۱۳۸۱ اسفند ۲۷, سه‌شنبه

کیفر

مرگ آن لاله سرخ / کفن خنده به روی لب بود  
گرد آن آینه ها / شبح فاجعه ای در شب بود 
مردن شاپرکا / کشتن قاصدکا / خبر از شومی کاری می داد / نفسش ناله غم سر می داد / آشیان رو به تباهی می رفت / تن پوسیده گواهی می داد .......

keyfar movie


موسیقی متن فیلم کیفر - 1354
ترانه سرا : مسعود امینی
آهنگساز : بابک افشار
خواننده : فریدون فروغی

تباهی

زمانی که بیست ساله بود، باردار شد. به او دستور دادند که ازدواج کند. هنگامی که ازدواج کرد، به او دستور داده شد که از ادامه تحصیل صرف نظر کند. وقتی در سی سالگی برای مسائل سیاسی علاقه نشان داد، به او دستور داده شد که خانه داری کند. زمانی که در چهل سالگی کوشید که بار دیگر جوانی کند، به او دستور داده شد که از اصول اخلاقی سر باز نزند. هنگامی که در پنجاه سالگی دیگر ناتوان و سرخورده شده بود، همسرش سراغ زنی زیبا و جوان رفت. 

۱۳۸۱ اسفند ۲۱, چهارشنبه

دو دنیا

در ماه قبل یه اتفاق بد تو خانواده ما افتاد. فامیل ما جوون جوون ( ۳۱ سال و خورده ای ) عمرشو داد به بقیه و رفت اون دنیا. خوب پسری بود. خدا رحمتش كنه. من برای اولین بار تو تشیع جنازش مثل كولیا عمل كردم و رفتم لب قبر. 

كلی فشار و ازدحام رو تحمل كردم تا جسد رو ببینم. صورت جسد رو یه وری خوابونده بودن. جوری كه فقط طرف چپ صورتش مشخص بود و طرف راست روی خاك قرار گرفته بود. فك پائین نداشت. پای راستش هم هر چی كرده بودن صاف كنن نشده بود و همونجور كج تو كفن مونده بود ( آخه تو  یه تصادف افتضاح به دار فانی پشت کرده بود ). 

خلاصه اینكه من اصلا و ابدا حالم از این قضیه بد نشد. فكر كنم حالا داره كیف می كنه. شایدم همین الان پشت سر من ایستاده و داره می خونه راجع بهش چی می نویسم. 

اوهای، محمد آقا اوضاع اون دنیا چه جوریه ؟ اگه اوضاع رو به راهه سه بار كلید ۷ رو بزن و اگه ناجوره سه بار كلید ۶ رو. اگر هم کمک می خوای به گمانم باید F1 بزنی ولی بعید می دونم از من کمکی ساخته باشه.

۱۳۸۱ اسفند ۲۰, سه‌شنبه

ابهت

هنوز هم بعد از این همه مدت ابهت داشت. به پشتی تکیه داده بود و چوب قلیان در دستش بود. چشمان درشتش زیر ابروهای پرپشتش به سختی دیده می شد. سبیلی از بناگوش دررفته داشت و ته ریشی روی صورتش دیده می شد. جای زخمی بزرگ از بالای ابرویش تا روی گونه اش را خط کشیده بود. نگاهش به روبرو بود و انگار که به در اتاق خیره شده بود. 

زن جوانی به همراه بچه کوچکش وارد اتاق شد. بچه کوچک با دیدنش خودش را به مادرش چسباند و گفت که می ترسد. زن جوان به طرفش آمد. قاب عکس را برداشت و پشت و رو، روی طاقچه گذاشت.

۱۳۸۱ اسفند ۱۳, سه‌شنبه

اهمیت گوز

راستی اگه من یه خورده بی حیا تر از اینی بشم كه هستم و چیزای بی تربیتی ( منظورم مزخرفات احمقانه درباره سكس و این آت و آشغالا نیست ها )  تو وبلاگم بنویسم شما ناراحت می شین ؟ اصلاً مهم نیست كه شما ناراحت بشین یا نه. بنده ككم هم از این بابت نمی گزه. فقط می خوام بدونم آیا ما هنوز انقدر عقب مونده هستیم كه صبح تا شب تو كلاس و تاكسی و اتوبوس و رستوران بگوزیم و بعد تا اسم گوز رو می شنویم لپامون گل بیفته و لبمون به خنده وا بشه ؟ من در خصوص این گوز یه تز دارم. دكترین من اینه كه تا وقتی ما ملت شریف ایران گوز رو نپذیریم باید دیكتاتوری و جهان سومی بودن و فقر و فلاكت و بی ناموسی رو با آغوش باز بپذیریم. جون شما تنها راه پیشرفت این مملكت قبول حقیقتیه به نام گوز. من حاضرم با تمام مخالفان این ایده مناظره داشته باشم.

یک زن جهان سومی که باشی ...

تو این گوشه دنیا زن كه باشی، لابد عادت داری كه توضیح بدهی. اما شاید اهل فعالیت های اجتماعی جهت احقاق حقوق زنان نباشی و ندانی كه یك زن جهان سومی چگونه فعالیت اجتماعی می كند یا مثلاً چگونه به یك جلسه می رود. برای تو خواهم گفت. به یك جلسه دعوت شده ای. باید توضیح بدهی : این جلسه كه می خواهی بروی چیست ؟ برای چه می روی ؟ چرا ساعت جلسه این قدر دیر است ؟ آیا توی جلسه مرد هم هست یا نه ؟ چرا این جلسه هر بار یك جا برگزار می شود ؟ مثلاً فكر می كنی با این جلسه ها چیزی عوض می شود ؟ جلسه سیاسی كه نیست ؟ و .... 

توضیح می دهی كه این جلسه مربوط به چند NGO زنان است كه دور هم جمع شده اند تا پیرامون مطالبات زنان از جامعه و حکومت به بحث بنشینند. همان كه هفته های پیش هم می رفتم، ۵ تا ۷ هم آنقدرها دیر نیست ولی اگر تو مشكلی داری با آژانس برمی گردم.  توی جلسه هم مرد نیست، البته چرا شاید یك نفر باشد. توی یكی دو تا از جلسات قبلی یك آقای جا افتاده شركت می‌كرد كه البته نمی دانم امروز هم می آید یا نه. جای جلسه هم ثابت نیست چون این تشكل ها هشتشان گرو نه‌شان است و پول و پله ای در بساط ندارند كه جا و مكان مخصوص داشته باشند، هر دفعه دفتر یك كدام دور هم جمع می شویم. فكر نمی كنم كه با این جلسات به این زودی ها چیزی عوض بشود اما امیدوارم كه در دراز مدت بشود، اگر هم نشد حداقل ما تلاش خودمان را كرده‌ایم. 

نه، به پیر به پیغمبر سیاسی نیست. اصلاً NGO ها حق ندارند كار سیاسی بكنند. و باز هم سؤال و سؤال و سؤال و تو مدام توضیح می دهی، زیر نقاب خونسردی‌ای كه به چهره داری، خون خونت را می خورد. دیرت شده و یكی دو دقیقه دیگر عقربه كوچك ساعت روی ۵ جا خوش می كند و تو هنوز داری بازخواست می شوی. 
خدا را شكر انگار بالاخره سؤال ها دارند تمام می شوند. هنوز لنگه دیگر كفشت را نپوشیده ای كه شوكه ات می كند، اگر من بگویم نرو، می روی ؟ 

جواب مزخرفی می دهی كه حرف دلت نیست، اما برای آرام ماندن فضای زندگی لازم است. از اینكه مطمئن می شود مطیع اوامرش هستی، احساساتی می شود و بزرگوارانه می گوید : نه برو  !!!!!

منبع : برگفته از جایی که یادم نیست، با کمی ویرایش.

۱۳۸۱ اسفند ۱۰, شنبه

گرگ و میش

هنوز آسمان روشن نشده بود. تا به حال هیچ وقت این موقع صبح از خواب بیدار نشده بود. هوا خیلی سرد بود و از آسمان دانه های برف رقص کنان به سمت زمین می آمدند. لباسش نازک بود و سرما به بدنش نفوذ می کرد. پشتش از سرما تیر می کشید. به آرامی قدم برمی داشت. به انتهای حیاط رسید. برگشت. پشتش را به تیرچوبی تکیه داد. گوشش پر از صداهای مختلف بود. سرش را بلند کرد. وقتش تمام شده بود. احساس کرد چشمانش خیس شده اند. 

صدای مامور بر دیگر صداهای داخل گوشش غلبه کرد ... جوخه ... آماده ... آتش