۱۳۸۸ مهر ۸, چهارشنبه

چرا مردم زنگ که می‌زنن به ۱۱۰، می‌گن "الو ۱۱۰ ؟!!!". یعنی فکر می‌کنن نکنه اشتبا گرفته باشن ؟!!! با کجا ؟!!!! با خونه عمه‌شون ؟!!!! آخه چرا الکی سوال می‌کنی عزیز من. چرا چیزی که می‌دونی رو می‌پرسی ؟!!!! چرا این ملت ما همش دوس دارن سوال کنن ؟!!!!!

۱۳۸۸ شهریور ۳۰, دوشنبه

۱۳۸۸ شهریور ۲۸, شنبه

مهلت دیدار بده


عجب هوایی
صدای رعد
گرومب
بارش ریز تند
بین‌التعطیلینی که تعطیل نیست
فقط خودکشی می‌چسبد

* عکس Stephen Shames

۱۳۸۸ شهریور ۲۴, سه‌شنبه

هیچ‌کس خبر نداشت
از باغ مخفی پشت سفارت
از کوچه‌ای که هر دوسویش
تابلوی قرمزی بود با یک خط سفید

ما سرخوشکان بی سر
زیر لب شعر مکرر
با قاه‌قاه خنده‌های تو 
که می‌پیچید در قامت دیوارهای بلند
به کوچه زدیم

هیچ‌کس خبر نداشت
کوچه‌ آشنا بود 
به کوچه‌پس‌کوچه‌های قلهک می‌مانست
تنگ و کم‌نور 
و صدای جوی آب

هیچ‌کس از باغ مخفی پشت سفارت خبر نداشت
و این‌که ماه‌هاست
وقت و بی‌وقت
می‌روم آن‌جا 
پی تو می‌گردم

* عکس علی رفیعی

۱۳۸۸ شهریور ۱۵, یکشنبه

همه‌ش فک می‌کنم دنیا قرار است تمام شود
یه کاری که تو برنامه آخر هفته دارم
یه جوری برایش کار می‌کنم که انگار این که بیاید و برود همه چیز تمام می‌شود
به مسائل دور و برم بدجوری حالت تعلیق دارم
یه حس عمیق از موقت بودن حتی جدی‌ترین اتفاقات
یک جور بی تکلفی مزمن
آره بی‌تکلفم
چشمه فکرهای بلند مدتم مدت‌هاست که خشکیده
و برای نقشه‌های دور و درازم دیگه زیادی بی‌انگیزه‌ام
در سکونم
سرخوشی
با داستان‌های کوچک بی‌پایه و اساس
با سر و صدای سگ طبقه پائینی‌ها
"پوست انداختن" کارلوس فوئنتس
به این مرد آکاردئونی که بعد از اذان مغرب توی کوچه می‌نوازد
به انتظار صدای مادرم حدود ۱۱ شب که صدایم می‌زند
"پسرم بیا چای بخور"

۱۳۸۸ شهریور ۱۴, شنبه

کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش


دم جوجه وحید و کیک زهرا گرم
و لعنت بر کسی که شیر توالت را داغ گذاشته بود و رفته بود

۱۳۸۸ شهریور ۱۲, پنجشنبه

نمی‌دانم کی می‌خواهم دست بکشم از این کار لعنتی
نوشتن را می‌گویم
نوشتن‌های مکرر بی‌حاصل
روی کاغذهایی که نمی‌دانم چه می‌شوند
نوشتن‌هایی که مخاطب خاص ندارند
یا دارند و هیچ‌گاه به رویت مخاطب‌شان نمی‌رسند
تمام مدادها و خودکارها را از سطح خانه جمع کرده‌ام
که ننویسم
هی مکرر نکنم این دردهای لعنتی دلم را
درد دوری را
درد استکان و قوری را
این آخری را هم همین‌جوری نوشتم
که قافیه‌ای جفنگ جور شود
و به تنگ آمدن ما عیان باشد

هر آن ناظر که منظوری ندارد
چراغ دولتش نوری ندارد
طبیب ما یکی نامهربان است
که گویی هیچ رنجوری ندارد
ولیکن چون عسل بشناخت سعدی
فغان از دست زنبوری ندارد


* عکس James Dean در اتاق گریم، 1956
* شعر سعدی

۱۳۸۸ شهریور ۱۰, سه‌شنبه

فقط گوش می‌کنم. 


ریش فرهاد بهترک می‌بود
ورنه شیرین نمک پراکندی
..
سعدیا دور نیک‌نامی رفت
نوبت عاشقی‌ست یک چندی