۱۳۸۷ تیر ۱۰, دوشنبه

نویسنده وبلاگ محترم ختم غرایب یک بازی راه انداخته که من فکر می‌کنم برای وبلاگستان فارسی ! می‌تواند مفید باشد. از آن‌جایی که از من هم دعوت کرده در این بازی شرکت کنم، منم دعوتش رو اجابت می‌کنم، با وجود این که همه می‌دونن من فقط تو بازیایی شرکت می‌کنم که خودم شروعشون کنم.

شکل بازی اینه که هرکس اسم چهار نفر را بنویسد و بگوید که چرا اسم این چهار نفر را نوشته و اسم چهار نفر دیگر را ننوشته است. و اما چهار نفر من :

رابرت موگابه به خاطر علاقه شخصی و اثز شگرف ایشان روی دمکراسی‌خواهی مردم آفریقا
پاریس هیلتون به واسطه بازتعریف جدی بسیاری مفاهیم برای من توسط ایشان
استاد الهی قمشه‌ای به خاطر بنیان کردن سبک جدیدی از خطابه که پر است از فکت‌های زیبا و جذاب بی آن‌که نتیجه‌ای داشته باشد
دکتر محمود احمدی‌نژاد که بنده هر جایزه‌‌ای که مسئول اهدای آن باشم به ایشان هم یک کپی اهدا می‌کنم به علت جابه‌جا کردن انواع رکوردهای گینس به صورت روزمره



منم مطابق رسم این بازی چهار نفر دیگه رو به این بازی وبلاگی فوق‌العاده جذاب دعوت می‌کنم.

نویسنده فوتوبلاگ "تنها صداست که می‌ماند"، وبلاگ "آموزش رجیستری"، استاد، مهندس، دکتر، روزنامه‌نگار نوجوان و تحلیل‌گر مسائل خاورمیانه و جهان، فخر کائنات، کوروش‌ش‌ش‌ش ضیابری به همراه پدر و مادر محترم و نویسنده وبلاگ پیام ایرانیان.

در ضمن ای از عشق پاک من همیشه مست / من تو را آسان نیاوردم به دست  (مخاطب خاص دارد.)

۱۳۸۷ تیر ۸, شنبه

دیشب فقط خوابیدم. از این کاناپه، به اون یکی کاناپه. از روی تخت، به روی زمین. الان هم خوابم. شهرام ناظری می‌خواند. عشق آن باشد که حیرانت کند / بی نیاز از کفر و ایمانت کند. 

چند روز است که بیکاری‌ام را با خواندن وبلاگ نیروهای بریده از گروهک مجاهدین خلق پر می‌کنم. وبلاگ حسن زبل و بچه‌های گل با کلاشینکف‌های زورکی. بیش از هر چیز برای تصاویر دلم می‌سوزد. چه‌قدر غم هست توی صورت این آدم‌ها. انگار رنجی به وسعت تاریخ را روی دوش‌شان گذاشته‌اند. باورم نمی‌شد که هنوز هم این همه آدم توی کمپ اشرف گرفتار باشند. نه راه پس داشته باشند و نه راه پیش. 



کودکی من با ترس از این آدم‌ها گذشته است. هم به خاطر کارهایی که در آن سال‌ها می‌کردند و هم فضای رسانه‌ای و از همه مهم‌تر خانواده‌ام که انقلابی بودند و مشی این‌ها را نمی‌پسندیدند. اما امروز فقط می‌خوانم و حس ترحم دارم و نفرت آمیخته. نفرتم اما از آدم‌های توی عکس نیست. از آدم‌ها و چیزهایی‌ست که قرار بود روزی منجی انسان‌ها باشند و توزرد (بدجوری هم توزرد) از آب درآمدند. 

نمی‌دانم چه کسی می‌تواند و چه کاری باید برای این‌ها بشود. نمی‌دانم. فقط گریه‌ام گرفت از این همه ناچاری و بخت‌برگشتگی.

۱۳۸۷ تیر ۶, پنجشنبه

چند که از آب و گل، بود پریشان تو

این کاغذها، کاغذ پاره‌اند.
حسم خراب است.


۱۳۸۷ تیر ۵, چهارشنبه

بی جرم و بی جنابت

شرح بدبخت را فیلتر کرده‌اند. روی چه حساب و کتابی، من که نفهمیدم. البته اصلن جای نگرانی نیست. اگر حساب و کتابی در کار بود باید نگران می‌شدم. همه چیز باید به همه چیز بیاید.

خیالی نیست، داریوش برایم sharh.com را ست کرده. حله داداش.

۱۳۸۷ تیر ۳, دوشنبه

دیشب برای کنسرت محمدرضا شجریان و گروه شهناز رفته بودم تالار کشور. سرپرستی گروه شهناز را مجید درخشانی بر عهده داشت. بر خلاف عادت این چند ساله، همایون در گروه نبود. مژگان دختر سوم شجریان هم نواختن سه‌تار را به عهده داشت.



نمی‌دانم چرا با مجید درخشانی حال نمی‌کنم. کنسرت گروه خورشید در سال گذشته هم که رفتم، آن لذتی را که باید نبردم. آثار بخش اول را مجید درخشانی ساخته بود و بخش دوم را خود شجریان که بخش دوم به مراتب بهتر بود.

در ابتدای برنامه از همه حضار خواستند که با تلفن همراه فیلم برندارند. تقریبا هم مراعات شد. اما وقتی نوبت به مرغ سحر رسید، انگار مراسم شام غریبان است. صدها نقطه نورانی در سالن روشن شد. اما مرغ سحر امسال، هیچ دلنشین نبود. یک ناهماهنگی در موسیقی و ناتوانی یا بی‌حوصلگی و یا شاید هم ناخوشی در صدای شجریان بود که از زیبایی تصنیف می‌کاست. مخصوصا وقتی که شعر اوج می‌گرفت، به جای صدای شجریان، گروه هم‌خوانی می‌کردند که حسابی روی اعصاب بود.

طراحی صحنه را هم مژگان شجریان انجام داده بود که انصافا خوب بود و از نقاط قوت کار بود. نی را شاهو عندلیبی می‌زد که با این‌که طرفدار تک‌نوازی نی نیستم اما از تک‌نوازی‌اش لذت بردم. ولی تک‌نوازی‌های تار را که غالبا خود درخشانی می‌زد، اصلا دوست نداشتم. در بین تمام آوازها از همه بیش‌تر و بیش‌تر، آواز این شعر حافظ محسورم کرد.


راهی‌ست راه عشق که هیچش کناره نیست
آن‌جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست


هر‌گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست


ما را ز منع عقل مترسان و می بیار
کان شحنه در ولایت ما هیچ‌کاره نیست

۱۳۸۷ تیر ۲, یکشنبه

عاشق هلندم. همین نتیجه نگرفتنش من را بیشتر شیفته می‌کند. همان موقع که چهارتا و سه‌تا به فرانسه و ایتالیا می‌زد هم می‌دانستم که هلند کاری از پیش نمی‌برد. این یک رسم است. هلند همیشه باید ناکام باشد. به خاطر گولیت و رایکارد و فان‌باستن، زندن و اورمارس و دی بوئر، ون در سار و خیلی‌ ستاره‌های دیگر که خوبند اما نتیجه‌گیر نیستند. برای همین هم هست که هلند با این همه ستاره در سالن افتخاراتش فقط یک جام قهرمانی اروپا را دارد و کلی نایب‌قهرمانی و سومی و چهارمی.



* عکس : رومان پاولیچنکو بعد از بازی مقابل هلند / از سایت رسمی یورو ۲۰۰۸

۱۳۸۷ تیر ۱, شنبه

یک مدت بود که از کانال کولر شرکت صدای چند تا کفتر می‌آمد که مرتب درحال حرف زدن بودند. بعضی روزها با صدای بلند و بعضی وقت‌ها هم به زمزمه چیزهایی می‌گفتند. تا این‌که امروز صبح یهو کلی پر کبوتر از توی کانال ریخت روی سر و کله‌مان. بچه‌ها می‌گویند یکی از کفترها احتمالن رفته است لای پره‌های کولر. اگر رفته باشد این مرگ‌ها تقصیر کیست ؟؟! چرا این‌قدر الکی. شاید اگر انگشتی که کولر را روشن کرد ...

تکمیلیه ۱ : بوی کبوتر مرده همه‌جا را برداشته است. فرهاد گوش می‌کنم. که یه ستاره / بچکه مثه / یه چیکه بارون ..... منو می‌بره / از توی زندون / مثه شب پره / با خودش بیرون.


۱۳۸۷ خرداد ۲۹, چهارشنبه

دارم فکر می‌کنم که امکانات عاشقی چه‌قدر روز‌به‌روز محدودتر می‌شوند. من اصلن کاری به ارتباطات معمولی و دوستی و رفاقت و این‌ها ندارم. الان دغدغه این حرف من، منحصرا عشق است. این امکانات ارتباطی که آدم فکر می‌کند کمک باشند به حال عشق، چهره آبی‌اش را مخدوش‌تر می‌کنند. امکاناتی مثل ایمیل و گپ اینترنتی و پیام‌های کوتاه و بلند دیجیتالی، امکان تغزل را از آدم می‌گیرند. صنایع ادبی را از کلام پاک می‌کنند. مثل شیرینی‌هایی که اشتهای آدم را به طور کاذب کور می‌کنند جوری که آدم فکر می‌کند سیر است. این‌ امکانات ارتباطی امروزی هم آدم‌ها را از غزل و نغز و ایما و اشاره انگار بی‌نیاز کرده‌اند در حالی که اساسا هویت واقعی را همین‌ها به عشق می‌دهند.

می‌گویند قدیم‌ترها که مردم برای زیارت می‌رفتند عتبات عالیات یا سفر حج یا حتی همین مشهد خودمان، چون طیاره و قطار و کشتی نبود به روش‌های ابتدایی سفر می‌کردند و اصلن همین مرارت سفر خودش یک جور عبادت بوده و تهذیب و انگیزه و اشتیاق را افزایش می‌داد.

امروز سال‌گرد درگذشت دکتر شریعتی‌ست. شریعتی امروز بیش از هر چیز برایم یک کاراکتر حوصله‌سربر شده است. حرف‌های تکراری که درباره‌اش گفته و نوشته می‌شوند و چیزهای تکراری که ازو نقل می‌شوند. یک اراده نخ‌نما که می‌کوشد طرف را بی‌اثر معرفی کند و یک کوشش احمقانه که می‌خواهد او را جامع زمان و نسخه ابدی جلوه دهد. هیچ‌کس این وسط یک نگاه اپتیمم ندارد.

باز هم تیم محبوب من هلند، شروع خوبی داشت. همیشه پایان کار هلند تلخ است و شروعش زیبا. خدا کند این بار این شکلی نباشد.

چقدر حرف بی ربط زدم.

۱۳۸۷ خرداد ۲۳, پنجشنبه

روی تخت خوابم که مرکز جهان من است، یک اینترنت وایرلس پیدا کرده‌ام. که برای خودش اتفاق مهمی‌ست. حالا با فریبا لم داده‌ایم و اینترنت‌گردی رایگان می‌کنیم. مصاحبه تاج‌زاده را خواندیم که انصافا جسورانه بود. تا یادم نرفته، عکس هم تماشا می‌کنیم. و از این حرف‌ها.