۱۳۸۵ خرداد ۹, سه‌شنبه

خیال‌باف‌ها

دو تا سکانس هست توی فیلم The Dreamers که خیلی دوستشان دارم. یکی سکانس دویدن ماتیو و تئو و ایزابل وسط موزه است که حس عجیبی را به من منتقل می‌کند. یک‌جور سرخوشی ناب.


یکی هم سکانس مکاشفه‌ی ماتیو توی اتاق ایزابل است و صحنه‌ای که ایزابل با آن ریتم خاص و بازی منحصر به فرد Eva Green وارد اتاق می‌شود. در نگاه اول منتظر آغاز یک هم‌آغوشی بین ایزابل و ماتیو بودم، اما ایزابل در خانه‌ی روحش می‌شکند و توان هیچ خودنمایی پیدا نمی‌کند. ماتیو را بیرون می‌راند و گریه سر می‌دهد. گریه آدمی که یواشکی‌هایش رو شده‌اند.



۱۳۸۵ خرداد ۶, شنبه

پیچک‌های امین‌الدوله

چهره‌اش ثابت نیست. خطوط روی چهره‌اش بازی می‌کنند و هر لحظه جور دیگری به نظر می‌رسد. خاک‌آلودگی و خستگی‌اش مال جنگ نیست. مال خمپاره و گلوله و آتش نیست. اصلن این آدم انگار از جنگ مثل یک برهه عبور کرده است. خستگی‌اش انگار ناشی از طیف مشعشع نوری‌ست که در چشمانش نهفته است که انگار صاحب این چهره بی‌قرار است.

خطوط چهره‌اش می‌چرخند روی مقرنس نیلوفر، درست مثل پیچک‌های امین‌الدوله، و گویی برای شهر آدم‌های «ما کانوا مهتدین»، آواز «و بالنجم یهتدون» سر می‌دهند. خطوط نوسانی چهره‌اش، درست مثل پیچک‌های امین‌الدوله.

چشمی فرو شد
چشمی برآمد
و آب مردمک تازه و درخشانی را در صدف‌ها آزمود
تا کفه‌های عدل چشمانش
دنیا را وزن کنند

* شعر از محمد مختاری، مجموعه «یک منظومه بلند»
** دست‌نوشته‌ای به تاریخ اسفند هشتاد و یک

۱۳۸۵ خرداد ۴, پنجشنبه

مانا بهانه است

باز همان اشتباه همیشگی دارد تکرار می‌شود. در جمع دوستانم در مورد مانا و کاریکاتورش می‌گفتم که این وظیفه دانشجویان ترک‌زبان است که به عنوان یک قشر تحصیل‌کرده، نگذارند جریان اعتراض به بی‌راهه برود. به گمانم هر کسی آثار مانا نیستانی را پیش از این دیده باشد، نخواهد خواست که در حق او به عنوان یک مجرم برخورد شود. 

کاش کتاب «خندیدن قدغن نیست»، اثر مانا را مرور کنیم. کاش این کتاب دم دست همه دانشجویان عزیز باشد که یک‌بار آثار مانا را ببینند و حواس‌شان باشد که دست‌هایی آماده‌اند که مانا را فدای خوابیدن این قائله کنند. 

از آن‌جا که واقعا فکر می‌کنم مانا در کاریکاتور کذایی هیچ قصد و نیتی در مورد توهین به قوم آذری‌زبان نداشته و تنها دچار یک اشتباه سهوی شده است، به گمانم باید به اندازه یک اشتباه سهوی با او برخورد شود و نه بیش‌تر. نباید گذاشت همان اشتباه تاریخی دوباره تکرار شود و ویران کردن یک آدم بشود سرپوش یک سوراخ عمیق فرهنگی. 

از طرف دیگر  واقعن آذری‌زبان‌ها را محق می‌دانم که نسبت به توهین‌هایی که هر روزه به آن‌ها می‌شود اعتراض کنند. نسبت به ادبیات «خنده به هر قیمت» اعتراض کنند. نسبت به فرهنگ غلط جا افتاده میان عامه مردم که تحت عنوان جوک و لطیفه و شوخی، حیثیت و فرهنگ قومیت‌ها را به مضحکه می‌گیرند اعتراض کنند. نسبت به روی‌کرد رسانه‌ها مخصوصن تلویزیون و رادیو نسبت به قومیت‌ها و گویش‌های‌شان، اعتراض کنند. به نظرم هیچ آدم منصفی نباشد که آن‌ها را در برابر این همه توهین، دعوت به فراموشی کند. 



از نکات مثبت این اعتراض به نظر من یکی تلنگری‌ست به عامه مردم که بدانند نباید برای خندیدن، شعور و تفکر یک قومیت را به تمسخر کشید. مخصوصن که آذری‌زبان‌ها منشا خدمات گسترده‌ای در طول تاریخ ایران بوده‌اند و نخبه‌های بسیاری از میان آنان برخاسته‌اند. دیگری هشداری‌ست به رسانه‌ها (مخصوصن صدا و سیما) که بدانند رسالت فرهنگی دارند و نباید با این استدلال که مثلن تمسخر فلان گویش موجب خنده بیش‌تر و اقبال عمومی بیش‌تر یک برنامه یا یک صفحه می‌شود، طنز را به سمت هجو ببرند.

این چند خط را نوشتم، چون فکر می‌کردم در حق مانا دارد جفا می‌شود و حس می‌کردم که جفا در حق مانا، در جهت منحرف کردن اعتراض بر حق آذری‌زبان‌ها خواهد بود. 



* کاریکاتورها اثر مانا نیستانی، مجموعه «خندیدن قدغن نیست»
** وسط این گیر و دار، جالبت‌ترین موضوع، موضوع گیر دادن فرنگوپولیس به الپر است که چرا از شعر «تهرانیا»ی شهریار استفاده کرده است. این هم توضیح الپر در همین رابطه.

پیوندها

۱۳۸۵ خرداد ۲, سه‌شنبه

احتضار

امروز دوم خرداد است. دوم خرداد یک روز قبل از سوم خرداد و یک روز بعد از اول خرداد است. خرداد ماه سوم سال است. 

فردای دوم خرداد سال‌روز آزادسازی خرم‌شهر است. دوم خرداد یک روز مثل همه روزهای دیگر است. ۲۴ ساعت است و همین الان که این مطلب را می‌نویسم چند ساعت آن از دست رفته است. 



کارتون از کیوان زرگری، هادی‌تونز.

۱۳۸۵ اردیبهشت ۳۰, شنبه

چه سخت و چه آسان

در فروشگاهی در خیابان کریم‌خان بودم که چشمم افتاد به این آقای نابینا که داشت تاکسی می‌گرفت. نمی‌دانم برای کجا اما از دور می‌دیدم که با رد شدن هر اتومبیل و موتوری، با تاخیر، چیزی را صدا می‌زند. بیش‌تر از یک ربع گذشت و وقتی دوباره به آن‌ سوی خیابان نگاه کردم، با تعجب دیدم که هنوز ایستاده و هنوز هیچ ماشینی برایش توقف نکرده است. البته یک دلیل عمده همین تاخیرش در صدا زدن بود چون او می‌بایست اول صدای عبور اتومبیل را می‌شنید و بعد صدا می‌کرد.



اما این‌ها همه دلیل نمی‌شد. او مردم را نمی‌دید اما مردم که او را می‌دیدند. سی‌ دقیقه در خیابان شلوغی مثل کریم‌خان، یعنی عبور صدها آدم و اتومبیل. این همه عابر و این همه وسیله نقلیه از کنارش رد شده بودند در این نیم ساعت و هیچ کس حتی لحظه‌ای مکث نکرده بود که کمکی به او بکند. به آن طرف خیابان رفتم و متوجه شدم که می‌خواهد به خیابان وصال برود. برایش ماشین گرفتم اما پیش خودم فکر کردم چه‌قدر باید زندگی سخت باشد اگر برای یک تاکسی گرفتن، ساعتی را کنار خیابان بگذرانی، وای به حال باقی امور.

این گذشت و وقتی داشتم به خانه می‌آمدم، از حرفم برگشتم. حس کردم آن‌قدر محاسن در ندیدن هم لابد هست، که می‌ارزد به مشقت تاکسی‌گرفتن یا از دیدن فیلمی مثلن محروم شدن. به نظرم رسید که وقتی یکی از حواس بلوکه می‌شود، حتما، حتما جا برای بروز یک حس جدید باز خواهد شد. دنیا این‌قدرها که من می‌اندیشم، الکی نیست.

می خور که ز تو کثرت و قلت ببرد
و اندیشه هفتاد و دو ملت ببرد
پرهیز مکن ز کیمیایی که ازو
یک جرعه خوری هزار علت ببرد

* خیام، رباعیات

۱۳۸۵ اردیبهشت ۲۹, جمعه

فکت

بعد از آزمون و خطاهایی که مثل هر آدمی در روابطم تا این سن داشتم، حالا فکر می‌کنم رابطه، تابعی از زمان است. البته تابعی از کیفیت هم هست که این دو مولفه مثل اضلاع یک چهارضلعی عمل می‌کنند. هرچه این چهارضلعی بیش‌تر شبیع مربع باشد، به نظرم رابطه احتمالن پایدارتر خواهد بود. درباره کیفیت رابطه، همه می‌‌دانند. اما زمان معمولن فراموش می‌شود. بدین معنی که برای این‌که یک رابطه به کیفیت مشخصی برسد، باید مقدار مشخصی زمان هم طی شود. مثلن نمی‌شود دو نفر آدم در عرض یک ماه، رابطه عمیق چند ساله‌ای با هم ایجاد کنند. اگر هم بشود، تجربه به من ثابت کرده است که این عمق رابطه بسیار کاذب و شکننده است و با تلنگری از هم می‌پاشد. و البته استثنا همیشه هست و این یک تجربه شخصی‌ست.



این تجربه البته به قیمت بالایی برایم ثابت شده است و فکر می‌کنم اگر چند سال قبل واقعن این فکت را فهمیده بودم، می‌توانستم وضعیت مطلوب‌تری را در رابطه با آدم‌های اطرافم ایجاد کنم. چه آدم‌هایی که رابطه‌ام با آن‌ها هنوز ادامه دارد، چه آن‌ها که رابطه‌ام با آن‌ها کم‌رنگ شده و چه آنانی که دیگر ازشان خبری ندارم. یعنی به جای آن‌که از انتهای یک رابطه، ماکت نهایی آن را بسازم و بر اساس آن ماکت پیش بروم، شاید بهتر می‌بود که به زمان اجازه دهم رابطه را به آرامی پیش ببرد.

The Tree of Life by Laura Zollar

۱۳۸۵ اردیبهشت ۲۷, چهارشنبه

گیجی

همیشه قصه همین است، یکی عاشق است و یکی فارغ، یکی مجنون است و یکی معقول. نشده که ببینم جایی دو تا عاشق، به قدر هم عاشق، مثل هم عاشق. این دوتا با هم انگار هیچ موقع  یک‌جا جمع نمی‌شوند. اصلن همین جور ناجورش باعث می‌شود که افسانه ساخته شود. نه عاشق زندگی عاقلانه را برمی‌تابد و نه هیچ آدم عاقلی به «زندگی عاشقانه» نامی جز دیوانگی نمی‌دهد. همین می‌شود که عاشق، عاشق‌تر می‌شود و عاقل، حیران‌تر. حیران شدن، عاقل را بازمی‌سازد و عاشق‌تر شدن، عاشق را رستگار می‌کند و همیشه در این ماجرا، عاشق یک قدم یا چند قدم از عاقل پیش است. قسمت گریه‌دارش همین است که دیرزمانی‌ست باور کرده‌ام که همیشه در سمت عاقل‌ها ایستاده‌ام. مهم نیست چه رابطه‌ای باشد. رابطه من باشد با یک برگ، با یک الاق، با یک اتوبوس یا با یک چاله عمیق. مهم این است که من همیشه "آدم‌عاقله" هستم و از همین عاقلی مفرط، گیجی مشهودی را احساس می‌‌کنم که در من ریشه دوانده است. حتما باید بعد حیرانی مرحله‌ی دیگری باشد. اما نمی‌دانم چرا زورم نمی‌رسد که از گیج‌زدن‌هایم به هوای تازه‌ای برسم.



ما به سختی در هوای گندیده‌ی طاعونی دم زدیم و 
عرق ریزان
در تلاشی نومیدانه
پارو می‌کشیدیم
بر پهنه‌ی خاموش دریای پوسیده
که سراسر
پوشیده ز اجسادی‌ست
که چشمان ایشان هنوز
از وحشت توفان بزرگ
برگشاده است
...
«اینک دریای ابرهاست
اگر عشق نیست
هرگز هیچ آدمی‌زاده را
تاب سفری این‌چنین نیست»
چنین گفتی
با لبانی که مدام
پنداری نام گلی را
تکرار می‌کنند
...
اما 
چندان که روز بی‌آفتاب
به زردی نشست
از پس تنگابی کوتاه
راه به دریایی دیگر بردیم
که به پاکی
گفتی زنگیان
غم غربت را در کاسه مرجانی آن گریسته‌اند
و من اندوه ایشان را و تو اندوه مرا !
...
خدای من
ناخدای من
مسجد من کجاست ؟
در کدامین دریا ؟!
کدامین جزیره ؟!
آن‌جا که من از خویش برفتم تا در پای تو سجده کنم
و مذهبی عتیق را
چونان مومیایی شده‌یی از فراسوهای قرون
به وردگونه‌ای
جان بخشم.

مسجد من کجاست ؟
با دست‌های عاشق‌ات آن‌جا
مرا
مزاری بنا کن !

* بخش‌هایی از شعر سفر، احمد شاملو، ققنوس در باران، آذر ۱۳۴۴.
* عکس را جایی حوالی آزادراه قزوین-رشت گرفتم. آزادراهی که جوانی من در حاشیه‌ی آن طی شد.

۱۳۸۵ اردیبهشت ۲۲, جمعه

باد ما را با خود خواهد برد

سینما آرش، بازار
احتمالن آخرین نفس‌ها


۱۳۸۵ اردیبهشت ۱۸, دوشنبه

کوتاه کن این گفت و شنفت

Joan: Talking about love is like dancing about architecture.


ژوآن : حرف زدن از عشق، مث رقصیدن درباره‌ی معماریه.

Playing by Heart, Willard Carroll

۱۳۸۵ اردیبهشت ۱۷, یکشنبه

thinker

جایی خوانده‌ام که ؛ «تجاوز کردن کار خوبی نیست. پس تجاوز نکن. اما اگر تجاوز کردی، لاقل سعی کن با تمام وجود لذت ببری.» یعنی یا آدم باید پرهیزکار باشد یا اگر گناه‌کار شد، گناه‌کار خوبی باشد. دزد اگر شد قالپاق‌دزدی نکند. مثلا بانک بزند یا پسر رئیس‌جهور را گروگان بگیرد. یا رومی رومی، یا زنگی زنگی. همین.


The Thinker by Vassia Alaykova

۱۳۸۵ اردیبهشت ۱۶, شنبه

بابی

وقتی که برای سرکشی به پروژه‌ای، به مدت دو روز در انزلی بودم، در یک ویلا ما را اسکان داده بودند که این ویلا سگی داشت به نام بابی، که این سگ بسیار‌بسیار خشن بود. سگ را با یک زنجیر (که هر لحظه انتظار پاره شدن‌اش می‌رفت) بسته بودند به کنار درب ورودی ویلا. 

شهرت این سگ آن‌قدر بود که به دفتر مرکزی هم رسیده بود و کل شرکت می‌دانستند که این سگ همه را می‌گیرد و فقط و فقط از دست آقای فاریابی (مسئول تدارکات کارگاه) غذا می‌خورد. هرکسی از بچه‌های کارگاه را هم که می‌دیدیم، خاطره‌ای از شرح رشادت‌ها و وحشی‌گری‌های این سگ برای‌مان تعریف می‌کرد. می‌گفتند در یک درگیری با سگ‌های ول‌گرد، هشت سگ ول‌گرد را لت ‌و‌پار کرده که دو تا از آن‌ها در جریان درگیری مرده‌اند. حتی می‌گفتند برای حفظ نژادش یک سگ ماده را کنارش گذاشته‌اند که یک شب را با هم خوش بگذرانند اما گویا ایشان، سگ ماده را هم پاره کرده است. شوخی یا جدی این را هم می‌گفتند که از هر پنج مهمان شرکت، پاچه یکی را گرفته.

حالا من را تصور کنید وقتی قرار است با شنیدن این داستان‌ها دو شب را در آن ویلا سرکنم. چه حالی پیدا می‌کردم.



روز اول وقتی که کارمان در کارگاه تمام شد، من و دو مهندس دیگر به همراه راننده و آقای فاریابی که مسئول آن ویلا هم بود، با یک پاترول برای اقامت به سمت ویلا رفتیم. وقتی از سر کوچه داخل شدیم، صدای پارس سگی بلند بود که همه می‌دانستیم صدای بابی‌ست.
اتومبیل جلوی درب ویلا توقف کرد و ما سه میهمان و آن دو نفر پیاده شدیم. اندکی استرس در چهره هر سه نفرمان مشهود بود گرچه آن‌را در لایه‌ای از خنده پوشانده بودیم. صدای بابی واقعا وحشتناک بود و البته سابقه ذهنی ما هم بی‌تاثیر نبود.

در که باز شد، آقای فاریابی از جلو رفت و پشت سرش ما سه تا و آخرین نفر هم آقای راننده که لهجه غلیظ رشتی هم داشت. وقتی اولین قدم را داخل باغ گذاشتم، متوجه وخامت اوضاع شدم. فاصله بابی با درب ورودی، تقریبا یک قدم بود. بابی را به زنجیر به درختی بسته بودند و او نه تنها پارس عجیب و غریبی می‌کرد، بل‌که با ضربه‌های پیاپی به زنجیر می‌خواست که خودش را آزاد کند. آن‌قدر نزدیک بودیم که نفس بابی را حس می‌کردیم. از طرفی آقای فاریابی هم گفته بود که به هیچ‌وجه ندویم و کاملن آرام وارد شویم. با گام‌های شمرده وارد شدیم و بابی هم با تمام قوا پارس می‌کرد و با ضربه زدن به زنجیر و تکان دادن سر، دنبال راه گریز بود. من اصلن به بابی نگاه نمی‌کردم. تمام نگاهم به زنجیر بود.
البته کل این ماجرا در چند ثانیه اتفاق افتاد ولی واقعا همگی ترسیده بودیم. همکارم که پشت سرم بود جوری بازوی من را گرفته بود که جای پنجه‌اش تا ساعتی روی بازویم مانده بود.
حالا در همین حین، از لحظه ورود آقای فاریابی، مدام فریاد می‌ زد که "بابی، بشین." یا "بابی، ساکت"
پشت سر هم سر بابی داد می‌زد اما سگ عصبانی اصلن انگار کر است. کار خودش را می‌کرد. در همین حین، میان فریادهای آقای فاریابی و پارس‌های پشت سر هم بابی، یهو آقای راننده با همان لهجه رشتی خیلی غلیظ داد زد : "آقای فاریابی، شاید اسمش بابی نیست." آن‌قدر این را با نمک گفت و اساسا تصورش آن‌قدر از قضیه بانمک بود که سه تایی هارهار زدیم زیر خنده و دوان دوان به سمت ساختمان فرار کردیم. آقای فاریابی می‌گفت "ندوید، عصبانی‌اش می‌کنید." اما فکر نمی‌کنم دویدن یا ندویدن ما تاثیری روی حال بابی داشت.

مستقر که شدیم، با چهار مهندس دیگر توی ساختمان که از بچه‌های مقیم کارگاه بودند آشنا شدیم و دور هم شروع کردیم به عرق‌خوری با مزه‌های بسیار سنتی مثل نوشابه و چیپس. بحث درباره بابی داغ بود تا که یکی از مهندسان در این‌باره شروع کرد به سخن‌رانی کردن که چگونه می‌شود با یک سگی که به هیچ روشی رام نمی‌شود، رابطه دوستی برقرار کرد. روش ایشان هم این بود که اگر آب دهان خود را روی تکه‌های گوشت بریزیم و به سگ بدهیم که بخورد و این کار را در مورد تمامی تکه‌های گوشت انجام بدهیم، کم‌کم بوی ما در تمام جوارح سگ جاری می‌شود و او ما را دوست خود فرض می‌کند. 

در همان حال نیمه‌مستی قرار شد این پروژه را امتحان کنیم و شرط بستیم و درآخر من قبول کردم که در خط مقدم اجرای روش باشم.

مدل بابی این بود که به محض باز شدن درب ساختمان، شروع به پارس می‌کرد و وقتی به فاصله پنج متری‌اش می‌رسیدی، شروع می‌کرد دویدن به سمت تو و فشار آوردن به زنجیر. میزان تهور بابی به قدری بود که فقط تصور پاره شدن زنجیر مو به تن آدم سیخ می‌کرد. 

زمان اجرای پروژه که رسید، من با مقداری ژامبون به دست از ساختمان خارج شدم و دو تا از بچه‌ها برای دل‌گرمی با من بیرون آمدند اما همان‌جا کنار در ایستادند. فاصله‌ام تا بابی حدودا بیست متر بود. موقعیت‌ام جوری بود که اگر زنجیر پاره می‌شد، امیدی به نجات وجود داشت. اما این‌بار بابی استراتژی جدید را در پش گرفت. اصلن پارس نمی‌کرد، ایستاده بود و فقط نگاه می‌کرد. من با گام‌های آهسته به سمتش می‌رفتم و همین‌جوری که جلو می‌رفتم، یک ورق از ژامبون را حسابی به آب‌دهان آغشته کردم. در فاصله هفت هشت متری ایستادم و سعی کردم تکه ژامبون را از همان‌جا برای بابی پرتاب کنم. تغییر استراتژی بابی آرامش را بر فضای حیاط حاکم کرده بود. تکه گوشت را پرتاب کردم اما انگار که یک تکه کاغذ را پرتاب کرده باشی، دو متر رفت و به وضع ناامید کننده‌ای افتاد روی زمین. چاره‌ای نبود باید جلوتر می‌رفتم. این دفعه ورق کالباس را تا زدم و پرتاب‌اش کردم. اما خیلی سریع باز شد و این دفعه در فاصله چهارمتری سقوط کرد. با چند بار آزمون و خطا، در نهایت با این واقعیت تلخ مواجه شدم که انجام موفقیت‌آمیز این پروژه، فقط از فاصله سه متری ممکن است. یک لحظه تصمیم به انصراف گرفتم که بچه‌های مستقر کنار درب ساختمان، شروع کردند به دل‌‌داری دادن که گویا حال بابی میزونه و الان وقتشه و این حرفا. تا فاصله سه متری بابی جلو رفتم. موقعیت جوری بود که اگر زنجیر بابی پاره می‌شد، فقط یک جهش برای تکه‌تکه کردنم لازم داشت.
یک برگ کالباس برداشتم، با تمام وجود آب دهانم را رویش خالی کردم، یک برگ دیگر کالباس رویش گذاشتم و آرام پرت کردم جلوی بابی و درست هم افتاد جلویش. بابی خیلی آرام شروع به بو کشیدن کرد. من برگشتم و به بچه‌های کنار در نگاه کردم. آنها هم حتی دو سه قدم جلو آمده بودند. انگار بوی خوش از مذاکرات داشت بلند می‌شد. هنوز سرم را برنگردانده بودم که صدای نعره بابی توی فضا پیچید. چنان به سمتم می‌پرید که واقعا فکر کردم الان خودش را آزاد می‌کند. نمی‌دانم چه‌طور، اما جوری به سمت ساختمان فرار کردم که دمپایی‌هایم هرکدام به طرفی پرتاب شد. بدون هیچ اغراقی، نفسم بند آمده بود. صدای طپش قلبم را حس می‌کردم. به درب ساختمان رسیدم و کنار بچه‌ها ایستادم. از آرامش آنها فهمیدم که بابی هنوز سرجای خودش است.

بابی آن تکه ژامبون را نخورد، تا روزی که ما از آن‌جا خارج شدیم. 

* عکس بابی، از میانه‌ی راه

۱۳۸۵ اردیبهشت ۱۱, دوشنبه

کشک و بادمجون

قبل


بعد


در کافه جوی‌بار