۱۳۸۵ مهر ۳۰, یکشنبه
موتوری
رضا و ننه، لب حوض، رختشستن ننه
- آره ننه، این روزا دیگه دزدی ام خیلی سخ شده، منو بگو که جز این موتور دیگه هیچ رفیقی ندارم، فقط همین یه کارو بلتم، موتور سواری. گاززززز بدم، قوووووووووم قووووووووووووم. جز دزدی که فقط از فرار کردنش خوشم میادا، دیگه هیش کاری واسم نمونده ننه.
- آره ننه سخته، خدا بیامرزه باباتو، شیش دفعه رف دزدی، هر شیش دفعه هم گرفتنش. حسابی خاطرخواش بودم، خدا بیامرزتش، شیش دفعه رف حبس و منم شیش دفعه رفتم ملاقاتیش و هر شیش دفعه هم براش زیرشلواری بردم.
- میگم ننه، تو سینما میری ؟!
- استغفرالله، تو فیلمبریشو میکنی بسسه.
- تو چشمای من نگاه کن بگو نمیری ...
- هییییی، بضی وختا اگه حوصله داشته باشم، تو فلکه دو تا سینما هست یه سری میزنم.
صدای فرهاد، موسیقی منفردزاده
صدای بی صدا، مثه یه کوه بلند، مثه یه خواب کوتاه، یه مرد بود یه مرد.
با دستای فقیر، با چشمای محروم، با پاهای خسته، یه مرد بود یه مرد ...
فرنگیس و رضا، پای موتور
- میگم، حالا بگو از من بیشتر خوشت میاد، یا از این موتور که اینقد تعریفشو میکنی ؟
- خوب نیگاش کن، انگار جون داره. آدم حظ میکنه وقتی نیگاش میکنه. تو نمیدونی آدم وختی تنها میشه به چه چیزایی دل میبنده. من عاشق صداشم، که وختی روش میشینما، دیگه هیچ صدای دیگهای رو نمیشنفم.
بعد از دعوا، رضا و فرنگیس
- بسسه دیگه، نگام کن، به من میگن رضا، من عین اولم، همیشم همین ریختی بودم. به من میگن رضا موتوری، رضا دزده، من نیمیتونم این ریختی مودب باشم.
نیمه شب، رضا و ننه
- هی ننه، صب کن صب کن، نصیحت نکن که حالشو ندارم. یهویی هوس کردم فردا عصر برم پولارو پس بدم.
- هه هه، که دختره خوشش بیاد ؟!!
- نه ننه، میخوام هفتاد سال سیا کسی خوشش نیاد. برعکس میخوام همه بدشون بیاد. این منم که باس خوشم بیاد.
- یه شعری هست که میگه خریت نه فقط علف خوردن است، باقیشم یادم نمیاد. اما همه رفیقات بهت میخندن رضا.
- عب نداره بزار لااقل ما یکی روسفید باشیم.
- اگه روسفیدی اینه، قربون روسیاهی بابات.
- ای بابا، نور به قبرت بباره، چهقدر دلش میخواس رئیس انجمن کانون مدرسه ما بشه، منم بهش قول دادم که سال دیگه جوری درس میخونم که بشه، اما سال دیگه اصلن منو تو مدرسه را ندادن. ها ها ها ...
تصادف، رضا کف خیابان
به عباس قراضه بگین، رضا موتوری ....... ممممممرد.
تیتراژ پایانی
در شب بی طپش، این طرف، اون طرف، میافتاد تا بشنفه، صدا ... صدا ... صدای پا.... صدای پا ....
۱۳۸۵ مهر ۲۳, یکشنبه
دووور
چشم چشم را نمیبیند. تنهایم انگار اما بوی بدنهای عرق کرده را به وضوح میشنوم. حاجآقا محتشمی مثل همه شبهای بیست و یکم، صدایش گرفته است. از کاسههای شیر، از مظلوم اول، از این چیزها میگوید. گیجم، مثل همه شبهای قدر. صدا هزار بار در رفت و آمد است. «یا دلیل المتحیرین، یا غیاث المستغیثین، یا جار المستجیرین، یا مجیب الدعوه المضطرین ... سبحانک یا لااله الا انت»
چقدر دور شدهام. بیش از هر دعایی جوشن را دوست داشتم. فقط صدا کردن خداست به هر نامی که دلت رضا میدهد. به هر صفتی از خدا که حس میکنی در آن وقت بیشتر باورش داری. عاشق صدای خواندن جوشن کبیر بودم وقتی حاج آقا محتشمی میخواندش، با همان صدای گرفته و خش دارش. و هزار بار توقف میکرد روی «اللهم انی اسئلک باسمک» و آنقدر نام خدا را فریاد میکرد که انگار باور دارد خدا صدایش را میشنود و انگار که دلش گیر میکند به لوتیگری محتشمی و جوابش را میدهد.
عزادارها را میشناسم، همه را. نای برخاستنام نیست. یله شدهام گوشه شبستان، مثل پاتیلهای یک تاغار عرق سگی خورده. میخواهم بگویم، اما نمیدانم چه چیزی را. محتشمی میخواند «یا من یعلم مراد المریدین، یا من یعلم ضمیر الصامتین، الغوث الغوث، خلصنا من النار یارب ...»
بین خواب و بیداریم. همه چیز را میبینم و میشنوم اما انگار صداها و آدمها مثل یک نسیم خوشایند میوزند. جایی بین بودن و نبودن. خودم را میسپارم به صداها و بوها. دور شدهام از این جهان این آدمها. وصله ناجورم انگار توی این جمع. آنها عزاداری میکنند و من با خاطرهها بازی میکنم. «یا نور النور، یا منور النور، یا خالق النور، یا مدبر النور، یا نور کل نور .... »
چشمهایم به سختی میسایند روی هم تا به نور محیط عادت میکنند. کسی نیست توی شبستان. نور میپاشد از پنجرهها توی صحن. کسی نیست. عزادارها نیستند. عکس حاجی محتشمی گوشه شبستان است با هوار هوار نور سفید خوش رنگ و یک پارچه مشکی کوچک که کشیدهاند دور قاب عکس. کسی نیست توی شبستان. منم و رقص نورهای صحن شبستان و زمزمه خشدار و مردانه محتشمی که هنوز توی گوشم است ؛ «اللهم انی اسئلک باسمک ...»
آرام از شبستان بیرون میروم.
۱۳۸۵ مهر ۱۵, شنبه
در کچل بودن
یادم هست که زمان دبستان رفتن ما، مجبورمان میکردند که موهای سرمان را از ته ماشین کنیم. آن وقتها مادرم خیلی تاکید داشت که من هیچ وقت کچل نشوم و خیلی هم سر این مساله مقاومت کرد و جلوی ناظم و مدیر ایستاد. خلاصه اینطوری شد که من از کودکی تا الان هیچ وقت کچل نشده بودم. موهای خانواده ما به صورت ارثی پرپشت است.
هیچ دلیلی هم نداشت. یک نیمه شب تصمیم گرفتم موهای سرم را با تیغ بتراشم. تیغ را برداشتم و با اینکه بی تجربه هم بودم، ولی انصافا تمیز درآوردم. خلاصه وقتی کچل کچل شدم، دوش گرفتم و خوابیدم.
فردا صبح اهالی خانه خیلی تعجب کردند وقتی من را با آن سر و شکل دیدند. مادر میگوید که چندش آور شدهام. پدرم میگوید شبیه قالتاقها شدهام. برادرم هم مثل همیشه تیر خلاص را میزند و میگوید که زشت بودم و زشتتر شدهام. این چند وقت هم شدهام سوژه رفقا و اقوام و همه به نوعی روی کچلی من بحث میکنند. به یک مسئه خیلی جالب هم رسیدم و آن اینکه کچل بودن یا بهتر بگویم تاس بودن، اعتبار اجتماعی را به شدت کاهش میدهد. یعنی ملت روی کچلها (از ته کچلها) حساب کمتری باز میکنند.
چند روز پیش که برای شرکت در جلسه مناقصهای به یک شرکت رفته بودم، از من معرفینامه خواستند در حالی که اکثر دفعات قبل نمیخواستند. شاید باور نمیکرد که یک کسی که سرش را تیغ انداخته نماینده شرکتی باشد. یک نکته جالب دیگر این بود که دو بار ایست و بازرسی اتومبیلام را متوقف کرده و حسابی گشته. دوستانم توی دانشکده و حتی استادها هم نگاه ناجوری دارند. بیشترین واکنشی که در دانشگاه دریافت کردهام، پس گردنیهای محکمیست که میخورم.
عکس : سایهام در آزادراه قزوین-رشت
اشتراک در:
نظرات (Atom)



