۱۳۸۴ آذر ۲۵, جمعه

از دور

من تو را دیدم که چون کافر شدم
ملحد و بی دین به یک ساغر شدم
دیده ام چون سوخت از ماه رخت
هیچ ناخوانده کتاب از بر شدم



از این تریبون خودمانی اعلام می‌کنم که پویا را دوست دارم و او را به شرافت و انسانیت قبول دارم.

** Marc Zakharovich Chagall

۱۳۸۴ آذر ۲۰, یکشنبه

نزدیکی

دیروز فهمیدم که پدر یکی از همکارانم هم در هواپیمای سقوطی بوده است. از این‌که می‌بینم مرگ این‌قدر نزدیک می‌‌آید و عرض اندام می‌کند، می‌ترسم.


The Supper at Emmaus, by Rembrandt

۱۳۸۴ آذر ۱۷, پنجشنبه

تا لشگر غمت نکند ملک دل خراب

یه جمله تکراری؛ کاش دروغ بود، کاش امید باز هم شوخی می‌کرد، امیدِ دیوونه ما که زمین و زمان رو به شوخی می‌گرفت، برامون حکم بهلول رو داشت، اما عجب رسمی داره این دنیا.

یک بار بیشتر ندیدمش، پدر امید رو میگم، وقتی اولین بار در دفتر انتشارات با امید بر سر نشریه چونه می‌زدیم و از نامردی‌ها می‌گفتیم، آقایی اومد و امید گفت: « اینم حاجی ما»، حاج آقا محدث بود.

دیروز وقتی یاهو مسنجر رو باز کردم و آفلاین‌ها رو دیدم چشمم به جمله‌ای افتاد که ناگهان دستام روی کیبورد خشک شد. خیلی کوتاه: « پدر عزیزم در سانحه هوایی به شهادت رسید»
آره! پدر عزیز امید عزیز هم به جمع آن‌هایی رفت که دیگر نیستند. بلافاصله یاد آخرین حرفاش با خودم افتادم، « در خدمت باشیم آقا جلال» ... 

امروز صبح وقتی در تشییع جنازه، پایین پله چوبی بالاخره امید رو پیدا کردم، اونقدر داغون بود که بازهم زدم زیر گریه، گریه گریه گریه، نمی‌تونستم خودم رو کنترل کنم، تا بالاخره دوباره امید رو گم کردم ... از شدت گریه تمام صورتم خیس بود. خیلی بهت‌آور و دردناک بود.

حالم خوب نبود، به زحمت خودم رو به خونه رسوندم و تو ماشین وقتی گریه می‌کردم حواس همه به من جمع شده بود. نمی‌تونستم خودم رو کنترل کنم. امید... یادته وقتی بابا داشت کارتونی از توی کمد دیواری بیرون می‌آورد تابلوی عکسی کنارش بود و تو گفتی: « عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد»

ساروان بار من افتاد خدا را مددی
که امید کرمم همره این محمل باد


این پست را جلال افشار نوشته است.

۱۳۸۴ آذر ۱۰, پنجشنبه

دیدار دکتر معین با بلاگرها

از یکی دو روز قبل با تلفن و sms و ایمیل خبرمان کرده بودند که دکتر معین قصد دارد با بلاگرها دیداری داشته باشد. چهارشنبه را اما مرخصی گرفته بودم که با چند نفر از رفقای قدیمی به لواسان برویم. برای همین فکر می‌کردم که در جلسه شرکت نمی‌کنم. ولی موقع برگشتن از لواسان با عماد تصمیم گرفتیم که برویم جلسه و ببینیم که چه خبر است و ساعت ۶ مثل جن پریدیم وسط جلسه و چون جای نشستن به مقدار کافی نبود، دقیقا افتادیم پشت سر دکتر معین به نحوی که اگر می‌خواستیم خمیازه بکشیم، نفسمان می‌خورد پس کله‌اش.



دور و بری‌های آقای معین هنوز هم ایشان را برنده انتخابات می‌دانند و مرتبا می‌گویند که حق معین را خورده‌اند. کمی هم به احمدی‌نژاد توهین می‌شود که البته کسی ککش هم نمی‌گزد.

یک عده که اصلن ساخته شدن برای همین کارها، تلاش می‌کنند که زودی از این جلسه یک نتیجه بگیرند و خیلی سریع جمع حاضر را تحت عنوان یک سایت یا وبلاگ گروهی یا کلوپ و تشکل سازمان‌دهی کنند. 

الپر می‌گوید که چه کسی گفته که باید از این جلسات نتایج آن‌چنانی گرفت. همین که دور هم جمع بشویم و همدیگر را ببینیم کافی‌ست !!! فقط خرجش هم یک موضوع است که راجع به آن بحث کنیم. مثلا ف‌ی‌ل‌ت‌ر‌ی‌ن‌گ. 

علی قدیمی آن‌قدر نوبت می‌گیرد که حرف بزند و مسئول جلسه (علی‌اصغر سید‌آبادی) آن‌قدر نوبت نمی‌دهد به او تا این‌که علی حرف نزده می‌رود. این در حالی‌ست که بعضی از آقایان که گویا با مسئول جلسه شوخی هم دارند دو بار صحبت می‌کنند و هر بار هم بیش از حد مجاز.

صحبت مشخصی نمی‌شود. همه کلی گویی می‌کنند. فکر کنم آن‌ها که مثل من حرفی نزدند، چیزی را هم از دست نداده باشند. افراد حاضر در جلسه بیش از آن‌که گوش به سخنان دیگران بدهند، یا مشغول آماده کردند جمله‌های خودشان هستند و یا با بغل‌دستی و گاهی روبرویی پچ‌پچ می‌کنند. این را از بی‌ربطی صحبت‌ها به هم، می‌شود فهمید.



وسط آن‌همه بی‌ربط گویی، یکی درمی‌آید و می‌گوید ؛ «موضوع جلسه چیه ؟!!!». این تنها جمله اساسی است که گفته می‌شود.

جان استوارت میل می‌گوید ؛ «کسی که درباره موضوعی، فقط از عقیده خودش خبر دارد، اصلا از آن موضوع خبر ندارد.» 

* عکس‌ها از کارنه
** مطالب مرتبط :