۱۳۸۹ فروردین ۸, یکشنبه

عشق بی‌سرانجام وجود نداره !!! بعضی ترکیبای این شکلی اساسن ایراد دارن. چون سرانجام جنسش یه جوریه که کنار عشق قرار گرفتنش منطقی نیس. اصن عشق، سرانجام سرخوده. سرانجام روشه. یعنی چی ؟!! یعنی این که عشق تموم نمی‌شه. هست. چون همیشه هست، پس "سرانجام" معنیشو از دست می‌ده. در ثانی، هر لحظه عاشقیت خودش یه جورایی سرانجامه.



اونایی که این ترکیبا رو ساختن، اگه نگیم سوء نیت داشتن، حتما انتخاب واژگانشون ایراد داشته. یعنی یا عشقشون عشق نبوده، یا در ترکیب کلمات دچار خطا شدن.


۱۳۸۹ فروردین ۴, چهارشنبه

با خودم عهد کردم
که اگر یک بار دیگر تماس گرفتی
حتما جواب خواهم داد
و حالا پانزده سال از آن عهد می‌گذرد
و تو هم البته ...
تماسی نگرفته‌ای !!! 


* عکس : سیگار روشن کردن Ashley Smith

۱۳۸۸ اسفند ۲۹, شنبه

آنوفل


بعضی بیماری‌ها خنگ‌اند
مثل آبله
و بعضی باهوش
...
مالاریا
سلولی و سریع
از راه خون
با کمی تب و لرز
به هدف می‌زند
و هنوز هم 
مشتری‌های خودش را دارد

این یک عادت مغشوش نیست
یک حقیقت ملموس است
من
تنها که می‌شوم
یاد تو می‌افتم

قدیم تنهایی، تنهایی بود
حالا
هرجای بی تو
تنهایی‌ست

مدت‌هاست مبتلا شده‌ام
گرچه جان سگ دارم
اما راه گریزی نیست
راه گریزی نخواهد بود

این مدارا بی‌سابقه است
فقط نگران‌ام
به آنوفل
بربخورد

خرداد هشتاد و هشت

۱۳۸۸ اسفند ۲۷, پنجشنبه



ای فکرهای ناب
ای شعرهای بدیع
ای یادگارهای نوشتنی
ای ترانه‌های سرودنی
ای داستان‌های گفتنی
شما را به همه مقدسات
بگذارید من قدری بخوابم

۱۳۸۸ اسفند ۲۵, سه‌شنبه

جاودانه باد
یاد ولوله شهرآشوب چشم تو
در نیمه شب بلندترین خیابان شهر
در هول ممتد نگاه تیزبین پاسبانان شب‌زده
در بهمن کم ‌برف پرتشویش
و در آستان فردای بی‌امید بی‌وصل لاکردار

که بطری را پرتاب کرد
در میان کف قیراندود و دل‌مرده خیابان
حفره‌ای بزرگ پیدا شد
و بوسه‌ای
نگران و نحیف ...
جوانه زد 

بهمن هشتاد و هشت

۱۳۸۸ اسفند ۲۱, جمعه

اعادع حیثیت دالتون‌ها


یعنی این که مثلن من همیشه، از همون بچگیام دوس داشتم که این چار تا داداش (جو و جک و ویلی و آوریل) ،خلاصه یه روز، توی یه قسمتی، پوزه این لوک خرشانس مغرور، با اون اسب مبادی آدابشو بمالن به خاک ناشی از ذهن بیمار من بوده ؟!!!
یا هر چی ؟!!!
باشه قبوله !!!!!!!!!

ولی باید اعتراف کنم که همیشه دوس داشتم خلاصه تو یه برنامه یه دلیجانو لخت کنن و به سلامت در برن. یا مثلن آوریل سوتی نده و ... یه بانکو بزنن و دست لوک بهشون نرسه.
اما همش ناامیدانه مطمئن بودم خلاصه دالتونا حریف لوک نمی‌شن. چون قصه این‌جوری بود.

قرار بود از اولشم که این‌جوری بشه. اون کابویی که از سایه خودشم سریع‌تر تیر می‌نداخت و نماینده تمام چیزای خوب بود، خوش‌تیپم بود، باهوشم بود و از همه مهم‌تر سیبیلم نداشت، در مقابل تمام بدی‌ها که جمع شده بود تو این چارتا برادر مفلوک (دالتون‌ها)، که بدقیافه بودن، خنگ بودن و از همه مهم‌تر سیبیلم داشتن، برنده بشه.

حتی یه قسمتی بود که مادر دالتونا که خودشم خلاف‌کار بود، اومد زندان عیادت و توی نون باگت اره آهن‌بر قایم کرد و داشتن فرار می‌کردن. من واقعا تو اون لحظه داشتم از خوشحالی دیوونه می‌شدم. می‌دونستم که آخرش لوک دوباره زندانیشون می‌کنه. واسه همین سعی می‌کردم واسه همون لحظات حسابی حال کنم. بعدشم که لوک ردشون رو زد، من تلویزیون رو خاموش کردم و با یه روش دالتونی، بیش‌تر از این به اون بچه‌قرتی اجازه خودنمایی ندادم. 

اگرم یه روز انیمیشن‌ساز بشم، یا زن انیمیشن‌ساز بگیرم، یا لااقل بچه‌ام انیماتور بشه، یا دیگه ته تهش یه روز یه دوست انیماتور پیدا کنم، مطمئن باشید تمام سعی‌‌ام رو می‌کنم که یه کارتون بسازم که توش دالتونا دهن لوک رو سرویس کنن. حتی اگه از جایی هم پخش نشه چون بدآموزی داره، پخش نشه، مهم نیست. آره داداش، اصلنم مهم نیست.

+ The Daltons (توضیحی که راجع به هر کدومشون داده باحاله ... مخصوصن راجع به آوریل)

۱۳۸۸ اسفند ۱۸, سه‌شنبه

قصابی


اونی که می‌گفت "اگه زن فلانی بشم، خودمو می‌کشم"، 

حالا ازش ۲ تا بچه داره

دیروزم دیدمش
از یه قصابی
شنیتسل می‌خرید و ...
می‌خندید و ...
داشت به قصابه می‌گفت با خنده که ...
راضیه از شنیتسلا و ...
اما دیگه پیراشکی گوشت نمی‌خره و ...
چون آقاشون دوست نداشته و ...
می‌خندید و ...
می‌خندید و ...
خنده‌هاش همشون
شبیه همون خنده‌هاش بود
که قدیما
می‌خندید و می‌گفت با خنده که ...
یعنی فک کن که من زن فلانی بشم، 
حتما خودمو می‌کشم

۱۳۸۸ اسفند ۱۳, پنجشنبه

امروز حرفت تکونم داد. این‌که گفتی هنوز که زندگی تموم نشده و به این مفهوم که چه بسا در آینده همه‌چی طوری چیده شه که ما با هم باشیم مثلا.

تکونم داد نه برای این‌که ممکنه با هم باشیم یه زمانی، تکونم داد چون یادم انداخت که در دنیای احتمالات و غیرقابل پیش‌بینی‌ها زندگی می‌کنیم. در دنیای داستایوفسکی که سر کوچه بعدی ممکنه یه کسی سر راهمون سبز شه که انتظارش رو نداریم یا به سبک اصیل تر، یه شب برگردیم خونه، خسته برگردیم خونه، و کسی اون‌جا باشه که انتظارش رو نداریم و اومده که درباره یه مساله مهم باهامون حرف بزنه.

مرسی برای این یادآوری. آره دنیای پیش‌بینی‌پذیری نیست.

- این پست بعد از چند ماه، یعنی که دوباره می‌خواهم این‌جا را به روز کنم. با لباس جدید و یه کمی حوصله تازه.


* عکس Ferdinando Scianna