۱۳۸۵ مرداد ۴, چهارشنبه

مچال

هر کسی که باشیم، این مکعب‌مستطیل‌های سنگی دو در یک، منتظرمان هستند که ما، یک روزی خواسته و ناخواسته، قید دنیای بی سر و ته را بزنیم و به آغوش‌شان برویم. به همین بی‌رحمی و به همین سادگی. نمی‌دانم چرا، اما بعد از این‌که نشستم توی یکی از این لانه‌های زنبوری کم‌عمق، و وقتی جرات نکردم که دراز بکشم از ترس، تمام دل‌بستگی‌ها برایم بی‌رنگ شد. حتی اگر زنده‌گی پس از مرگ نباشد، خدا نباشد، عقوبتی نباشد و بعد از لمیدن توی این لانه‌های سنگی، همه چیز تمام شود، به گمان‌ام برای جسد پوسیده‌ام نیز، این زندان ابدی از هر عقوبتی بی‌رحمانه‌تر است.



میان ماندن و رفتن حکایتی کردیم
که آشکارا در پرده کنایت رفت
مجال ما همین تنگ‌مایه بود و دریغ
که مایه خود همه در وجه این حکایت رفت

* شعر بامداد، لحظه‌ها و همیشه‌ها

۱۳۸۵ تیر ۳۱, شنبه

فی‌لتر

چند وقت پیش رضا علیجانی توی مصاحبه با شرق در مورد چپ اسلامی، یک جمله‌ای گفت که جمله قشنگی بود. گفت که از هر چیزی مزخرف‌ترین‌اش وارد مملکت ما می‌شه. مثلن از مارکسیسم، استالینیسم‌اش می‌یاد ایران. از اسلام، تحجرش و همین‌طور تا آخر.

اما من فکر می‌کنم که پدیده‌ها سالم به مملکت ما وارد می‌شوند اما ما یک فیلتر رفتاری داریم که وقتی پدیده‌ها از این فیلتر عبور می‌کنن و به اصطلاح بومی می‌شن، گه زده می‌شه بهشون. 

حالا این فیلتر چیه ؟ از کجا میاد ؟ چه شکلیه ؟ چه جوری درست شده ؟ اینا سوالاتیه که جوابشون رو نمی‌دونم.

پی‌نوشت ۱ : به قول خورشید خانوم، قرص‌هاین کو ؟!! چه کسی بود صدا زد شمسی ؟!!

۱۳۸۵ تیر ۲۹, پنجشنبه

بی گاز و بی ترمز

دلت آب می‌خواهد و
فریاد می‌کنی
من از صدای داد تو
بیدار می‌شوم
دست می‌زنی به آب و 
می‌زنی به من
دستان تو 
به آب می‌خورد و 
من پاک می‌شوم


+ این پست مخاطب خاص دارد.


۱۳۸۵ تیر ۲۷, سه‌شنبه

وینستون لایت

چشمانت ستاره است
و دلت شک

جرعه‌ای نوشیدم و خشکید
دریاچه‌ی شیرین
با آن عطش که مرا بود
برنمی‌آمد
می‌دانستم

چه لازم بود که بگویم
که چه مایه می‌خواستم‌اش


شعر بامداد، بوتیمار، مدایح بی‌صله

۱۳۸۵ تیر ۲۲, پنجشنبه

چای تلخ

بچه‌تر که بودم، خوب یادم هست که درآمد پدرم بسیار کم بود. آن‌قدر کم که طعم نداشتن را می‌شد در وعده‌های غذایی هم احساس کرد. یادم هست که صبح‌ها، بودجه آن‌قدر نبود که پنیر و عسل و مربی و خامه سر سفره باشد. چای بود و نان و شکر که تازه شکر هم کوپنی بود و ممکن بود گاهی آن هم سر سفره نباشد.

مادرم برای آن‌که ما طعم نان خالی را حس نکنیم، نان را که گاهی بیات می‌شد، خرد می‌کرد توی نعلبکی چای و کمی شکر به آن اضافه می‌کرد و این می‌شد صبحانه ما. 

اما خوب یادم هست که من عاشق این صبحانه بودم. آن‌قدر دوستش داشتم که گاهی عصرها هم که ضعف می‌کردم، از مادر می‌خواستم کمی نان را برایم بریزد توی نعلبکی چای. حتی گاهی که یا سر برج بود و یا میهمان‌مان شب را پیش ما مانده بود، مادرم با هر حساب و کتابی که بود، پنیر یا مربایی سر سفره‌ی صبحانه اضافه می‌کرد و من با گریه صبحانه خودم را می‌خواستم و مادرم چشم غره می‌رفت. بعدها که بزرگ‌تر شدم و معنی تلخ آبرو را دانستم، فهمیدم که می‌خواسته آبروداری کند.

خلاصه این‌طور وقت‌ها کز می‌کردم کنار سفره و فقط چای تلخ می‌خوردم و دلم به هیچ صبحانه دیگری نمی‌رفت و یادم می‌آید که تمام روز مزه دهانم تلخ می‌ماند.

چند سالی که گذشت، به قول مادر زندگی‌مان رنگ و لعاب گرفت و دیگر کم‌کم صبحانه دوست‌داشتنی‌ام گم شد لابه‌لای پنیر و خامه و مربا و عسل و هزار کوفت و زهر مار دیگر و هیچ‌وقت صبحانه‌ای از گلوی من پایین نرفت. حالا سال‌هاست که صبحانه‌های رنگین روی میز چیده می‌شوند و دیگر از آن صبحانه‌ی خودمانی روی زمین، خبری نیست. و حالا سال‌هاست که صبحانه‌ام فقط یک چای تلخ است و مزه دهانم هم همیشه تلخ‌تر. مگر آن‌که میهمانی داشته باشیم یا به اصرار مادرم چند لقمه‌ای به زور خورده باشم. 

صبح‌ها کنار میز صبحانه، وقتی خواهر کوچکم را می‌بینم که صبحانه‌ی مورد علاقه‌اش شکلات صبحانه است و خودش را برای مربا و عسل و پنیر لوس می‌کند، تلخی مزه دهان‌ام را بیش‌تر احساس می‌کنم. 

یادم هست یک‌بار آن‌قدر دلم گرفته بود که تصمیم گرفتم بی‌خیال نگاه اعضای خانواده، یک‌بار دیگر مزه صبحانه خوب خودم را حس کنم. خواهرم انگار عجیب‌ترین صحنه زندگی‌اش را دیده باشد، به دستانم زل زده بود که داشتم نان را خرد می‌کردم توی نعلبکی چای. و مادرم دوباره چشم‌غره رفت، مثل همان وقت‌ها که میهمان داشتیم. نعلبکی را برداشتم و خالی کردم توی سطل زباله. آخرین جرعه‌ی چای تلخ را سر کشیدم بدون قند، و از خانه زدم بیرون.

۱۳۸۵ تیر ۱۹, دوشنبه

خداحافظ زین‌الدین

زین‌الدین زیدان را خیلی دوست دارم. زیدان در طول دوران بازیگری‌اش یک بازیکن تمام عیار بود. تکنیک فوق‌العاده و تاکتیک‌پذیری بالا چیزی است که خیلی کم در یک بازیکن جمع می‌شود. زیدان هم هافبک خوبی بود و هم مهاجم سطح اولی محسوب می‌شد. هم بازی با پا را به خوبی می‌دانست و هم به خوبی سر می‌زد. یعنی می‌خواهم بگویم از سال ۱۹۹۰ تا به حال که فوتبال را جدی دنبال می‌کنم، بازیکنی را مثل زیدان به یاد نمی‌آورم که این همه توان‌مندی را یک‌جا داشته باشد. حتی مارادونای بزرگ هم به اندازه زیدان همه‌کاره نبود.

کاری که زیدان در بازی دیشب انجام داد، گرچه خشونت‌آمیز بود، گرچه قهرمانی را از تیم‌اش گرفت، گرچه به قول عادل فردوسی‌پور وحشیانه بود، اما شرمنده، به من مزه داد.



اگر بازی زیدان را از جام ملت‌های اروپای سال ۹۶ تا به حال، در رئال مادرید و یوونتوس و تیم ملی فرانسه پی گرفته باشید می‌دانید که زیدان هیچ‌گاه بازیکن خیلی خشنی نبوده است. کمتر به خاطر می‌آورم که زیدان حتی بر سر داور فریاد زده باشد. اما حکایت دیشب، حکایت دیگری بود. زیدان و ماتراتزی بعد از یک کنتاکت کوچک، چند کلمه‌ای حرف بین‌شان رد و بدل شد و زیدان از ماتراتزی فاصله گرفت. در همین لحظه بود که ماتراتزی چیزی خطاب به زیدان گفت که زیدان ایستاد، برگشت و با سر به سینه ماتراتزی کوبید و او را نقش زمین کرد.

هیچ‌کس البته نمی‌تواند زیدان را به غیرحرفه‌ای بودن متهم کند. او سال‌هاست که در سطح اول فوتبال دنیا، یا عالی بوده یا خوب.  و من فکر می‌کنم که دیشب زیدان، در همان یک ثانیه قبل از آن حرکت، می‌دانست که این آخرین بازی اوست، می‌دانست که این کارش قهرمانی را از فرانسه می‌گیرد و می‌دانست که ممکن است به همه چیز متهم شود اما باید ماترتزی چیزی به او گفته باشد که اسطوره‌‌ای در قواره زیدان، آن‌طور واکنش نشان بدهد و بعد بی‌آنکه نیم‌نگاهی هم به جام قهرمانی بیندازد، با غرور از زمین خارج شود. 

و شاید برای همین هم بود که بر خلاف جمله گزارش‌گر بازی که  ؛ «شک نکنید با این حرکت زیدان بهترین بازیکن جام نخواهد شد.»، زیدان توپ طلایی جام‌جهانی را به دست آورد، از طرف فیفا در تیم منتخب جام‌جهانی قرار گرفت و از طرف بکن‌باوئر و تمام تیم ملی فرانسه مورد حمایت واقع شد.

و زیدان این شکلی فوتبالش را تمام کرد و برای من یکی که این پایان زشتی نبود و شاید حتی بهترین پایان برای کسی مثل او.

پیوندها: 

۱۳۸۵ تیر ۱۰, شنبه

باز از "به آهستگی"

این مطلب قرار بود در زنستان هفتم منتشر شود که نشد، به جای آن، خلاصه‌اش در روزنامه اعتمادملی منتشر شد.

«به آهستگی» داستان مردی به نام محمود را روایت می‌کند، مردی از طبقه فرودست جامعه که در برابر مسئله‌ای پیچیده قرار می‌گیرد. او که در یکی از شهرهای جنوبی کشور به کارگری مشغول است، به خانه خود بازمی‌گردد و متوجه می‌شود که همسرش پری -که بیماری روانی هم دارد- خانه را ترک کرده و راهی محلی نامعلوم شده است. قصه از این پس، جست‌و‌جوی عذاب‌آور محمود را در پی پری به تصویر می‌کشد و در پایان وقتی که پری خودش به خانه بازمی‌گردد، سخت‌ترین قسمت داستان آغاز می‌شود و محمود برای تعیین سرنوشت همسرش درمی‌ماند.

محمود مردی فقیر و بی‌سواد است و اصول برایش بیش از هر چیز از عرف جامعه‌ی پیرامون‌اش ناشی می‌شود. نه به قول خودش سواد درست و حسابی دارد که در نوع عمل‌کردش بیندیشد و نه عرف بی‌رحم، به او فرصت تصمیم‌گیری عاشقانه را می‌دهد.

نیمی از «به آهستگی» در محله‌ی زندگی محمود و پری اتفاق می‌افتد. محله در این فیلم، نماد عرف است و جریان زندگی ملال‌آور و کسالت‌باری که بر آن حاکم است. محمود هم بنابر دلایلی که گفته شد، در برابر مشکل پیچیده‌ای که با آن روبه‌رو می‌شود، به آدم‌های این محله پناه می‌برد و در جست‌وجوی همسرش و در نوع واکنشی که باید نسبت به عمل او نشان بدهد، از آن‌ها کمک می‌خواهد.

محله‌ی محمود زشت است و این زشتی ریشه‌دار، بیش از هر وقت در سکانس چلوکبابی نمود پیدا می‌کند. عرف جامعه‌ی محمود زشت است، مذهبی بودن‌اش هم زشت است، اخلاقیات‌اش هم زشت است و حتی کمک‌اش هم زشت است و این زشتی عمیق در طول داستان، مخاطب را می‌رنجاند.

اما قالب شخصیت محمود با زیرکی، به نحوی انتخاب شده است که مثل یک قاب خالی به نظر بیاید و هر مردی بتواند خودش را در آن قاب خالی قرار دهد و واکنش‌های خود را در مقابل مشکلی مشابه مشکل محمود ارزیابی کند. محمود در کنار محله‌ی سیاه‌اش، به یک انسان شنیداری تبدیل شده است و باور به «انسان»، در او کم‌رنگ و کم‌رنگ‌تر می‌شود. بر همین اساس او همانند یک روشن‌فکر متجدد نتیجه‌‌گیری نمی‌کند و به آرامی مراحل گذار را از یک آدم شنیداری به یک آدم دیداری طی می‌کند و این موضوع از او شخصیتی باورپذیر می‌سازد.

در آن سوی داستان، پری (همسر محمود)، مشکل روانی دارد و از ۸ سالگی قرص آرام‌بخش خورده است. پری نماد زن واخورده‌ای‌ست که در واقع بیمار نیست، بل‌که بیماری پری هم ناشی از زندگی در همان محله است و برای همین هم هست که وقتی چند روزی مجال می‌یابد که از جامعه ملال‌آورش دور شود، به طور کلی بیماری‌اش به دست فراموشی سپرده می‌شود و به آن استاد دانشگاه در مشهد می‌گوید که ؛ «الآن خیلی خوبم !!». گویی که این سفر او را مهلکه‌ی جامعه‌ی سیاه‌اش رهانیده است. او در کنار آن حریم مقدس، از بندهای کشیده شده به دور تن‌اش می‌رهد و به شهود می‌رسد. تردید آموخته‌اش را وامی‌گذارد و بی‌شک به همراه استاد به خانه‌اش می‌رود. حال آن‌که او آموخته است به یک مرد غریبه اعتماد نکند. او که یک عمر سکوت را تجربه کرده و خودش را از یاد برده است، به جسارت بیان احساس واقعی‌اش می‌رسد و به استاد می‌گوید که ؛ «با شما احساس آرامش می‌کنم.»

پری (و پری‌ها) روانی نیستند، بل‌که زندگی در آن محله و در کنار آن آدم‌ها واکنش‌های دیوانه‌وار را در او باعث شده است. همان‌طور که محمود فقط با یک هفته زندگی در کنار آن‌ها، عقل و احساس از کف می‌دهد و حتی به خشونت‌بارترین نوع برخورد در مقابل همسرش هم تن می‌دهد.

و پایان «به آهستگی» در لحظه باز شدن در خانه و ورود پری کلید می‌خورد. لحظه‌ای که هم محمود و هم همه مخاطبان‌اش را در مرحله تصمیم‌گیری قرار می‌دهد و این سوال مطرح می‌شود که با پری چه باید کرد ؟! در آن لحظه سید محمود به نماز ایستاده است و این آغاز یک تناقض مذهبی را برای او خبر می‌دهد. یعنی ماندن در سه راهی عرف و مذهب و عشق.

سید محمود، معتقد به مذهب دست‌سازی‌ست که برای او خون پری را مباح می‌کند. از سوی دیگر باید پاسخ‌گوی حرف مردم باشد و از دیگر سو، محمود عاشق پری‌ است و هنوز رگه‌های قدرت‌مند انسانیت در وجودش موج می‌زند.

محمود به پری مشکوک است و ضبط صوت را روشن می‌کند و درست مثل یک بازجو از پری می‌خواهد که داستان سفرش را مو‌به‌مو روایت کند. پری این‌طور آغاز می‌کند که خودش هم پیش از این سفر اسیر این تشکیک جان‌فرسا بوده است. مشکوک به همه‌چیز و حتی خودش و بازمی‌گوید که در سفر چه‌گونه به کشف شهودی رسیده است و چه‌گونه چند روز با دلش زندگی کرده است و در پایان از سفر حرف می‌زند. هم برای محمود و هم برای خودش. هم برای محمودها و هم برای پری‌ها. از نیاز به یک سفر حرف می‌زند و نیاز به یک گریز از وضعیت موجود.

و زمان تصمیم‌گیری محمود فرامی‌رسد. «به آهستگی» پایان‌بندی مشخصی ندارد. سه پایان دارد بر اساس سه راه‌کاری که محمود در مقابل پری قرار می‌دهد. یک پایان‌بندی در قبرستان که نماینده‌ی مرگ زن است. یک پایان‌بندی در کنار درب خروجی زندان که نماد مجازات قانونی پری‌ است و یک پایان‌بندی با همان تم رویایی سفر به جوار آن حریم مقدس. در واقع قصه مخاطب خود را پس از شنیدن اعترافات پری در برابر یکی از سه راه خشونت، زندان و برخورد انسانی قرار می‌دهد و چون محمود هم یک شخصیت‌پردازی ملموس و واقعی دارد، هرکس می‌تواند خودش را در شرایط محمود قرار دهد و یک پایان مطابق تصمیم و نظر خودش انتخاب کند.

فیلم یک پایان تاویلی دارد. اما داستان نظر خود را هم با ظرافتی خاص به بیننده منتقل می‌کند. آن‌جا که محمود پس از شنیدن روایت آن سه روز، درباره هفت روز دیگر سوال نمی‌کند، در واقع با یک روی‌کرد عاشقانه و انسانی، پری را پذیرفته است و حتی با خودش می‌اندیشد که ضبط را خاموش کند، محله را رها کند و همان راهی را برای خودش و زندگی‌اش برگزیند که پری آن را برای زندگی جنون‌بارش انتخاب کرده است.

سید محمود، مذهبی و کم‌سواد است. اما منصفانه باور می‌کند که مذهب‌اش هم در جوار آدم‌های محله از حقیقت و ماهیت‌اش دور شده است. مذهبی را که به مرگ پری حکم می‌دهد، رها می‌کند و در آن شهر مقدس و با همان تم رویایی سفر، می‌کوشد که یک‌بار دیگر خودش را، دین‌اش را و عشق‌اش را بازشناسی کند و از جنونی که به آن مبتلا شده است، بگریزد.

«به آهستگی» روایت غم‌بار حقوق فراموش شده‌ی آدم‌هاست. حقوق پری و محمود به عنوان یک انسان، که در یک جریان غم‌انگیز و ناگزیر، می‌رود که به فراموشی سپرده شود. و روایت تلخ‌تر آن است که محمود (که خودش هم قربانی است)، می‌کوشد که برای فروکش عصبیت و وازدگی‌اش، پری را هم قربانی کند. در حالی که هر دو زخم خورده‌ی یک اجتماع مریض هستند. میل به زندگی و تصمیم‌گیری آزادانه، حق مسلم پری است که با دست‌مایه‌ی مذهبی غلط و فشار اجتماعی دیوانه‌وار به یک تصمیم سلیقه‌ای واگذاشته می‌شود.

«به آهستگی» در یک نگاه کلان‌تر، داستان پری‌ها و محمودها و تقابل آن‌هاست و این هشدار که حقوق اولیه‌ی انسانی آن‌ها در خطر است. یک رجعت نیاز است از مذهب عرفی به مذهب خلوص و از جمعیت سیاه به فردیت پاک.

«به آهستگی» در مجموع فیلم خوبی‌ست. داستانی نو دارد و به سبکی تازه با آن برخورد می‌کند و اگرچه در اکران عمومی مهجور مانده است، اما نوید آغاز یک موج نو در سینمای روشن‌فکری ماست که جشنواره‌ای نمی‌اندیشد و مخاطب عام را هم در ساخت اثر در نظر می‌گیرد.


* تشکر زیاد از هادی عزیزم