۱۳۸۴ آذر ۲۵, جمعه

از دور

من تو را دیدم که چون کافر شدم
ملحد و بی دین به یک ساغر شدم
دیده ام چون سوخت از ماه رخت
هیچ ناخوانده کتاب از بر شدم



از این تریبون خودمانی اعلام می‌کنم که پویا را دوست دارم و او را به شرافت و انسانیت قبول دارم.

** Marc Zakharovich Chagall

۱۳۸۴ آذر ۲۰, یکشنبه

نزدیکی

دیروز فهمیدم که پدر یکی از همکارانم هم در هواپیمای سقوطی بوده است. از این‌که می‌بینم مرگ این‌قدر نزدیک می‌‌آید و عرض اندام می‌کند، می‌ترسم.


The Supper at Emmaus, by Rembrandt

۱۳۸۴ آذر ۱۷, پنجشنبه

تا لشگر غمت نکند ملک دل خراب

یه جمله تکراری؛ کاش دروغ بود، کاش امید باز هم شوخی می‌کرد، امیدِ دیوونه ما که زمین و زمان رو به شوخی می‌گرفت، برامون حکم بهلول رو داشت، اما عجب رسمی داره این دنیا.

یک بار بیشتر ندیدمش، پدر امید رو میگم، وقتی اولین بار در دفتر انتشارات با امید بر سر نشریه چونه می‌زدیم و از نامردی‌ها می‌گفتیم، آقایی اومد و امید گفت: « اینم حاجی ما»، حاج آقا محدث بود.

دیروز وقتی یاهو مسنجر رو باز کردم و آفلاین‌ها رو دیدم چشمم به جمله‌ای افتاد که ناگهان دستام روی کیبورد خشک شد. خیلی کوتاه: « پدر عزیزم در سانحه هوایی به شهادت رسید»
آره! پدر عزیز امید عزیز هم به جمع آن‌هایی رفت که دیگر نیستند. بلافاصله یاد آخرین حرفاش با خودم افتادم، « در خدمت باشیم آقا جلال» ... 

امروز صبح وقتی در تشییع جنازه، پایین پله چوبی بالاخره امید رو پیدا کردم، اونقدر داغون بود که بازهم زدم زیر گریه، گریه گریه گریه، نمی‌تونستم خودم رو کنترل کنم، تا بالاخره دوباره امید رو گم کردم ... از شدت گریه تمام صورتم خیس بود. خیلی بهت‌آور و دردناک بود.

حالم خوب نبود، به زحمت خودم رو به خونه رسوندم و تو ماشین وقتی گریه می‌کردم حواس همه به من جمع شده بود. نمی‌تونستم خودم رو کنترل کنم. امید... یادته وقتی بابا داشت کارتونی از توی کمد دیواری بیرون می‌آورد تابلوی عکسی کنارش بود و تو گفتی: « عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد»

ساروان بار من افتاد خدا را مددی
که امید کرمم همره این محمل باد


این پست را جلال افشار نوشته است.

۱۳۸۴ آذر ۱۰, پنجشنبه

دیدار دکتر معین با بلاگرها

از یکی دو روز قبل با تلفن و sms و ایمیل خبرمان کرده بودند که دکتر معین قصد دارد با بلاگرها دیداری داشته باشد. چهارشنبه را اما مرخصی گرفته بودم که با چند نفر از رفقای قدیمی به لواسان برویم. برای همین فکر می‌کردم که در جلسه شرکت نمی‌کنم. ولی موقع برگشتن از لواسان با عماد تصمیم گرفتیم که برویم جلسه و ببینیم که چه خبر است و ساعت ۶ مثل جن پریدیم وسط جلسه و چون جای نشستن به مقدار کافی نبود، دقیقا افتادیم پشت سر دکتر معین به نحوی که اگر می‌خواستیم خمیازه بکشیم، نفسمان می‌خورد پس کله‌اش.



دور و بری‌های آقای معین هنوز هم ایشان را برنده انتخابات می‌دانند و مرتبا می‌گویند که حق معین را خورده‌اند. کمی هم به احمدی‌نژاد توهین می‌شود که البته کسی ککش هم نمی‌گزد.

یک عده که اصلن ساخته شدن برای همین کارها، تلاش می‌کنند که زودی از این جلسه یک نتیجه بگیرند و خیلی سریع جمع حاضر را تحت عنوان یک سایت یا وبلاگ گروهی یا کلوپ و تشکل سازمان‌دهی کنند. 

الپر می‌گوید که چه کسی گفته که باید از این جلسات نتایج آن‌چنانی گرفت. همین که دور هم جمع بشویم و همدیگر را ببینیم کافی‌ست !!! فقط خرجش هم یک موضوع است که راجع به آن بحث کنیم. مثلا ف‌ی‌ل‌ت‌ر‌ی‌ن‌گ. 

علی قدیمی آن‌قدر نوبت می‌گیرد که حرف بزند و مسئول جلسه (علی‌اصغر سید‌آبادی) آن‌قدر نوبت نمی‌دهد به او تا این‌که علی حرف نزده می‌رود. این در حالی‌ست که بعضی از آقایان که گویا با مسئول جلسه شوخی هم دارند دو بار صحبت می‌کنند و هر بار هم بیش از حد مجاز.

صحبت مشخصی نمی‌شود. همه کلی گویی می‌کنند. فکر کنم آن‌ها که مثل من حرفی نزدند، چیزی را هم از دست نداده باشند. افراد حاضر در جلسه بیش از آن‌که گوش به سخنان دیگران بدهند، یا مشغول آماده کردند جمله‌های خودشان هستند و یا با بغل‌دستی و گاهی روبرویی پچ‌پچ می‌کنند. این را از بی‌ربطی صحبت‌ها به هم، می‌شود فهمید.



وسط آن‌همه بی‌ربط گویی، یکی درمی‌آید و می‌گوید ؛ «موضوع جلسه چیه ؟!!!». این تنها جمله اساسی است که گفته می‌شود.

جان استوارت میل می‌گوید ؛ «کسی که درباره موضوعی، فقط از عقیده خودش خبر دارد، اصلا از آن موضوع خبر ندارد.» 

* عکس‌ها از کارنه
** مطالب مرتبط :

۱۳۸۴ آبان ۱۶, دوشنبه

بلات

گرسنه شده بود. آن‌قدر گرسنه که فکر می‌کرد بتواند تمام غذاهای خوب دنیا را بخورد، اما با اندکی گوشت و برنج سیر سیر شد.

تشنه‌اش شد. آن‌چنان تشنه که گمان می‌کرد بتواند تمام رودخانه‌های دنیا را بنوشد، اما با جرعه‌ای آب سیراب شد.

احساس شهوت کرد. چنان شهوتی که خیال کرد می‌خواهد با تمام دوشیزگان دنیا هم‌خوابه شود. اما دمی با زنی آرمید و آرام گرفت.

سپس خوابش گرفت. به قدری که فکر کرد باید روزها و ساعت‌ها بخوابد. اما چند ساعتی خوابید و خواب از سرش پرید.

دوباره گرسنه‌ شده بود. آن‌قدر گرسنه که فکر می‌کرد بتواند تمام غذاهای خوب دنیا را بخورد، اما ...

تا این‌که یک روز از خواب بیدار نشد و چرخه متوقف شد. چرا که او مرده بود. و این‌طور شد که گرسنگی و تشنگی و خواب و شهوت، هرگز به آدم قصه فرصت نداد که به پایان دیگری بیندیشد.



** Apollo, Michelangelo


۱۳۸۴ آبان ۵, پنجشنبه

از لحاظ احیا

احیای بیست و یکم را در حسینیه ارشاد گذراندم. قبل از احیا سخن‌رانی آقاجری بود در باب عدالت علوی و عدالت صفوی و تلمیحات و کنایات سیاسی آن‌قدر طول کشید که دعای جوشن کبیر را نخوانده، احیا برگزار کردند.

اما احیای بیست‌و‌سوم را در یکی از مساجد جنوب شهر که سال‌های دور آن‌جا می‌رفتم برگزار کردم. در مسجد حضرت یوسف دعای جوشن کبیر و ذکر عاشورا خوانده شد و بعد هم مراسم احیای پرشوری گرفتند. اما سخن‌رانی اذیتم کرد و سخن‌ران از سیاست‌های دولت جدید به صورت هیجان‌زده‌ای دفاع می‌کرد و منطقی هم نداشت و اصلن اساس حرف‌هایش را نمی‌فهمیدم. 

در تشیع بحثی داریم به نام فیض جمعی که پثواب عبادات جمعی را بر عبادات فردی ارجح می‌کند. مثلا می‌گویند نماز جماعت از نماز فردی بهتر و اولی‌تر است. برای این که در عبادت جمعی، فیض از افرادی که به لحاظ میزان تقوی نزدیکی بیشتری به نبض متعالی آفرینش دارند در میان عموم عابدان جاری می‌شود. نزدیکی میان مقربان و عامه مردم بدون این‌که پیدا باشد، در نوع نزدیکی بنده به دریچه فیض تاثیرگذار است. فیض جمعی احیای بیست و یک با بیست و سوم دو کیفیت بسیار محتلف داشت.



پویا در روزنوشتش پرسیده بود که معنی قرآن به سر گرفتن یعنی چه ؟!! دلیل این آئین این است که وقتی قرآن را روی سر می‌گیریم، کلام خدا را بین خود و خدا واسطه به صورت نمادین قرار می‌دهیم. نه این‌که خدا صدای ما را در حالت عادی نشنود، بلکه با این طریقه اعلام می‌کنیم که کلام تو را شنیده‌ایم و با ایمان و اعتقاد عقلانی و قلبی به آن، آمده‌ایم که با تو سخن بگوییم. بنابراین آئین قرآن به سر گیری، شهادت معنوی مردم است بر درک عقلانی آنها نسبت به سخنان پروردگار. البته این پاسخ من بود در حد بضاعتم.



* Creation of Adam- Michelangelo
** وقت نوشتن این پست، به یاد عماد بودم.

۱۳۸۴ مهر ۲۳, شنبه

دو خبر

خواندن دو خبر باعث شد که بنده تصمیم بگیرم در یک اقدام انقلابی دو تا بحث را پیش بکشم که شاید بی‌ربط به نظر برسند اما در باطن (یعنی در پشت پرده) کلی به هم ربط دارند.

مشاغل آقای زریبافان

این آقای زریبافان در دو جا مشغول خدمت است و چون عاشق خدمت است و نه شیفته قدرت، حاظر نیست که حتی یکی از این محل درآمدها (یا همان محل خدمت‌ها) را رها کند. در همین راستا هزار جور زور می‌زند و این آخر هم به صنایع ادبی و برانگیختن احساسات متوسل شده که من را به فکر انداخت که چه‌قدر زبان فارسی بستر مناسبی برای لفاظی  دارد.

زبان فارسی آن‌قدر صنعت ادبی و نقض و کنایه و استعاره دارد که می‌شود یک جمله گفت و درست معکوسش را از آن برداشت کرد. زبان ما زبان اطاله کلام است. یک حرف یک دقیقه‌ای را در بیست دقیقه می‌زنیم و تمام مفاهیم را در این بیست دقیقه اطاله، وارونه می‌کنیم. من نمی‌دانم این مشکل از زبان است یا از فرهنگ است یا از چه، ولی هست. نگاه کنید به همه سران مملکت، وجه مشترک همه‌شان این است که خطیبان زبردستی هستند.

شریعتی یک کتابی دارد به نام «خود آگاهی استحمار». استحمار هم یعنی خر شدن. ترجمه‌اش می‌شود «خود آگاهی خرشدگی». که یک جوری همین بحث را در آن‌جا هم پیش می‌کشد اما بیش‌تر سوال می‌کند تا جواب بدهد.

خلاصه که دوست دارم بدانم مشکل از کجاست.

زن‌ها، فقط تا ساعت ۶

خبر دومی که باعث شد این مطلب را بنویسم، اظهار نظر جالب وزیر ارشاد بود راجع به حضور خانم‌ها در ادارات و ارگان‌های وابسته به آن وزارت‌خانه. در متن خبر آمده است؛ «با توجه‌ به‌ نقش‌ حساس‌ زنان‌ كشورمان‌ در تعالی‌ جامعه‌ اسلامی‌ و ضرورت‌ حضور موثر بانوان‌ در كانون‌ گرم‌ خانواده‌ جهت‌ ایفای‌ وظیفه‌ حساس‌ تربیت‌ فرزندان‌ به‌ حسب‌ دستور وزیر محترم‌، مقتضی‌ است‌ از حضور همكاران‌ خانم‌ در كلیه‌ واحدها بعد از ساعت‌ ۱۸ خودداری‌ فرمایید.» از این خبر چند برداشت می‌شود کرد.

محتمل است اولا که از دیدگاه وزیر ارشاد خوش‌فکر ما، فقط زنان مسئول تربیت فرزندان هستند و مردان می‌توانند تا هر ساعتی که مایل هستند، بیرون از خانه باشند چون بچه به مادر نیاز دارد ولی اگر پدر نبود هم نبود.

محتمل است دوما که در ادارات وابسته به وزارت ارشاد از ساعت ۶ به بعد (که کار اداری تق و لق می‌شود) اتفاقات خاصی می‌افتد. مثلا خانم‌ها و آقایان به اموری غیر از امور کاری مشغول می‌شوند و وزیر محترم و مدبر هم برای رفع این مشکل، یکی از طرفین ماجرا را از دور خارج کرده است. 

محتمل است سوما که همسر وزیر محترم هم شاغل است و گویا دیرتر از وزیر به خانه می‌رسد و وزیر هم به ناچار شب‌ها ماست و نان می‌خورد و بالش به بغل می‌خوابد. برای همین آقای وزیر به در گفته که دیوار متوجه بشود.

محتمل است چهارمن که اصلا در وزارت ارشاد از ساعت ۱۸ به بعد کاری وجود ندارد که کسی انجام بدهد و برای نپرداختن اضافه کار بی‌مورد به کارمندان این قانون وضع شده است. ولی چون زور وزیر به مردان که رکن اصلی جامعه هستند !!! نمی‌رسد، این قانون در مورد خانم‌ها که رکن تقریبا اصلی جامعه هستند اعمال شده است.

محتمل است پنجمن که اصلا هیچ یک از احتمالات یکم یا چهارم وجود نداشته باشد و وزیر گرامی برای آغاز یک موج فرهنگی در حمایت از شعار «مرد در کارخانه، زن همیشه در خانه»، این کار را کرده باشد تا جامعه از این بلبشوی شعارهای تساوی میان زن و مرد و تفکرات مسموم !! فمنیستی که گویا از نگرانی‌های دولت جدید هم هست تا حدی خارج بشود.

** بخش دوم این مطلب در تریبون فمینیستی ایران هم منتشر شده است.

۱۳۸۴ مهر ۲۲, جمعه

نور قرمز رنگ، اتاق را در بر گرفته است. از صدای نفس‌های مرتعش تو و خنکای اشک‌هایت که نمی‌دانم از فرط لذتند یا التهاب، همان ابهام همیشگی باز هم در برم می‌گیرد. چه‌قدر عاشقانه زیستن و چه‌قدر برای کسی مردن را دوست داشتم که هیچ وقت نتوانستم از گرده‌ی بی‌رحم منطق و استدلال سرکشی کنم. 

حسودی‌ام می‌شود به چشمانت که همه چیز را در سفره‌ی همان لحظه ریخته‌اند و سرخوش‌اند و دریغ که من از فکر فردا و دیروز لب‌ریزم. چنگ می‌زنی به تنم. باز می‌لرزم. خیره به نور قرمز نگاه می‌کنم و زود چشمم را می‌زند. روان‌تر از آنی که به دست بگیرمت. می‌چرخی و من مبهوتم. خیلی سال است که چنین لذتی را تجربه نکرده‌ام. گویی که زیباترین دوشیزه تمام تاریخ را در بر گرفته‌ام اما قدر نمی‌دانم. 

گرچه هنوز خیلی راه دارم که مثل تو، دنیا را به قرینه مستی حذف کنم و در خود بپیچم و هر لحظه دوباره متولد شوم اما سرخوشم که برای یک بار هم که شده، بی‌دعا و بی‌قرار، روزه را به استشمام بوی تن تو گشوده‌ام.

۱۳۸۴ مهر ۱۶, شنبه

صلح

محمد البرادعی جایزه نوبل صلح گرفت. وقتی شیرین عبادی این جایزه را می‌گرفت خیلی تند و تیز فکر می‌کردم که این جایزه سیاسی‌ست. حالا یک خورده نرم‌تر شده‌ام و فکر کنم آن موقع کمی تند رفتم. خبر جایزه البرادعی فرصت خوبی بود که اقرار کنم.


۱۳۸۴ شهریور ۱۴, دوشنبه

فارسی‌تر حرف زدن

وقتی که دکتر زاهدی، وزیر پیشنهادی احمدی‌نژاد برای تصدی وزارت علوم داشت از خودش برای رای اعتماد مجلس دفاع می‌کرد، در بین سخنانش از کلمه «آیتم» استفاده کرد. حدادعادل تذکر داد که باید از معادل فارسی استفاده کند. وزیر بیچاره (که البته هنوز آن موقع وزیر نشده بود) هول کرد و به جای «آیتم» گفت «پارامتر» و ناگهان صدای خنده نمایندگان بلند شد.

معادل‌سازی برای کلمات بیگانه، چیزی‌ است که همه آن را با نام فرهنگستان زبان و ادب فارسی شناخته‌اند.

یک عده از صاحب نظران می‌گویند که اصولا ورود کلمات از زبانی به زبان دیگر، نشانه پویایی زبان است و اصلا نباید با آن مقابله کرد.

بعضی می‌گویند که اگر دهان خودمان را هم سرویس کنیم، نخواهیم توانست که به عامه مردم کوچه و بازار بفهمانیم به «سیفون» بگویند «آب شویه» و یا به «بازار بورس» بگویند «بها بازار». چرا که گاهی آن‌قدر لغات مصوب عجیب و غریب هستند که حتی رسانه ملی هم جرات استفاده از آن‌ها را ندارد. بلکه امر مهم‌تر رسم‌الخط زبان فارسی است. بهتر است بیاییم و یک رسم‌الخط واحد در اختیار مردم بگذاریم.

فرهنگستان ادب و زبان فارسی، یک وب‌سایت یا به قول خودش منزل‌گاه اینترنتی دارد که گرچه ناقص و ضعیف است و گرچه طراحی بسیار ساده‌ای دارد، اما خدماتی هم ارائه می‌کند. مثلا لیستی از کلمات مصوب دارد که یک بار بر طبق کلمات مصوب و یک بار بر طبق کلمات بیگانه مرتب شده است. یک سیستم جستجو دارد که به لعنت خدا هم نمی‌ارزد. صفحه‌ای هم دارد برای پیشنهاد معادل برای واژگان بیگانه که فکر نمی‌کنم تا به حال کسی حتی یک بار هم آن را پر کرده باشد.

همین‌طوری بد نیست بدانید که اصل پانزدهم قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران می‌گوید ؛ «زبان و خط رسمی و  مشترك مردم ایران فارسی است. اسناد و مكاتبات و متون رسمی و كتب درسی باید با این زبان و خط باشد، ولی استفاده از زبانهای محلی و قومی در مطبوعات و رسانه‌های گروهی و تدریس ادبیات آنها در مدارس، در كنار زبان فارسی آزاد است.»

۱۳۸۴ مرداد ۲۶, چهارشنبه

برای خودت

امشب من دوباره سر تو فریاد کشیدم و نمی‌دانی که خیلی خیلی خیلی .... پشیمانم. نمی‌دانم چه شد که آن‌هایی که تو دوستشان داری، همان آدم‌هایی شدند که من از آن‌ها متنفر بودم. نمی‌دانم. از بد زمانه بود شاید. اما دلم می‌خواهد از این‌جا به تو بگویم که دلم نمی‌خواهد رفاقتت را از دست بدهم. دلم نمی‌خواهد نباشی. حتی اگر دیدگاهت به من در حد یک فضول خاله‌زنک و یا در حد یک آدم اضافی نزول کند. دلم نمی‌خواهد سرت فریاد بزنم. دلم نمی‌خواهد ... من که عادت ندارم به خواهش، از تو خواهش می‌کنم که یک بار دیگر نگاه کنی که کجا ایستاده‌ای. تو برای خودت هستی و خودخواهانه است حرف‌هایم. دوست بدار هر کسی را که می‌خواهی دوست بداری. خوش که باشی، خوشی‌ات من را هم در برمی‌گیرد. شک نکن.



دلت آب می‌خواهد و فریاد می‌کنی
من از صدای داد تو بیدار می‌شوم
دست می‌زنی به آب و می‌زنی به من
دست تو به آب می‌خورد و من پاک می‌شوم

* Salvador Dali - Woman at the Window - 1925

۱۳۸۴ مرداد ۱۲, چهارشنبه

به شما چه ربطی دارد و ترور قاضی مقدس

از این که بابت فعالیت‌های مجازی‌ام در دنیای واقعی مورد سوال واقع شوم همیشه متنفرم. وقتی کسی می‌گوید چرا وبلاگت به روز نمی‌شود، دلم می‌خواهد سرش داد بکشم و بگویم به تو چه ربطی دارد ؟ «چرا وبلاگت به روز نمی‌شود ؟» همان قدر برایم توهین‌آمیز است که کسی درباره لباسم سوال کند. آخر به کسی چه ربطی دارد. دلم می‌خواهد درش را تخته کنم. واقعا فکر می‌کنی حواسم نیست که وبلاگم دو هفته است که به روز نشده ؟ تازه از این‌ها بدتر، این سوالات که فلان چیز را چرا نوشتی. منظورت چه بود. با فلانی هنوز هستی ؟ با فلانی به هم زدی ؟ 


یک زمانی می‌گفت؛ «ترور بد است. همه جورش هم بد است. چه بن لادن را بکشند و چه حجاریان را.» البته آن وقت‌ها حجاریان را ترور کرده بودند. وقتی این‌ها را می‌گفت، من از خودم خجالت می‌کشیدم که هنوز درک دقیقی از حرف‌هایش ندارم. امروز هم زنگ زد. خبر نداشتم که قاضی مقدس را ترور کرده‌اند. گفت ؛ «دلم خنک شد. مرتیکه آدم‌کش را به سزای اعمالش رساندند. باید همه‌شان را همین جور کرد. مشکل این‌ها جز به مرگ حل نمی‌شود.» اما این‌بار خجالت نکشیدم. چون حرف‌های چند سال قبلش هنوز در خاطرم بود.

۱۳۸۴ تیر ۲۲, چهارشنبه

ما و امیدواری

احساس دگرگونی‌های عجیبی در فکر و اندیشه‌ام دارم. دارم عوض می‌شوم انگار و خودم حواسم هست.

مخمور جام عشقم، ساقی بده شرابی
پر کن قدح که بی می، مجلس ندارد آبی

وصف رخ چو ماهش، در پرده راست ناید
مطرب بزن نوایی، ساقی بده شرابی

در انتظار رویت، ما و امیدواری
در عشوه وصالت، ما و خیال و خوابی



** کم‌کم وقت خداحافظی با خاتمی بزرگ است تا که شب چه زاید باز.
*** شعر از حافظ

۱۳۸۴ تیر ۱۵, چهارشنبه

لمپنیسم زنانه

نقطه مشترک و محور اصلی تمام آثار تهمینه میلانی، مسئله زن است. میلانی همیشه کوشیده تا در تمام آثار موجود در کارنامه فیلم‌سازی خود، دغدغه‌های گوناگون هم‌جنسان‌‌ش را از زوایای گوناگون به تصویر بکشد و همیشه نیز برای برطرف‌کردن موانع موجود، گریز و راه‌کاری ارائه کند. این نگاه مثبت میلانی اما به مرور در آثارش، تندتر شده تا آن‌که از فیلم‌هایی مثل "دو زن" و "دیگه چه خبر" به آثاری مثل "واکنش پنجم" و "زن زیادی" رسیده است.

از «بچه‌های طلاق» تا «زن زیادی»

«بچه‌های طلاق»، اولین ساخته بلند سینمایی تهمینه میلانی است که در سال ۱۳۶۸ ساخته شده است و از همان ابتدا، ورود فیلم‌سازی با دغدغه‌های زنانه را به سینمای ایران، خبر می‌دهد. «بچه‌های طلاق»، داستان تقابل مرد و زن است. مردی آکنده از همه خصوصیات جامعه سنتی مردانه مثل خشونت و عصبیت و تبعیض و زنی مظلوم و تحت ستم. گرچه سیاه‌انگاری میلانی در مورد جامعه مردان، در اولین اثر سینمایی‌اش هم مشهود است اما نکته مهمی که در «بچه‌های طلاق» به چشم می‌خورد این است که در پایان، میلانی سعادت نهایی مورد نظرش را در قالب یک خانواده، با همان تعریف متداولش به تصویر می‌کشد. به عبارتی می‌کوشد که امید خود را به اصلاح جامعه مردانه (به معنی ایجاد تغییر در دیدگاه‌های سنتی‌اش) و جامعه زنانه (به معنی زیر بار ستم نرفتن)، به مخاطبش منتقل کند.

دیگر اثر جدی و قابل تامل میلانی، «دیگه چه خبر» است. میلانی در «دیگه چه خبر» نشان می‌دهد، با آن که تحصیلات آکادمیک سینمایی را پشت سر نگذاشته است اما می‌تواند یک کمدی مقبول بسازد و پیام‌های مورد نظرش را به تماشاچی منتقل کند. در «دیگه چه خبر»، فیلم‌ساز، تبعیض حاکم در خانواده سنتی ایرانی میان دختر و پسر را به بهترین شکل و با زبان طنز بیان می‌کند.

اما به جرات می‌توان گفت که سینمای فمنیستی میلانی به صورت جدی از «دو زن» آغاز می‌شود. «دو زن» را می‌توان بهترین و قابل تامل‌ترین اثر کارنامه میلانی به شمار آورد. در «دو زن» میلانی ثابت می‌کند که تسلط مناسبی بر مدیوم سینما دارد و آن را به خوبی می‌شناسد. جایزه بهترین فیلم‌نامه برای «دو زن» در جشنواره فیلم فجر نیز، دلیلی بر همین ادعاست. گرچه «دو زن» در گیشه نیز به اقبال نسبتا خوبی دست یافت اما از سوی منتقدان سینما به شعاری بودن متهم شد که به نظر من اگر منتقدان آثار میلانی، «واکنش پنجم» و «زن زیادی» را دیده بودند، هرگز «دو زن» را به شعاری بودن متهم نمی‌کردند.

بعد از «نیمه پنهان» که بیشتر اثری سیاسی تلقی می‌شود، میلانی به «واکنش پنجم» می‌رسد. در «واکنش پنجم»، گویی میلانی می‌خواهد امپراتوری مردانه‌ای را روایت کند که در حاج صفدر نمود یافته است. امپراتوری بزرگی که بیش از حد، غیرقابل باور و غیر منطقی به نظر می‌رسد. حاج صفدر مثل هزاردستان قصه‌ موبایل‌ها را کنترل می‌کند و تسلطی شاهانه بر فضای داستان دارد. آن‌قدر این تسلط رعب‌آور است که گاهی مخاطب از این همه قدرت به وحشت می‌افتد.

«زن زیادی» (که به نوعی داستان «زن وانهاده» سیمون دوبووار را به یاد بیینده می‌اندازد)، مثل اکثر آثار میلانی، داستانی است که به خوبی روایت می‌شود. بیننده‌اش را خسته نمی‌کند و با تسلط به معرفی تک‌تک کاراکترهایش می‌پردازد، در حدی که می‌توان گفت، «زن زیادی» از نظر سینمایی به معنای فرم و روایت و میزانسن، اثری قابل قبول است. اما آسیب اثر، از آن‌جا شروع می‌شود که فیلم‌ساز می‌کوشد به شیوه‌ای ناشیانه و ناموزون و شعارگونه، مفاهیم مورد نظر خود را به بیننده منتقل کند. سکانس نخستین فیلم در کلاس درس، شوخی زنان در مورد کنوانسیون رفع تبعیض ژنو در حال سبزی پاک کردن و دیالوگ‌های رد و بدل شده در رستوران بین راه، نمونه‌هایی از این تلاش ناشیانه هستتند. میلانی می‌خواهد با تمی فمنیستی (البته به سبک خودش)، جامعه پلید و بوگندوی مردانه را در برابر جامعه معصوم و مظلوم زنانه قرار دهد و آرمان‌شهری را به تصویر بکشد که سعادت در آن، موضوعی کاملا زنانه است. 

ماهیت یک‌طرفه و غیر عادلانه «زن زیادی»، به ناچار فرم را هم تحت تاثیر قرار می‌دهد و به فیلم از نظر سینمایی هم لطمات بسیاری وارد می‌کند. مثلا به یاد بیاورید درگیری مرد مذهبی (۲) را با دیگر مسافران در رستوران بین راه که هم از منظر سینمایی و هم از نظر محتوایی، ضعیف و ناموزون است. در حالی که اگر میلانی نمی‌خواست آن همه شعار را به یک باره به ذهن بیننده‌اش تزریق کند، حتی با حذف این سکانس، لطمه‌ای به بدنه اصلی داستان وارد نمی‌شد. (۱) 

به عبارتی منظور این نیست که میلانی نباید پیام‌های مد نظر خود را به مخاطبش منتقل کند که اساسا وظیفه یک فیلم‌ساز همین است. مثلا میلانی در نمایش تناقضی که بین مفهوم خیانت یک زن به شوهرش و یک مرد به همسرش وجود دارد، مخصوصا در دیالوگ بین آقا رحیم و سیما در درون اتومبیل، موفق عمل می‌کند. اما وقتی حجم این شعارها و تنوع آن‌ها بالا می‌رود، به بدنه اثر هم لطمات زیادی وارد می‌کند. در حالی که میلانی با توجه به تحصیل در رشته معماری که از شاخه‌های هنر است، به خوبی می‌داند که گاهی فرم اهمیتی بیشتر از محتوا پیدا می‌کند. به عبارتی، فقط گفتن مهم نیست، بلکه چگونه گفتن هم اهمیت بالایی دارد.

در «زن زیادی» هم مثل بیشتر آثار میلانی، مرد موجودی است که یا ظالم و بهره‌کش است و یا منفعل و بی‌تاثیر. مردان از دریچه آثار میلانی، جملگی پست و سوء‌استفاده‌گر و زنان همگی مظلوم و پاک‌اند. در «زن زیادی»، کارگردان کوشیده است تا برای تعدیل این گفتمان، از کاراکتر سروان پناهی کمک بگیرد. اما سروان پناهی به عنوان تنها مردی که خباثت و تحجر و حماقت را به رخ نمی‌کشد، در روند داستان بی‌تاثیر و منفعل است. تا آن‌جا که حتی برای برخورد با صبا و احمد، با وجود پی بردن به رابطه نامشروع میان آن‌ها، به وظیفه قانونی خود نیز عمل نمی‌کند و همین موضوع از وی، شخصیتی غیرقابل‌باور و صرفا نمادین می‌سازد.

اما اوج نگاه شعارزده میلانی در سکانس پایانی «زن زیادی» کامل می‌شود. گرچه تقلای فیلم‌ساز برای معماری پایانی عادلانه و معقول، با فرصت دادن به همه شخصیت‌های قصه برای دفاع از خود، کاملا ملموس است اما همان اتفاق همیشگی این بار با شدتی بیشتر و تعصبی کورکورانه‌تر واقع می‌شود.

در نتیجه‌ی دیالوگ‌های سکانس پایانی «زن زیادی» (که بیشتر به مدیوم تئاتر نزدیک است تا سینما)، دفاعیه آقا رحیم، به تبرئه همسرش و محکومیت خودش می‌انجامد و آقا رحیم که تا این لحظه، رگه‌هایی از نیکی در او مشاهده شده بود، به دایره منفورین می‌پیوندد. دفاع احمد هم که (با بازی زیبا و طنزآمیز امین حیایی)، بیشتر به نمک قصه شباهت دارد تا یک دفاعیه منصفانه. به نحوی که بیشتر و بیشتر، احمد را محکوم و منفور می‌کند. صبا اما با دیالوگی مظلومانه از خود دفاع می‌کند و آخرین زنی که ممکن بود به مظلومیت و پاکی سرشتش خدشه وارد شود، در پیشگاه مخاطب تبرئه می‌گردد. تماشاچی می‌فهمد که صبا راهی جز تبدیل شدن به یک فاحشه نداشته و او هم فدای خودخواهی و شهوت‌رانی جامعه کثیف مردان شده است. و در نهایت صبا و سیما در حالی که دست دختر کوچولوی سیما (که احتمالا نماد آینده است) را نیز گرفته‌اند، به سمت آرمان‌شهر میلانی به راه می‌افتند و این در حالی است که رحیم با مرگ به سزای عمل عجولانه و احمقانه‌اش رسیده و احمد در وضعیت اسف‌ناکش متوقف شده و مرتب استارت می‌زند. روشن نشدن اتومبیل احمد حکایت از آن دارد که میلانی حتی ذره‌ای هم لطف نکرده و یک آینده خشک و خالی و خوش‌بینانه را نیز برای جامعه مردانه متصور نشده است. 

پایان بندی «زن زیادی» و راه‌کاری که کارگردان می‌کوشد آن را برای مخاطبش روایت کند، آن‌قدر یک طرفه و حتی زننده است که تعبیری جز لمپنیسم زنانه را به یادم نمی‌آورد. لمپنیسم زنانه‌ای که فرق چندانی با مردسالاری عقب‌مانده‌ای که خود میلانی از منتقدان جدی آن است، ندارد. نخست مثل اکثر آثار اخیر میلانی، میدان به دو جبهه جامعه زنانه و مردانه بخش‌بندی می‌شود و پس از مطرح شدن نگاهی سیاه و سپید، راه‌کاری که مطرح می‌شود، جز به حذف جبهه مقابل رضایت نمی‌دهد. همه مردها حذف می‌شوند و همه زنان به بهشت یا همان آرمان‌شهر راه می‌یابند. با کمی تامل، زن آرمانی میلانی در «زن زیادی» با همان ژاکت گشاد و جلوباز، یاد جاهل‌های فیلم‌فارسی را تداعی می‌کند که یک تنه در مقابل سیاهی‌های غیر قابل حل اطرافش می‌ایستد و با حذف کامل آدم بدها، لابد بدی‌ها را هم از بین می‌برد. حتی فرزند احمد و سیما هم دختر است تا مبادا به پایان صد در صد زنانه فیلم خللی وارد شود.

این گونه است که در کارنامه میلانی، هر چه پیش‌تر می‌رویم، به جای یک نگاه منصفانه اجتماعی، یک کینه‌جویی عمیق را احساس می‌کنیم که انگار، راه احقاق حقوق پایمال شده زن را جز در سرکوب کامل مرد نمی‌بیند.

پی‌نوشت : 

(۱) گرچه نباید ناگفته بماند که سکانس مورد نظر در نسخه اکران شده، دچار سانسور شده است. در نسخه اصلی درگیری مرد مذهبی با مسافران، به درگیری او با سیما می‌انجامد که در این لحظه به سیما متذکر می‌شوند که برادر این مرد شهید شده است. در این‌جا صبا به دفاع از سیما بلند شده و اظهار می‌کند که او هم فرزند شهید است.

(۲) توجه داشته باشید که مذهبی بودن از دریچه اکثر آثار میلانی با دگم‌اندیشی و حماقت برابری می‌کند. به این معنی که در آثار وی، مسلمان معتقدی که به اصول انسانی و اخلاقی پایبند باشد، وجود ندارد. در «زن زیادی» و در سکانس دعوای مسافران در رستوران نیز، مرد مذهبی به واسطه مذهبی بودنش، هیچ منطقی را بر‌نمی‌تابد و بیشتر یادآور سعید حنائی، قاتل زنجیره‌ای زنان روسپی در خراسان است.

تکمیلیه : این نقد در شماره ۲۱ شرقیان نیز منتشر شده است.

۱۳۸۴ تیر ۱۳, دوشنبه

چرخه ملی خایه‌مالی

باید اعتراف کرد که امروزه دیگر نمی‌شود به خایه‌مالی، تعبیر صرفا یک فعل مذموم اخلاقی داد. امروزه خایه‌مالی در کشور عزیز ما،  به یک صنعت و یک علم مبدل شده است. شما برای زیستن در این مرز و بوم، ناچارید که این علم را به فراخور نیازتان بیاموزید. اگر برای یک امضای خشک و خالی باید به یک اداره بروید، اگر مرخصی می‌خواهید، اگر برای یک نیم‌نمره باید از استاد خواهش کنید، اگر می‌خواهید که یک کفش را ۳هزار تومان ارزان‌تر بخرید، اگر بدهکارید، اگر حتی طلب‌کارید و اگر ... 

هر آن‌که بی خبر از فن خایه‌مالی شد
دچار زندگی سخت و نان خالی شد (۱)

مهم نیست که کار شما در چه درجه‌ای از اهمیت قرار دارد. مهم نیست که جایگاه اجتماعی و اقتصادی شما کجاست. مهم این است که در هر جایگاه و برای هر کاری در این خاک پر گهر، با هر جنسیت و هر پست و هر مقام، با هر سن و سال و تیپ و اعتبار، باید این بر این فن حیاتی، تا حد قابل قبولی مسلط باشید. 

پیشینه خایه‌مالی

از قرار معلوم، در زمان شاه اسماعیل و در جنگ با عثمانیان، همسر شاه که اتفاقا سوگلی هم بوده به اسارت می‌رود و شاه اسماعیل هم که بنا بر مرام هم‌ولایتی‌هایش، بسیار با غیرت و تعصب بوده، حسابی غصه‌دار می‌شود، چرا که خبر می‌دهند که از سوگلی‌اش جهت خوش‌گذرانی غلامان بهره‌برداری شده است. در نتیجه برای آرامش اعصاب به تریاک روی می‌آورد و چون در استفاده از آن افراط می‌کند، بیضه‌هایش از حد معمول بزرگ‌تر می‌شوند و همین بزرگ شدن بیضه‌ها باعث ایجاد خارش و درد در محل مورد بحث می‌گردد و وقتی هم که شاه با دست به خاراندن عضو شریف مبادرت می‌کرده محل را زخم و زیلی می‌نموده است.

خلاصه عده‌ای مامور می‌شوند که هر بعدازظهر با پارچه‌های ابریشمی، بیضه‌های شاه را مالش بدهند تا درد و خارش بهبود پیدا کند. نام مستعار شاغلان در این شغل، «خایه‌‌مال‌باشی» می‌شود. این افراد حقوق می‌گرفته‌اند که امر خطیر مالش خایه‌های شاه را بر عهده بگیرند. البته اهمیت این وظیفه از خیلی مشاغل به ظاهر مهم بیشتر بوده، چرا که نگفته پیداست، در صورت بروز کوچم‌ترین خطا توسط این خادمان، ممکن بوده بلای بزرگی بر سر خایه‌های شاه، و متعاقب آن بر سر خود شاه و مملکت بیاید. پس از ارتباط عمیق خایه‌های شاه و سرنوشت مملکت می‌توان فهمید که این کار، از همان ابتدا هم مهم و سرنوشت‌ساز بوده است.

خایه‌مالی در عرصه عمومی

مقدار کمی هم اگر پای برنامه‌های تلویزیون خودمان باشید متوجه می‌شوید که این فن چه استفاده گسترده‌ای در میان مجریان و گزارش‌گران و گویندگان و فیلم‌برداران و صدابرداران و کارگردانان تلویزیونی دارد. آن‌ها که به فراخور شغل‌شان در برابر دوربین قرار می‌گیرند به یک نوع، و آن‌ها که پشت دوربین هستند با شیوه‌های غیر کلامی، میزان توانایی خود را در علم خایه‌مالی نشان می‌دهند. به عبارتی صدا و سیما بهترین آموزش‌گاه عمومی این فن است که از صبح تا شب به شیوه‌های گوناگون آن را آموزش می‌دهد.

یک‌بار پای یکی از همین برنامه‌های تلویزیونی بودم، دو تا مجری یک برنامه که نمی‌دانم نامش چیست، با چهره‌های خندان پشت صفحه شیشه‌ای آمدند و شروع کردند به حرف زدن. اول مجری سمت چپی کلی از مجری سمت راستی تعریف کرد و کلی عناوین خوب مثل توانا و پیش‌کسوت و مهربان و دوست‌داشتنی را به او نسبت داد. حالا مجری سمت راستی، مجری سمت چپی را صاحب داشتن مقادیر معتنابهی «نظر لطف» دانست و خودش را شایسته القابی که گفته شد ندید و به اصطلاح شکست نفسی کرد و در عوض مجری سمت چپی را خلاق و حرفه‌ای و متواضع و دانشمند معرفی کرد و کلی از سجایای اخلاقی‌اش تعریف کرد. حالا مجری سمت چپی ادامه داد و اشاره کرد که عجب ملت مهربان و باصفا و باحال و خوب و گل و دسته‌گلی داریم. مجری دست راستی هم کلی بر صفات مذکور اضافه کرد و تاکید کرد که برای این ملت هر خدماتی که ارائه شود باز هم کم است. و خلاصه این دو مجری گرامی، نزدیک به ۲۰ دقیقه، صفات خوب و نیک ملت و رهبر و وکیل و وزیر و رئیس سازمان صدا و سیما و فیلم‌بردار صحنه و خیلی آدم‌های دیگر را شمردند. و این طور می‌شود که کم کم تو هم که فقط بیننده برنامه هستی، مزه خایه این عزیزان را زیر دندانت احساس می‌کنی.

چرخه ملی خایه‌مالی

خایه‌مالی هم اکنون به یک چرخه ملی مبدل شده است. مثلا یک ارباب رجوع، خایه‌مالی یک کارمند دون‌پایه فلان اداره را می‌کند. کارمند، خایه‌مالی رئیس اداره را می‌کند. رئیس اداره ،خایه‌مالی معاون وزیر را می‌کند. معاون وزیر، خایه مالی وزیر و وزیر خایه‌مالی ملت (که ارباب رجوع مورد ذکر در اول چرخه هم جزء همین ملت است) و دوباره به همین ترتیب این چرخه ادامه پیدا می‌کند. البته این فقط یک نمونه از این چرخه عظیم بود. چرخه‌های کوچک به هم مرتبط می‌شوند و تشکیل چرخه ملی خایه‌مالی را می‌دهند. 

وجود این چرخه یک حسن بزرگ دارد و آن این است که هیچ کس از خایه‌مالی خسته نمی‌شود. چرا که تقریبا به همان میزان که خایه‌مالی دیگران را می‌کند، عده‌ای هم خایه‌مالی خودش را می‌کنند. لازم به ذکر است که خایه‌مالی زن و مرد نمی‌شناسد. یعنی خانم‌ها با وجود نداشتن عضو مورد بحث، در این چرخه به همان میزان آقایان، حضور پر شور و قابل توجهی دارند.

چرخه ملی خایه‌مالی، شایسته‌سالاری و ظوابط سازمانی و قوانین و مقررات را یک‌سره دور می‌زند و برای انجام کلیه امور میان‌بر و راه دررو ایجاد می‌کند.

گاهی نام یک عمل، آن‌قدر زشت و وقیح است که سعی می‌کنیم با قرار دادن نام‌های دیگر بر آن از شدت زشتی‌اش بکاهیم. لغاتی مثل «پاچه‌خواری»، به همین منظور ابداع شده‌اند. اما واقعیت این است نفس عمل تغییر نمی‌کند. شاید شدت خایه‌مالی‌ها با هم فرق بکند اما از صبح تا شب همه در حال تملق گفتن و چاپلوسی هر عوضی و پدرسوخته‌ای را کردن هستند. صفاتی را به کسانی نسبت می‌دهیم که اظهرمن‌الشمس است، صاحب آن‌ها نیستند. خودشیرینی می‌کنیم. برای انجام کاری، به جای بهره‌گیری از قوت بازو و فکر خود خایه‌مالی کس و ناکس را می‌کنیم. مرتکب خطا می‌شویم و برای فرار از بار مجازاتش به چاپلوسی می‌افتیم. خلاصه این که بی تعارف، همه خایه‌مالیم !!!! گرچه عالمیم بر این که انسانیت و خایه‌مالی با هم رابطه عکس دارند. یعنی هرچه بر این صفت زشت اصرار ورزیم، از حدود انسانی و اخلاقی خارج می‌شویم.

پی‌نوشت :

(۱) شعری از مرحوم عشقی.
(۲) خایه مالی در فرهنگ دهخدا : چاپلوسی سخت با دنائت، تملق رذیلانه. 
(‌‌‌٣) عکس : تیمچه حاجب‌الدوله، بازار تهران

۱۳۸۴ تیر ۴, شنبه

شب را نهایتی‌ست

گلکم !!
ای گل قاصدکم !!
قلبکت غمگین است
کوله‌بارت خالی‌ست
سخنت رنگ عزاست
زلفکت آشفته‌ست
نفست وای چرا ...
رنگ دل‌دار ندارد همراه ؟!

گلکم، قاصدکم !!
بوم من عشق‌آباد
هیچ پیغام نداشت ؟!

ای گل قاصدکم !!
دل‌برم را نکند گرگ ربود ...
وای در ده ما
حتی یک نفر مرد نبود ؟!!!(۱)

رفیق، حقیقت اگر بخواهی، سخن من هم مانند سخن تو، قرار بود به همین جا ختم شود، اما دلم نیامد که از اشک بنویسم. تو می‌دانی و من هم می‌دانم، حقیقت همیشه شیرین نیست که گاهی از شوکران هم تلخ‌تر است. ولی چه می‌شود کرد، حقیقت است. مهم این است که چه‌گونه برای تغییرش راه بپیماییم. اتفاق مهمی افتاده، اما هیچ اتفاقی از اتفاق من و تو پایدارتر نیست. من تو را دارم و تو هم مرا داری، دیگر از نزول فاجعه چه باک ؟؟؟؟!!!

هیچ چیز نباید متوقف شود. هیچ روندی، هیچ حرکتی، هیچ فکری، نباید بایستد. ۸ سال تمرین کردیم، گویی زمان امتحان فرارسیده است. امتحانی که اگر می‌خواهیم تمرین را ادامه دهیم، باید از سدش بگذریم. سخت است، می‌دانم. خیلی از پرسش‌هایش را تمرین نکرده‌ایم، می‌دانم. اما نبوغ و توانایی را که نمی‌شود ندیده گرفت.

نمی‌دانی امروز به تو چه‌قدر نیاز دارم. چه‌قدر دوستت دارم. چه‌قدر دلم می‌خواهد در آغوشت بکشم و از تو اطمینان بگیرم. از تو و از صدای گرم تو که سرم داد می‌زنی !!! تکانم می‌دهی، تا مگر به خودم بیایم. نمی‌دانی چه‌قدر لازم دارم که صدایت را وقتی بشنوم که از امید سرشارم می‌کند. که اگر چه به آخر رسید کار مغان، هزار باده ناخورده در رگ تاک است



شب را نهایتی‌ست
من از زبان صبح سخن نمی‌گویم
خواب سپیده نیز نمی‌بینم
اما، شب را نهایتی‌ست !!

این مصدر طلوع تباهی
هرچند خوب شعبده آغازد
صد صبح ز آستین به در آرد
هر چند وانماید خود را
پیغمبر رهایی و نیکی

عریانی حقیقت اما با من گفت
او خود نهایتی‌ست !!
زیرا
اسطوره‌ی گزافه‌ی تاریخ را
بی شرم آیتی‌ست !!!!(۲)


(۱) شعر «گل قاصد»، سروده منوچهر محمدپور، ۱۳۵۲.
(۲) شعر «داوری» سروده نعمت میرزازاده (م.آزرم)، مجموعه شعر «سحوری»، ۱۳۵۷.

۱۳۸۴ خرداد ۲۹, یکشنبه

طوفان اصول‌گرایی و نسیم معین

حالا چند ساعت از نتایج انتخابات گدشته و کمی اعصاب‌مان آرام‌تر شده. شاید چند ساعت از اعلام نتایج که گذشت، خیلی از ما به یاد خاتمی افتادیم. یاد آن جمله معروفش خطاب به دانشجویانی که در ۱۶ آذر تلاش می‌کردند به خاتمی، تحمل مخالف را بیاموزند. خاتمی به درستی گفت که پس از من هم کسانی می‌آیند و شما عمل‌کرد آن‌ها را هم در قبال خود می‌بینید. یاد خاتمی افتادیم که دو بار پیاپی ملت را پای صندوق کشید. جوری که رای همه دوستان را هم اگر با هم جمع کنیم، رای خاتمی نمی‌شود.

از این انتخابات همچنین یاد گرفتیم که غرور چیز خوبی نیست. مهرعلیزاده 1289323 رای آورده که اگر حامیان حزبی معین تکانی به خودشان می‌دادند و اگر آرای مهرعلیزاده را با وادار کردن او به انصراف مال خود می‌کردند، الان معین در دور دوم بود. خنده‌ام گرفت از رویداد به خدا. کجایید شما ؟؟ اقبال در شماره شنبه تیتر زده که هاشمی و معین در دور دوم. دلم سوخت. به گمانم روزنامه شنبه را با اطلاعات پنج‌شنبه بسته بودند.

حالا اگر احمدی‌نژاد مثلا در فلان ده و فلان شهرستان رای آورده بود، می‌گفتیم ناآگاهی بوده. احمدی‌نژاد در پایتخت اول شده و این تذکر جدی است برای ما که حواسمان باشد، فقط خودمان را نبینیم.



همه رقم بی‌انصافی خواهشن موقوف. حالا که معین رای نیاورده، کار قشنگ بچه‌های نسیم برای تبلیغ در میادین، شده ضد تبلیغ. بابا جان انصافتان کجا رفته. این بندگان خدا تمام زورشان را زدند و زورشان نرسید. من فکر کنم زورمان به این تحریمی‌ها هم نرسید آخر نه کس دیگر. واقعا باید به خیلی از حامیان معین خسته نباشید گفت. بازی سیاسی همین است دیگر. یک سرش باخت و یک سرش برد.

SMS می‌آید که استبداد از راه رسید. بابا چه استبدادی. همین‌ها اگر به معین رای داده بودند، فهمیده و باشعور بودند. مردم خوب هستند، فقط وقتی ما را انتخاب کنند ؟ این است نهایت ظرفیت ما در هنگامه‌ی شکست ؟

یکی از مهم‌ترین پیام‌هایی که شکست معین برای همه ما دارد این است که تاثیر بلاگستان در افکار عمومی شهرهای بزرگ و حتی تهران هم آن‌قدرها نیست که فکر می‌کنیم. قدیم‌ها فکر می‌کردیم که تاثیرات مستقیم بلاگ‌ها اگر زیاد نباشد، تاثیرات غیرمستقیم بالایی دارند. اما به نظر می‌رسد که به خطا رفته‌ایم. نه هاشمی، نه احمدی‌نژاد و نه کروبی، هیچ حرفی از بلاگستان و وبلاگ به زبان نیاوردند. در حالی که معین و مهرعلیزاده این حیطه را بسیار جدی گرفتند. به قول فرناز که می‌گفت : دیوانه است کسی که بعد از این، با این رسانه نه چندان جدی، برخورد جدی کند.

شاید بهترین تعبیر را از این قضیه، کیوان زرگری در کاریکاتور قشنگش کرده باشد. این‌که همه مطمئن هستیم به نتیجه‌ی کار، اما نتیجه همه ما را شگفت‌زده می‌کند. این به ما یاد می‌دهد که این ملت را خوب ارزیابی نکرده‌ایم.

البته من بر خلاف خیلی از دوستانم مثل گلناز، انتخاب هاشمی را در دور دوم، انتخاب بین بدتر و افتضاح نمی‌دانم. احساس می‌کنم که هاشمی سیاست‌مدار کارکشته‌ای‌ست و اهل معامله است. احساس می‌کنم روند بهبود خیلی چیزها مثل نهادهای مدنی، مسائل زنان، اینترنت، ماهواره، آزادی‌های اجتماعی، مطبوعات و حتی نشر، می‌تواند در دوره هاشمی با همین سرعت فعلی ادامه پیدا کند.

پی‌نوشت : اگر شما منظور روزبه را از این کار فهمیدید، به ما هم بگویید.

۱۳۸۴ خرداد ۲۶, پنجشنبه

تحریم انتخابات آخه ؟

به نظرم شرکت نکردن در انتخابات دقیقا یک حق شهروندی‌ست که یا از اعتراضی می‌آید یا نشانه بی‌حوصلگی‌ست حتی. اما عدم شرکت در انتخابات با تحریم انتخابات دو کار مختلف‌ند. 

من به شرکت نکردن در انتخابات احترام می‌گذارم اما به تحریم سازمان‌یافته‌ی انتخابات به عنوان یک کار احمقانه نگاه می‌کنم.

۱۳۸۴ خرداد ۷, شنبه

جایی برای زندگی

"من زمین را دوست دارم، خاک را دوست دارم، درخت را دوست دارم."

"جایی برای زندگی"، چهارمین ساخته بلند سینمایی محمدرضا بزرگ‌نیا، داستان تعلق است که چند داستان کوچک و بزرگ دیگر را در دل خود دارد. داستان تعلق "عیدی‌محمد" به زمین و خاک و درخت و بستگی‌اش به جایی که در آن متولد شده و زندگی کرده است. یک اثر کلاسیک که تهاجم و جنگ و تجاوز را روایت می‌کند و عشق را در درون خود دارد.

خانه‌ی عیدی‌محمد در یک نگاه سمبلیک، نماد سرزمین است که بیننده در سه زمان شاهد خودنمایی این نماد است. در سکانس اول، یک عروسی باشکوه در خانه‌ی آباد و شلوغ عیدی‌محمد در جریان است که خبر از صلح و آرامش و آبادانی می‌دهد. در میانه‌ی فیلم خانه به دست اجنبی افتاده و اموالش در حال غارت است و داستان، تجاوز و یورش ناجوان‌مردانه را حکایت می‌کند و در نمای آخر، خانه توسط نیروهای خودی بازپس‌ گرفته شده، اما دیگر آن خانه‌ی سابق نیست. سیاه و رنگ و رو رفته و ویران، اما پا بر جا و استوار. و شاید جان کلام داستان در جمله‌ی آخر عیدی‌محمد بیان می‌شود که می‌خواهد خانه‌اش را و یا به تعبیر دیگر سرزمینش را از نو بسازد.

اما سناریوی "جایی برای زندگی" شلوغ‌تر و پرحادثه‌تر است. به غیر از قصه‌های مهاجرت خانواده یونس به عراق و داستان فرار اسرای محلی از میان بعثی‌ها، قصه‌ی عشق رعنا و حامد، درون‌مایه‌ی فیلم را تشکیل می‌دهد. فارغ از مفاهیم و تعاریف قصه‌ی نخست، ماجرای یک عشق در جریان است. 

داستان عشق رعنا و حامد، گرچه در بستر داستان اصلی فیلم یعنی تجاوز و جنگ اتفاق می‌افتد، اما فارغ از تاثیرات آن است. تا آن‌جا که رعنا بی‌خیال از مهاجرت خانوادگی‌اش، نعش زخمی و سراسر خون پدرش و جنگی که در پشت سرش در حال وقوع است، برای رسیدن به حامد می‌گریزد و حامد برای سرزدن به مترسگی که حامل پیام اوست، بازمی‌گردد و اسیر می‌شود. البته به قول کارگردان، داستان عشق حامد و رعنا، پایانی باز دارد (به معنی واگزار کردن نتیجه‌گیری بر دوش مخاطب)، و من فکر می‌کنم واقعا همین‌طور است. این‌که فیلم‌نامه از عبور اتومبیل‌های حامد و رعنا از کنار هم و تصمیم راننده کامیون -که رعنا را زن خود خطاب می‌کند- و همین‌طور برداشته شدن نامه از جیب مترسگ توسط حامد، چه منظوری را دنبال می‌کند، بر بیننده معلوم نیست.

البته زمان زیادی می‌گذرد تا رابطه مادری و پسری حامد و گل‌چهره بر تماشاچی مشخص می‌شود که تازه آن‌هم با گریم ضعیف هدیه تهرانی در نقش گل‌چهره، بسیار باور ناپذیر است. همین‌طور اگر با دقت به دیالوگ‌ها توجه نکنیم و یک ساعت از فیلم نگذرد، هرگز نخواهیم دانست که گل‌چهره، عروس عیدی‌محمد است.

من سلیقه رضا کیانیان در انتخاب بازیگران فیلم را دوست ندارم. در "جایی برای زندگی" با یک دوجین ستاره و بازیگر حرفه‌ای طرفیم، اما همین نکته که می‌توانست نقطه قوت فیلم باشد، به دلیل عدم تناسب توانایی‌های بازیگران با نقش‌های‌شان، به نقطه ضعف آن بدل شده است. شاید اگر از بازی تاثیرگذار و زیبای هانیه توسلی در نقش رعنا و بازی کوتاه اما جذاب آتیلا پسیانی در نقش ژنرال بعثی بگذریم، بقیه‌ی بازی‌ها نواقص عمده‌ای دارند که همین نواقص به بدنه‌ی فیلم ضربه‌های بزرگی را وارد کرده است. 

هدیه تهرانی هر چه می‌کوشد تا در کاراکتر گل‌چهره، نقش مادری رنج‌دیده و بیوه زنی تنها و خسته را ایفا کند، اما تماشاچی کماکان همان دخترک لج‌باز و پر شر و شور "شوکران" و همان زن شهری و مسلط "دست‌های آلوده" را می‌بیند. شاید او هرگز برای نقشی این‌چنین، مناسب نبوده است.

عیدی‌محمد هم با وجود توان‌مندی‌های حسی عزت‌الله انتظامی، هرگز حال و هوای یک بزرگ خاندان روستایی (آن هم در اطراف خوزستان) را به بیننده منتقل نمی‌کند. گویی هنوز همان انتظامی "خانه‌ی خلوت" است تا کسی که عمری را به زراعت و دام‌پروری در یک روستای مرزی گذرانده است.

همین‌طور گویش‌ها و کنش‌ها و واکنش‌های هیچ‌یک از بازیگران اصلی داستان، با اهالی یک روستای مرزی در جنوب کشور، هم‌خوانی ندارد. هیچ‌کدام از بازیگران اصلی فیلم، حتی کم‌ترین لهجه‌ای ندارند و وضعیت پوشش زنان و مردان داستان، هیچ تطابقی با محل وقوع فیلم‌نامه پیدا نمی‌کند. البته این اتفاقات شاید به خاطر سمبلیک بودن فیلم است تا یک اشتباه اما من دوستشان نداشتم.

شاید بتوان پذیرفت که در این زمینه بزرگ‌نیا با ارائه یک اثر مینیاتوری، از همان ابتدای فیلم یک قرارداد گویشی را بین خود و تماشاچی منعقد کرده است. چرا که حتی آتیلا پسیانی نیز در نقش ژنرال عراقی، فارسی را از فارسی‌زبانان بهتر تکلم می‌کند. اما اگر این‌طور است پس چرا این قضیه در مورد همه‌ی شخصیت‌های فیلم عینیت پیدا نمی‌کند ؟ چرا شخصیت‌های فرعی مثل روستاییان به زبان سلیس فارسی سخن نمی‌گویند ؟ این نا‌همگونی و عدم انسجام، باور پذیری کلیت داستان را برای تماشاچی سخت و مشکل می‌کند.

موسیقی اما مانند بسیاری آثار مجید انتظامی از نقاط قوت "جایی برای زندگی" به شمار می‌رود. استفاده‌ی دوباره‌ی انتظامی از صدای انسان در لحظات گریز رعنا از دست پدرش و سکانس وداع عیدی‌محمد با خانه‌اش، در انتقال مفاهیم مورد نظر فیلم‌نامه کمک شایانی می‌کند. گرچه رگه‌هایی از موسیقی متن "اعتراض" و "دوئل" را می‌توان در "جایی برای زندگی" نیز شنید و بیم به تکرار افتادن مجید انتظامی در دل شنونده می‌افتد اما در مجموع انتظامی با خلق یک اثر موزون و حماسی، امتیاز مثبت دیگری را به کارنامه‌ی آهنگ‌سازی‌اش برای فیلم اضافه می‌کند.

پی‌نوشت : این نقد در شماره ۱۹ شرقیان منتشر شده است.

۱۳۸۴ خرداد ۶, جمعه

صلاحیت آزادی

در بررسی‌های شورای نگهبان در تایید یا عدم تایید صلاحیت نزدیک به ۱۰۰۰ نامزد ریاست جمهوری، بحث رد صلاحیت دکتر مصطفی معین، کاندیدای جبهه‌ی مشارکت و سازمان مجاهدین به قدری داغ و خبرساز بود که رد صلاحیت دیگر نامزدها از جمله دکتر ابراهیم یزدی، کاندیدای نهضت آزادی ایران، تحت‌الشعاع آن قرار گرفت. البته شاید هم باورپذیر بودن این رد صلاحیت باعث شد کسی به آن واکنش ندهد. این باورپذیری از کجا می‌آید ؟

آقای الهام، سخن‌گوی شورای نگهبان قانون اساسی در مصاحبه‌های مطبوعاتی‌اش، نظر شورا را در مورد کاندیدای نهضت آزادی، همان نظر آیت‌الله خمینی دانسته بود و این تلویحا به معنی رد صلاحیت قطعی ابراهیم یزدی بود. حتی شخص ابراهیم یزدی نیز در روز ثبت نام برای انتخابات ریاست جمهوری، با جمله "جنگ ما جنگ حجت است و نه قدرت و ما با حضور خود این حجت را تمام کردیم"، علم خود را به رد صلاحیتش اعلام کرده بود.

اصولا این‌که آیا نظر رهبر انقلاب اسلامی در مورد نهضت آزادی (که نزدیک به ۱۸ سال از زمان صدور آن می‌گذرد)، می‌تواند اکنون نیز استنادی بر رد یا تایید صلاحیت کاندیدای این جبهه باشد، محل بحث و اختلاف است. اما کوشش من در این مجال بر این است که بدون جانب‌داری و تنها از دیدگاه تاریخی، روند حرکتی نهضت آزادی را در مقاطع حساس قبل و بعد از انقلاب اسلامی دنبال کنم تا ریشه‌های تاریخی این موضوع که منجر به ایجاد این رویه شده است بیش از پیش هویدا شود.

بی‌شک شرح تقابل آیت الله خمینی با ملی‌ها و پس از آن نهضت آزادی ایران و در صدر آن مهندس مهدی بازرگان به عنوان مرشد و شخص اول نهضت بیشتر گره‌های کور این ماجرا را خواهد گشود و در فضای تبلیغاتی و رسانه‌ای امروز، ما را در برابر حقایق تاریخی این ماجرا قرار خواهد داد. این‌که چگونه نهضت آزادی که در ابتدای انقلاب، رهبر آن از سوی آیت‌الله خمینی مسئول تشکیل کابینه شده بود، در عرض چند سال از طرف رهبر انقلاب ممنوع‌الفعالیت می‌شود.



پس از کودتای ۲۸ مرداد، در کشاکش فضای سیاسی ایران، نهضت مقاومت ملی به دست باقی‌مانده‌های جبهه ملی به وجود آمد. فکر تشکیل نهضت مقاومت ملی از عباس رادنیا بود که از فعالان جبهه ملی و از بازاریان تهران به شمار می‌رفت.

مهندس بازرگان که تا آن زمان در سازمان آب تهران مشغول خدمت بود، چند روز پس از کودتا فعالانه وارد عرصه سیاسی شد و مسئولیت دبیری شورای مرکزی و سازمان‌دهی امور نهضت مقاومت ملی را بر عهده گرفت.

اما تحت فشارهای امنیتی رژیم شاه، خیلی زود زمینه‌ی فروپاشی نهضت ایجاد شد و خود بازرگان دو بار در سال‌های ۱۳۳۲ و ۱۳۳۶ به زندان رفت تا این‌که در اواخر دهه سی بالاخره نهضت به طور کامل از هم پاشید.

نشریه‌ی نهضت مقاومت ملی "راه مصدق" نام داشت و این خود گویای تاثیر بالای تفکر مصدق در این حزب سیاسی بود که بعدها همین تاثیر در نهضت آزادی ایران نیز ادامه داشت.(۱)



در سال‌های آغازین دهه چهل، شاه به امید اجرای اصلاحات ارضی و خلع سلاح دشمنان خود، از فشار سیاسی کاست و فضای سیاسی کشور را باز کرد. مهندس بازرگان در این مقطع حساس تاریخی با بهره‌گیری از تجارب نهضت مقاومت ملی و با هم‌یاری عده‌ای از یاران خود در ۲۵ اردیبهشت ۱۳۴۰، نهضت آزادی ایران را بنیان نهاد.

تفاوت عمده‌ی نهضت آزادی با نهضت مقاومت ملی در این بود که تفکر مذهبی در نهضت آزادی به مراتب قوی‌تر و ریشه‌دارتر از نهضت مقاومت ملی بود و هویت اسلامی جامعه ایران، در آن پذیرفته شده‌تر بود.

اما با این همه وابستگی عمیق نهضت آزادی با نهضت مقاومت ملی و در پی آن با جبهه ملی، مشهود و آشکار است. "از درون جبهه ملی، نهضت آزادی به وجود آمد که هم وارث نهضت مقاومت ملی بود و هم فرازنده و بلند کننده‌ی شعار شاه سلطنت کند و نه حکومت"(۲)

مهندس بازرگان، آیت‌الله سیدمحمود طالقانی، دکتر یدالله سحابی، مهندس منصور عطایی، حسین نزیه، رحیم عطایی و عباس سمیعی از بنیان‌گزاران نهضت آزادی ایران بودند.

مصدقی بودن نهضت مقاومت ملی و در پی آن نهضت آزادی بر کسی پوشیده نیست. "مصدقی هستیم و مصدق را از خادمان بزرگ افتخارات ایران و شرق می‌دانیم"(۳)

همین وابستگی عمیق به مصدق و به اصطلاح مرحوم بازرگان "مصدقی بودن" که حتی پس از پیروزی انقلاب نیز در بدنه‌ی نهضت آزادی و رهبری آن مشهود و واضح است همواره نهضت را در مقابل اندیشه‌های شخص آیت‌الله خمینی و روحانیت قرار می‌داد. مثلا نسبت دادن ریشه‌ی انقلاب ۵۷ به مصدق و تلقی کردن او به عنوان یکی از بانیان آزادی‌خواهی و ملی‌گرایی در ایران، هیچ‌گاه از سوی روحانیت و اسلام‌گرایان مورد قبول واقع نمی‌شد. "انقلاب اسلامی ادامه حرکت مصدق است"(۴)

و این در حالی بود که از زبان شخص آیت الله خمینی در روزنامه اطلاعات مورخ ۲۶ خرداد ۱۳۶۰ می‌خوانیم که "مصدق خیلی به ما سیلی زد و می‌خواست به اسلام سیلی بزند".

پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، ایجاد دولت موقت را شاید بتوان نقطه عطف تاریخ نهضت آزادی محسوب کرد. مسئولیت اداره دولت موقت از سوی آیت‌الله خمینی به شخص اول و متفکر نخست نهضت آزادی، یعنی مهندس مهدی بازرگان واگزار شد. البته گرچه بارها شنیده شده است که برخی معتقدند که دولت موقت یک دولت نهضتی به معنای وابستگی به نهضت آزادی نبوده است، اما ریاست بازرگان بر دولت موقت و ریاست هم‌فکران وی در چند وزارت‌خانه و نهاد دولتی از نظر من این ادعا را رد می‌کند.

پس از آغاز به کار دولت موقت اولین نکته مهم که به نظر می‌رسد، عدم سازگاری افکار مدرن و صلح‌جویانه‌ی مهندس بازرگان و مجموعه‌ی دولت موقت با روحیات انقلابی و اسلامی آیت‌الله خمینی بود. علاوه بر این آحاد ملت نیز که در شور و هیجان انقلابی به سر می‌بردند، سیاست تساهل و تسامح دولت موقت را هضم نمی‌کردند و همین موضوع درک متقابل میان ملت و دولت را کاهش می‌داد.

در شرایطی که سیاست رهبری انقلاب و مجموعه‌ی حکومت، برخورد قاطعانه و انقلابی با سران رژیم گذشته و تحرکات خوزستان و کردستان و گنبد بود و ملت نیز به دلیل همان شور و هیجان انقلابی از آن حمایت می‌کرد، سیاست دولت موقت حول مذاکره و احترام متقابل می‌چرخید. "طبیعت بنده و اکثریت ملت، صلح و صفا و سلم و احتراز از دشمنی و خشونت و خون‌ریزی‌ست"(۵)

البته تساهل و تسامح در اندیشه بازرگان و مجموعه نهضت آزادی یک امر ریشه‌دار تلقی می‌شد، چرا که حتی در مواضع نهضت آزادی در مقابل سلطنت و در سال‌های قبل از انقلاب نیز، رویه‌ی سازش‌کارانه‌ی نهضت در برابر رویکرد انقلابی و قاطع آیت‌الله خمینی، به روشنی قابل لمس است.

مثلا در شرایطی که آیت‌الله خمینی ملت را به سرپیچی از قانون فرامی‌خواند، مهندس بازرگان قانون اساسی را به عنوان یک واحد جامع می‌پذیرفت و یا در مقابل سلطنت، راهبردی موافق و سازش‌کارانه داشت. "نظریات ما در مورد سلطنت، هم بر رونق و دوام و مقام سلطنت خواهد افزود و هم اجازه تولید نیروهای فوق‌العاده علمی را می‌دهد. ما واقعا طرف‌دار و موافق آن -سلطنت- هستیم"(۶)

نگاه برانداز آیت‌الله خمینی در برابر دیدگاه اصلاح طلب نهضت آزادی و شخص بازرگان، نمادی از اختلافات سیاسی نهضت و آیت‌الله در گذشته‌های دور است. 



دیدگاه نهضت آزادی هیچ‌گاه دلالت بر اعتقاد این نهضت به ولابت مطلقه فقیه نداشته است. البته بازرگان نیز همانند بسیاری از روشن‌فکران و مبارزان، رهبری معنوی آیت‌الله خمینی را در انقلاب اسلامی پذیرفته بود اما به اصل ولایت به شیوه‌ای که شخص آیت‌الله تبیین کننده‌ی آن بود و بعدها بسط یافت معتقد نبود.

بازرگان، آیت‌الله خمینی را فارغ از رهبری مذهبی و معنوی، یک شخصیت چالش‌پذیر سیاسی و با اختیارات محدود می‌دانست و گاهی حتی از انتقادات و طرح دیدگاه‌های آیت‌الله در امور گوناگون به تنگ می‌آمد. "نه تنها طبقات مختلف به دولت فشار می‌آورند، بلکه آقا هم ما را تحت فشار می‌گذارند. آقا که یک‌پارچه احساس و انقلاب و عطوفت و همیشه از قلب و دل و مغز و زبان مدافع و طرف‌دار طبقه ضعیفان و بی‌نوایان و به قول خودشان پابرهنگان هستند احساسات ایشان را برمی‌انگیزند و آن وقت، آقا وادار می‌شوند، طاقت نمی‌آورند، از بالای سر ما، بدون مراجعه و مشاوره با دولت، بدون این‌که از ما بپرسند، اعلامیه و دستور صادر می‌فرمایند. یک دفعه دست و پای ما را توی پوست گردو می‌گذارند. شب جمعه اخیر، هشت نفر از هیات وزراء، خدمت آقا رسیدیم. صاف و پوست کنده گفتیم : خدا عمر و توفیق آقا را زیاد کند، شما هم که ما را کلافه کردید"(۷)

به عنوان مثال در مسئله دیدار برژینسکی (وزیر مشاور رئیس جمهور آمریکا) و سولیوان (کاردار سفارت آمریکا در ایران) که توسط مهندس بازرگان صورت گرفت، وی در مقابل کسانی که او را موظف به مشورت با رهبری، قبل از این دیدار می‌دانستند، موضع جدی گرفت و خود را موظف به شور با آیت‌الله در کلیه مسائل کشور ندانست. "این مسئله که چرا ملاقات با وزیر مشاور رئیس جمهوری آمریکا در بوق و کرنا گذاشته نشده یا به عرض و اجازه امام نرسیده، این ایراد به نظر من خیلی بی‌جا آمد. از این رو به احمد آقای خمینی گفتم وقتی این سوال را کردند و او چیز دیگری گفت. در این مدت، من و همکارانم، شاید با دویست وزیر و سفیر ملاقات کرده‌ایم و هیچ‌یک را به شورای انقلاب نگفته‌ایم و نه فلان حزب یا روزنامه و نه خدمت امام. و اصلا معمول و معقول نبوده. آن نخست‌وزیری که برای ملاقات با وزراء اجازه بگیرد، برای لای جرز خوب است. مگر من هویدا هستم و یا امام محمدرضا شاه که آب خوردن را اجازه بگیریم"(۸)

درست در زمانه‌ای که ناگهان آمریکا، از سوی رهبری انقلاب به شیطان بزرگ ملقب شده بود و ملت، آمریکا را منبع بزرگ و بی‌پایان توطئه  علیه خود تلقی می‌کردند، مهندس بازرگان با فهمی که از دیپلماسی و روابط خارجی داشت، رابطه با آمریکا را هرگز بد و طرد شده نمی‌دانست. "گذشته، گذشته است و ایرانیان مردان عمل هستند و زمینه‌های بسیاری برای همکاری وجود دارد. ایران نیز به مرور زمان نیازمند تکنولوژی و محصولات کشاورزی آمریکا خواهد بود"(۹)

"دولت انقلابی ایران مشتاق است روابط خوب خود را با آمریکا از سر بگیرد"(۱۰)

"ما روابط دوستانه‌ای با ایالات متحده داشته‌ایم و میل داریم روابط دوستانه‌مان را با ایالات متحده و تمامی کشورهای جهان حفظ نماییم"(۱۱)

همین دیدگاه غیر خصمانه در برابر آمریکا، بعدها منجر به وارد آمدن آسیب‌های جدی به بدنه نهضت گردید.



اما جدی‌ترین مسئله‌ای که در تاریخ دولت موقت اتفاق افتاد و بازرگان و انقلابیون تندرو را به صراحت در مقابل یکدیگر قرار داد، مسئله اشغال سفارت آمریکا در ۱۳ آبان ماه ۱۳۵۸ و به دست دانشجویان مسلمان پیرو خط امام بود. تا آن‌جا که بازرگان اندکی پس از اشغال سفارت آمریکا استعفا کرد و از مقام نخست‌وزیری کنار رفت. وی در سخنرانی خود که در روزنامه انقلاب‌اسلامی مورخ ۲۰ اسفند ۱۳۵۸ به چاپ رسید، اقدام دانشجویان را در تسخیر سفارت، اقدامی شیطانی توصیف کرد. "اسم خودشان را می‌گذارند خط امام. خط شیطان‌ند این‌هایی که افشا می‌کنند. آخر فلان فلان شده‌ها. بی‌شرفند این‌هایی که می‌گویند ما با آمریکا راه کج رفتیم و راه سازش رفتیم. این‌ها -دانشجویان پیرو خط امام- ضد انقلابند. مامور همان آمریکا یا شوروی‌اند که می‌خواهند اختلاف بیاندازند."(۱۲)

اما آیت‌الله خمینی به صراحت از تسخیر سفارت آمریکا حمایت کرد و آن را انقلاب دوم نامید و حتی مستقیما سخن‌رانی بازرگان را مورد خطاب قرار داد. "خط این بود که قضیه مرگ بر آمریکا، فراموش بشود. لهذا دیدید که این جوان‌های بیدار و عزیز ما، این لانه جاسوسی را گرفتند. این شیاطین به دست و پا افتادند. یکی گفت این‌ها خط شیطان هستند. قضیه‌ی گرفتن این محل جاسوس‌خانه، ناگوار بود برای آن‌ها. برای این‌که پرونده این‌ها ظاهر می‌شد."(۱۳)

در ماه‌های آغازین جنگ، موضع نهضت آزادی نسبت به آن، موضعی متناسب با فضای حاکم بر جامعه بود. کما این‌که دکتر ابراهیم یزدی، در مصاحبه‌ای که در کیهان مورخ ۲۹/۷/۵۹ نیز به چاپ رسید، جنگ را بهای انقلاب توصیف کرد. "اگر این جنگ ادامه پیدا کند، بدون شک باعث سقوط صدام خواهد شد. البته برای ما نیز خرابی و کشتار و خسارت به همراه دارد، ولی برای هر ارزشی باید بهایی پرداخت."

همین‌طور نهضت هم در بیانیه‌ی خود در رابطه با جنگ، در تاریخ ۱۴ مهر ماه ۱۳۵۹ می‌نویسد : "هم‌وطنان عزیز، نبرد اجتناب ناپذیر و تحمیلی با رژیم سرسپرده عراق که پس از سرنگونی شاه و قوام گرفتن جمهوری‌اسلامی در ایران سخت به وحشت افتاده است، به مراحل امید بخش پیروزی خود نزدیک می‌شود."

اما اختلاف درست پس از فتح خرمشهر در تاریخ ۳ خرداد ۱۳۶۳ آغاز شد. از دیدگاه نهضت آزادی، از این پس ایران، از حالت مشروع جنگی یعنی دغاع، به وضعیت حمله رفته بود که با توجه به تعریف نهضت از جهاد در اسلام، این امر صحیح شمرده نمی‌شد. بنابراین دقیقا در سال‌هایی که شعار صدور انقلاب و جمهوری‌اسلامی در عراق و تصرف فلسطین مطرح بود، نهضت آزادی بر توقف جنگ به عنوان یک عنصر غیرمشروع و غیرمطلوب قائل بود. "بنابر خاصیت جبر یا نیروی حاصله از تحرک سنگین یا جنگ دفاعی، توقف ماشین جنگی سرشار از ایمان و عشق و انرژی و غرور امکان‌پذیر نبوده و هرگونه پیشنهاد صلح و شرایط آبرومند پس زده می‌شود و با همان قوت و شدت به پیش‌روی ادامه داده از حالت مشروع و مثاب به حالت حمله در آمدیم. جنگ که در اساس و منطق قرآن، چیزی جز وسیله و آن هم وسیله محدود و مشروط نیست، بزرگ‌ترین مسئله و هدف علی‌الاطلاق انقلاب‌اسلامی گردیده است. هدفی که نهایت‌ش در ابتدا، تسلیم و استعفای صدام بود ولی اوج گرفته و متدرجا رفتن به کربلا و تصرف بغداد و انقلاب‌اسلامی و جمهوری‌اسلامی در عراق و جهش از بغداد به بیت‌المقدس و آزادسازی قدس و فلسطینی‌ها و نابود ساختن اسرائیل و انقلاب‌اسلامی در عربستان‌سعودی و مصر و سایر کشورهای مسلمان و بالاخره سرنگونی نظام‌ الحادی امپریالیستی آمریکا با سایر دولت‌ها و ابرقدرت‌ها را در بر گرفت. ولو به بهای نابودی ایران و به آتش کشیدن جهان"(۱۴)

اما به عنوان مثال مرتضی مطهری، به عنوان یکی از متفکران اصول‌گرای مذهبی، در کتاب جهاد و در صفحه ۲۲، تعریف دیگری از جهاد ارائه می‌کند. "این تهاجم‌هایی که باید با آن‌ها مبارزه بشود، همه به این شکل نیست که طرف به سرزمین شما حمله کند. ممکن است تهاجم به این شکل باشد که طرف در سرزمین خودش، گروهی ضعیف و ناتوان و به اصطلاح قرآن مستضعفین را تحت شکنجه قرار دهد. شما در چنین شرایطی نمی‌توانید بی‌تفاوت بمانید. شما رسالت دارید که آن‌ها را آزاد کنید."




مهندس بازرگان به عنوان مرشد فکری نهضت آزادی و به عنوان کسی که از سوی بسیاری به عنوان پدر روشن‌فکری دینی در ایران نام برده می‌شود، تاکید فراوانی بر پژوهش‌های علوم تجربی و بررسی احکام و نظریه‌ها و معارف دینی از این ره‌گذر داشت که این تاکید و تلاش در کتاب "راه طی شده" به اوج خود رسید. دلایل این روی‌کرد نیز از زبان خود وی، اولا معرفی دین اسلام به ساکنان مغرب زمین و اثبات حقانیت آن و همین‌طور احیای دین در میان عامه مردم و نسل جوان بود. بازرگان در این مسیر، بیش از هر چیز از ترمودینامیک که رشته تحصیلی وی در فرانسه بود بهره می‌جست.

مسیری که مهندس بازرگان در برخورد با مباحث اعتقادی پیش گرفته بود و آن‌را در آثار "راه طی شده"، "مطهرات در اسلام" و "ترمودینامیک انسان یا عشق و پرستش" بروز داده بود، به دلیل عدم تناسب با شرایط فکری زمانه‌ی خویش، منجر به ایجاد این جو فکری شد که وی برای شناخت اعتقادات دینی و حتی استنباط احکام، کلام و فلسفه و عرفان و فقاهت را به رسمیت نمی‌شناسد. "البته تحصیل فلسفه، گذشته از مطالعه‌ای که در افکار و عقول می‌شود تا این حد خوب است که جوابی به سفسطه‌کاران و کسانی که برای رهایی خود از زحمت و قید مسئولیت با الفاظ بازی و منطق‌سازی، القای شک و یاس در عقل‌ها و دل‌ها نموده و منکر ضروریات و بدیهیات می‌شوند، داده شود والا فلسفه نه دردی از دنیا را دوا می‌کند و نه به درد آخرت می‌خورد."(۱۵)

مرتضی مطهری اما، در کتاب اصول فلسفه و روش رئالیسم (جلد ۵، صفحه ۲۸)، در مقابل بازرگان به صراحت قرار می‌گیرد و می‌نویسد "البته ما هم معتقدیم که علم جدید، کمک فراوانی به توحید و خداشناسی نمود. حقیقت این است که راهی که مولف داشنمند کتاب راه طی شده با کمال صفا و اخلاص طی کرده‌اند، آن‌چنان بی‌راهه است که مجالی برای استدلال از راه نظام غایی که دانشمندان به اقتباس از قرآن مجید آن را راه اتقان صنع اصطلاح کرده‌اند نمی‌گذارد."

و سرانجام اصالتی که بازرگان و هم‌فکران اعتقادی وی به علوم جدید در مقابل فلسفه و فقه دادند، موجب ایجاد نگاهی به مثابه یک جریان التقاطی و انحرافی به حامیان این تفکر در جامعه مذهبی ایران شد. "وقتی در عمل و زندگی روزمره و اشتغالات عمومی، دخالت و حاکمیت دست‌آوردهای علوم و افکار را به سهولت می‌پذیریم و علم را عملا عالی‌ترین مرجع قضاوت‌ها می‌شناسیم، غیر قابل قبول است که در قلمرو دین آن را نادیده بگیریم و کور و لنگش بدانیم. علم را نه می‌شود علی‌الاطلاق انکار و از صفحه ارزش‌ها و افکار خارج کرد و نه آن را مقید و مشروط ساخت. علم از هیچ‌کس و از هیچ اصل و مصلحت نباید دستور بگیرد یا تایید و یا تبعیت نماید."(۱۶)

و البته نهضت را نباید از این تفکر اعتقادی بازرگان جدا دانست، کما این‌که در یادنامه بیستمین سالگرد نهضت آزادی ایران (صفحه ۱۹) می‌خوانیم جریان نهضت آزادی و اصلاح طلبان، به دلیل خصوصیات خود، اجبارا برای پاسخ‌گویی به سوالات جوانان تشنه علم و دانش در مورد مسائل و مقررات اسلامی، به استدلال علمی منطقی تکیه می‌کرده است و از دست‌آوردهای علمی دنیای روز مدد می‌گرفته است."



نکته قابل ذکر دیگر، جایگاه ملیت و اسلامیت در دیدگاه‌های نهضت آزادی ایران بود. نهضت آزادی با وجود پر رنگ دانستن نقش هویت اسلامی ملت ایران، به دلیل تعلقات عمیق فکری با جنبش ملی و دکتر مصدق، تاکید فراوانی بر ایرانیت داشت. حال آن‌که جریانات فکری سال‌های نخستین انقلاب، به شدت بر اسلامیت متمرکز بود و اولویت را به آن می‌داد. و همین‌طور آیت‌الله خمینی که صراحتا در پیام معروف خود در سال ۱۳۶۰، جبهه ملی را محکوم به ارتداد دانسته بود، تاکید فراوانی بر اسلامیت و اسلام‌خواهی ملت ایران داشت. بنابراین رهبری روحانیت و وابستگی عمیق ملت به آن، در آن سال‌ها موجب ایجاد شکاف میان مذهبیون و نهضت آزادی گردید.

"در جمهوری اسلامی خودمان و در بیانات بنیان‌گزار آن و متولیان، غالبا صحبت از خدمت به اسلام و نجات مستضعفین جهان یا ایران به عنوان برنامه و نظام و ماموریت اجرا و اشاعه اسلام در جهان شنیده می‌شود و کمتر صحبت از حفاظت و خدمت به ایران و آبادی و آینده کشور یا ملت به میان می‌آید."(۱۷)

در همین راستا مهندس بازگان صراحتا خط خود را در خدمت از آیت‌الله خمینی جدا کرد و در مقاله‌ای با عنوان "ایران و اسلام"، که در واقع متن یک سخن‌رانی است که در آبان ۱۳۶۰ در دفتر نهضت آزادی ایراد شد، گفت "برای بنده ماموریت و هدف و تعهد، خدمت به ایران بود از طریق اسلام و برای امام هدف و برنامه انقلاب، خدمت به اسلام بود از طریق ایران، یعنی با استفاده از مردم و کشور ایران".

حال آن‌که صراحتا در کلام آیت‌الله خمینی، مرکزیت و محوریت اسلام واضح و روشن است. "نهضت ما اسلامی است قبل از آن‌که ایرانی باشد. نهضت مستضعفین سراسر جهان است قبل از این‌که به منطقه‌ای خاص متعلق باشد. این ملی‌گراها و آن‌هایی که فریاد ملی می‌زنند، آن‌هایی که می‌گویند ما ملیت را می‌خواهیم احیا کنیم، در مقابل اسلام ایستاده‌اند."(۱۸)

این اختلاف نظری در زمان تغییر نام نهادهای دولتی و حکومتی به اوج خود رسید که نهضت آزادی و بسیاری دیگر از روشن‌فکران، قائل به این بودند که عنوان ملی نباید از نام نهادها قلم گرفته شود و آیت‌الله خمینی صریحا در مقابل این تفکر ایستادگی کرد. "در یک نوشته‌ای دیدم که که می‌گویند چرا از ملی می‌ترسید شما ؟ چرا نمی‌گویید مجلس شورای ملی ؟!! که من به آن آقا می‌گویم شما چرا از اسلام می‌ترسید ؟ من می‌گویم به این‌ها که ما تابع این ملت هستیم. ما دیدیم که خواست ملت این بود که ما اسلام را می‌خواهیم. در تمام صحبت‌ها از اول تا آخر این نبود که ما ملی‌گرا هستیم. ملی‌گرایی بر خلاف اسلام است. که خلاف دستور خداست. بر خلاف قرآن مجید است. ما که می‌گوییم جمهوری اسلامی، مجلس شورای اسلامی، برای این‌که ما از آن امام‌زاده معجزه‌ای ندیدیم."(۱۹)

مجموعه آن‌چه گفته شد و بسیاری حوادث و اتفاقات پیش و بعد از آن، سرانجام به نامه‌ای منجر شد که آیت‌الله خمینی در واپسین سال‌های عمر خود، در جواب استفسار وزیر کشور وقت حجت‌الاسلام محتشمی، درباره صدور یا عدم صدور مجوز برای فعالیت نهضت آزادی، صادر کرد. که البته همین نامه -که از آن به عنوان نظر آیت‌الله خمینی در مورد نهضت آزادی یاد می‌شود- مورد استناد شورای نگهبان در مورد رد صلاحیت دکتر یزدی قرار گرفت.

"در موضوع نهضت به اصطلاح آزادی، مسائل فراوانی‌ست که بررسی آن محتاج وقت زیادی‌ست. آن‌چه باید اجمالا گفت آن است که پرونده این نهضت و همین‌طور عمل‌کرد آن در دولت موقت اول انقلاب، شهادت می‌دهد که نهضت به اصطلاح آزادی، طرفدار جدی وابستگی کشور ایران به آمریکاست و در این‌باره از هیچ کوششی فروگزار نکرده است و حمل به صحت اگر داشته باشد آن است که شاید آمریکای جهان‌خوار را که هر چه بدبختی ملت مظلوم ایران و سایر ملت‌های تحت سلطه او دارند از ستم‌کاری اوست، بهتر از شوروی ملحد می‌دانند و این از اشتباهات آن‌هاست. به هر صورت، به حسب این پرونده‌های قطور و نیز ملاقت‌های مکرر اعضای نهضت، چه در منازل خودشان و چه در سفارت آمریکا و به حسب آن‌چه من مشاهده کردم از انحرافات آن‌ها، اگر خدای متعال عنایت نفرموده بود و مدتی در حکومت موقت باقی مانده بودند، ملت‌های مظلوم، به ویژه ملت عزیز ما، اکنون در زیر چنگال آمریکا و مستشاران او دست و پا می‌زدند و اسلام عزیز چنان سیلی از این ستم‌کاران می‌خورد که قرن‌ها سربلند نمی‌کرد و به حسب امور بسیار دیگر، نهضت به اصطلاح آزادی، صلاحیت برای هیچ امری از امور دولتی یا قانون‌گزاری یا قضایی ندارد و ضرر آن‌ها به اعتبار آن‌که متظاهر به اسلام هستند و با این حربه، جوان‌های عزیز ما را منحرف خواهند کرد و نیز با دخالت بی‌مورد در تفسیر قرآن کریم و احادیث شریفه و تاویل‌های جاهلانه، موجب فساد عظیم ممکن است شوند که از ضرر گروهک‌های دیگر حتی منافقین، این فرزندان عزیز مهندس بازرگان، بیشتر و بالاتر است. نهضت آزادی و اعضای آن از اسلام اطلاعی ندارند و با فقه اسلامی آشنا نیستند. از این جهت گفتارها و نوشتارهایی که آن‌ها منتشر کرده‌اند، مستلزم آن است که دستورات حضرت مولی‌الموالی امیرالمومنین را در نصب ولات و اجرای تحذیرات حکومتی که گاهی بر خلاف احکام اولیه و ثانویه است، بر خلاف اسلام دانسته و آن بزرگوار را نعوذبالله تخطئه بلکه مرتد بدانند و یا این‌که همه این امور را از وحی الهی بدانند که آن هم بر خلاف ضروری اسلام است. نتیجه آن‌که نهضت به اصطلاح آزادی و افراد آن، چون موجب گمراهی بسیاری از کسانی که بی اطلاع از مقاصد شوم آن‌ها هستند، می‌گردند، باید با آن‌ها قاطعانه برخورد شود و نباید رسمیت داشته باشند." بهمن ۱۳۶۶، روح‌الله موسوی خمینی.



البته بعدها نامه فوق، محل شک واقع شد و عده‌ای آن را نوشته خود آیت‌الله خمینی ندانسته و جعلی اعلام کردند. در این زمینه بیش از همه اتهام متوجه حاج احمد خمینی، فرزند آیت‌الله خمینی بود که البته حاج احمد خمینی، در طی نامه‌ای برای آیت‌الله پسندیده برادر آیت‌الله خمینی، این قضیه را تکذیب کرد که این نامه در مجموعه آثار یادگار امام (جلد اول، صفحه ۶۳۲، انتشارات موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی) منعکس شده است.(۲۰)

منابع :

(۱) مضامین اطلاعات تاریخی این بخش از کتاب زندگی‌نامه مهندس بازرگان، نوشته دکتر سعید برزین، نشر مرکز، اقتباس شده است.
(۲) مسائل و مشکلات اولین سال انقلاب از زبان مهندس بازرگان، انتشارات نهضت آزادی، صفحه ۲۱۴.
(۳) اسناد نهضت آزادی، جلد اول، صفحه ۱۸.
(۴) اسناد نهضت آزادی، جلد ۱۱، صفحه ۳۱۰.
(۵) مسائل و مشکلات اولین سال انقلاب از زبان مهندس بازرگان، انتشارات نهضت آزادی، صفحه ۲.
(۶) مدافعات در دادگاه غیر صالح تجدید نظر نظامی، مهندس مهدی بازرگان، صفحه ۱۱۶.
(۷) نقل از مهندس بازرگان، روزنامه کیهان، ۲۴/۱۲/۵۷.
(۸) نقل از مهندس بازرگان، روزنامه انقلاب اسلامی، ۱۷/۸/۵۸.
(۹) اسناد لانه جاسوسی، شماره ۳۴، صفحه۶۲.
(۱۰) نقل از مهندس بازرگان، روزنامه اطلاعات، ۳۰/۱۱/۵۷.
(۱۱) نقل از مهندس بازرگان، روزنامه اطلاعات، ۳/۱۲/۵۷.
(۱۲) سخن‌رانی بازرگان در مسجد نارمک تهران در تاریخ ۱۹/۱۲/۱۳۵۸ که در روزنامه انقلاب اسلامی ۲۰ اسفند ماه ۱۳۵۸ منتشر شد، صفحه ۱۲.
(۱۳) در جستجوی راه امام از کلام امام، دفتر سیزدهم، صفحات ۴۰ و ۴۱.
(۱۴) تداوم و تحول انقلاب، مهندس مهدی بازرگان، صفحه ۱۴.
(۱۵) پاورقی کتاب "راه طی شده"، صفحه ۱۱.
(۱۶) بازیابی ارزش‌ها، مهندس مهدی بازرگان، صفحه ۴۱۱.
(۱۷) انقلاب ایران در دو حرکت، مهندس مهدی بازرگان، صفحه ۱۹۵.
(۱۸) در جستجوی راه امام از کلام امام، دفتر دهم، صفحه ۱۷۴.
(۱۹) در جستجوی راه امام از کلام امام، دفتر یازدهم، صفحات ۳۱ و ۳۲.
(۲۰) در این مقاله از اشارات و کتاب‌های معرفی شده در کتاب "نهضت آزادی، مروری بر تاریخ‌چه، ماهیت و عمل‌کرد"، نوشته علی رضوی‌نیا، انتشارات کتاب صبح، نیز استفاده‌های فراوانی شده است.

تکمیلیه : این مطلب در شماره ۱۹ شرقیان نیز منتشر شده است.
تکمیلیه ۲ : این مطلب در پایگاه نهضت آزادی منتشر شده است.
تکمیلیه ۳ : این مطلب در پایگاه خبری میزان منتشر شده است.