۱۳۸۳ آذر ۲۹, یکشنبه
مسئله کارتنخوابها
روز جمعه جلسهای بود با حضور تعدادی از بلاگرها ( رضا، مریم، جلال، گلناز، پویان، فرناز و جاوید) پیرامون کمک به کارتن خوابهای تهران که این چند وقته آمار مرگ و میرشان به دلیل سرد شدن هوا بدجوری بالا گرفته است.
پاییز امسال هوا بسیار سرد شد و گویا این سرما در زمستان هم ادامه خواهد داشت. گرچه گلناز معتقد است اگر قرار باشد کاری انجام شود نباید مقطعی و زودگذر باشد که مثلا افق نگاه ما در حد همین زمستان باقی بماند. علی آنلاین (هزار حرف نگفته) اولین کسی بود که به این قضیه واکنش نشان داد. و البته راهکارهایی که از دست ما به عنوان یک جمع جوان ساخته است در جلسه روز جمعه به بحث گذاشته شد.
اول- تبلیغ اینترنتی برای جمعآوری کمک و اعلام یک شماره حساب به تمام بلاگرها و وبگردها و حتی برگزاری یک قرار وبلاگی برای جمعآوری پول.
دوم- مراجعه به سازمانهای دولتی که در این زمینه به نوعی مسئولند و جلب نظر آنها برای کمک به کارتن خوابها. از شهرداری تهران، بهزیستی و وزارت رفاه تا وزارت کشور و کمیته امداد امام خمینی.
سوم- برگزاری یک شبکه موقت از سازمانهای غیردولتی که در امور زنان و کودکان و آسیبهای اجتماعی فعالند.
چهارم- کشاندن بحث به حوزهی دانشگاه و به وجود آوردن یک عزم دانشجویی و در پی آن عزم اجتماعی برای کمک به کارتنخوابها.
متاسفانه دیروز در اخبار شنیدم که این بحث هم به محل یک مجادله سیاسی بدل شده است. وزیر کشور اعلام کرده که هفت هزار کارتنخواب در تهران وجود دارد و وزارت رفاه گفته که فقط نزدیک به ۵۰۰ نفر خیابانخواب داریم که به زودی مشکل اسکان آنها حل میشود. خوب البته اگر گفتهی وزیر رفاه را بپذیریم، دغدغههای ما بیمورد است.
البته حرکتهای سمبلیک مناسبی هم تاکنون از سوی بسیج دانشجویی در همین راستا انجام شده است اما این حرکتها کاملا مقطعی و گذرا بوده به نحوی که مثلا شام یک شب کسانی که در خیابان خوابیدهاند تامین میشود و دیگر هیچ.
برای سومین شب جمعی از دانشجویان تهرانی در مقابل سازمانهای مسئول اجتماع کردهاند و شب را به صبح رساندهاند که شاید این مهمترین حرکتی باشد که در این مدت دراینباره انجام شده است.
در همین راستا و به همین وسیله از همه دوستانی که در مورد این بحران اجتماعی نگران هستند و دغدغهای هرچند کوچک دارند تقاضا میکنم اگر راهکار تازه و جدیدی به ذهنشان خطور میکند، به این جمع کوچک بپیوندند تا بلکه لااقل با مجاب کردن آنان که مسئولند و به خواب خرگوشی فرورفتهاند کمکی به خیابانخوابها کرده باشیم. به قول علی حتی اگر کمکی از دستتان ساخته نیست این گروه کوچک را در اطلاعرسانی کمک کنید.
لینکهای مرتبط
۱۳۸۳ آذر ۲۸, شنبه
دربست، انقلاع
دوست دارم شرح دو کلمهی انقلاب و انقلاع را از روی فرهنگ لغت معین بنویسم.
انقلاب : برگشتن از حالی به حالی دیگر، تبدیل یک صورت به صورت دیگر
انقلاع : از ریشه برکندن، از بیخ درآوردن
این دو لغت گرچه هنگام تلفظ به هم نزدیکند و هر دو به تحول شگرف و نوعی زیر و زبر شدن دلالت دارند اما دارای یک تفاوت فاحشند. در انقلاب بحثی به نام تغییر مطرح است و در انقلاع تنها خاتمه دادن به وضع موجود. بدین معنی که در انقلاب همانقدر که برداشتن حال مهم است، اینکه چه به جای آن میگذاریم هم مهم است. اما در انقلاع تنها نابودی آنچه هست مد نظر است بی آنکه اصلن به پس از آن فکر کنیم.
انقلاب آلترناتیو میخواهد. آلترناتیوی که نسبت به گزینه موجود آنقدر ارزشمند باشد که به خاطرش انقلاب انجام شود. اما برای انقلاع فقط بیحوصلگی و عصبانیت هم کفایت میکند.
۱۳۸۳ آذر ۲۶, پنجشنبه
داستان دوئل
داستان با آرامش آغاز میشود. یک دشت وسیع و سبز، نخلهای سر به فلک کشیده و کودکانی سوار بر قطاری خوشبخت. داستان برای ما از روزهایی حرف میزند که هنوز ضربههای مهلک جنگ تن این خاک را نوازش نکرده بود.
سناریوی دوئل روی تجاوز را در جنگ 8 ساله ایران وعراق پررنگ میکند. در ۱۵ دقیقهی اول قائله بزرگی پیش روی تماشاگر گشوده میشود. از سربازهایی که سرباز نیستند و تنها انگیزه دفاع از کشورشان و خانوادشان آنها را راهی میدان میکند. از زن و مرد و کودکی که زیر بمباران سهمگین هواپیماهای جنگی تنها به این سو و آن سو میگریزند و کشته میشوند.
و در میانهی این بلوا ناگهان بحث دیگری گشوده میشود. عدهای وارد کارزار میشوند که سخت در تلاشند تا از آب گل آلود صید مروارید کنند. در این معامله آتشین خون و گلوله، ثروت ملی به صورت نمادین آرام در حال خارج شدن است. دستی میکوشد که مقاومت را تا اهواز به عقب بکشد و جهان آرا زیر بار این دستور نمیرود. سرانجام نیمه اول فیلم با سکانس زیبای کشیده شدن صندوق روی زمین و کشته شدن نگهبانان صندوق به اتمام میرسد.
نیمه ی دوم دوئل هم پر از سمبل است. قوم، ماکت کوچکیست از مردم ایران که هرکس در آن نقش یک طبقه فکری را ایفا میکند. یحیی در نیمه دوم داستان حضور فیزیکی ندارد اما نماد حقانیت از دست رفته است. مقدس است. خوب است. برای همه خوب است. همه سنگش را به سینه می زنند.
زینال نمایندهی وفاداری است. نسلی که به آرمانهای بزرگ گذشتهاش هنوز وابسته است. کاراکتر اسکندر نماد قدرت است. نماد تمامیتخواهی بیرحم که از هیچ حربهای برای گسترش سلطهاش چشم نمیپوشد. از مذهب و عرق ملی تا مکر و حتی عشق.
لطیف، روحانی دستنشانده، پیر و مراد قوم و نماد تعصب مذهبی کور و تحت سلطه اسکندر است. قفل زبانش هم چنان که در فیلم از زبان خودش میشنویم در گرو قدرت است و فتوایش تحت امر اسکندر.
ناخدا نمونهی عامهی مردم است. نیازش او را وادار به سکوت میکند. نیازش همانند افیونیست که روح حقپرست وعدالتخواهش را سوزانده است. قاسم نسل سومیست. نسلی که وجدان را برای تصمیم گیریاش قاضی میکند. از تعصبات کور عرفیاش جدا میشود و به حقانیت بیطرفدار میپیوندد. و در نهایت سلیمه و اسماعیل خستهاند و گوشهی ازلت گزیدهاند.
این مجموعهی کوچک نمادها همهی واقعیت هستند که با یکدیگر به زبانی اساطیری سخن میگویند. در سکانس نهایی، قاسم برآیند تقابل اسوطرهها را انشا میکند. رو به روحانی قوم میایستد و میگوید : آن کسی که از دیدگاه شما نمایندهی رحمت خدا بر زمین است بر من ولایت ندارد. میگوید که سکوت ناخدا از رضایت نیست بلکه نیاز مهر سکوت بر لبانش نهاده است.
و تقابل بزرگ آغاز میشود. زمان دوئل میرسد. اسکندر و لطیف و عامهی قوم حین با اسلحه و نفرات بسیار در برابر تعدادی زن و مرد بیدفاع که یادآور صحنههای نخستین فیلم است و این بار در ابعادی کوچکتر رخ نموده است.
زینال اسلحه ندارد. سینه سپر کرده است برای اثبات حقیقتی که گویی جز به قیمت جانش بیان نمیشود. زینال معامله را نمیپذیرد و دوئل آغاز میشود. دوئلی میان سفیدی و سیاهی با آدمهای سیاه و سپید و خاکستری. جهنمی بر پا میشود، قدرت از پای در میآید و باران طلایی بر سر حقیقت باریدن آغاز میکند. در نهایت حقیقت زنده سوار بر درشکه دور میشود.
زینال زنده است اما زخمی. شاید زیاد تاب نیاورد و همین نشانگر آن است که کسی باید این پرچم را به دوش بگیرد و حقیقت جاودانه را به پیش ببرد. آدمهایی که نه خوب خوبند و نه بد بد. آدمهای خاکستری سکاندار درشکه میشوند به سوی آینده. در حالی که یادگار هانیه و روزگار سبز آرامش را با خود حمل میکنند.
۱۳۸۳ آذر ۱۷, سهشنبه
آخرین ۱۶ آذر دوران خاتمی هم آمد و رفت. نمیخواستم از ۱۶ آذر بگویم. اصلا می خواستم مانند یک روز عادی قلمدادش کنم. چرا که من بیش از غریبهها به خودیها انتقاد دارم و خوب میدانم ظرف انتقادشان زود لبریز میشود. من به محکومیت خاتمی به تکروی سیاسی منتقدم. خاتمی عزیز در آخرین ۱۶ آذر دوران ریاستش پاسخ همقطاران تندروی ما را به نیکی داد. یادتان نرود که ما هنوز پشت همان سنگر سابقیم. شما زیاد جلو رفتهاید.
۱۳۸۳ آذر ۱۳, جمعه
نظرخواهی
آیا حاضرید با دختری ازدواج کنید که پرده بکارت ندارد ؟؟
- این نظرخواهی (که چرا نمیدانم اصلن فکر کردم باید در مورد همچی چیزی نظرخواهی کنم) در زمان انتشار بازخورد نسبتا زیادی داشت. برای همین بدون این که نظرات را بخوانم، در بهار نود و چهار که مشغول انتقال مطالب بودم، تصمیم گرفتم چند اسکرینشات از تعدادی از کامنتها بگیرم و ضمیمه این پست کنم که خاطره شود. (خرداد نود و چهار)
روز به روز بر تعداد کسانی که رکورد حجم سرویس ایمیلهای مجانی را میشکنند اضافه میشود و حالا این شما و این هم یک باکس ۳ گیگابایتی.
۱۳۸۳ آذر ۱۱, چهارشنبه
جیغ
در آستانه التهاب
در آستانه درد
از اعدام دریا
از خشک شدن رودخانه
تا کشیدن سد
تا کشتن ماهیها
رودخانه مرده است
سرنوشت آدمهای رودخانه هم
دریا را اما اعدام نمیتوان کرد
دستهایش را گر چه بریدهاند
پیرزنی کنار سبد نان عق میزند
نانها طعم دود و گازوئیل میدهند
مردی نفت میپاشد به صورت دنیا
سولقان را برجسازی کردهاند
برجهای بلند
فاحشههای کوتاه
رودخانه را آب برده است
دستهای دریا را کسی بریده است
خواب روی صندلی اتوبوس
ترک خورد با ترمزهای مکرر
پیرزنی فال گرفت برای برج بالای سرش
دو نفر این پایین
از فردایشان عکس میگیرند
عکسهای خوشبخت
با برجهای بلند
یکی با شلنگ
دامن دریا را آب میکشد
در شهری که در ادرار خود غلط میزند
فاضلابهایش روکارند
وهوایش استفراغ میکند
پردهی بکارت شهر را دریدهاند
شهر هم بکارت مردمش را
قبلهنماها را کسی کوک نکرده است
آدمهای خالی
بر سجادههای عالی
رو به هم نماز میکنند
جویهای خیابان
دخترکان لخت را میبلعند
کسی نان را لابهلای دیوار
پنهان میکند
خورشید در میان دود حبس است
شهر
از تیرهای چراغ برق نور میخرد
آذر 83 - تهران
۱۳۸۳ آذر ۶, جمعه
جناب عسگر اولادی از قرار فرمودهاند ما در جناح اصولگرا ۵۰ رئیسجمهور بالقوه داریم. البته اسم نبردهاند.
فارستک به سلامتی دو ساله شد.
استیذان و فضاهای خصوصی در اسلام
استیذان در لغت به معنی درخواست اذن کردن و اجازهخواهی آمده است. در زمان ظهور اسلام اعراب برای ورود به حریم منازل یکدیگر، درخواست اذن و اجازه نمیکردند. به عبارتی اجازه خواستن برای ورود به منزل دیگران را نوعی توهین به خود میدانستند. به همین دلیل است که خانههای صدر اسلام اکثرا درب نداشتند و یا درب دو لنگهای داشتند که هیچ قفل و مانعی برای گشایش نداشت.
آیات ۲۷ و ۲۸ و ۲۹ سوره نور نیز در همینباره نازل گردیده است. در ابتدای آیه ۲۷ میخوانیم : "ای اهل ایمان هرگز به هیچ خانهای جز خانه خودتان بدون درخواست اجازه وارد نشوید." و در آیه ۲۸ اضافه میکند : "اگر کسی در خانه نبود نیز حق ورود را نخواهید داشت" و در ادامه میآورد : "اگر صاحبخانه حتی بدون خروج از خانهاش، شما را امر به بازگشتن کرد باید بازگردید و به هیچوجه دلگیر نشوید" و در آیه ۲۹ نیز به عنوان یک تبصره میآید که "اگر خانه سکنه نداشت و شما در آن نفعی داشتید اجازه ورود دارید و خداوند به آنچه پنهان میکنید آگاه است."فلسفه استیذان رعایت حریم خصوصیست که در آن زمان به بدویترین شکل مورد هجوم واقع میشده است. روایتی از پیامبر اسلام نیز نقل گردیده که بحث استیذان را حتی برای ورود به منزل برادر و خواهر و فرزندان نیز وارد میداند که احتمالا تاکیدی بر آیات فوق بوده است.
عبارت "یاالله" نیز که برای اذن ورودخواهی در فرهنگ ما مرسوم شده است ریشه در حدیثی از پیامبر اسلام دارد که پس از طرح بحث استیذان از مومنین میخواهد برای کسب اجازه ورود از ذکر خداوند استفاده کنند.
نقل است که پیامبر برای عمل به آیات فوق برای ورود به خانه دخترش زهرا در مقابل در میایستاده و سه بار با صدای بلند با عبارت "السلام علیکم یا اهل البیت" تقاضای ورود میکرده و اگر پاسخی نمیآمده بازمیگشته است و باز با صدای بلند اعلام میکرده که یا در منزل نیستند و یا علاقهای به ورود ما ندارند که احتمالا نوعی آموزش نیز بوده است.
مرتضی مطهری در کتاب حجاب خود شرح میدهد که در عربی کلمه بیت که در این آیات نیز مورد استفاده قرار گرفته به معنی اتاق است پس اسلام حوزه خصوصی را به اتاق افراد یک خانواده نیز میکشاند و اگر نه از کلمه دار به معنی خانه بهره میجسته است.
نقل است که اگر در زمان مطالعه روزانه مهمانی برای آیتالله بروجردی میآمد و حتی اگر از مراجع و طلاب نیز بود، وی پذیرش مهمان را به زمان دیگری موکول میکرده است. اتفاقا یکی از طلاب نیز که با همین مسئله برخورد کرده بوده چند جا بازگو میکند که گویا آیت الله از من ناراحت هستند که مرا به خانه خود راه ندادهاند. اتفاقا آقای بروجردی ایشان را در اثنای یک جمع دوستانه ملاقات میکند و با روی خوش با وی گپ میزند و وقتی روحانی مذکور ماجرای برداشت خود را تعریف میکند به همین روایت پیامبر اشاره کرده و بحث حریم و حوزه خصوصی در اسلام را پیش میکشد.
۱۳۸۳ آذر ۳, سهشنبه
خلیج فارس ما
چند روزیست که سر و صدای اقدام اخیر موسسه National Geographic در وبلاگهای فارسی بلند شده است. این موسسه نقشهای منتشر کرده که در آن از اصطلاح Arabian Gulf برای خلیجفارس استفاده شده است. (برای مشاهده نقشه اینجا را کلیک کنید)
در همین راستا اقداماتی انجام شده که حضور همه را طلب میکند. اولین اقدام جمعآوری امضای الکترونیک است. میتوانید اینجا را کلیک کنید و به جمع معترضین بپیوندید. البته چند وقتیست که امضای الکترونیکی کمی لوس شده و برای هر اتفاق نه چندان مهمی امضا جمعآوری میشود. اما خوب هنوز هم با همه این استفادههای نابهجا و عجولانه امضای الکترونیک اگر حجم وسیعی داشته باشد میتواند در ایجاد موج و جریان موثر واقع شود. تا الان هم چیزی در حدود ۷ هزار نفر این بیانیه را امضا کردهاند.
البته گویا وزارت ارشاد هم پخش نقشه این موسسه را در داخل ایران ممنوع اعلام کرده و به محققان آن اجازه ورود به ایران را نمیدهد که نمیدانم کار خوبیست یا کار بدی.
جریان دیگری که راه افتاده و علی تمدن هم پیاش افتاده، بمباران گوگلی عبارت Arabian Gulf است. اگر نمیدانید بمباران گوگلی چیست این مطلب لوگو ماهی را مطالعه کنید.
امیدوارم این روشها موثر واقع شود.
پ.ن : برای نام خلیج فارس یک سایت اختصاصی هم وجود دارد اما آنقدر بیحال است که حتی به این قضیه در حد یک جمله هم واکنش نشان نداده است.
پ.ن ۲ : این هم بمباران گوگلی من به این امید که بمبها بیفتند آنجا که باید.
۱۳۸۳ آذر ۲, دوشنبه
از امروز لینکدونی شرح را تعطیل کردم چون احساس کردم که اینجوری بهتر است و از این به بعد در روزنوشتهایم به سبک مهدی لینکهایی را که چشمم را گرفته با توضیح میآورم، که باز هم فکر میکنم اینجوری بهتر است. اما سعی میکنم روزنوشتها حالت روزمرهنویسی را از دست ندهند.
عشرت شایق نماینده مردم تبریز در مجلس گفته است : «اگر ۱۰ تا زن خیابانی را اعدام کنیم دیگر زن خیابانی نخواهیم داشت !!!»
روزنامه خراسان نوشته : «از مشکلات نمایشگاه الکامپ این است که دخترها و پسرها برای تفریح به نمایشگاه میآیند و جا را برای متخصصین امر تنگ میکنند.»
باید تشکر کرد از آن نماینده مجلس و این روزنامه محترم.
۱۳۸۳ آذر ۱, یکشنبه
زیست آزادانه
فرض کنید یک ورزشکار محبوب به طرفداری از یک کاندیدای ریاست جمهوری وارد کارزار انتخاباتی میشود. هر رای که به دلیل هواداری این ورزشکار از فلان کاندیدا به صندوق ریخته میشود در یک نگاه آرمانی البته، یعنی آزادی رای دهنده توسط خودش از او گرفته شده است. شریعتی از یک نوع استحمار حرف میزد به نام استحمار آگاهانه. یعنی شما خر میشوید درحالی که میدانید دارند خرتان میکنند.
ما تحت تاثیر انبوه رسانهها هستیم و الگوهایی که همه روزه بر تعداد آنها افزوده میشود. یک هنرپیشه فروش یک محصول آرایشی را دهبرابر میکند و یک شبکه تلویزیونی کاری میکند که هزاران نفر به خیابان بیایند و علیه چیزی که خودشان هم درست نمیدانند که چیست، شعار بدهند.
زیست آزادانه هر روز در دنیای جدید سخت و سختتر میشود. اینکه روش زندگی شما محصول انتخاب واقعی شما باشد. اینکه مدها، الگوهای تجاری و شلوغکاریهای سیاسی برای ما تصمیم نگیرند.
فکر کنم باید بخوانیم و بخوانیم و بخوانیم.
از روشهای غیرپویا بپرهیزیم و از آنان که شعارشان "هر که با ماست خوب و هر که بر ضد ماست بد است" دوری کنیم. آزاداندیشی یعنی بررسی مسائل به دور از پیش زمینههای القایی که توسط فشارهای بیرونی بر ما وارد شده است.
بله فکر کنم باید بخوانیم و بخوانیم و بخوانیم.
۱۳۸۳ آبان ۲۸, پنجشنبه
چرا هاشمی
این روزها بحث انتخابات داغ است. اینکه عدهای طرف اکبر هاشمی را گرفتهاند، نقل همه محافل شده است. گویا مثلا کسی از شمسالواعظین انتظار ندارد که موضعش موافق هاشمی باشد.
هاشمی رفسنجانی در ایران بیش از هر مسئول و مقام مملکتی (البته با در نظر گرفتن ضریب وزنیاش) قربانی شایعه است. البته من قصد رد و تایید عملکرد او را ندارم و فقط در مورد گردش ناگهانی حاکمیت برای ایجاد موج تخریب وسیع علیه او حرف میزنم. شاید این جمله که انقلاب فرزندان خودش را میخورد، در مورد هاشمی مصداق داشته باشد. بارها شنیدهایم که آقای هاشمی ساکن فلان برج بلند مرتبه در فلان محله تهران است یا دخترش فائژه و یا فلان پسرش و یا بهمان فامیلش در مثلن کانادا صاحب مکنت و پول و قصر و اتوباناند. من نمیخواهم بگویم که مثلا بحث آقازادهگری در اطرافیان هاشمی وجود دارد یا ندارد. من صحبتام فقط اشاره به حجم تولید شایعه پیرامون این آدم دارد.
با توجه به اینکه پس از خاتمی، جبهه اصلاحات نتوانست فردی با قدرت و کاریزمای او را به کارزار سیاسی بفرستد و بعد از انصراف میرحسین موسوی از کاندیداتوری (که اصلن نمیدانم موسوی اصلاحطلب حساب میشود یا نه) حالا مصطفی معین نامزد اصلاحطلبان است. او در دورهای که استعفا یک جوری تابو شده بود، از مدیران مستعفی بوده و به نظر من احتمال رد صلاحیتش هم بسیار است. حالا اگر ایشان کاندید شود و از فیلتر شورای نگهبان نیز بگذرد بحث دیگریست اما این طرف و آن طرف میشنوم که در این اوضاع اگر معین رد صلاحیت شود برای فرار از بحران بازگشت هاشمی !! به آدمهایی مثل ولایتی و رضایی و توکلی و یا فراتر از آن حتی احمدینژاد باید تن داد.
فکر میکنم بخش عمده تصویری که تحت عنوان بحران هاشمی ترسیم شده است و نگرانیای که از بازگشت او به قدرت در بین اصلاحطلبان وجود دارد، دقیقا تولید شده جریانیست که در این سالها با تولید حاشیهی فراوان و شایعهسازی کوشیده تا هاشمی را اکبرشاه کند. هاشمی در این چند ساله اخیر از راست سنتی لطمههای زیادی دیده است. گرچه تندروهای اصلاحات نیز در دوره خوشخوشان سعی کردند دخل هاشمی را بیاورند اما هاشمی فعلا از دسته موسوم به راست زخمخوردهتر است. مخالفت رسمی بسیجهای دانشجویی و تئوریسینهای راست تندرو نیز نشان از آن دارد که اصولگرایان جنبش گستردهای را بر علیه حضور رفسنجانی در انتخابات آغاز کردهاند که این خود شاهد این مدعاست.
گمان میکنم با بازگشت هاشمی سطح آزادیهای اجتماعی تغییر شگرفی نخواهد کرد. همینطور رابطه ایران با دنیای خارج که محصول تلاش هشتساله دولت خاتمیست نیز آنچنان که میگویند تیره نخواهد شد. اظهارنظرهای وی در این چند ساله اخیر نشان از آن دارد که او نیز مانند هر سیاستمدار حرفهای همسو با تغییرات اجتماعی در روشهای خود تغییراتی داده است.
هاشمی متعادلتر شده و همیشه نیز مشی سیاسیاش بر تعادل و موازنه استوار بوده و در طول حیات سیاسی همیشه از سوی تندروها ضربه دیده است. روزی که هاشمی وزرایی اتوکشیده به کابینه خود آورد، همین اصلاحطلبان پیشروی امروز او را به اشرافیگری و وابستگی به امپریالیسم متهم کردند.
برای همین فکر میکنم به جای هاشمیگریزی در جبهه اصلاحات، باید با او تعامل بیشتری صورت بگیرد. شاید او حتی بتواند نماینده مناسبی برای اصلاحطلبان باشد.
۱۳۸۳ آبان ۲۷, چهارشنبه
خوابگاه دختران
شعار تبلیغاتی فیلم خوابگاه دختران این بود : "همانگونه که باید بخندیم، باید بترسیم." که روی بیلبوردهایی در سطح شهر نوشته شده بود.
ژانر وحشت در سینمای ایران بسیار مهجور است و حالا محمدحسین لطیفی با "خوابگاه دختران" تلاش کرده تا دوباره پای این ژانر سینمایی را وسط بکشد. اگرچه خوابگاه دختران صرفا یک فیلم ترسناک نیست و حتی از نیمه فیلم به بعد فیلم کمکم اجتماعی میشود و بعد معمایی و ترسناک خود را از دست میدهد. اما در مجموع فیلم قابل قبولیست. شاید تنها از آثار موفق سینمای ترس در ایران بتوانم "شب بیست و نهم" را به یاد بیاورم.
دست گذاشتن روی ژانر وحشت آن هم در سینمای ایران با محدودیتهای متفاوتی که بر سر راه فیلمسازان وجود دارد، بسیار پر خطر است. تا آنجا که شاید تماشاگر به جای اینکه از تماشای فیلم بترسد، به آن بخندد. البته فکر میکنم خوابگاه دختران به عنوان یک فیلم ترسناک میتوانست با تعلیق و رازآلودگی بیشتر، مخاطب را بیشتر درگیر کند و مسئولیت اجتماعی برای خودش نتراشد.
شاید به محض شنیدن سینمای وحشت در دنیا همه به یاد ومپایرها و دراکولاها و خون آشامها بیفتند و یا شاید هم بلافاصله نام آلفرد هیچکاک را به خاطر بیاورند. اما به نظرم سینمای ترس در ایران میتواند مختصات خاصی داشته باشد که این مختصات خاص، این ژانر را از بند محدودیتها رها کند و به فیلمهایی از این دست امتیازات خاصی هم بدهد.
مثل استفاده از معماری خاص ایرانی، تاریخ رازآلوده جامعه سنتی و مذهبی، فضاهای اصیل و خاص اینجایی مثل زورخانهها، حمامها، آبانبارها، اندرونیها، کوچهها و ...
۱۳۸۳ آبان ۲۶, سهشنبه
روش فارسی کردن ارکات را در یک انجمن در ارکات گذاشتم که اینجا میتوانید استفاده کنید. انجمن بچه های مسکو هم در ارکات که چند هفته پیش به امید پیدا کردن چند همکلاسی دوران دبستان و راهنمایی به راهش انداختم، شلوغ شده و خیلی از بچههایی که سالها بود از آنها بیخبر بودم عضو انجمن شدهاند.
۱۳۸۳ آبان ۲۰, چهارشنبه
روحانی
امروز کنار بزرگراه مدرس چشمم به یک روحانی میانسال افتاد که کنار خیابان منتظر تاکسی بود و گویا کسی هم سوارش نمیکرد. جلوی پاش ترمز کردم و مسیرش را پرسیدم. بیچاره اول فکر میکرد کلکی در کار است و یا انگار میخواهم اذیتش کنم. و خلاصه سوار شد.
در راه گله میکرد از نگاه مردم و متلکهای روزمره که گاهی میشنود. میگفت که در همه ممالک دنیا روحانیان دینی مورد احترامند اما اینجا یک جوی شده که مردم فکر میکنند روحانیت حق آنها رو خورده است.
بعد ار من خواست موسیقیام را که صدایش را قطع کرده بودم بلند کنم و راحت باشم. که من هم بهش گفتم که اصلن رادیو گوش میکردم و او هم فکر کرد که ملاحظه حالش را میکنم و باز حرف زد که خودش گاهی موسیقی سنتی گوش میدهد و موسیقی اگر فلان باشد حلال است و ازین حرفها.
۱۳۸۳ آبان ۱۳, چهارشنبه
چشمای آرزومند
دلم میسوزه که دانشگاه رفتید، تحصیلات عالیه دارید اما با چنان لحن آروزمندی از زندگی تو غرب حرف میزنید و حرفهای راننده تاکسیگونه و خالیبندیهای کشکی از فضای اونور آب دارید که آدم حتی به عقلتون شک میکنه چه برسه به تحصیلاتتون.
۱۳۸۳ آبان ۱۲, سهشنبه
من برای خودتون میگم
گویند شاهی بود که روزی بر اثر خوابی از جان خود بیمناک شد. پس دستور داد عدهای جاسوس و خبرچین در شهر بگردند و هرکس به شاه بد و بیراهی گفت بگیرند و دست بسته به کاخ بیاورند. خلاصه در همان روز حول و حوش ۲۰ نفر نانوا و قصاب و فرشفروش و بقال را گرفتند و به کاخ شاهی آوردند.
شاه هم از بیم گزند این بیچارگان که اصولا آزاری برای شاه و حکومت نداشتند امر کرد که به زندانشان کنند. چون ده روزی گذشت خانواده و فامیل و دوستان زندانیان دور کاخ به اعتراض گرد آمدند به نحوی که تعداد معترضین از هزار گذشت و ناگهان این اعتراض ساده به بلوایی همگانی تبدیل شد و مردم شهر همگی به دور کاخ تجمع کردند. شورش بالا گرفت و شورشیان وارد کاخ شدند و شاه و وزرا و حکومتیان را یک سره گرفتند و به زندان کردند و آن ۲۰ نفر را از زندان بیرون کشیدند و به عنوان قهرمانان مبارز هر کدام را شاه و وزیر و وکیل نمودند.
این لیستهای سیاه وبلاگها و تهدیدهای لانه عنکبوتی !! مضحک که منتشر میشود گویی اعتباری شده برای کسانی که میخواهند سری توی سرها پیدا کنند. با احترام به خیلی از کسانی که فقط به جرم نوشتن و ابراز عقیده در بندند، این دستگیریهای فلهای کور، باعث شده هرکس دستگیر میشود، معتبرتر و اسم و رسمدارتر هم بشود.
۱۳۸۳ آبان ۱۱, دوشنبه
احساس رضایت
یک روز باید از همه کارهایم مرخصی بگیرم. صبح از خانه خارج شوم و تا پایان روز بیرون از خانه در پارک و موزه و خیابان مورد علاقهام قدم بزنم. به کافهی محبوب سر بزنم و خودم را به نوشیدنی جذابی میهمان کنم. قلم و کاغذ همراه ببرم و در کافه کمی خودم را قضاوت کنم. فکر کنم خیلی حالم بهتر شود.
- Metropolis, Hengki Koentjoro
۱۳۸۳ آبان ۴, دوشنبه
حکم صادر شد
دو روز قبل دوستی برایم پیام گذاشته بود که یک وبلاگی در پرشینبلاگ پیدا شده و احتمالن در پی مقاله سردبیر کیهان، لیستی از وبلاگها و نشریات منصوب به خانه عنکبوت !! را منتشر کرده است. امروز امشاسپندان پیامی گذاشته بود و گفته بود که از قرار دوستان گرامی در سپاه الکترونیکی اسلام !!! لیست تکمیلی منتشر کردهاند و در این لیست جدید نام شرح و من نیز به عنوان یکی از محاربان !! آمده است.
خواستم تشکر کنم.
۱۳۸۳ مهر ۲۵, شنبه
با خلوت چه کار
روزی به عارفی بزرگ خبر دادند که کسی پیدا شده در دهکده مجاور و دروس عرفانی شما را عینا به نام خود تدریس میکند و علاوه بر آن خود را استاد شما نیز مینامد. عارف بزرگ بلافاصله تعدادی از شاگردان خود را به کلاس درس او فرستاد و از آنان خواست که بدون توجه به استاد با گوش جان دروس را فرابگیرند.
روزها و ماهها گذشت و زمان امتحان بزرگ راه رفتن بر روی آب رسید. استاد بزرگ و استاد قلابی هر دو شاگردانشان را بر لب رودخانه آوردند. نخست عارف بزرگ و شاگردانش به سلامت از رود رد شدند و سپس شاگردان استاد قلابی هم از روی آب گذر کردند اما زمانی که نوبت به عارف دروغین رسید به درون آب افتاد و دست و پا زنان غرق شد.
شاگردان همگی به پرسش برخاستند که چگونه شاگردان استاد دروغین از آب گذر کردند اما خود استاد در آب غرق شد. عارف بزرگ درس تازهای را آغاز کرد. عرفان از عارف جداست. عارف تنها وسیله انتقال و مجرای عبور است و میتواند خود صاحب بستر مناسب برای پذیرش نباشد.
یک استاد عرفان میتواند به نیکی دروس عرفانی را منتقل کند و از شاگردانش عارف بسازد اما خود هیچگاه عارف نشود. پس شاید حتی اگر واعظان چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند باز هم بتوان پای منبر وعظشان نشست و بدون در نظر گرفتن خلوتشان از مجرای دانستههایشان بهرهمند شد.
۱۳۸۳ مهر ۲۱, سهشنبه
بعد از کلیک بر روی لینکهایی که به آدرس کیهاننیوز ختم میشود با یک صفحه سفید مواجه میشوید ؟؟؟ چاره کار تغییر کودینگ صفحه به عربیست. گفتم یعنی ما حتی برای کیهان خواندن شما هم فکر میکنیم.
امروز روز جهانی کودک به همت بر و بچه های دانشجو در دانشکده مدیریت دانشگاه تهران برگزار شد که من هم قرار بود حضور داشته باشم اما استاد عزیز ما بد پیلهتر از آن بود که رخصت خروج دهد.
۱۳۸۳ مهر ۲۰, دوشنبه
ما و گربه و حضرت مولانا
یکی دو سال پیش چند گربه در حیاط ما بودند که اینها چند ماهی به صورت متوالی میآمدند لب پنجره و درب خانه و ما مقداری گوشت اضافه به آنها میدادیم. اونها هم عادت کرده بودند و سر ساعتهای مشخص جمع میشدند دور درها و پنجرهها و مرتب رژه میرفتند تا زمان گوشتاندازی از راه برسد. یک روز خواهر کوچولوی ما که آن وقتها خیلی بیشتر از الان کوچک بود تصمیم گرفت بدون کمک ما و به تنهایی این عمل خطیر را انجام بدهد.
ناگهان با صدای جیغش فهمیدیم که مشکلی پیش آمده و وقتی دواندوان خودمان را به در خانه رساندیم متوجه شدیم یکی از گربهها به دنبال بوی گوشت وارد خانه شده و مستقیم رفته به اتاق خواب خواهر کوچولو.
خلاصه من و برادرم به فکر چاره افتادیم که چه بکنیم و چه نکنیم. گربه مادر مرده که بدجوری ترسیده بود گوشه اتاق چمبره زده بود و با ترس و لرز نگاهمان میکرد و از طرفی من و برادرم میدانستیم که اگر به سمت گربه برویم احتمالا احساس خطر میکند و به سمت ما حملهور میشود.
اتفاق بسیار جالبی افتاده بود.
تصور کنید هم ما و هم گربهی عزیز هر دو هدفمان بیرون بردن گربه از اتاق بود پس هر دو نیت کمک به یکدیگر را داشتیم. هر دو از هم میترسیدیم با اینکه هیچیک قصد آزار رساندن به هم را نداشتیم و تنها عاملی که باعث شده بود این طور میان زمین و آسمان گیر کنیم این بود که زبان یکدیگر را نمیدانستیم.
خلاصه نیم ساعتی که گذشت ما کمکم عقلمان سر جایش آمد و یک صندوق چوبی بزرگ آوردیم و جلوی گربه محترم گذاشتیم. سپس سعی کردیم کمی قیافههای خطرناک به خودمان بگیریم تا گربه به درون صندوق برود. به محض ورود جناب گربه به صندوق در آن را بستیم و به حیاط بردیم و گربه را رها کردیم.
حالا این خاطره را بازگو کردم که بگویم ما و گربهای که هیچ نقطه مشترکی با هم نداشتیم عذرمان در درک نکردن منظور هم موجه بود اما در روز چه بسیار آدمهایی میبینم که فقط و فقط به دلیل آنکه زبان درک یکدیگر را نمیدانند از هم فاصله میگیرند یا به جان هم میافتند.
نه اینکه از دو ملت گوناگون باشند بلکه از همین ایران خودمان هستند اما چون همدلی ندارند به هم پرخاش میکنند و تنشهای روزمره زیادی بین آنها ایجاد میشود و خیلی وقتها در مسیر این تنشها، حتی هدف مشترکی دارند که فقط نمیتوانند به هم حالی کنند.
ای بسا هندو و ترک هم زبان
وی بسا دو ترک چون بیگانگان*
* رومی
- Margaret Bourke-White - Hats in the Garment District, New York, 1930
۱۳۸۳ مهر ۱۴, سهشنبه
پالان اهورا
جوکهایی که ناگهان جدی میشوند. یک آدمی پیدا شد که ناگهان سخن عجیب و غریبی را بر زبان راند و برای بیان پرطمطراقتر حرفش یک شبکه تلویزیونی هم به راه انداخت. و خیلی آسان و آسانتر از آنچه به خیال هم خطور کند، عدهی زیادی از ایرانیان را چند روزی به خود مشغول (بخوانید امیدوار) کرد.
روزی که ماجرای اهورا به گوشم رسید باورم نمیشد که کسی پیدا شود که به جز پوزخند تمسخر پاسخ دیگری هم به این اراجیف بدهد اما باورم شد که به همین سادگی هم میشود مردم را سرگرم کرد.
روبروی سینما فرهنگ بودم که در برابر ناباوری دیدم دختری جوان با پخش چند کاغذ تبلیغی ما را به حمایت از اهورا فرا میخواند و در دانشکده بودم که کسی از بچههای سال آخر با جدیت میگفت : میآید.
جدای از اینکه راجع به هر مسئلهای چگونه فکر میکنیم، عقلانیت را که میتوانیم دستمایه زندگی خود کنیم. این روزها با هزینهای اندک میتوان صاحب یک شبکه تلویزیونی شد.
اما آیا بعد از این همه سال و این همه تجارب سخت و دردناکی که بر این ملت از سادهلوحیشان رفته باور کردن این چیزها توجیهی دارد ؟ یعنی واقعا باید کسی بیاید و برای ما توضیح بدهد که برای عملی شدن طرحی که جناب اهورا به زبان میآورند چه امکانات و چه برنامهریزی وسیعی لازم است ؟
امروز مصاحبه داشتیم با هادی حیدری که فردا در میآید و کلی حرف زدیم جوری که وقتی خانه آمدم سرم درد می کرد. دلم برای هادی سوخت، چرا که در مقابل ما او فقط یک نفر بود و تازه ما فقط پرسیدیم و هادی بود که مفصل و طولانی باید جواب میداد. یک گزارش هم داریم از نمایشگاه خیابانی مازیار بیژنی کاریکاتوریست کیهان.
قسمت قشنگهی مصاحبهی هادی هم آنجا بود که بعد از مصاحبه چند قدمی که هادی حیدری را تا کنار اتومبیلش مشایعت کردیم، دیدیم که یک فروشگاه نیمه تعطیل با روزنامهای شیشههای خود را پوشانده که کاریکاتور هادی هم در یکی از روزنامهها چاپ شده بود.
۱۳۸۳ مهر ۸, چهارشنبه
۱۳۸۳ شهریور ۳۰, دوشنبه
۱۳۸۳ شهریور ۲۵, چهارشنبه
رمانهای دهه چهل
راه افتاد. در آن بعدازظهر ابری اواخر پاییز هوا سرد بود. بس ناجوانمردانه سرد. یقههای پالتویش را بالا داد. کلاهش را پایین کشید. سیگاری آتش زد. لحظه ای به فکرش رسید که شبیه شخصیتهای رمانهای دههی چهل شده است. از این فکر خندهاش گرفت. از این فکر لذت برد و به راهش ادامه داد. هوا سردتر شده بود. صدای خشخش برگهای زرد چنار زیر پایش حالت خوشی به او میداد. سعی میکرد که با هر گامش صدای خشخش بیشتری را در آورد. همچنان میرفت. باران شروع شده بود. نمنم بود ولی رفتهرفته شدیدتر میشد. باران به قدری شدید بود که سیگارش را خاموش کرد. نه٬ نمیشد. بدون سیگار به شخصیتهای آن رمانها شباهتی نداشت. سیگار دیگری آتش زد. باران تندتر شده بود. گویی در آسمان مخزنی چیزی سوراخ شده باشد و همه آبش روی سر او بریزد. سیگار دوباره خاموش شد. سیگار دیگری آتش زد. همچنان میرفت. سعی میکرد که سیگار را طوری نگه دارد که آب به آن نرسد. همه تلاشش برای همین بود. او فقط میخواست سیگارش خاموش نشود. او فقط میخواست شبیه شخصیتهای رمانهای دههی چهل باشد.
- Jack Lemmon, American actor and musician
۱۳۸۳ شهریور ۲۱, شنبه
دیروز از مسافرت برگشتم و بلافاصله به رفع اشکالهای شرقیان سوم مشغول شدم. باورتان نمیشود که باورم نمیشد این همه ایراد در این شماره به وجود آمده باشد. خلاصه تمامی نواقص رفع شد و نمیشود زحمت جلال را هم نادیده گرفت که برای انتشار این شماره زحمت زیاد کشید.
من همیشه فکر میکردم که از ورزشها، فقط در فوتبال سررشتهای دارم. اما در این سه چهار روز و البته بعد از به دست گرفتن راکت تنیس، دراینباره مطمئن شدم.
راستی شما تا به حال احساس کردید که باید خوابی که دیدهاید رو آب بکشید ؟
در ضمن میدونید نقاش این نقاشی باحال کیه ؟
۱۳۸۳ شهریور ۱۲, پنجشنبه
بیداد
محاکمه درباره مردی است که یک صبح از خواب بیدار میشود. عدهای وی را دستگیر میکنند و مورد محاکمه قرار میدهند، وی ابتدا با کمال اطمینان منکر هرگونه کناه میشود ولی در بازجوییهای مکرر وی آرامآرام باور میکند که گناهی مرتکب شده است.
به نظرم گاهی این بازپرس تفکر حاکم بر جامعه است. تفکری است حاصل از شرع و عرف. گاهی این بازپرس تفکر ماست. تفکری که جسارت را خریت تعبیر میکند. تفکری که با آن خویش را محدود میکنیم و نظر دیگرانی را بر اراده خود ترجیح میدهیم. گاهی هم این بازپرس از مهربانترین نزدیکان است. آنان که دوران عصیان را پشت سر گذارده، محافظهکار شدهاند و به خاطر آسایش خود و شاید ما، ما را محکوم بالفطره میکنند.
فریاد بر ضد بیداد
صدا را خشن میکند
دریغا
ما که میخواستیم
جهان را مهربان کنیم
خود نتوانستیم
مهربان باشیم*
* برتولت برشت
۱۳۸۳ شهریور ۱۱, چهارشنبه
۱۳۸۳ مرداد ۳۱, شنبه
موجها
هر سه مقابل پنجره نشستند خیره بر دریا
یكی از دریا گفت. دیگری گوش كرد.
سومی نه گفت و نه گوش كرد. چشمانش بین موجها بود.
پارسال که سالگرد تولدم بود
خوب نبودم.
امسال
کسایی رو دارم که نگاهشون به اندازهی وقف یک زندگی برام ارزشمنده
و من قشنگترین هدایای عمرم رو از نگاههای اونا برداشت میکنم
امشب که تولدمه من از همه اون آدمهایی که واقعههای قشنگ من بودند ممنونم
امشب که سالگرد تولدمه من از همه نیکیهایی که در هیبت این نازنینان بر من نازل شد سپاسگزارم
- شرقیان با همیاری جلال رنگ و بوی تازه ای گرفت.
۱۳۸۳ مرداد ۱۶, جمعه
۱۳۸۳ خرداد ۲۹, جمعه
تساهل و عاشقی
رومی از ماهی بسیار میگوید. ماهی در دریا زندگی میکند و و تمام دردها و شادیهای او از آب است. ماهی پی غذا میرود، میآید، میخوابد. اما همیشه در آب است و این دائمالذکر بودن ماهی، همان تعبیر عاشق است که مولانا به ما میشناساند.
دائمالذکر مرحلهایست که انسان خودش منبع میشود. وقتی از حلاج در فلسفه میپرسیدند، گفت سر را واگزارید. اما وقتی که عاشق هستید همه دیالوگها و ذهنیتها همه اوست و این برای یک انسان عامی سنگین است. عاشق، حتی پشت میز کار هم عاشق است. عشق در زندگیاش جاریست.
۱۳۸۳ خرداد ۲۸, پنجشنبه
۱۳۸۳ خرداد ۲۷, چهارشنبه
حکایت مردی که نه میگفت
بود در کشور افسانه کسی
شهره در نه گفتن
نام میخواهی ؟ نه
کام میجویی ؟ نه
تو نمیخواهی یک تاج طلا بر سر ؟ نه
تو نمیخواهی از سیم قبا در بر ؟ نه
مذهب ما را میدانی ؟ نه
خط ما میخوانی آیا ؟ نه
نه به هر بانگ که بر پا میشد
نه به هر سر که فرو میآمد
نه به هر جام که بالا میرفت
نه به هر نکته که تحسین میشد
نه به هر سکه که رایج میگشت
روزی آیینه به دستش دادند
میشناسی او را ؟
آه آری خود اوست
میشناسم او را
گفته شد دیوانهست
سنگسارش کردند
سیاوش کسرایی
۱۳۸۳ خرداد ۲۶, سهشنبه
هفت شهر عشق را
عطار در "منطقالطیر" با نیروی تخیل خود و به کار بردن رمزهای عرفانی به زیباترین وجه ممکن، حال منازل و مقامات سالکین راه راست را بیان میکند و از زبان سالکین سخن میگوید. در این کتاب عطار داستان هدهدی را شرح میدهد که راهنمای مرغان جویای سیمرغ میشود و در پیشاپیش آنان به پرواز درمیآید تا سرانجام پس از گذشتن از هفت منزل پر خوف و خطر و تحمل مشقات و ناکامیهای بسیار، از آن جمع کثیر سی مرغ را به سرزمین سیمرغ میرساند كه منظور از پرندگان، سالكان راه حق بوده و مراد از سیمرغ وجود حق است.در منطقالطیر، عطار هفت شهر عشق را زیر پا میگذارد و هفت وادی، طریقت و کیفیت حرکت سالک از مبداء طلب تا مقصد فنا را نشان میدهد.
۱۳۸۳ خرداد ۲۳, شنبه
واکنش
دنیا همون چیزیه که تو داری به اون نگاه میکنی. به قول معروف این دید خودته که مسیر دنیات رو مشخص میکنه. ما حتما رفتن چیزی رو که از دست دادیم، در دنیامون پرورش دادیم و انتظارش رو داشتیم. اما وقتی از دست میدیم ناراحت و افسرده میشیم که چرا اون رو از ما گرفتن. جایی میخوندم اون کسی که دزدی میکنه تمام دنیاش به شکل دزد در میآد و به هیچکس نمیتونه اعتماد کنه.
حکایت میکنن مردی یکی از وسایلش گم شده بود و به همسایش شک کرد و اون رو زیر نظر گرفت و دید که خیلی مرموز رفتار میکنه. از تلفن عمومی چندین تلفن مشکوک میکنه و با همسایه بغلی پچپچ مخفیانهای انجام میده. هرچند وقت یکبار هم سرک میکشه ببینه کسی اون رو زیر نظر داره یا نه و در مجموع بسیار مشکوکه.
گذشت تا همسر اون مرد اون وسیله گم شده رو پیدا کرد و اینبار که به رفتار مرد همسایه نگاه میکرد متوجه شد همه رفتاراش عادی شده. با اینکه مرد همسایه همون کارای قبلی رو انجام میداد.
۱۳۸۳ خرداد ۱۱, دوشنبه
بنبست
آی مسلمانها
جماعت!
كجا میروید؟
چرا به زمین و آسمان بد میگویید؟
چرا از روزگار گله میكنید؟
چرا تحمل خودتان را ندارید؟
چرا با لبخند بیگانهاید؟
چرا کینه به جانتان چنگ انداخته؟
چرا از یكدیگر خستهاید؟
چرا به آب و آسمان نگاه نمیكنید؟
چرا انتظار بهار را نمیكشید؟
چرا صورتهایتان "ناضره" نیست؟
چرا چشمهایتان "الی ربك ناظره" نیست؟
مگر فراموشتان شده زمین از آن خداست و "یورثها من یشاء من عباده"؟
مگر فراموشتان شده "والعاقبه للمتقین"؟
چرا دلهایتان را به "ان الارض یرثها عبادی الصالحون" خوش نمیكنید؟
چرا منتظر "الساعه" كه "قریب" است نیستید؟
چرا برای "یوم الخروج" روزشماری نمیكنید؟
چرا به "والله متم نوره" یقین ندارید؟
چرا این اینریختی هستید؟
۱۳۸۳ فروردین ۱۶, یکشنبه
میگن که ...
میگن که یارو میره دكتر و میگه: آقای دكتر به دادم برس، الان دو هفتهاست هر شب تا صبح كابوس میبینم!
دكتره میپرسه: چه كابوسی میبینی؟
یارو میگه : هر شب خواب میبینم قورباغهها جامجهانی راه انداختن، منم هرشب وامیستم داور!
دكتر میگه: ای بابا، این كه خیلی ناجوره. بیا برات یه دوایی چیزی بنویسم، از فردا بخور خوب میشی.
یارو میپرسه : آقای دكتر، میشه این قرصها رو از پسفردا بخورم؟!
دكتره میگه : شدنش كه میشه، ولی واسه چی ؟
یارو میگه: آخه فرداشب فیناله !!!
حکایت ماست که با خریتمون آمیختهایم.
۱۳۸۲ اسفند ۴, دوشنبه
روشنفکری دینی در حجاب اسلامی
اما یک [حجاب] مال نسل آگاهیست که به پوشش اسلامی برمیگردد. این نسلیست که با این پوشش اسلامی میخواهد به استعمار غربی و فرهنگ اروپائی بگوید پنجاه سال کلک زدی، کار کردی، نقشه کشیدی که مرا فرنگی مآب کنی، من با این لباسم به تو میگویم نه و به تمام پنجاه سال کارت فاتحه میخوانم.
همهاش فکر میکنم حرف دیگری میخواسته بزند. چهمیدونم.
۱۳۸۲ دی ۱۲, جمعه
به او میرسم
میشلد. پای راستش مو برداشته. دیگر نمیتواند تند گام بردارد. شاید هم نمیخواهد. پشت سرش که راه میروم قلبش میتپد. زود میتوانم به او برسم٬ اگر تندتر بروم.
اشتراک در:
نظرات (Atom)





















