۱۳۸۳ آبان ۴, دوشنبه

حکم صادر شد

دو روز قبل دوستی برایم پیام گذاشته بود که یک وبلاگی در پرشین‌بلاگ پیدا شده و احتمالن در پی مقاله سردبیر کیهان، لیستی از وبلاگ‌ها و نشریات منصوب به خانه عنکبوت !! را منتشر کرده است. امروز امشاسپندان پیامی گذاشته بود و گفته بود که از قرار دوستان گرامی در سپاه الکترونیکی اسلام !!! لیست تکمیلی منتشر کرده‌اند و در این لیست جدید نام شرح و من نیز به عنوان یکی از محاربان !! آمده است.
خواستم تشکر کنم.

۱۳۸۳ آبان ۲, شنبه

آرام‌تر

ما زنده به آنیم
که خودمانیم

۱۳۸۳ مهر ۲۵, شنبه

با خلوت چه کار

روزی به عارفی بزرگ خبر دادند که کسی پیدا شده در دهکده مجاور و دروس عرفانی شما را عینا به نام خود تدریس می‌کند و علاوه بر آن خود را استاد شما نیز می‌نامد. عارف بزرگ بلافاصله تعدادی از شاگردان خود را به کلاس درس او فرستاد و از آنان خواست که بدون توجه به استاد با گوش جان دروس را فرابگیرند.

روزها و ماه‌ها گذشت و زمان امتحان بزرگ راه رفتن بر روی آب رسید. استاد بزرگ و استاد قلابی هر دو شاگردانشان را بر لب رودخانه آوردند. نخست عارف بزرگ و شاگردانش به سلامت از رود رد شدند و سپس شاگردان استاد قلابی هم از روی آب گذر کردند اما زمانی که نوبت به عارف دروغین رسید به درون آب افتاد و دست و پا زنان غرق شد.

شاگردان همگی به پرسش برخاستند که چگونه شاگردان استاد دروغین از آب گذر کردند اما خود استاد در آب غرق شد. عارف بزرگ درس تازه‌ای را آغاز کرد. عرفان از عارف جداست. عارف تنها وسیله انتقال و مجرای عبور است و می‌تواند خود صاحب بستر مناسب برای پذیرش نباشد.

یک استاد عرفان می‌تواند به نیکی دروس عرفانی را منتقل کند و از شاگردانش عارف بسازد اما خود هیچ‌گاه عارف نشود. پس شاید حتی اگر واعظان چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند باز هم بتوان پای منبر وعظشان نشست و بدون در نظر گرفتن خلوت‌شان از مجرای دانسته‌هایشان بهره‌مند شد.

۱۳۸۳ مهر ۲۱, سه‌شنبه

بعد از کلیک بر روی لینک‌هایی که به آدرس کیهان‌نیوز ختم می‌شود با یک صفحه سفید مواجه می‌شوید ؟؟؟ چاره کار تغییر کودینگ صفحه به عربیست. گفتم یعنی ما حتی برای کیهان خواندن شما هم فکر می‌کنیم.

امروز روز جهانی کودک به همت بر و بچه های دانشجو در دانشکده مدیریت دانشگاه تهران برگزار شد که من هم قرار بود حضور داشته باشم اما استاد عزیز ما بد پیله‌تر از آن بود که رخصت خروج دهد.

۱۳۸۳ مهر ۲۰, دوشنبه

ما و گربه و حضرت مولانا

یکی دو سال پیش چند گربه در حیاط ما بودند که این‌ها چند ماهی به صورت متوالی می‌آمدند لب پنجره و درب خانه و ما مقداری گوشت اضافه به آنها می‌دادیم. اون‌ها هم عادت کرده بودند و سر ساعت‌های مشخص جمع می‌شدند دور درها و پنجره‌ها و مرتب رژه می‌رفتند تا زمان گوشت‌اندازی از راه برسد. یک روز خواهر کوچولوی ما که آن وقت‌ها خیلی بیشتر از الان کوچک بود تصمیم گرفت بدون کمک ما و به تنهایی این عمل خطیر را انجام بدهد.
ناگهان با صدای جیغش فهمیدیم که مشکلی پیش آمده و وقتی دوان‌دوان خودمان را به در خانه رساندیم متوجه شدیم یکی از گربه‌ها به دنبال بوی گوشت وارد خانه شده و مستقیم رفته به اتاق خواب خواهر کوچولو.

خلاصه من و برادرم به فکر چاره افتادیم که چه بکنیم و چه نکنیم. گربه مادر مرده که بدجوری ترسیده بود گوشه اتاق چمبره زده بود و با ترس و لرز نگاه‌مان می‌کرد و از طرفی من و برادرم می‌دانستیم که اگر به سمت گربه برویم احتمالا احساس خطر می‌کند و به سمت ما حمله‌ور می‌شود.

اتفاق بسیار جالبی افتاده بود.
تصور کنید هم ما و هم گربه‌ی عزیز هر دو هدفمان بیرون بردن گربه از اتاق بود پس هر دو نیت کمک به یکدیگر را داشتیم. هر دو از هم می‌ترسیدیم با این‌که هیچ‌یک قصد آزار رساندن به هم را نداشتیم و تنها عاملی که باعث شده بود این طور میان زمین و آسمان گیر کنیم این بود که زبان یکدیگر را نمی‌دانستیم.

خلاصه نیم ساعتی که گذشت ما کم‌کم عقلمان سر جایش آمد و یک صندوق چوبی بزرگ آوردیم و جلوی گربه محترم گذاشتیم. سپس سعی کردیم کمی قیافه‌های خطرناک به خودمان بگیریم تا گربه به درون صندوق برود. به محض ورود جناب گربه به صندوق در آن را بستیم و به حیاط بردیم و گربه را رها کردیم.

حالا این خاطره را بازگو کردم که بگویم ما و گربه‌ای که هیچ نقطه مشترکی با هم نداشتیم عذرمان در درک نکردن منظور هم موجه بود اما در روز چه بسیار آدم‌هایی می‌بینم که فقط و فقط به دلیل آنکه زبان درک یکدیگر را نمی‌دانند از هم فاصله می‌گیرند یا به جان هم می‌افتند.
نه این‌که از دو ملت گوناگون باشند بلکه از همین ایران خودمان هستند اما چون هم‌دلی ندارند به هم پرخاش می‌کنند و تنش‌های روزمره زیادی بین آنها ایجاد می‌شود و خیلی وقت‌ها در مسیر این تنش‌ها، حتی هدف مشترکی دارند که فقط نمی‌توانند به هم حالی کنند.

ای بسا هندو و ترک هم زبان
وی بسا دو ترک چون بیگانگان*

* رومی
- Margaret Bourke-White - Hats in the Garment District, New York, 1930

۱۳۸۳ مهر ۱۴, سه‌شنبه

پالان اهورا

جوک‌هایی که ناگهان جدی می‌شوند. یک آدمی پیدا شد که ناگهان سخن عجیب و غریبی را بر زبان راند و برای بیان پر‌طمطراق‌تر حرفش یک شبکه تلویزیونی هم به راه انداخت. و خیلی آسان و آسان‌تر از آن‌چه به خیال هم خطور کند، عده‌ی زیادی از ایرانیان را چند روزی به خود مشغول (بخوانید امیدوار) کرد.

روزی که ماجرای اهورا به گوشم رسید باورم نمی‌شد که کسی پیدا شود که به جز پوزخند تمسخر پاسخ دیگری هم به این اراجیف بدهد اما باورم شد که به همین سادگی هم می‌شود مردم را سرگرم کرد.
روبروی سینما فرهنگ بودم که در برابر ناباوری دیدم دختری جوان با پخش چند کاغذ تبلیغی ما را به حمایت از اهورا فرا می‌خواند و در دانشکده بودم که کسی از بچه‌های سال آخر با جدیت می‌گفت : می‌آید.

جدای از اینکه راجع به هر مسئله‌ای چگونه فکر می‌کنیم، عقلانیت را که می‌توانیم دست‌مایه زندگی خود کنیم. این روزها با هزینه‌ای اندک می‌توان صاحب یک شبکه تلویزیونی شد.

اما آیا بعد از این همه سال و این همه تجارب سخت و دردناکی که بر این ملت از ساده‌لوحی‌شان رفته باور کردن این چیزها توجیهی دارد ؟ یعنی واقعا باید کسی بیاید و برای ما توضیح بدهد که برای عملی شدن طرحی که جناب اهورا به زبان می‌آورند چه امکانات و چه برنامه‌ریزی وسیعی لازم است ؟
امروز مصاحبه داشتیم با هادی حیدری که فردا در می‌آید و کلی حرف زدیم جوری که وقتی خانه آمدم سرم درد می کرد. دلم برای هادی سوخت، چرا که در مقابل ما او فقط یک نفر بود و تازه ما فقط پرسیدیم و هادی بود که مفصل و طولانی باید جواب می‌داد. یک گزارش هم داریم از نمایشگاه خیابانی مازیار بیژنی کاریکاتوریست کیهان. 

قسمت قشنگه‌ی مصاحبه‌ی هادی هم آن‌جا بود که بعد از مصاحبه چند قدمی که هادی حیدری را تا کنار اتومبیلش مشایعت کردیم، دیدیم که یک فروشگاه نیمه تعطیل با روزنامه‌ای شیشه‌های خود را پوشانده که کاریکاتور هادی هم در یکی از روزنامه‌ها چاپ شده بود.