۱۳۸۶ شهریور ۶, سه‌شنبه

باران مال اردیبهشت است
چه دخلی دارد به شهریور

در این فصل و ماه
در پارک جمشیدیه
باران نمی‌بارد

فقط گاهی
درختان پارک
بازخواستت می‌کنند از تنهایی
که آن هم
با نشان دادن برگی از تقویم
که بگوید ماه، ماه شهریور است
حل می‌شود


عکس Irma Haselberger

۱۳۸۶ مرداد ۳۰, سه‌شنبه

کتاب‌هایم رفتند. همه‌شان. صبح غمگینی بود. هیچ ماشینی، هیچ صدایی. فکرش را بکن، یهو تمامشان  ترکم کردند. تک‌تکشان از بدنم کنده شدند. برای آخرین بار صندوق را بالا زدم و نگاهشان کردم. از ترس دیدن جای خالی‌شان، کتاب‌خانه را هم همراهشان راهی کرده بودم. فقط دیوان شمس و کلیات سعدی و آن حافظ شاملوی لامصب دست و پایشان را گذاشتند روی چارچوب در. حتی کتاب‌های داستایفسکی را هم بیرون کرده بودم، اما زورم نرسید به این سرتق‌ها. نشستند با من توی اتاق خالی از سکنه و داریوش رفیعی برای من و ما زد زیر آواز.

بودم همه شب دیده به ره تا به سحرگاه
ناگه چو پری خنده‌زنان آمدی از راه
غم‌ها به سر آمد
زنگ غم دوران
از دل بزدودم
منتظرت بودم
منتظرت بودم ...


عکس Alexey Titarenko

۱۳۸۶ مرداد ۲۸, یکشنبه

پیرمردی بود که هیچ کودکی از تیغ عمود او نرستی و هیچ جوانی از زخم گزند او نجستی. خداوند او را پسری عطا کرد که هر چه پدر به عمری می‌کرد، پسر به روزی می‌داد. پسر را گفتند که این چه حکایت باشد. پاسخ گفت : مرد آن است که در کشاکش درد، سنگ زیرین آسیا باشد.

۱۳۸۶ مرداد ۲۳, سه‌شنبه

ماها چه بخواهیم و چه نخواهیم، ته ته ته دلمان سوسیالیستیم. این چیزهای مربوط به طبقه و تضاد و داشتن و نداشتن و جنسیت و علم بهتره یا ثروت، تا لایه‌های زیرین جانمان نفوذ کرده و زده به تمام هیکلمان. بد و خوبش مهم نیست زیاد، حرارتمان بالاست. چپمان، راستمان، پراگماتیسممان، اگزیستانسیالیسممان، فمنیسممان، دموکراسیمان و همه چیزمان داغ است. این جور فکر و خیال‌ها می‌برد حرارتمان را بالا و جنبش مولکولی زیاد می‌شود. همین ازدیاد مفرط جنبش مولوکولی‌ست که می‌چپیم توی این جنبش و آن خط و این گروه. در واقع هیچ جنبشی برای ما اصالت ندارد، جز همان جنبش مولکولی که آن هم مربوط است به داغی کله‌هایمان.


عکس : روزگاری، پاریس

۱۳۸۶ مرداد ۲۱, یکشنبه


نازنینی از چالوس

۱۳۸۶ مرداد ۱۶, سه‌شنبه

از روابط کاری بدم می‌آید. از ماموریت، از صبح به خیر گفتن‌های مصنوعی، صدای بوق خوشحال دستگاه حضور و غیاب، وقتی کارت می‌زنیم. از این روابط سرخوشی که تنها دلیل‌شان پول است.

از جیغ‌جیغ زنانه توی شرکت بدم می‌آید. از موبایل‌فروش‌های جمهوری، از حافظ کیارستمی، از چراغ ماشین‌های مدل بالای اخمو در سیاهی شب، از قلیانی که نکشیده گلو را بسوزاند بدم می‌آید. از وقاحت، از سوال، از کجایی، از چه کار می‌کنی، از راننده‌هایی که از راست سبقت می‌گیرند، از تیزبازی، از شیله، از پیله، خسته‌ام. و درست وسط شکم این حال و هوای مزخرف، فردا، باز، ماموریت.


* عکس Laurence Demaison

۱۳۸۶ مرداد ۱۰, چهارشنبه

نکن
فکرش را 
فکر را

هر آن‌چه که خود خود حادثه است
در کسری از ثانیه رد می‌شود و ما ...
خودمان را می‌زنیم به خواب
می‌آییم روی آب
می‌خزیم روی خشکی
دو زیستانیم


* عکس Michael Monfore