۱۳۸۶ مرداد ۹, سهشنبه
۱۳۸۶ مرداد ۴, پنجشنبه
اتوبوس دو طبقه را که یادت هست ؟! طبقه دوماش خیلی جای عجیبی بود. تصورش را بکن که چند متر از زمین بالاتر حرکت کنی و همه آدمها و ماشینها زیر پایت باشند. کوچکتر که بودم، خیالم این بود که طبقه دوم جای آدمهای مهمتر و پولدارتر است و بلیطش گرانتر است. طبقه دوم مردانه بود و زنها را راه نمیدادند و همین بیشتر باعث میشد که باور کنم، طبقه دوم برای آدمهای مهم و پولدار است چون آن موقعها اینجوری فکر میکردم که آدمهای مهم و پولدار همهشان مرد هستند و زنها فقط مامان آدمهای مهم و پولدار میشوند و نه بیشتر.
آن بالا، اما چیزی که هوش از سرم میپراند، جلوترین ردیف صندلی بود که جلویش شیشه بود و مشرف بود به خیابان. همیشه هم پر بود لامصب. اما یکبار اتفاق افتاد.یکبار خوب یادم هست که رسیدم بالا و دیدم یکی از ۴ جای جلوی طبقه دوم، خالیست.
کیف دنیا بود. دست پدرم را رها کردم و سه چهار دقیقهای نشستم و متحیر، دنیا را از آن طبقه باشکوه نگاه کردم تا اینکه سر و کله پدر و پسری پیدا شد که آمدند و ایستادند کنار من. پسرک پفک نمکی مینو دستش بود و مدام هی غر میزد به پدرش که مرا بلند کند و شازده را بنشاند به جای من.
پدرش از من خواست که چند دقیقهای جایم را بدهم به پسرش اما من زیر بار نرفتم. پدرش هم دست گذاشت روی نقطه ضعف کودکانهام و یک پفک نمکی مینو از کیسهاش درآورد و تعارفم کرد. پفک را که گرفتم، فهمیدم که باید باج بدهم. پدرش خواست نوبتی بنشینیم روی صندلی جلو و من هم، دلم پفک خواست و ارادهام شکست و صندلی را دادم به پسرک و پسرک دیگر بلند نشد و تمام اصرارها و التماسهای من بینتیجه ماند و همه ماجرا با رسیدنم به ایستگاه مقصد تمام شد.
تمام شد و دیگر یادم نمیآید که نشسته باشم روی صندلی جلو. من یک بار شانس خودم را برای نشستن روی صندلی جلو، طاق زدم با یک پفک نمکی مینو.
۱۳۸۶ مرداد ۲, سهشنبه
میانه زمستان است شاید. برف زمین را گرفته و اتومبیل به سختی خودش را بالا میکشد. سربالایی ترسناکیست که شاید فقط اگر یک لحظه توقف کنی، دیگر به بالایش نرسی. هرچه هوای بیرون سرد است، هوای داخل اتومبیل گرم است. شاید به خاطر گرمی احساس آدمیست که کنارم لمیده و هیچ نمیگوید.
بیشتر که دقت میکنم انگار برفی در کار نیست. آها !!!! هوا بارانیست. گوشی تلفنم مرتب دارد زنگ میخورد. تمام ملودیهایی که از اول به عنوان زنگ تلفن همراهم گذاشته بودم را از خودش تولید میکند. بدون اینکه به نمایشگر نگاه کنم تماسها را رد میکنم.
یقهام را گرفته و رها نمیکند. هیچ وقت زورم نمیرسیده که در مقابلش واکنشی بدهم. داد میزند سرم؛ «ترسو ... ترسو ... بزدل» گوشهایم را میگیرم که نشنوم. محکم میکوبدم به دیواری که از سر تا سرش را پارچههای سیاه زدهایم. نمیفهمم عاشوراست یا نه. جمعیت زیادی نشستهاند روی زمین. لباسهای مشکی را کنارشان انداختهاند و بر سر و گردنشان میکوبند؛ دوباره میکوبدم به دیوار. میخواهم بگویم که آب میخواهم اما نای حرف زدن ندارم. قل میخورم و از راه پلههای اسکان سقوط میکنم پایین. میافتم جلوی پای دخترک زیبایی که دسته گلی به دست دارد و چهرهاش برایم خیلی آشناست. دسته گلش را میکوبد توی صورتم و لگدی حواله صورتم میکند. چهرهاش مهربان و خندان است اما وحشیانه لگد میپراند. به سختی بلند میشوم و دوان دوان خودم را میرسانم به آخر خیابان. چهقدر ولیعصر این وقت روز و سال قشنگ است. هیچ چیز قابل اعتمادی وجود ندارد. فقط همین درختها هستند که حقیقت دارند.
فقط دیوارهای همین اتاقاند که حقیقت دارند. فقط همین لحظه است که حقیقیست. چه چیزی جز کشف ماجرا، جز این ماجراجویی شبانه، صدای آب و جاروی رفتگر و زنجیر چرخ دوچرخه که یک روغنکاری حسابی لازم دارد. چه چیزی ؟ ها ؟ چه چیزی جز این که این آب پاشها راس چه ساعتی پارک را خیس میکنند.
* Wollman Rink, Central Park, New York City, 1954
۱۳۸۶ تیر ۲۵, دوشنبه
درژینسکی به عنوان مسئول امور امنیتی، در جلسات هیئت دولت هم شرکت میکرد. در یکی از این جلسات لنین یادداشتی برای درژینسکی فرستاد که در آن نوشته شده بود ؛ «رفیق درژینسکی، چند نفر انقلابی در زندانها هستند ؟»درژینسکی زیر یادداشت لنین جواب داد ؛ «در حدود هزار و پانصد نفر» و یادداشت را برای لنین پس فرستاد.
لنین پس از ملاحظه یادداشت زیر آن یک علامت بعلاوه گذاشت و اصل یادداشت و جواب آن دوباره نزد درژینسکی بازگشت.
درژینسکی پس از ملاحظه یادداشت و علامتی که لنین زیر آن گذاشته بود، از جای خود برخواست و بی سر و صدا از اتاق خارج شد و فردای آن روز خبر وحشتناک اعدام دسته جمعی یکهزار و پانصد زندانی سیاسی همه را تکان داد. درژینسکی -به اشتباه- علامت بعلاوه لنین را زیر یادداشت خود علامت صلیب و دستور اعدام دست جمعی آنها از سوی لنین تعبیر کرده و این دستور را شبانه به اجرا گذاشته بود.
تنها توضیحی که درباره این فاجعه داده شد از طرف منشی دفتر لنین بود ؛ «لنین دستور اعدام زندانیها را نداده و درژینسکی علامت بعلاوه لنین زیر یادداشت را سوء تعبیر کرده است. در واقع رفیق لنین معمولن زیر مطالبی را که میخوانده و به خاطر میسپرده چنین علامتی میگذارد.»
- کتاب «از لنین تا پوتین»، محمود طلوعی، نشر تهران، ۱۳۸۵
۱۳۸۶ تیر ۲۴, یکشنبه
۱۳۸۶ تیر ۱۷, یکشنبه
ولی این قصه واقعی بود. سربازی که رئیس پادگان مجبورش کرد به خاطر تخلفی که کرده بود، از شب تا صبح طول حیاط رو پا بکوبه و به چند تا آفتابه که ته حیاط چیده بودن سلام نظامی بده. سربازی که اینقدر این پاکوبیدن و احترام نظامی براش گرون تموم شد که صبح فردا خودش رو کشت. این قصه واقعی بود. قصهای که نفهمیدم چرا تو بهش خندیدی ؟؟
۱۳۸۶ تیر ۱۲, سهشنبه
اشتراک در:
نظرات (Atom)







