۱۳۸۴ دی ۲۹, پنجشنبه

مگر اندکی

«یا ایها المزمل / قم اللیل الا قلیلا / نصفه او انقض منه قلیلا / اوزد علیه و رتل القرآن ترتیلا / انا سنلقی علیک قولا ثقیلا / ان ناشئته الیل هی اشد وظا و اقوم قیلا». *

راستی خدای مهربان، آیا یک دقیقه خوشبختی تمام، برای یک عمر کافی نیست !!؟ **

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش، میسرم که نجوشم

به هوش بودم از اول، که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم، نه صبر ماند و نه هوشم

حکایتی ز دهانت، به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم، حکایت است به گوشم

مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم

بیا به صلح من امروز و در کنار من امشب
که دیده خواب نکرده‌ست، از انتظار تو دوشم

مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم

به راه رفتن و مردن، به از نشستن باطل
اگر مراد نیابم، به قدر وسع بکوشم

مکن نصیحت سعدی که گوش فهم ندارد
چه سود مجلس واعظ، چو پند می‌ننیوشم ***



* آیات اول سوره مزمل، قرآن
** جمله پایانی قصه شب‌های روشن
***: سعدی.
**** Grand Canal at night, Venice, Photo by ventdusud

۱۳۸۴ دی ۲۸, چهارشنبه

اوزلیپاد

زمانی که در مسکو زندگی می‌کردم، همسایه‌ای داغستانی داشتیم به نام «اوزلیپاد» که هر وقت فرصتی می‌شد و به ایران می‌آمدیم، برایش یک سوغاتی وطنی می‌بردیم. یک بار گز بردیم، یک بار باقلوا، یک بار پسته خندان و خلاصه هر بار تحفه‌ای مخصوص ایران. تا این‌که خانم اوزلیپاد در یک فرصتی به ما گفت ؛ «به نظر من شما ایرانی‌ها ملتی هستید که به خوردن خیلی بها می‌دهید. چون در طول این مدت، هر سوغاتی که از کشورتان برای من آوردید، خوراکی بود. آن‌هم خوراکی‌هایی که زحمت بسیاری برایشان کشیده شده بود و در یک آن خورده می‌شدند. فکر می‌کنم اگر ایرانی‌ها وقت‌شان را به جای این‌که صرف خواباندن تخمه در آب زعفران بکنند، به ساخت و ساز اختصاص بدهند، وضعشان از این خیلی بهتر بشود.» خلاصه یادمان آمد که یک بار دم عید، برایش آجیل پرملاتی آورده بودیم که تخم کدوهایش زعفرانی بوده است.


۱۳۸۴ دی ۱۹, دوشنبه

چتر و سه سالگی شرح

خیلی پیش‌ترها، وقتی که هنوز سنم را می‌توانستم با انگشتان یک دست حساب کنم، فکر می‌کردم که چتر یک وسیله اشرافی‌ست و فقط متمول‌ها و ثروتمندان هستند که چتر دارند. توی خیابان هم همیشه در دلم، به آنها که چتر داشتند ناسزا می‌گفتم و از صمیم قلب برای آن‌ها که چتر نداشتند دل می‌سوزاندم. 

++ شرح سه سالش تمام شد و وارد چهار سالگی شد. 



درآ که در دل خسته توان درآید باز
بیا که در تن مرده روان درآید باز

بیا که فرقت تو چشم من چنان دربست
که فتح باب وصالت مگر گشاید باز

به پیش آینه دل هر آن‌چه می‌دارم
به جز خیال جمالت نمی‌نماید باز

بدان مثل که شب آبستن است روز از تو
ستاره می‌شمرم تا که شب چه زاید باز