداشتم که قاضی مقدس را ترور کرده‌اند. گفت ؛ «دلم خنک شد. مرتیکه آدم‌کش را به سزای اعمالش رساندند. باید همه‌شان را همین جور کرد. مشکل این‌ها جز به مرگ حل نمی‌شود.» اما این‌بار خجالت نکشیدم. چون حرف‌های چند سال قبلش هنوز در خاطرم بود.