۱۳۸۲ آذر ۴, سه‌شنبه

پیامبر و دیوانه

هنگامی که سیبی را با دندان می‌شکافی در دل با او بگو

تخم‌های تو در تن من خواهند زیست
و شکوفه‌های فردای تو در دل من خواهند شکفت
و عطر تو نفس من خواهد بود
و ما با هم در همه فصل‌ها شادی خواهیم کرد



- جبران خلیل جبران / پیامبر و دیوانه

۱۳۸۲ آذر ۲, یکشنبه

موتوا قبل ان تموتوا

بمیرید، قبل از آن‌که بمیرید
و گوش دل‌ها کر بود
یادت باشد
حتی آن زن
که لحاف سرد خیابان را
به روی کودکش می‌کشید
و او را به شب می‌سپرد
فرزندش را دوست داشت



- حدیثی منسوب به پیامبر اسلام
- Musician in the Rain, Maurice Baquet, Paris - Robert Doisneau 1957

۱۳۸۲ آبان ۲۴, شنبه

چه کاره‌ایم

آری ما بازهم از پشت میله‌های نقره‌ای زندان فریاد برخواهیم آورد :

وقتی حقیقت آزاد نیست، آزادی حقیقت ندارد!*

دیگر زمانی فرا رسیده که تنها در رویای آزادی زندگی نکنیم، حال باید درحقیقت آزادی زیست و آسوده نفس کشید! هرآن‌چه را می‌خواهند ازما برگیرند، اما با دل‌هایمان نمی‌توانند برابری کنند!

مردمان دیار ما هر از گاهی با ندای یک اسطوره شجاع دل پوشالی، به خروش می‌آیند و گمان ساده می‌برند که این دیگر خود اوست که دستانش باید از جنس آفتاب روشن باشد و چشمانش چشمه زلال صداقت.
خواب را باید ازچشم‌ها زدود.

دشتها آلوده‌ست
درلجن‌زار گل لاله نخواهد روئید
درهوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید ؟
فکر نان باید کرد
وهوایی که در آن
نفسی تازه کنیم
گل گندم خوب است
گل خوبی زیباست
ای دریغا که همه مزرعه دل‌ها را
علف هرزه‌ی کین پوشانده‌ست
هیچ‌کس فکر نکرد
که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته‌اند
که چرا سیمان نیست !؟
وکسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست !
و زمانی شده است
که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست!**

* نمی‌دانم این جمله از کیست.
** حمید مصدق

۱۳۸۲ آبان ۱۸, یکشنبه

شایدم

تو به شاید چی می‌گی؟
شاید می‌گی احتمال !!
شاید می‌گی حدس و گمان!!
شایدم می‌گی پیش‌بینی !!
شاید ...
به هر حال من به شایدها می‌گم زندگی
شاید این معنی بهتر باشه.


- The Singing Butler, Jack Vettriano 

۱۳۸۲ آبان ۱۷, شنبه

رای بدهید

این روزها حال‌مان زیاد جا نیست!
ملت بی‌معرفتی می‌کند.
ما اگر به خاطر این ملت نبود قدم از قدم ورنمی‌داشتیم.
ای ملت ما به خاطر شما این همه مشقت می‌کشیم. 
ای ملت ما به خاطر شما تا این وخت شب چت می‌کنیم.
ای مردم شریف ما از غم شما مریض بیدیم و بی‌خوابیم.
چند تا از برنامه‌های اینجانب که با کمک کارشناسان داخلی و خارجی درد آشنا نوشته و تنظیم شده است به شرح ذیل است.
۱- حذف عملی کنکور: به نظر بنده اگر جوانان سر جلسه کنکور حاضر نشوند خودبه‌خود مسئولین خجالت می‌کشند و خودشان آن را حذف می‌کنند.
۲- حل معضل ازدواج : از آن‌جا که ازدواج از مشکلات بزرگ «جوانان‌» است این قشر محترم این امر خطیر را به قبل یا بعد از این دوران (جوانی) موکول نمایند. قطعا مشکل مذکور حل می‌گردد.
۳- حل معضل جوانان از بیخ و بن : از آنجایی که اکثر مشکلات جامعه مربوط به جوانان است و لابد این قشر زحمت‌کش خیلی هم خودشان رنج می‌کشند، با کمک کارشناسان و مسئولین این دوره از زندگی حذف گردد و بلافاصله بعد از دوره کودکی یا نوجوانی دوره بزرگسالی یا پیری قرار داده شود. بدین ترتیب دیگر جوانی وجود نخواهد داشت که برای مشکلاتش جامعه و مسئولین غصه بخورند.
...
ادامه برنامه‌ها بعدا اعلام می‌گردد. البته به این امید که:

به این حقیر فقیر کوچیک ملت دلیر رای بدهید.

۱۳۸۲ آبان ۱۴, چهارشنبه

مالیخولیا

من تنها گناه تو هستم! و اصرار تو بر این گناه، مرا شگفت زده می‌کند! حتی همین حالا که نفس می‌کشی آتش این گناه تو را هر لحظه خاکستر می‌کند، اما تو باز مرا مرتکب می‌شوی!

و می‌بینم‌ات که هر لحظه پاکی‌ات را توبه می‌کنی! و صدایت را می‌شنوم که دعا می‌کنی تمام پاکی‌ات، گناه شود!

شاید تو نیز تنها گناه من باشی، گناهی کوچک و صغیر، من اما شاید روزی خود را از تو پاک کنم.

۱۳۸۲ آبان ۱۳, سه‌شنبه

اگرچه تاریک است

این قبر اگر چه تاریک است
اگر چه سنگی سیاه بر پیشانی دارد
اگر چه وقتی واردش می‌شوی دلت می‌گیرد
اگر چه چشمان زیبایت را می‌آزارد
اگر چه ...
اما آن‌که دلش در این قبر آرمیده دوستتان دارد
و اگر یک شب نوشته‌هایتان را نخواند
دلش برایتان تنگ می‌شود 

۱۳۸۲ آبان ۱, پنجشنبه

نیستی

امروز کلاس داشتم نرفتم. حوصله‌ی جواب دادن نداشتم. خدا می‌دونه آخر عاقبت من با این دانشگاه چیه.

یه جا می‌خوندم که توی تائو ته جینگ می‌گه :

برای ساختن چرخ، محورها را به‌ هم وصل می‌کنیم، اما این فضای تهی میان چرخ است که باعث چرخش آن می‌شود.

از گل کوزه‌ای می‌سازیم، این خالی درون کوزه است که آب را در خود جای می‌دهد.

مشغول هستی‌ایم، در حالی که این نیستی است که به کار می‌آید.



- تائو ته جینگ (دائو دجینگ) یک کتاب مقدس برای چینی‌هاست. این کتاب منتسب به لائوتسه است.

۱۳۸۲ مهر ۳۰, چهارشنبه

دکتروف

می‌دونید کشف کردن خیلی لذت بخشه! مثلا کشف یه کتابی که هیچ جا چیزی راجع به اون نخوندی ونشنیدی! بیلی باتگیت، نوشته دکتروف، یکی از اون کتابهاست. 
این کتاب راجع به بیلی یه بچه خیابونیه که وارد یه دسته گانگستری می‌شه، که آرزوی تمام بچه‌های هم‌محل و هم‌طبقه اونه! و باقی ماجرا. هر چند بیشتر حجم کتاب راجع به فقر و خشونته ولی عجیب اینه که کتاب به هیچ‌وجه اعصاب خردکن نیست.




۱۳۸۲ مهر ۱۴, دوشنبه

و خستگی ...

یه جایی خوندم که ایتالو کالوینو می‌گه :
وقتی كه خوب خسته شدی، تصمیم‌ات عوض می‌شود.

مدت‌هاست لابه‌لای كاغذ‌هایم می‌نویسم : "خسته‌ام".
بی آن‌كه حتی خودم هم به آن توجه كنم. فقط مثل پیرزن‌ها منگ‌منگ می‌كنم. تازه از من كه بگذریم، تخم دنیا را هم كشیده‌اند، به همین دلیل، باید مودب و مرتب باشیم و توی صف به خط بایستیم تا نوبت‌مان بشود و كات بدهند و همه چیز تمام شود. تمام.

سهم‌ات همین بود و دنیا به همین سادگی زیرمان می‌گیرد، یعنی گرفته است. خسته‌ام از این همه كه سرم را زیر انداخته‌ام و دور زده‌ام، دور خودم را، تا خطرناك نشوم و دندان‌هایم به قاعده رشد كنند، مبادا كه روزی، نیشم به جایی گیر كند. خوووب خسته شده‌ام. خووووووب !

۱۳۸۲ مهر ۱۲, شنبه

خسته‌گی

مدتی‌ست كه دیگر حوصله این‌جا نوشتن را ندارم. مثل هزار چیز دیگر كه حوصله‌شان را ندارم. به هر حال، می‌خواهم مدتی استراحت بدهم به خودم. شاید بعدا با انرژی بیشتری دوباره چراغ را روشن كردم، اینجا یا جای دیگر.

می‌گویم خسته‌ام. شاید همین امروز باز بنویسم شاید هم دیگر اصلا ننویسم. 
پهلویم درد می‌کند و دستم نای حرکت ندارد.
دردهای اساطیری‌ام گل کرده
دلم خون است

۱۳۸۲ مهر ۱۱, جمعه

شام‌لو

دلم می‌خواست زارزار برای شاملو گریه كنم. اشك در چشم‌هایم جمع شده بود. یادم می‌آید هنگام مرگ شاملو همه‌ی مشکل این بود كه اجازه نمی‌دادند مراسم یادمان برگزار شود و تنها لطف رسانه‌های دولتی، اعلام خبر دو دقیقه‌ای مرگش در اخبار ساعت هفت بود. اما حالا انگار شاملو بی‌خطر شده است، می‌شود از او حرف زد، برایش یادمان گرفت و كف زد. قاعدتا حالا باید خوشحال بود كه حتی گاهی نهادهای وابسته به حاکمیت برای برپایی این مراسم پیش‌قدم می‌شوند و بودجه می‌گذارند و وقت صرف می‌كنند. اما عصر پنج‌شنبه فهمیدم همه‌ی این‌ها كشك است. انگار راند دوم ماجرا شروع شده است. این را با شنیدن نام سخنران‌ها فهمیدم. بغض گلویم را گرفت و البته انتظاری بیش از این هم نبود از اینان با كلكسیون بی‌نظیر جفاکاری و حماقت‌شان. هوا تاریك می‌شد و صدای ضعیف شاعر كه زیر صدای سخنرانان پخش می‌شد، لابه‌لای بوی شامی که آماده سرو شدن بود، دیگر به گوش نمی‌رسید و من قبل از شنیدن مدیحه‌سرایی شاعران حاضر بلند شدم و بیرون آمدم.

در زندگی که جفا دیدی بامداد
باشد که پس از مرگ رهایت کنند



پرنده‌هایی که معتاد کرده‌اند

وقتی پرنده‌ای را
معتاد می‌کنند
تا فالی از قفس به‌درآرد
و اهدا نماید آن فال را به جویندگان خوشبختی
تا شاهدانه‌ای به هدیه بگیرد
پرواز ...
قصه ابلهانه‌ای است
از معبر قفس 


- مراسم خاک‌سپاری ناصرالدین‌شاه

۱۳۸۲ مهر ۴, جمعه

نگار منتظر باش، فقط همین

ببین نگار توی جامعه ما عرف اینه که پسر به خواستگاری دختری که دوستش داره بره و اصلا حجب و حیای دخترای ایرونی بهش اجازه نمی‌ده اول دختر پا پیش بذاره. حالا من کاری به اون عده معدودی از دخترایی که اصلا شرم و حیا براشون معنی نداره ندارم. 
نگار نگاهی بهم کرد و بعد به نقطه‌ای خیره شد و گفت : منم حرفتو قبول دارم ولی یه کم که دقیق‌تر به این مسئله نگاه کنی می‌بینی یه جای کار مشکل داره.
گفتم : آخه عزیز من مشکلش چیه ؟ پس چطوری این همه دختر و پسر با هم ازدواج می‌کنن.
نگار گفت : مشکلش اونجاست که یه دختری مثه من باید عشق بیاد سراغشو و عاشق بشه. اونم یه عشق واقعی. بعد تکلیف این دختر بدبخت چیه ؟ البته طرف مقابل هم هیچ خبری از احساس دختره نداشته باشه.
خندیدم و گفتم : نگار جون تکلیف این دختر بیچاره اینه که بره پیش اون آقای محترم و بگه آقای فلانی، خواهش می‌کنم با من ازدواج کنید. البته دسته گل رو نباید فراموش کنه.
نگار گفت : نرگس خواهش می‌کنم شوخی نکن. دارم جدی باهت حرف می‌زنم.
گفتم : خیلی خب دلخور نشو، فقط می‌خواستم بخندونمت. ولی گذشته از شوخی این دختر به نظر من سه راه داره. یه راه همین که گفتم که این راه با روحیات تو جور در نمیاد. راه دیگه‌اش هم اینه که دور هرچی عشق و عاشقیه رو خط بکشه یا اینکه منتظر بمونه تا شاید از طریق تله‌پاتی یا شانس و اقبال پسره هم عاشق دختره بشه و بعدش هم دختر و پسر به وصال هم برسن. راه آخرش هم اینه که بره به پسره بگه آقا شما چه احساسی نسبت به من دارید.
نگار یه کم فکر کرد و بعد هم یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت و گفت : نرگس جون بهت پیشنهاد می‌کنم بری با این راهنمایی‌های راهگشات یه دفتر مشاوره خانواده راه بندازی. جدی می‌گم. حسابی کار و بارت سکه می‌شه.
خندیدم و گفتم : آخه من چی بهت بگم. آدم عاشق که حرف حساب حالیش نیست. فقط بهت می‌گم دل به دل راه داره. زیاد ناامید نباش.
نگار اشک توی چشاش جمع شد و گفت : کاشکی اصلا نمی‌دیدمش. به خدا دارم دیوونه می شم.
دلم براش سوخت. دستشو توی دستم گرفتم و گفتم : زیاد فکرشو نکن. بلاخره هر کدوم از ما یه تقدیر و سرنوشتی داریم. منتظر باش و ببین خدا چه سرنوشتی برات رقم می‌زنه.

۱۳۸۲ شهریور ۳۰, یکشنبه

استقلال فکری

چقدر مستقل فکر کردن این‌جا، چیز عجیب و غریب و نادری‌ست. عمیق فکر کردن به کنار .. مستقل فکرکردن!

گاهی فکر می‌کنم مردمان این‌جا به طرز وحشتناکی دنباله‌رو و ظاهربین هستند و این دنباله‌رو بودن و ظاهربینی در بین افراد تحصیل‌کرده به نحو بدتری رواج دارد. ظاهربینی از هر نوعش، در همه زمینه‌های گفتگو و تفکر رسوب کرده است.

۱۳۸۲ شهریور ۲۵, سه‌شنبه

موهبت خیال

برای نخستین بار بود که از نوشیدن شیر به هنگام صبحانه خوشنود می‌شد. با خود می‌اندیشید شاید این شیر یک گاو سرحال باشد و یا شاید فروشنده مرد درست‌کاری است و آب قاطی شیر نمی‌کند و این شیر طبیعی نیروبخش است و یا شاید مرد شیرفروش دخترکی معصوم دارد که هنگام دوشیدن شیر تمام انرژی خود را به شیر بخشیده است و آن که اینک من می‌نوشم احساس درونی یک دوشیزه *جوان است که به همراه شیر تا عمق وجودم جاری می‌شود. بعد از صرف شیر به سمت حال می‌آمد . شاید موسیقی جاری در فضای اتاق به همراه یاد دوشیزه (دوشنده) جوان که هنوز در خاطرش بود باعث می‌شد تا آرزوی دیدن پری‌زادی با دو بال بزرگ آن هم با هیبتی سرتاپا سپید را طلب کند.

کف اتاق دراز کشیده چشمانش رابست. لبخندی به لب داشت و با خود می‌گفت: می‌دانم که اینجائی!

تجسم هیبت پری‌زاد را به خیرگی به روشنی پشت پلک‌هایش داد تا شاید شبه آن‌چه در دل می‌طلبد و در ذهن می‌پروراند میان روشنائی اتاق و پشت پرده سرخ پلک‌هایش بیابد که ... نشد.

چشم‌هایش را گشود. درست بالای سرش یک سوراخ کوچک روی سقف چوبی اتاق بود. به گردی سوراخ دقت کرد. موجود کوچکی از کناره سوراخ جابه‌جا شد واز میان آن به آرامی به پائین جست.
می‌دانست. آری او پری‌زاد است.

کف دستانش را به سمت بالا گشود بدون آن‌که پری‌زاد را حس کند فرود آمدنش رامشاهده می‌کرد. پری‌زاد کوچک با عصای‌اش ضربه‌ای به خود زد وبزرگ‌تر شد. دوباره بزرگ‌تر شد. او دستانش را گشود. دوباره بزرگ و بزرگ‌تر شد. پری‌زاد به روی سینه‌اش نشست.

دستانش را به دور پاهای پری‌زاد حلقه زد. باخود گفت : ای کاش تو همان دوشیزه بودی .

آری. او به خود آمده بود و هنوز تنها در کف اتاق دراز کشیده بود.

به خود گفت : خیال نصیب کسی است که برای خود واقعیتی نساخته است.


- مینیاتور محمود فرشچیان

۱۳۸۲ شهریور ۱۴, جمعه

در شگفتی اخلاق

کانت می‌گه :

دو چیز انسان را وادار به شگفتی می‌کند. یکی آسمان پر ستاره که بالای سر ماست. دیگری قوانین اخلاقی که در دل هر کس به شکلی، به ودیعه گذاشته شده است.

۱۳۸۲ شهریور ۱۳, پنجشنبه

کسی که تا همیشه در مسیر تو گام بردارد

در دوردست، بالای چند کوه، تکه ابری بزرگ آسمان آبی را خاکستری کرده است و همراه باد، همچون بازیچه‌ای تغییر شکل می‌دهد. باد را روی گونه‌ام حس می‌کنم در امتداد غروب رنگ پریده‌ی سرد، لکه‌هایی سیاه ناپدید می‌شوند. شاید کلاغ‌هایی بودند که صبح زود، کوچه‌های خلوت شهر را تنها گذاشته بودند. 

جان دادن خورشید، تمام شده و چندین ستاره‌ی بی‌حال، کم‌کم در آسمان پیدا می‌شوند. به‌زودی ماه، نور سیاه شب را با ربان نقره‌ای مهتاب به شهر هدیه می‌دهد. شب شهر را می‌بلعد. شب شهر را با آواز دردمند جیرجیرکی پیر، آهسته خواب می‌کند. ارمغان شب‌، سکوت است. سکوتی که جیغ گربه‌ای همیشه همراهش هم‌نوازی می‌کند و آن‌را می‌خراشد. 

شب زمستانی سرد و خشک و سیاه و ساکت، در خیابان نقره‌ای شب. آدمیان از هول شب به خیمه و دیوار و سقف، پناه برده‌اند و کسی از آرمان بیدار تو دفاع نمی‌کند. آدم‌ها می‌خوابند، با این قول که فردا اجساد لکه‌های سپید را که تا سحر مقاومت کرده‌اند، از برابر مسجد و کلیسا تشییع کنند.

کسی نیست که تا همیشه در مسیر تو گام بردارد، مگر آن‌که به گوشه گورستان آرمیده باشد. سقف‌داران، دیوارداران، خانه‌داران، همه بی‌شرفند. 


- عکس از Claude Dettloff

۱۳۸۲ شهریور ۱۱, سه‌شنبه

مشتی گندم

از دور جمعیت را که دید، آمد. مشتی گندم روی خاک ریخت و فاتحه خواند. دست‌هایش را توی جیب‌هایش گذاشته بود و به آدم‌هایی نگاه می‌کرد که لباس سیاه پوشیده بودند و گریه می‌کردند. مشتی دیگر گندم ریخت و منتظر ماند. برگشت و به آدم‌هایی که دور گور حلقه زده بودند، گفت: «خدا بیامرزدش» و منتظر ماند. 

جمعیت یکی‌یکی و چند تا چند تا از اطراف گور پراکنده شدند. تنها زنی پیر و پسری جوان انگشتشان را روی خاک نم‌خورده گذاشته بودند و لب‌هایشان را تکان می‌دادند. مشتی دیگر گندم ریخت و لب‌هایش را تکان داد و با صدای بلند گفت : «خدا بیامرزدش» ... و منتظر ماند. 

پسر جوان زیر بازوی پیرزن را گرفت و راه افتادند و او منتظر ماند. چشم گرداند به اطراف. چند صد متر آن طرف‌تر دسته‌ای دیگر دور گوری حلقه زده بودند. پا تند کرد طرف آنها و مشتی گندم توی دستش جمع کرد. 

پی‌نوشت : این مطلب متعلق به من نیست، نام نویسنده‌اش را هم نمی‌دانم.

۱۳۸۲ شهریور ۱۰, دوشنبه

او مثل دیگران نبود

چه كسی گفته است كه درختان خوبند؟ 
در عمق جنگلی تاریك، می‌توان انسانی را كشت! 

او همه را نوشته بود. او مثل دیگران نبود. می‌دید، همه چیز را می‌دید و نخواستند كه ببیند و نخواستند كه بگوید. او آن طوری كه می‌گویند، نبود. خود را پنهان نمی‌كرد. نه، پنهان نمی‌كرد. 

اگر فکر می‌کرد که درخت چیز خوبی نیست، می‌گفت که درخت چیز خوبی نیست. و همینش خوب بود. چون اگر هم حتی درخت بد نبود، که بود، جسارتش خیره کننده بود.

نه خودش را پنهان می‌کرد، نه درخت را. و همینش خوب بود که می‌شد پیرامونش به قضاوت نشست. 



او خیلی خیلی قبل‌تر جاده را پیموده بود. خیلی خیلی پیش‌تر رسیده بود. ولی آنها او را ندیده بودند. آنها خواب بودند. او اما همه را دیده بود، همه را شنیده بود و همه را نوشته بود.

- عکس از Marc Riboud

۱۳۸۲ شهریور ۸, شنبه

چشمای جدید

سلام ...

چشام هنوز یه کم تار می‌بینن، ولی دارم کم کم خوب می‌شم. 

- زهرا خانم چشای نو مبارک ! 
- ممنون. خدا کنه این چشا دیگه .... 
- نترسیدی ؟ از اتاق عمل و اون لباسای سبز ؟ 
- نه ... فقط وقتی رو تخت خوابیدم و دکتر گفت «شما تمام مراحل رو می‌بینید، ولی درد رو حس نمی‌کنید»، یه ذره تاپ‌تاپ قلبم زیاد شد. 
- از حق نگذریم، حس وحشتناکیه. اون نور قرمز، اون دکترا با اون لباسای سرتاسری سبز رنگ، اون تیغ‌ها، اون صداها.

- زهرا راستی، چه قولایی به چشای جدیدت دادی ؟ 
- زرنگ !!! این یه رازه ... می‌دونی، شاید دیگه فرصت اون نباشه که یک بار دیگه بتونی در مورد دیدنی‌های اطرافت از اول تصمیم بگیری. باورت نمی‌شه، ولی وقتی واقعا احساس تنهایی کردم، زیر اون نور قرمز رنگ، بعد از خدا تنها تصویر روبروی چشمم، عزیز بود که داشت بهم دل‌گرمی می‌داد. همین عزیز اولین انتخاب چشمم بود برای دیدن. به خودم قول دادم که ماهیچه‌های چشمم رو قدر بدونم. 

البته من یه کم قدم بلندتره و سرم به شونه هاش می‌رسه، ولی بابا لنگ درازم عین خودشه. می‌دونستم نصیحتم نمی‌کنه. این قدر قوی نشون می‌داد، که ذره‌ای ترس رو ته دلم باقی نمی ذاشت. یادته چی گفتی؟ من هنوز تک‌تک کلمه‌هات تو ذهنم مونده، خیلی قوی باش، باشه ؟ ... به چشمت بگو، چشم عزیز من، خیلی قوی باش، خیلی ... 


- 1897 ,Roberto Ferruzzi, Madonnina

۱۳۸۲ شهریور ۶, پنجشنبه

نفس مطمئن

مدام به سه سطر آخر وصیت نامه آقای خمینی فکر می‌کنم. یا ایتها النفس المطمئنه، ارجعی الی ربک راضیة مرضیة، فادخلی فی عبادی، فادخلی جنتی.

چه اعتماد به نفس غریبی داشته این آدم. این جسارتی که ایدئولوژی‌اش را زیر بغلش می‌زند، به یک ملت تفهیم می‌کند، مشت‌ها را گره می‌زند، از تورق کتاب‌هایش بیرون می‌جهد و پیش می‌افتد، برایم جالب است.

۱۳۸۲ شهریور ۵, چهارشنبه

خفه بشدن

باور کن که دیگه اصلا حوصله نوشتن ندارم.

باید خفه شوم و کمی فکر کنم.

ز هرچه رنگ تعلق پذیرد

این‌که آزادی فردی و درونی را فراتر و مهم‌تر از آزادی اجتماعی و سیاسی بدانیم، مفهومی از کلمه آزادی تولید می‌کند که هم خوب است و هم خطرناک. جوامع دین‌دار و سنتی گاهی مفهوم دوم را به نفع یک برداشت سیادت‌طلبانه از مفهوم اول مصادره می‌کنند و مفهوم اول هم گاهی دست‌مایه تحقیر و هجمه‌های ناجوانمردانه می‌شود. هر دو در نفس کلمه مشترکند. مهم تعریف آزادی‌ست که محل اختلاف است. آزادی از چه و آزادی به کجا ؟ شاید مفهوم اول را بتوان با کلمه رایج‌تر آزادگی توضیح داد البته.

ای آزادی 
روی دفتر‌هایم 
روی میز تحریرم
روی درختان 
روی ماسه
روی برف 
نام تو را می‌نویسم 
روی همه صفحه‌های خوانده شده 
روی صفحه‌های سفید 
روی سنگ و خون و کاغذ یا خاکستر 
نام تو را می‌نویسم 
روی جنگل و کویر 
بر آشیانه‌ها و گل‌های طاووسی 
نام تو را می‌نویسم 
روی همه تکه پاره‌های آسمان لاجوردی 
روی مرداب
این آفتاب پوسیده
روی رودخانه
این ماه زنده 
نام تو را می‌نوسیم 
و به نیروی یک واژه زندگی را از سر می‌گیرم 
من برای شناختن و نامیدن تو پا به جهان گذاشته‌ام 
ای آزادی! 



- پل الوار (Paul Éluard) / ترجمه احمد شاملو
- Edvard Munch, The Scream, 1893

۱۳۸۲ شهریور ۲, یکشنبه

هبوط

بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان
چراگاه جرثقیل است

مرا باز کن مثل یک در
به روی هبوط گلابی در این عصر معراج فولاد
مرا خواب کن زیر یک شاخه
دور از شب اصطکاک فلزات

اگر کاشف معدن صبح آمد
صدا کن مرا
و من در طلوع یاسی از پشت انگشت‌های تو بیدار خواهم شد
و آن وقت
حکایت کن از بمب‌هایی که من خواب بودم و افتاد
حکایت کن از گونه‌هایی که من خواب بودم و تر شد
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند
وقتی که چرخ زره پوش
از روی رویای کودک گذر کرد

...
و آن وقت
من مثل ایمانی از تابش استوار، گرم
تو را در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید



سهراب سپهری / به باغ هم سفران / حجم سبز
نقاشی "شب پرستاره" - ون‌گوگ / Vincent Van Gogh, Starry night, 1889

۱۳۸۲ مرداد ۳۱, جمعه

درباره شرح

وبلاگ شرح را در دی ماه 1381 برای انتشار یادداشت‌ها، شعرها (اگر بشود نامشان را شعر گذاشت) وعکس‌هایم به راه انداختم. چندین سال روی همین وبلاگ می‌نوشتم تا این‌که به علت خدشه‌دار شدن حریم خصوصی‌ام به وبلاگی با نام خداحافظ گری‌کوپر در بلاگر نقل مکان کردم و یادداشت‌های نسبتا خصوصی‌تر را هم در وبلاگی باز هم در بلاگر با نام این یک هایکو است درباره 12 توت‌فرنگی (برگرفته از شعری از ریچارد براتیگان) 

وبلاگ شرح در طول سال‌ها فعالیت سه‌بار طراحی شد که تصویر هر سه طراحی را اینجا کنار هم آورده‌ام و لازم است بگویم که که هر سه طراحی با کمک دوستم جلال افشار انجام شده است.
در بلاگر البته از طراحی‌های استاندارد خود سایت استفاده کردم.

تا این‌که معذوریت‌های پیشین از بین رفت و طی چند ماه تلاش در بهار و تابستان 94 بایگانی هر سه وبلاگ را در بلاگ‌اسپات جمع‌آوری کردم و تحت دامنه sharh.com که فیلتر هم هست و نمی‌دانم چرا فیلتر است بازنشر نمودم. ازین‌پس تحت همین دامنه وبلاگ خواهم نوشت و آرشیو این وبلاگ شامل همه نوشته‌های من است.
البته وبلاگ‌های دیگر را هم تعطیل نکردم و گذاشتم به حال خودشان باشند.

من اساسا خودم را شاعر یا عکاس نمی‌دانم. گاهی یادداشت‌هایی می‌نویسم که دوست دارم شبیه شعر باشند و گاهی عکس‌هایی بر‌می‌دارم که دوست دارم دیده شوند.

متن‌هایی را تغییر دادم. عکس‌هایی اضافه کردم. اصول نگارشی را بازبینی کردم. و بعضی از یادداشت‌ها را دچار تغییراتی کردم.

این متن را در بهار 94 می‌نویسم.

بخشی از نوشته‌ها را حذف کردم. عکس‌هایی را اضافه و کم کردم. نیم‌فاصله را در حد امکان رعایت کردم. یک سری پست‌ها بر محور عکسی بودن که ان عکس پاک شده بود. آن پست‌ها را حدف کردم.

مردن

مرگ و تنها مرگ می‌تواند مرا به آرامشی ابدی برساند. مرگ بزرگ‌ترین نعمت خداست. و دریغا که کسی را معرفت آن نیست. 

مرگ آرام‌گاهی ابدی‌ست. مرگ تولدی‌ست دیگر و زیستنی از آن‌گونه که همیشه حسرتش را خورده‌ای و تنفس ابدی در هوائی که گه‌گاهی آزموده‌ای و فراغت است از دنیای دروغ و نیرنگ و فریب و نبودن در محیطی سرشار از ادعا و تهی از اعتنا. 

و خواب ... خواب سرمشق مرگ است. با این تفاوت که در مرگ دیگر خبری از اضطراب و دلهره نیست. پریدن‌های ناگهانی نیست. تنها تو هستی و اندوخته‌های خویش. تنها تو هستی و دلتنگی‌هایت و دردهایت و افسانه‌هایت. دیگر در چهاردیواری کوچک خویش کسی را توان آزار تو نیست. نه از سر قصد و نه ناخواسته. نه دشمن، نه دوست. نه خودی، نه بیگانه. و خدا را که اگر مرگ نبود، حسرت نبودنش و آرزوی بودنش، در نهان‌خانه جان سنگینی می‌کرد.

۱۳۸۲ مرداد ۲۶, یکشنبه

به دادم برس

لب مرداب راكد عید امسال، ماهی بیچاره‌ی قرمز، در زندان تنگ، در آب می‌لولد. عید امسال لب حوض هفت‌سین چه سرد است و بی تو غمی عظیم و غباری جان‌كاه، خورشید سرد وجودم را ربوده است. لب حوض هفت‌سین، عكس زیبای تو در آب، ای مهتاب، ای سراپا همه خوبی، چه دلگیر است و همهمه مردار‌خوران، چه تلخ و رعب انگیز.

آرزویی نیست وقت ایستادن ماهی‌ها درون تنگ ... به دادم برس. گیر کرده‌ام به خدا ... گریه کنم راضی می‌شوی ؟


* مجسمه پیتا (Pietà) مریم مقدس / میکل‌آنژ/ کلیسای سنت‌پیتر / رم

۱۳۸۲ مرداد ۲۵, شنبه

زندگی

می‌گذرد. خروشان و پر سر و صدا، اما نرم و لطیف! 

با دست‌های شفاف‌اش بر سینه‌ی خرده‌سنگ‌ها می‌کشد و با صدای آرام‌بخشش، برای قرمز‌های کوچک لالایی می‌خواند. از فراز و نشیب زندگی‌اش، با قدرت شگفتی می‌گذرد و موانع سخت را نابود می‌کند و درهم می‌شکند. روزها با پرتوهای زرین که از قعر آبی آسمان می‌آیند، خود را زینت می‌دهد و شب‌ها، چهره‌ی یار زیبایش را که به میهمانی او آمده است، بر زمینه‌ی نیلگون نقش می‌کند و در سکوت و تنهایی شب، می‌خرامد و سعی می‌کند او را با خود ببرد. و چه زیباست نگریستن به این همه زندگی، در یک جریان بی‌انتها.

هرچه که یاس فلسفی بلندی تو را دربر‌ بگیرد، باز هم زندگی، مفهوم زیبایی‌ست.

یک شعری دارد جمال شهران که متعلق است به کتاب مجموعه آثارش به سال ۱۳۵۹، به نام «به دنبال زندگی». این شعر را هرگونه که بخوانی، هرگونه که نگاه کنی، زیبا می‌بینی. و این شاید همان اثر سحرآمیز مفهوم زندگی باشد در ذهن هر موجود زنده‌ای.

یک چشم داشت
بی نورتر ز اختر لرزان صبح‌دم
پژمرده‌تر و شکسته‌تر از سایه‌های غم
بی‌رنگ همچو چهره‌ی مه در نگاه صبح
افسرده همچو چشم سحرگه به راه صبح
نشسته در غبار و فتاده به گوشه‌ای
چون حبه‌ای شکسته، گسسته ز خوشه‌ای

یک دست داشت
دستی که بود، کوته و پرچین و پر چروک
با گوشت‌های ریخته و استخوان پوک
با مفصلی شکسته و ناخنی کبود
بگسیخته ز هر طرفی، تار آن ز پود

یک پای داشت
پائی که بود بسته و زخمین و دردناک
چون لاشه‌ای پر آبله، افتاده روی خاک
جائیش زخم زنده و جائیش مرده خون
انگشت آن فتاده و رگ‌های آن برون

یک چشم داشت
یک پا و دست داشت
اما نبود در پی خواری و بندگی
با سینه می‌خزید به دنبال زندگی ...

قاتل

در به روی پاشنه چرخید و ضجه‌های لولایش، سکوت زن را بر هم زد. اشعه‌های نور به درون سلول خالی از نور و تهی از امید زن تابیدن گرفت. زن که تا آن لحضه در گوشه‌ای بین دو دیوار کز کرده بود، تکانی خورد و به سختی کوشید تا چشمان خویش را باز نگه دارد. روبروی او در میان پرتو نور، دسته‌ای از امواج به انتها می‌رسید و در امتداد آن، صورت مردی چهارشانه، کمی چاق، با پیراهنی سفید که روی شلوارش کشیده بود، ته‌ریشی به صورت و انگشتری در دست نمایان بود. مرد از پشت عینک‌ ته استکانی‌اش با نگاهی که نه مبهم و نه دل‌سوزانه بود، نه مهربانانه و نه غضبناک، به صورت زن نگریست و جز دو کلمه چیزی نگفت : «حکم دادگاه» 

امیدی آمیخته با ترس، زن را از جای بلند کرد و توانش بخشید تا نامه را دریافت کند. زن، نامه را باز کرد و در همان نگاه نخست چشمانش از حرکت باز ایستاد، صورتش به زردی گرائید و بر لبانش چون کویری خشک، نمک نشست. «اشد مجازات، قصاص، اعدام» 

زن دیگر به هیچ چیز نمی‌اندیشید، در نگاه او همه چیز بی‌اهمیت شده بود. هیچ خاطره‌ای را در ذهن مرور نمی‌کرد. نگاهش بر روی کاغذ خیره بود، در حالی که هیچ نمی‌خواند. متوجه هیچ چیز نبود و حتی ناپدید شدن امواج نور را درک نکرده بود و نمی‌دانست که مرد هنگام رفتن به او نیشخند زده بود.


۱۳۸۲ مرداد ۲۳, پنجشنبه

تلاش برای امیدوارکننده نوشتن

من با صدای یك آواز، من با ترانه یك نگاه كه هر روز تا اعماق وجودم راه دارد، مست می‌شوم. من حتی از نگاه پر از ظلمت و پوچی مردگان هم به زیبایی برگ می‌روم و با فكرها و خیال‌هایی كه زندگی را می‌سازند، به انتهای یك تبسم رسیده‌ام. من آخر اشك‌ها و لبخندها را گشته ام و با تمام وجود بودنت را دیده ام. من حتی لذت عذابی وصف نا‌شدنی را هم چشیده‌ام و دیگر وجودت را در تمامی نگاه‌های سرشار، در تمامی آسمان‌ها و دریاها می‌بینم. 

پی‌نوشت: من هیچ مشکلی ندارم. همه جا امن و امان است. من امیدوارم. به قول آن بنده خدا : «جانمازم چشمه، مهرم نور، دشت سجاده من» به جان شما ...

۱۳۸۲ مرداد ۱۳, دوشنبه

مص/س

گل مصنوعی لب ایوان
احساس‌های مصنوعی
آدم‌های مصنوعی
"دوستت دارم‌"های مصنوعی
همه مسموم‌ند

۱۳۸۲ مرداد ۴, شنبه

عاقبت

- آقا هل نده! 
- یه خورده برو جلو! 
- آقا برو !واسه چی وایستادی؟ 
- چراغ سبزه! 
- انقدر کل کل کرد که چراغ قرمز شد. اقلا درو نمی بنده که دیگه کسی بالا نیاد! 
- واسه همین نرفت که بازم سوار کنه. 
- آقا برو جلوتر ! 
- آقا اون طرف خالیه یه کم برو کنارتر! 
- بابا این ساکمه اینجا گذاشتم، تو هم گیر دادی به این یه ذره جا؟ 
- خانم جا نیست ! 
- آقا برین کنار می خوام پیاده شم! 
- آقا راه بده بره تو جوب! 
- اقا درو ببند 
- آقا درو نبند من لای در گیر کردم 
- یه کم فشار بده در بسته می شه ... 
- کو فشار؟ 
- چه عجب راه افتاد! 
- .... 
- چی شد وایستاد ؟ اینجا که ایستگاه نیست! 
- آقایون خانوما پیاده شین پنچر شد... 

۱۳۸۲ مرداد ۳, جمعه

شمس تبریز

ما را اهلیت گفتن نیست
کاش اهلیت شنودن بودی

motorcycle way road

۱۳۸۲ تیر ۲۸, شنبه

دعوت

در نزهت سواحل چشمان آبی ات
مرغان نازپرور عصمت
آزرمگین به روی گیاهان آبزی
نشسته اند
بس آیه های پاک نجابت نوشته اند
ای خوب تر ز گل
ای پاک تر ز جان
یک شب مرا به ساحل چشم و لبت بخوان

soldier french kiss

*دعوت - فرهاد عابدینی

۱۳۸۲ تیر ۲۷, جمعه

تعریف صریح

آینده چیست مگر ؟
آینده آن ادامه است که من می دهم. 

آرزو چیست مگر جبری که زمانه بر من خواهد برد. 

خیر مگر چگونه است ؟
جایی که نام شیطان باشد و من قی کنم ......

۱۳۸۲ تیر ۲۵, چهارشنبه

قلب اخوان

در کلبه ما رونق اگر نیست مهم نیست

به یاد چت روم‌های IRC که عمری درشان تلف کردیم. قبل‌تر از اینکه یاهو مسنجر به شکل امروز بیاید.

۱۳۸۲ تیر ۲۴, سه‌شنبه

حقایق قابل تغییر

این جمله انیشتن همیشه من را به وجد می آورد : اگر حقایق با نظریه شما سازگار نیستند، حقایق را تغییر دهید.

اصلا این نگرش برای من جالب است. این که آدمی باید در چه موضعی از اعتماد به نفس و اتکای به خویشتن ایستاده باشد تا بتواند چنین جمله ای را به زبان بیاورد برایم لذت دارد. این که حقایق قابل تغییرند و چون حقیقت هستند، لزوما درست نیستند.

اما خوب انحرافی هم ممکن است ایجاد شود و آن اینکه همیشه حقایق قابل تغییر نیستند و اصلا چه کسی واقعا می تواند بگوید که حقیقتی درست یا غلط است. این همان مشکلی ست که آدم های ساختارشکن همیشه در زندگی با آن درگیرند.

۱۳۸۲ تیر ۱۹, پنجشنبه

درک حضور

كودك نجوا كرد: «خدایا با من صحبت كن» و یك چكاوك آواز خواند، ولی كودك نشنید. 

پس كودك با صدای بلند گفت : «خدایا با من صحبت كن» و آذرخش در آسمان غرید، ولی كودك متوجه نشد.

كودك فریاد زد: «خدایا یك معجزه به من نشان بده» و یك زندگی متولد شد، ولی كودك نفهمید.

كودك ناامیدانه گریه كرد و گفت: «خدایا مرا لمس كن و بگذار تو را بشناسم»، پس خدا نزد كودك آمد و او را لمس كرد. ولی كودك بال های پروانه را شكست و در حالی كه خدا را ندیده بود از آنجا دور شد.

۱۳۸۲ تیر ۱۷, سه‌شنبه

از اینوری

كشیش پیری مرد و دید كه در یك جاده روشن جلوی در بهشت به انتظار ایستاده است. جلوی او جوانی با ژاكت چرمی، عینك آفتابی و شلوار جین ایستاده بود. فرشته‌ای كه مامور در بهشت بود از مرد جلویی پرسید : «خودتان را معرفی كنید!» مرد جوان پاسخ داد : «من جو گرین راننده تاكسی از نیویورك هستم.» فرشته به او یك ردای ابریشمی و عصایی طلایی داد و اجازه ورودش را صادر كرد. نوبت كشیش رسید و خودش را معرفی كرد: «من پدر اوكانور، واعظ سن‌ماری به مدت چهل و سه سال.» فرشته به او یك ردای كتان و عصایی چوبی داد و اجازه ورودش را صادر كرد. 

كشیش با تعجب از فرشته پرسید : «ببخشید، آن جوان فقط یك راننده تاكسی بود و شما ردای ابریشمی و عصای طلایی به او دادید ولی به من كه این همه سال مردم را موعظه كردم اینها را دادید، چرا ؟» فرشته با خونسردی جواب داد: «وقتی شما موعظه می‌خواندید، مردم خوابشان می‌برد ولی وقتی این مرد با سرعت در خیابان ها می‌راند، مسافران داخل ماشین دعا می‌خواندند!» 

*کپی

۱۳۸۲ تیر ۱۲, پنجشنبه

بیست تذکره برای ازدواج

۱- با ازدواج، مرد روی گذشته اش خط می كشد و زن روی آینده اش (سینكالویس)

۲- ازدواج كنید، به هر وسیله ای كه می توانید. زیرا اگر زن خوبی گیرتان آمد بسیار خوشبخت خواهید شد و اگر گرفتار یك زن بد شوید فیلسوف بزرگی می شوید. ( سقراط) 

۳- قبل از رفتن به جنگ یكی دو بار و پیش از رفتن به خواستگاری سه بار برای خودت دعا كن . ( یك مثل لهستانی )

۴- من تنها با مردی ازدواج می كنم كه عتیقه شناس باشد تا هر چه پیرتر شدم، برای او عزیزتر باشم. ( آگاتا كریستی)

۵- زن ترجیح می دهد با مردی ازدواج كند كه زندگی خوبی نداشته باشد، اما نمی تواند مردی را كه شنونده خوبی نیست، تحمل كند. ( كینهابارد)

۶- اصل و نسب مرد وقتی مشخص می شود كه آنها بر سر مسائل كوچك با هم مشكل پیدا می كنند. ( شاو) 

۷- هیچ زنی در راه رضای خدا با مردی ازدواج نمی كند. ( ضرب المثل اسكاتلندی)

۸- دوام ازدواج یك قسمت محبت است و نُه قسمتش گذشت از خطا. ( ضرب المثل اسكاتلندی )

۹- زناشویی غصه های خیالی و موهوم را به غصه نقد و موجود تبدیل می كند. (ضرب المثل آلمانی )

۱۰- ازدواج قرارداد دو نفره ای است كه درهمه دنیا اعتبار دارد. ( مارك تواین )

۱۱- قبل از ازدواج درباره تربیت اطفال شش نظریه داشتم، اما حالا شش فرزند دارم و دارای هیچ نظریه ای نیستم. ( لرد لوچستر)

۱۲- ازدواج پیوندی است كه از درختی به درخت دیگر بزنند، اگر خوب گرفت هر دو " زنده " می شوند و اگر " بد " شد هر دو می میرند. ( سعید نفیسی )

۱۳- ازدواج بیشتر از رفتن به جنگ " شجاعت " می خواهد. ( كریستین )

۱۴- با همسر خود مثل یك رمان رفتار كنید و فصل های خسته كننده او را اصلاً نخوانید. ( سونی اسمارت)

۱۵- ازدواج مثل اجرای یك نقشه جنگی است كه اگر در آن فقط یك اشتباه صورت بگیرد جبرانش غیر ممكن خواهد بود. (بورنز)

۱۶- ازدواج ، زودش اشتباهی بزرگ و دیرش اشتباه بزرگتری است. ( ضرب المثل فرانسوی )

۱۷- ازدواج كردن وازدواج نكردن هر دو موجب پشیمانی است. (سقراط)

۱۸- اگر خواستی اختیار شوهرت را در دست بگیری اختیار شكمش را در دست بگیر. ( ضرب المثل اسپانیایی) 

۱۹- مردی كه به خاطر " پول " زن می گیرد، به نوكری می رود. ( ضرب المثل فرانسوی )

۲۰- هنگام ازدواج بیشتر با گوش هایت مشورت كن تا با چشم هایت. ( ضرب المثل آلمانی) 

* کپی کرده‌ام و در رفرنس‌ها مطمئن نیستم.

۱۳۸۲ تیر ۱۰, سه‌شنبه

پاره آجر

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان كم رفت و آمدی می گذشت. ناگهان از بین دو اتومبیل پارك شده در كنار خیابان یك پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب كرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد كرد. مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید كه اتومبیلش صدمه دیده است. به طرف پسرك رفت و او را سرزنش كرد. پسرك گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی كه برادر فلجش از روی صندلی چرخ دار به زمین افتاده بود جلب كند. پسرك گفت: "اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت كسی از آن عبور می كند.  برادر بزرگم از روی صندلی چرخ دارش به زمین افتاده و من زور كافی برای بلند كردنش ندارم. برای اینكه شما را متوقف كنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده كنم ".

چه خوب که آدمی در زندگی چنان با سرعت حركت نكند كه دیگران مجبور شوند برای جلب توجهش به کاری که باید، پاره آجر به طرفش پرتاب كنند.

۱۳۸۲ تیر ۸, یکشنبه

برای یک کلیشه

دیروز غمش را در وجودم احساس كردم، امروز از او شادم و فردا باز اندوهگینم. عشق تكرار واژه دوست داشتن است در بیابان برهوت زندگی و تمنای رسیدن به آب حیات است در كویر خشك عقل و گلی زیبا در بوستان احساس. و اندك دست مایه ای تا فردی كشش درونش را به سوی جاذب هستی نشان دهد و عاشق نام گیرد! 

عشق تنها واژه ای است كه معنایی به وسعت بی كرانه دریا دارد و دل بارانی به وسعت آسمان! هرچه گویی و هرچه كنی را می‌توان در عشق تفسیر كرد الا خود عشق كه هیچ‌گاه نفهمیدیم كه چه دیدیم و چه شنیدیم و چه گذشت. 

داستانی که گفتنی نیست. سرودنی نیست. فقط حس کردنیست.

امید

من دریافته ام كه دوست داشته شدن هیچ و اما دوست داشتن همه چیز است و بیش از آن بر این باورم كه آنچه هستی ما را پر معنی و شادمانه می سازد، چیزی جز احساسات و عاطفه ما نیست. پس آن كس نیك بخت است كه بتواند عشق بورزد ولو اینکه مورد عشق واقع نشود. عاشقی معامله نیست که ۱۰۰ گرم عشق بدهی و ۱۲۰ گرم محبت بگیری. بخشش صرف است به امید فراگیری اصالت بخشندگی. بخشش به امید زیست عاشقانه کردن.

۱۳۸۲ تیر ۵, پنجشنبه

گل قاصد

گلکم
ای گل قاصدکم
قلبکت غمگین است
کوله بارت خالی ست
سخنت رنگ عزاست
زلفکت آشفته ست

نفست وای چرا ..... عطر دلدار ندارد همراه ؟
گلکم !!! قاصدکم !!!
بوم من عشق آباد
هیچ پیغام نداشت ؟

ای گل قاصدکم راست بگو
دلبرم را نکند گرگ ربود ؟
وای در ده ما 
حتی یک نفر مرد نبود ؟

* منوچهر محمدپور - ۱۳۵۲ 

۱۳۸۲ تیر ۱, یکشنبه

انعکاس

پسر و پدری داشتند در كوه قدم می زدند كه ناگهان پای پسر به سنگی گیر كرد، به زمین افتاد و داد كشید: آآآ ی ی ی. صدایی از دور دست آمد: آآآ ی ی ی !! 

پسرك با كنجكاوی فریاد زد: كی هستی ؟ پاسخ شنید : كی هستی ؟ 

پسرك خشمگین شد و فریاد زد: ترسو! باز پاسخ شنید: ترسو! 

پسرك با تعجب از پدرش پرسید : چه خبر است؟ پدر لبخندی زد و گفت: پسرم توجه كن و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یك قهرمان هستی! صدا پاسخ داد: تو یك قهرمان هستی.

پسرك باز بیشتر تعجب كرد. پدرش توضیح داد: مردم می گویند كه این انعكاس كوه است ولی در حقیقت انعكاس زندگی است. هر چیزی كه بگویی یا انجام دهی، زندگی عیناً به تو جواب می دهد. اگر عشق را بخواهی، عشق بیشتری در قلبت به وجود می آید و اگر به دنبال موفقیت باشی، آن را حتماً به دست خواهی آورد. هر چیزی را كه بخواهی و هر گونه كه به دنیا و آدم ها نگاه كنی زندگی همان را به تو خواهد داد.

۱۳۸۲ خرداد ۲۹, پنجشنبه

شاید هم

من با ترجمه‌های محمد علی سپانلو مشکلاتی دارم. چند روز پیش دوستی در یک جمع ادبی شروع کرد به تمجید از جناب سپانلو و اتفاقا شعری هم خواند که به گمانم باید بین سال‌های ۵۰ تا ۵۵ سروده شده باشد. شعری به نام «نامه» با این مضمون :

ملالت کم / دلت خرم / و نام روشنت روشن 
کسی می خوابد و خوابش نمی گیرد
کسی از پشت دیوار زمان آواز می خواند
پلنگی ماه را با ماده اش در آب می نوشد
نگاه شاعر آشفته بی خواب است اما مردمش در خواب .......

شعر خوبی هم هست. خوشم آمد. اما خوشی دیری نپایید.
شعری دارد مرحوم اخوان احتمالا برای سال سی و نه به نام نماز که در قسمتی می گوید : «چشم من بیدار و چشم عالمی در خواب» 
شباهت بدی دارد با شعر سپانلو. بوی تقلید ناشیانه می‌دهد. شاید هم وقتی نگاهت به چیزی منفی باشد همه چیز منفی پیش می‌رود.

۱۳۸۲ خرداد ۲۸, چهارشنبه

سیب

خاک های لباسش را تکان داد. گرد و خاک لباسش در مه کوچه گم شد. کوچه ساکت بود. دستی به موهایش کشید و زنگ خا نه را به صدا در آورد. مینا کوچولو  با عجله در را باز کرد و خود را به آغوش پدر انداخت. بوسه گرمی بر گونه مینا نقش بست. دست های کوچکش را دور گردن بابا حلقه کرد.

پدر با زحمت از جایش بلند شد و وارد خانه شد. چهره همسرش خسته نشان می داد. پدر، مینا را به زمین گذاشت. بغچه اش را باز کرد. ۲ سیب سرخ را از بغچه اش بیرون کشید. 

- بیا مینا جان این سهم تو، بیا خانوم این هم سهم شما.

نگاه معصوم مینا به چشمهای پدرش دوخته شد. 

- پس تو چی بابا ؟ 

پدر سرش را پایین انداخت و زیر لب گفت : من سیبم رو خوردم بابا !

۱۳۸۲ خرداد ۲۲, پنجشنبه

در کوچه باغ

در آینه دوباره نمایان شد
با ابر گیسوانش در باد
باز آن سرود سرخ انا الحق
ورد زبان اوست

تو در نماز عشق چه خواندی ؟
که سال هاست
بالای دار رفتی و این شحنه های پیر
از مرده ات هنوز پرهیز می کنند

نام تو را به رمز
رندان سینه چاک نشابور
در لحظه های مستی
مستی و راستی
آهسته زیر لب
تکرار می کنند

وقتی تو
روی چوبه ی دارت
خموش و مات
بودی

ما
انبوه کرکسان تماشا
با شحنه های مامور
مامورهای معذور
همسان و هم سکوت 
ماندیم

خاکستر تو را
باد سحرگهان
هر جا که برد
مردی ز خاک روئید

در کوچه باغ های نشابور
مستان نیمه شب
به ترنم
آوازهای سرخ تو را
باز ترجیع وار زمزمه کردند

نامت هنوز ورد زبان هاست !!!!

* محمد رضا شفیعی کدکنی (م.سرشک) - کوچه باغ های نیشابور - ۱۳۵۷

۱۳۸۲ خرداد ۴, یکشنبه

حس

می خواهم با واژه ها حسی را كه در درونم هست بیان كنم، حسی اهورایی در وجود یك انسان خاكی. در میان واژه های عالم می گردم تا واژه ای را پیدا كنم. عشق، محبت، دوست داشتن، خسته شده ام از این واژه های كلیشه ای. از این واژه هایی كه هزاران سال است انسان از آنها استفاده یا سوءاستفاده كرده است. این واژه ها زمینی اند. پر از وسوسه. پر از شهوت. باید واژه ای خلق كرد. واژه ای اهورایی برای حسی اهورایی. 

اما افسوس. زمانی كه آسمانی ترین واژه ها از زبانم می گذرند، زمینی می شوند. چاره ای نیست جز خلق واژه سكوت. با سكوت، این حس اهورایی در وجود خاکی ام، هیچ گاه زمینی نخواهد شد.

۱۳۸۲ اردیبهشت ۲۱, یکشنبه

به قدر تمام منظومه های عاشقانه

- یک کلام !!! چرا از پائولو کوئیلیو متنفری ؟

- چون همه عاشقش هستند.

- دوباره یک کلام !!! چرا باید از شریعتی عبور کرد ؟؟

- چون همه در شریعتی ایستاده اند.

- این شکلی که خیلی تنها می شوی !!!!

- برای همین هم هست که به قدر تمام منظومه های عاشقانه، تنهایم. 

۱۳۸۲ اردیبهشت ۱۶, سه‌شنبه

تا وقت بزرگ شدن

مرد با انگشت به جائی اشاره کرد که دو نفر دست در دست هم بین گل ها قدم می زدند. دخترک واقعا خوشحال بود، اما بیشتر از آن تعجب کرده بود.

محو تماشای آن دو نفر شده بود. یک زن و  یک مرد که هر دو سفید پوش بودند. و کاملا زیبا و عاشق. دخترک نمی دانست چه بگوید. اصلا ارتباطی بین خودش و آنها و آن مرد نمی دید. وقتی به آن دو نفر دقت کرد احساس کرد که آن مرد آشناست. آری آشنا بود. همان مرد مهربان بود که الان دست هایش را گرفته بود و چقدر قوی بود. اما این جا چه کار می کرد؟ آن زن که بود ؟ یک زن با یک صورت مهربان. مثل بچه ها. مثل خودش.

girl camera bw


احساس کرد هوا بارانی شده. قطره قطره هائی روی سر و صورتش می ریخت. آسمان را که نگاه کرد، دید حتی یک لکه ابر هم توی آسمان نیست. فهمید که اشتباه کرده است. همین طور که سرش بالا بود متوجه صورت خشن مرد شد که بهش زل زده بود. او بود که گریه می کرد. این اشک های او بود. اما چرا ؟؟ چرا گریه می کرد و به دخترک نگاه می کرد. هر لحظه اشک هایش بیشتر و بیشتر می شد. آنقدر بیشتر شد که دشت قشنگ و سبز را سیل برد و اشک هایش آن زن و مرد را هم غرق کرد و از هم جدا کرد. و آن موقع بود که دخترک از خواب قشنگش که به کابوس تبدیل شده بود بلند شد و گریه سر داد. معنای خواب را هیچ وقت نفهمید تا زمانی که بزرگ شد. 

۱۳۸۲ اردیبهشت ۴, پنجشنبه

مریم، با بوی غلیظ اسپرم

یک روز دخترک که بزرگ شده بود، توی یک خیابون شلوغ و پر رفت و آمد همان مرد را دید. اما لباسش سفید نبود. آبی بود. ولی هنوز هم مهربان بود.

دخترک یک شاخه مریم توی دستش بود و همان را به او هدیه داد. مرد با تمام وجودش آن را بو کشید. دخترک عاشق آن مرد شده بود. مرد اما فکر و ذکرش تلاقی بوی مریم بود. مفاهیمشان فاصله داشت. از زمین تا آسمان.

یکدیگر را نگاه کردند. غلیظ !!!!! دخترک آنقدر غرق در نگاه مرد شد که دیگر جز خودش کسی را ندید. دخترک مرد را می‌خواست و مرد بوی مریم را با دخترک می خواست. برای دخترک رسیدن به مرد مهم بود و برای مرد رسیدن به همراه دخترک.

دخترک فریاد زد : دوستت دارم !!!! تو را برای خودم می خواهم. 

رویای مرد شکست. بوی مریم شکست. عشق شکست. پا شکست.

از گل  مریم بوی غلیظ اسپرم به مشام می رسید.

۱۳۸۲ اردیبهشت ۳, چهارشنبه

مسلمان شوید لطفا

کدیور می گوید میان خرد پذیری و خرد ستیزی، حالتی هست به نام خرد گریزی که احکام خاصی از دین ما در این وادی به سر می برند. این را بعد از آن همه تفسیر و آیه و حدیث پیرامون ستایش عقلانیت می گوید البته. بعد از اینکه می خواند :  برهانکم ان کنتم صادقین، حالا شهود و عقل حضوری را وسط می کشد و می زند توی پوزه طرف. 
یک جلسه ای هم که نمی شود همه را مسلمان کرد.

۱۳۸۲ فروردین ۳۱, یکشنبه

در فلسفه تقرب

هر كه در این بزم مقرب تر است / جام بلا بیشترش می دهند !

خدا وکیلی، انصافا این فلسفه رو می تونی هضم کنی ؟؟؟ خدا وکیلی می تونی بفهمی صبر ایوب یعنی چی ؟؟؟ خدا وکیلی می تونی بر بلایا خدا رو شکر کنی ؟؟؟؟ پس غلط می کنی این شعر رو می خونی. به گور پدرت می خندی اگر این بیت رو می خونی. نمی خوام نصیحت رو با عملکرد ناصح تطبیق بدم چرا که با این قضیه مخالفم اما تو رو به خدا تو که اگر شام شبت نرسه نماز رو تعطیل می کنی، برای من این شعر رو این قدر غلیظ نخون.

۱۳۸۲ فروردین ۲۹, جمعه

کاش بودی

دلم می خواد برم كویر. آخه می گن توی كویر آدم به خدا نزدیك تره. آخه ستاره ها هم به آدم نزدیك ترن. آدم می تونه اونا رو بغل كنه و باهاشون حرف بزنه ! وقتی با ستاره ها حرف بزنی با خدا هم می تونی لابد حرف بزنی. هیچ وقت هیچ كسی رو نمی تونی پیدا كنی كه بتونه ستاره ها رو ازت بگیره. فقط وقتی دیگه اونا رو نداری كه خودت نخوای. خدا رو هم هیچ كسی نمی تونه ازت بگیره به جز خودت ! البته همه این حرفها در مورد کویرُ فقط یک نظریه ست. فکر کنم مولانا اون شعر معروف چوبین بودن رای اهالی استدلال رو برای من و امثال من گفته که حرصش رو در می یاریم با این کلمات احمقانه مثل نظریه !!!!

كاش بودی. اون وقت با تو حس می كردم آروم ترین جای زمینم.

پی نوشت : از محاوره ای نوشتن توی وبلاگ متنفرم. یک دوست وبلاگی جدیدا پیدا کردم که ۲ تا وبلاگ داره. یکی برای حرف های جدی و یکی برای حرف های خودمونی. اما به گمانم نرسم که ۲ تا وبلاگ رو با هم به روز کنم. تازه مگر چند نفر همین یکی رو می خونن که بخوام دو تاش کنم.

۱۳۸۲ فروردین ۲۱, پنجشنبه

زنده‌گی

شنبه
یک شنبه
دو شنبه 
سه شنبه
چهار شنبه
پج شنبه
جمعه

شنبه
یک شنبه
دو شنبه 
سه شنبه
چهار شنبه
پنج شنبه
جمعه

شنبه
یک شنبه
..........
..........
..........

۱۳۸۲ فروردین ۱۷, یکشنبه

به گمانم همه زر می‌زنند

همیشه دنبالشی و همیشه دنبالته !!!!

حسش می کنی که با دو چشم مبهم و سیاه داره بهت نگاه می کنه، اگه پیداش کردی ؟؟؟! نمی تونی.

نه که دست پا چلفتی باشیا .... نه. کلا نمی شه. می گن حالش به اینه که بگردی و پیداش نکنی ..... 

ولی فکر می کنم زر می زنن. همه زر می زنن از فقها و علما بگیر برو بالا !!!!

زان می عشق کزو پخته شود هر خامی / گرچه ماه رمضان است بیاور جامی
گله از زاهد بد خو نکنم رسم این است / که چو صبحی بدمد در پی اش افتد شامی

#حافظ

۱۳۸۱ اسفند ۲۷, سه‌شنبه

کیفر

مرگ آن لاله سرخ / کفن خنده به روی لب بود  
گرد آن آینه ها / شبح فاجعه ای در شب بود 
مردن شاپرکا / کشتن قاصدکا / خبر از شومی کاری می داد / نفسش ناله غم سر می داد / آشیان رو به تباهی می رفت / تن پوسیده گواهی می داد .......

keyfar movie


موسیقی متن فیلم کیفر - 1354
ترانه سرا : مسعود امینی
آهنگساز : بابک افشار
خواننده : فریدون فروغی

تباهی

زمانی که بیست ساله بود، باردار شد. به او دستور دادند که ازدواج کند. هنگامی که ازدواج کرد، به او دستور داده شد که از ادامه تحصیل صرف نظر کند. وقتی در سی سالگی برای مسائل سیاسی علاقه نشان داد، به او دستور داده شد که خانه داری کند. زمانی که در چهل سالگی کوشید که بار دیگر جوانی کند، به او دستور داده شد که از اصول اخلاقی سر باز نزند. هنگامی که در پنجاه سالگی دیگر ناتوان و سرخورده شده بود، همسرش سراغ زنی زیبا و جوان رفت. 

۱۳۸۱ اسفند ۲۱, چهارشنبه

دو دنیا

در ماه قبل یه اتفاق بد تو خانواده ما افتاد. فامیل ما جوون جوون ( ۳۱ سال و خورده ای ) عمرشو داد به بقیه و رفت اون دنیا. خوب پسری بود. خدا رحمتش كنه. من برای اولین بار تو تشیع جنازش مثل كولیا عمل كردم و رفتم لب قبر. 

كلی فشار و ازدحام رو تحمل كردم تا جسد رو ببینم. صورت جسد رو یه وری خوابونده بودن. جوری كه فقط طرف چپ صورتش مشخص بود و طرف راست روی خاك قرار گرفته بود. فك پائین نداشت. پای راستش هم هر چی كرده بودن صاف كنن نشده بود و همونجور كج تو كفن مونده بود ( آخه تو  یه تصادف افتضاح به دار فانی پشت کرده بود ). 

خلاصه اینكه من اصلا و ابدا حالم از این قضیه بد نشد. فكر كنم حالا داره كیف می كنه. شایدم همین الان پشت سر من ایستاده و داره می خونه راجع بهش چی می نویسم. 

اوهای، محمد آقا اوضاع اون دنیا چه جوریه ؟ اگه اوضاع رو به راهه سه بار كلید ۷ رو بزن و اگه ناجوره سه بار كلید ۶ رو. اگر هم کمک می خوای به گمانم باید F1 بزنی ولی بعید می دونم از من کمکی ساخته باشه.

۱۳۸۱ اسفند ۲۰, سه‌شنبه

ابهت

هنوز هم بعد از این همه مدت ابهت داشت. به پشتی تکیه داده بود و چوب قلیان در دستش بود. چشمان درشتش زیر ابروهای پرپشتش به سختی دیده می شد. سبیلی از بناگوش دررفته داشت و ته ریشی روی صورتش دیده می شد. جای زخمی بزرگ از بالای ابرویش تا روی گونه اش را خط کشیده بود. نگاهش به روبرو بود و انگار که به در اتاق خیره شده بود. 

زن جوانی به همراه بچه کوچکش وارد اتاق شد. بچه کوچک با دیدنش خودش را به مادرش چسباند و گفت که می ترسد. زن جوان به طرفش آمد. قاب عکس را برداشت و پشت و رو، روی طاقچه گذاشت.

۱۳۸۱ اسفند ۱۳, سه‌شنبه

اهمیت گوز

راستی اگه من یه خورده بی حیا تر از اینی بشم كه هستم و چیزای بی تربیتی ( منظورم مزخرفات احمقانه درباره سكس و این آت و آشغالا نیست ها )  تو وبلاگم بنویسم شما ناراحت می شین ؟ اصلاً مهم نیست كه شما ناراحت بشین یا نه. بنده ككم هم از این بابت نمی گزه. فقط می خوام بدونم آیا ما هنوز انقدر عقب مونده هستیم كه صبح تا شب تو كلاس و تاكسی و اتوبوس و رستوران بگوزیم و بعد تا اسم گوز رو می شنویم لپامون گل بیفته و لبمون به خنده وا بشه ؟ من در خصوص این گوز یه تز دارم. دكترین من اینه كه تا وقتی ما ملت شریف ایران گوز رو نپذیریم باید دیكتاتوری و جهان سومی بودن و فقر و فلاكت و بی ناموسی رو با آغوش باز بپذیریم. جون شما تنها راه پیشرفت این مملكت قبول حقیقتیه به نام گوز. من حاضرم با تمام مخالفان این ایده مناظره داشته باشم.

یک زن جهان سومی که باشی ...

تو این گوشه دنیا زن كه باشی، لابد عادت داری كه توضیح بدهی. اما شاید اهل فعالیت های اجتماعی جهت احقاق حقوق زنان نباشی و ندانی كه یك زن جهان سومی چگونه فعالیت اجتماعی می كند یا مثلاً چگونه به یك جلسه می رود. برای تو خواهم گفت. به یك جلسه دعوت شده ای. باید توضیح بدهی : این جلسه كه می خواهی بروی چیست ؟ برای چه می روی ؟ چرا ساعت جلسه این قدر دیر است ؟ آیا توی جلسه مرد هم هست یا نه ؟ چرا این جلسه هر بار یك جا برگزار می شود ؟ مثلاً فكر می كنی با این جلسه ها چیزی عوض می شود ؟ جلسه سیاسی كه نیست ؟ و .... 

توضیح می دهی كه این جلسه مربوط به چند NGO زنان است كه دور هم جمع شده اند تا پیرامون مطالبات زنان از جامعه و حکومت به بحث بنشینند. همان كه هفته های پیش هم می رفتم، ۵ تا ۷ هم آنقدرها دیر نیست ولی اگر تو مشكلی داری با آژانس برمی گردم.  توی جلسه هم مرد نیست، البته چرا شاید یك نفر باشد. توی یكی دو تا از جلسات قبلی یك آقای جا افتاده شركت می‌كرد كه البته نمی دانم امروز هم می آید یا نه. جای جلسه هم ثابت نیست چون این تشكل ها هشتشان گرو نه‌شان است و پول و پله ای در بساط ندارند كه جا و مكان مخصوص داشته باشند، هر دفعه دفتر یك كدام دور هم جمع می شویم. فكر نمی كنم كه با این جلسات به این زودی ها چیزی عوض بشود اما امیدوارم كه در دراز مدت بشود، اگر هم نشد حداقل ما تلاش خودمان را كرده‌ایم. 

نه، به پیر به پیغمبر سیاسی نیست. اصلاً NGO ها حق ندارند كار سیاسی بكنند. و باز هم سؤال و سؤال و سؤال و تو مدام توضیح می دهی، زیر نقاب خونسردی‌ای كه به چهره داری، خون خونت را می خورد. دیرت شده و یكی دو دقیقه دیگر عقربه كوچك ساعت روی ۵ جا خوش می كند و تو هنوز داری بازخواست می شوی. 
خدا را شكر انگار بالاخره سؤال ها دارند تمام می شوند. هنوز لنگه دیگر كفشت را نپوشیده ای كه شوكه ات می كند، اگر من بگویم نرو، می روی ؟ 

جواب مزخرفی می دهی كه حرف دلت نیست، اما برای آرام ماندن فضای زندگی لازم است. از اینكه مطمئن می شود مطیع اوامرش هستی، احساساتی می شود و بزرگوارانه می گوید : نه برو  !!!!!

منبع : برگفته از جایی که یادم نیست، با کمی ویرایش.

۱۳۸۱ اسفند ۱۰, شنبه

گرگ و میش

هنوز آسمان روشن نشده بود. تا به حال هیچ وقت این موقع صبح از خواب بیدار نشده بود. هوا خیلی سرد بود و از آسمان دانه های برف رقص کنان به سمت زمین می آمدند. لباسش نازک بود و سرما به بدنش نفوذ می کرد. پشتش از سرما تیر می کشید. به آرامی قدم برمی داشت. به انتهای حیاط رسید. برگشت. پشتش را به تیرچوبی تکیه داد. گوشش پر از صداهای مختلف بود. سرش را بلند کرد. وقتش تمام شده بود. احساس کرد چشمانش خیس شده اند. 

صدای مامور بر دیگر صداهای داخل گوشش غلبه کرد ... جوخه ... آماده ... آتش

۱۳۸۱ اسفند ۴, یکشنبه

بار

دانه های عرق از سر و رویش سرازیر بود. انگار که آفتاب مستقیما به او می تابید. گوشش از صدا در حال کر شدن بود. چشمانش سیاهی می رفت. نباید قبول می کرد. از توانش خارج بود. احساس می کرد که کمرش درحال خرد شدن است. ولی چاره‌ای نبود. به او اطمینان کرده بودند و او باید این کار را انجام می داد. عزمش را جزم کرد. نفس عمیقی کشید. سعی کرد که به درستی نشانه گیری کند و .......... شلیک کرد.

دنیا روی سرش خراب شد. پنالتی به اوت رفته بود.

۱۳۸۱ بهمن ۳۰, چهارشنبه

دمکراسی

گفتم : خفه شو !!!!!

خفه نشد.

خفه‌اش کردم.

۱۳۸۱ بهمن ۲۸, دوشنبه

سرنوشت شوم

ضربه خیلی شدید بود. احساس کرد که  تمام بدنش خرد شده و قسمتی از شکمش پاره شده است. به شکمش نگاه کرد. زخم خیلی بزرگ بود و قسمتی از معده اش بیرون ریخته بود. درد تمام وجودش را پر کرده بود. 

چشمانش را بست و همسر و بچه کوچکش را دید. به یاد زندگی خوبی که با همسرش داشت، افتاد. به خوبی می دانست که این نوع مرگ، سرنوشت تاریخی بیشتر افراد خانواده اش بوده است.

چهره پدرش را به خاطر آورد و روزی که برای گردش به همراه مادرش رفته بودند. همین اتفاق برای پدرش افتاده بود و مادرش برای اینکه منظره مرگ پدر را نبیند، صورت او را در بغل گرفته بود. احساس کرد که از زمین بلند شده است و حرکت می کند. چشمانش را باز کرد و خودش را بالای دره بزرگی دید. ارتفاع خیلی زیاد بود. ناگهان رها شد و به سمت انتهای دره سقوط کرد. 

در همین حال صدا را شنید: جات توی سطل آشغال بود، سوسک کثافت. 

پی نوشت : شاید این مطلب را یک طنز گذرا تلقی کنید اما بسیاری از اعمال ساده ما ابهتی دارند بیش از آن چه خودمان فکرش را بکنیم. کشتن یک سوسک (به جرم مضحک چندش آور بودن) یا لگد کردن یک مورچه و یا از شاخه کندن یک گل، پایان دادن به یک حیات است. زندگی‌هایی که ما تمامشان می‌کنیم.

۱۳۸۱ بهمن ۲۷, یکشنبه

بی‌هویتی

travel shiraz shoesشب، سرشكستگی، پوچی، حس هیچ بودن، دیدن پیری خود در برق آیینه ها. 

یاد بگیرید كه ظرف ثانیه می توانید زخمی عمیق در دل كسانی كه دوستتان دارند ایجاد كنید و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد. 

عجز، زجر تا صبح و مسافر آرام در خواب. صبح، چاپ عكس، دیدار، خداحافظی. 

عصر، شاه چراغ، وضو، نماز، حاجت، گفتگویی سرد. 

سردی هوا، پله ها، دوستان پسر، شوخی، گفتن متلك، یاد پدر، گریه، ناراحتی از حرف آن پسرک.

عكس، صحبت، پچ پچ دوستان، عكس، بازگشت و خداحافظی … 

صبح، عشق دیدار، انتظار، رد دیدار، فشار، فراموشی. 

ظهر، صحبت، دیدار، رفتن از هتل، تفریح.

حافظیه، فال حافظ : حافظ باز نما قصه خونابه چشم / كه بر این چشمه همان آب روانست كه بود. 

لحظه ای بعد در تاكسی، گفتگوی تمدن ها. غروب است و هنگام نماز، آستانه، به بهانه وضو گفتگو و دانستن حقیقت كه چــــــــرا ؟ و پاسخی سرد، همسان سردی یخ ! و نگفتن واقعیت آشكار به بهانه ی « نمــــــی‌توانم!»

آمدن دوستان و قطع گفتگو، نماز، لحظه ای روحانی، دوباره چهره پدر ! 

انتظار، عكس، گفتگو و باز تاكسی! پچ پچ درون تاكسی با تنها رفیق و شكستن قول! گفتن راز دل من، فشار، عصبانیت، احساس خواری، هیچ بودن.

قدم زدن، لحظات آخر، پایان سفر مسافر، بی تفاوتی، در مقابل زجر، فشار، شكسته شدن دل، لگد مال شدن احساس، و به پوچی رسیدن و دانستن این حقیقت كه عاطفه و عشق دو حس و واژه تنفر آمیز و نفرت انگیز ما انسانهاست. و خداحافظی و هدیه ای به رسم تشكر، سالن انتظار فرودگاه. آخریــن تصویر تلخ مسافر، زمزمه : دل من سیاس ولی آبی رو خیلی دوس دارم / روزای روشن آفتابی رو خیلی دوس دارم.

و صدای هواپیمایی كه مسافر را با خود می برد و این بار احساس مسخ شدن. به حقیقت، انسان بدترین مخلوق این كره خاكی است و گاهی زندگی با رفتار این موجود، پوچ و بی معناست، بی هویت و مسخ شده.