۱۳۸۱ بهمن ۱۰, پنجشنبه

سادگی شهوانی

مرد می خواست زن را ببوسد. 

زن گفت: اگر مرا ببوسی، من خواهم مرد. 

مرد در گوش زن زمزمه کرد : حیف نیست ؟؟ لب های داغ من، لب های نازنین و کوچولوی تو را نوازش نکنند ؟ حیف نیست که بوسه ای میان ما اتفاق نیفتد ؟ عزیزم یک لحظه !!!! بعد همه ی دنیا مال ما خواهد شد.

مرد روی زن خم شد. زن نالید : اگر مرا ببوسی، من می میرم. 

مرد خندید و زن به گریه افتاد. مرد گفت : می بوسمت. به همین سادگی. و زن را بوسید. بوسه اتفاق افتاد.

و زن هم مرد. به همان سادگی.

۱۳۸۱ بهمن ۹, چهارشنبه

همه چیز رو‌به‌راه است

هوا خوب بود. همه جا بوی گل می داد. همه چیز عالی و بی نقص بود. همه خوشحال بودند. عروس کنار سفره عقد نشسته بود و داماد عروس خوشگلش را درون آینه می دید. مادر عروس مدام می خندید و مادر داماد پشت هم آیه و سوره می خواند، مبادا پسر و عروسش را چشم بزنند. هیچ کس مخالف نبود. هیچ کس نگران نبود. هیچ کس دلگیر نبود. سکه ای زیر زبان عروس بود. عاقد خطبه عقد را برای سومین بار خواند. داماد دست عروس را گرفته بود و محکم می فشرد.

همه بله گفتن عروس را شنیدند. همه اشک شوق را در چشمان داماد دیدند. همه کل کشیدند.

دختری تنها دور از همه روی زمین نشست. زانوانش را بغل کرد. چه کسی می دانست از داماد بچه ای در شکم دارد؟ برای گریستن خیلی دیر بود اما ... او گریه کرد.

۱۳۸۱ بهمن ۸, سه‌شنبه

من دوست دارم او را با سبیل ببینم

che guevara
من دوست دارم او را ببینم بر فراز صخره ای، تکیه بر سنگی و در میان چریک های لباس خاکی بر تن. من دوست دارم با او و سبیل انقلابی اش روی سختی صخره ها و تپه ها عشق بازی کنم. من دوست دارم میان هر بوسه ای به اندازه شلیک یک گلوله وقفه بیندازم. دوست دارم به جای کاناپه های چرمی و نرم، بر روی لوله روغن خورده اسلحه اش سر بخورم تا آخر خط.

من دوست دارم او را همان طور که باید باشد ببینم. شبیه مارکز یا فوئنتس در جوانی. چگوآرا، کاسترو، با سبیلی از شور و شوق انقلابی.
واقعا این سبیل ها در ممالک آرام نمی روید. به خاطر همین است که سبیل نسل قبل خودمان با سبیل هایی که امروز جوان ها می گذارند فرق می کند. شاید چون باید پیاز سبیل که جایی بالای لب است عادت کند به شنیدن فریاد. به شنیدن نعره و با هر نعره، هر طغیان و انقلاب رشد کند و پرپشت شود.

۱۳۸۱ بهمن ۴, جمعه

پیشرفت

اول عید پارسال

امروز عیده منم توی خونه تنها هستم. تنها یه سین برای سفره هفت سین کم داشتم آخرش سیگار رو گذاشتم.

اول عید امسال

امروژ عیده منم مشل پارشال تنها هشتم. باژم مثل پارشال یه شین کم دارم تنها چیژی که می تونم بژارم تو شفره یه شرنگه.

۱۳۸۱ بهمن ۲, چهارشنبه

وقت است که بازآیی

ای کاش چشمانم لیاقت می یافت که لحظه ای به جمالت روشن شود.
کاش می دانستی که انتظار من از سکون من نیست. انتظار رسم خوشایند من است برای عطشی اساطیری.

هوا خواه توام جانا و می دانم که می دانی
که هم نادیده می بینی و هم ننوشته می خوانی

ملامت گو چه در یابد میان عاشق و معشوق
نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی

بیفشان زلف و صوفی را به پا بازی و رقص آور
که از هر رقعه دلقش هزاران بت بیفشانی

#حافظ

۱۳۸۱ بهمن ۱, سه‌شنبه

و انا الیه راجعون

و ناگاه جرس فریاد می دارد که : بربندید محمل ها. آنگاه وقت افسوس بر حال مسافر غافل عصیان گر است. عمری در آن خیال که چه خورد صیف و چه پوشد شتاء. 

 + ینی خیلی دل نبند عزیز.

۱۳۸۱ دی ۳۰, دوشنبه

در بند خود

و تا زمانی که این احساس را درخود نیابم که این دنیا کوچک است و فشار آن را در تمامی اعضای خود حس نکنم، علاقه ای به پرواز در خود نخواهم یافت.

باید باورکنم که این زمین خاکی لایق آن روح افلاکی نیست. باید ازخود رهید تا به او رسید. من هنوز در بند خودم ...

۱۳۸۱ دی ۲۹, یکشنبه

زندگی طبیعی

- پس شما می گویید یک شیوهء زندگی طبیعی هست و هر کس جور دیگری زندگی کند٬ غیر طبیعی است؟ 

- دقیقا. 

- اما من می گویم هر کس طبیعتی دارد و شیوه‌ی طبیعی متفاوتی برای زیستن. حتی دیوانه، طبیعی زندگی می کند. طبیعت نسخه ندارد یا اگر هم داشته باشد نسخه اش دست ما نیست. 

- با این حساب این کتاب های روان شناسی هم مشتی خزعبلات باید باشد.

- به نظر می رسد که این طور است. کتابی که بخواهد یک جماعتی را از نظر روانی توی یک کیسه بریزد و برایشان تعیین تکلیف کند، تفاوت میان انسان ها را به هیچ گرفته و این احمقانه است.

۱۳۸۱ دی ۲۸, شنبه

گسست عمیق اجتماعی

فقط اگر کمی خوب نگاه کنیم می بینیم که جامعهء ما به دو جامعه بخش شده است. جامعهء زنان و جامعهء مردان. یا شاید هم جامعه زنانه و جامعه مردانه.

اتوبوس، دانشگاه، اینترنت، مدرسه، ادارات...... همه جا مرز بین این دو جامعه را می توان حس کرد. مرز فقط یک روسری و مقنعه نیست. مرز، مرز عمیقی ست که یک گسست عمیق اجتماعی را باعث شده است. گسستی که نمی گذارد این دو جامعه یکی شوند و مثل خیلی از اقلیم های متمدن دنیا به یک سو حرکت کنند.

بین این دو جامعه هیچ حرف مشترکی وجود ندارد. تنها چیزی که هست، رختخواب های مشترک است، و یا تقلا برای ساعتی هم‌خوابگی.

۱۳۸۱ دی ۲۷, جمعه

نیک بنگرم و خوش ببینم

در آسمان به دنبال لکه ابری می گشتم، که تصور کنم شاید طوفان شود. ولی کاش در طوفان به دنبال نوری بودم، که به رنگین کمان بیندیشم. 

به راستی که نگاه و تصور، چه نیک و چه بد خود مقدمه حالت و اندیشه و حرکت بعدی من است. پس باید که نیک بنگرم و خوش ببینم.

اگر شراب خوری جرعه ای فشان بر خاک / از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک / برو به هر چه تو داری بخور دریغ مخور / که بی دریغ می زند روزگار تیغ هلاک.

#حافظ

خانه امن

دیشب کتاب خانه امن ابراهیم نبوی را تمام کردم. کتاب را که بستم گیج گیج بودم و بغضی سنگین گلویم را می فشرد. 

نبوی اول کتاب نوشته است که « این داستان تخیلی است و همه ماجراهای آن ساخته ذهن من است.». اما من وقتی که کتاب را بستم یاد همه کسانی افتادم که در این سال ها ناپدید شدند، بدون آنکه کسی از آنها خبری داشته باشد. مهم این نیست که با آنها موافقم یا مخالف. چه بسا که که اتفاقا مشی فکری من با اکثر آنها در تعارض است. 

نکته اینجاست که ما نمی توانیم خالق حیات باشیم. پس گرفتن حق حیات پیچیده تر از آن است که فکرش را بشود کرد. اینکه واقعا ما تصمیم بگیریم چه آدمی باید باشد و چه آدمی نباید باشد مهلک است. نمی توانم درکش کنم.

نبوی در "خانه امن" واقعیتی تلخ را در مقابل دیدگان ما عریان کرده است... واقعیتی که می خواهد باورش کنیم.

۱۳۸۱ دی ۲۰, جمعه

سیاه‌مستم امشب

امشب مستم. سیاه مستم. مست این موسیقی مقامی خراسان٬ دوتار سلیمانی٬ آواز شجریان و گیسوان آن شهوت مطلقی که ساعتی پیش در برم بود. امشب خوب می فهمم شب و سکوت و کویر در کنار هم چه معنی می دهند.

زعشقت سوختم ای جان کجایی
 بماندم بی سر و سامان کجایی
نه جانی و نه غیر از جان چه چیزی
نه در جان نه برون از جان کجایی ؟ 

۱۳۸۱ دی ۱۹, پنجشنبه

کسی که همیشه جلوتر از من گام برمی‌دارد

در حرکت زندگی بارها به جائی رسیدم که حس کردم انتهای راه است. ناگاه می دیدم که کسی جلوتر بازهم در حرکت است. امیدوار می شدم. همیشه کسی جلوتر از من قدم می زند.

درست در لحظه ای که تنهایی عمیقی در برت گرفته است احساس می کنی که کسی تو را به ادامه راه فرا می خواند. نه مانند پدربزرگ ها و مادر بزرگ ها و نه از بیرون گود. بلکه خودش جلوتر از تو ایستاده است.

به قول بزرگی هر چه زور بزنی اگر سکونی را حرکت ندهی، گویی اصلا کاری نکرده ای. به عبارتی تلاش وقتی قابل تقدیر است که منجر به انجام کاری شود. کاش بتوانم حرکت کنم، شاید سکونی را حرکت دهم.

اصلن صدای من را کسی این‌جا می‌شنود ؟؟؟؟