۱۳۸۷ آذر ۹, شنبه



توی ده شلمرود
حسنی تک و تنها بود

حسنی نگو بلا بگو 
تنبل تنبلا بگو
موی بلند روی سیاه 
ناخن دراز واه واه واه

نه فلفلی نه قلقلی
 نه  مرغ زرد کاکلی 
هیچ‌کس باهاش رفیق نبود

تنها روی سه پایه نشسته بود تو سایه
باباش می‌گفت: حسنی میای بریم حموم؟ 
نه نمیام نه نمیام
سرتو می خوای اصلاح کنی؟ 
نه نمی‌خوام نه نمی‌خوام

کره الاغ کدخدا 
یورتمه می‌رفت تو کوچه‌ها
الاغه چرا یورتمه می‌ری؟
دارم میرم بار ببرم 
دیرم شده عجله دارم
الاغ خوب و نازنین 
سر در هوا سم بر زمین
یالت بلند و پرمو 
دمت مثال جارو 
یک  کمی به من سواری می‌دی؟
نه که نمی‌دم
چرا نمی‌دی؟
واسه این‌که من تمیزم
 پیش همه عزیزم اما تو چی؟
موی بلند روی سیاه 
ناخن دراز واه واه واه!

غاز پرید تو استخر
تو اردکی یا غازی؟
من غاز خوش زبان
میای بریم به بازی؟ 
نه جانم
چرا نمیای؟
واسه این‌که من 
صبح تا غروب 
میون آب کنار جو 
مشغول کار شست‌وشو
اما تو چی؟
موی بلند روی سیاه
 ناخن دراز واه واه واه

در وا شد و یه جوجه 
دوید و اومد تو کوچه 
جیک‌جیک کنان 
گردش‌زنان
اومد و اومد پیش حسنی
جوجه کوچولو 
کوچول موچولو
 میای با من بازی کنی؟
مادرش اومد قدقدقدا
برو خونتون تو رو به خدا
جوجه ریزه میزه
 ببین چقد تمیزه؟
 اما تو چی؟ 
موی بلند روی سیاه 
ناخن دراز واه واه واه

حسنی با چشم گریون
 پا شد و اومد تو میدون:
آی فلفلی آی قلقلی
 میاین با من بازی کنین؟
نه که نمیایم
چرا نمیاین؟ 
فلفلی گفت:
من و داداشم و بابام و عموم 
هفته‌ای دو بار میریم حموم
اما تو چی؟
قلقلی گفت:نگاش کنین
موی بلند روی سیاه 
ناخن دراز واه واه واه

حسنی دوید پیش باباش 
حسنی میای بریم حموم؟
میام میام
سرتو میخوای اصلاح کنی؟
میخوام میخوام
حسنی نگو یه دسته گل
 تر و تمیز و تپل مپل

الاغ و خروس و جوجه غاز و ببعی
 با فلفلی با قلقلی با مرغ زرد کاکلی
حلقه زدن دور حسن
الاغه می‌گفت:
اگه کاری نداری بریم الاغ سواری
خروسه می گفت : 
قوقولی قوقو قوقولی قوقو
 هر چی می‌خوای فوری بگو
مرغه می‌گفت:
حسنی برو تو کوچه 
بازی بکن با جوجه
غاز می‌گفت: 
حسنی  بیا با همدیگه بریم شنا

توی ده شلمرود 
حسنی  دیگه تنها نبود

* گفتم شعر پست قبل را کامل کنم و یه راز هم بگم.  بچه که بودم تو مدرسه با این شعر یه نمایش تو حیاط مدرسه اجرا کردیم که من توش نقش کره الاق کدخدا رو بازی کردم. چنان یورتمه تحسین‌برانگیز و باشکوهی رفتم که تشویق هم‌مدرسه‌ای‌ها را در پی داشت.

* شعر منوچهر احترامی

۱۳۸۷ آذر ۷, پنجشنبه

شب جمعه

توی ده شلمرود
حسنی تک و تنها بود

۱۳۸۷ آذر ۵, سه‌شنبه

لوگان سفید

در ﮔﻮش ﺗﻮ در ﻫﻮش ﺗﻮ و اﻧﺪر دل ﭘﺮﺟﻮش ﺗﻮ
اﻳﻦ ﻫﺎ ﭼﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﺗﻮ ﻣﻨﻲ وﻳﻦ وﺻﻒ ﻋﺎﻣﺖ ﻣﻲ ﻛﻨﻢ.
Pedaram dar umad ta ye beyt farsi type kardam ba agha biyuk

۱۳۸۷ آذر ۳, یکشنبه

تمام موبایل فروش‌های جمهوری
با کمی اغراق
همگی جاکشند
البته با تقدیر ویژه از راننده تاکسی‌های سر دولت

۱۳۸۷ آبان ۲۵, شنبه

به خانه‌ام
زنگ می‌زنی
دیر شده
زنگ زده‌ام

۱۳۸۷ آبان ۲۲, چهارشنبه

همیشه یک چیز هست که سر جای خودش نیست. 
همیشه
همیشه ...

۱۳۸۷ آبان ۱۸, شنبه

زیر سه هزار متر

ما به هر چیز خوبی که داشتیم، گه زدیم و چیزهای مزخرف هم که خودشان از قبل گهی بودند و بدین سان ما در گه مستغرق شدیم. 



* عکس Ernö Vadas

۱۳۸۷ آبان ۱۶, پنجشنبه

غسالخانه، آدم‌های سیاه پوش منتظر، صدای لااله‌الا‌الله و نماز میت و خاک‌سپاری.

وضعیت مکانیکی تغییرناپذیری که مرگ را احاطه کرده است.

حجم زیادی آدم با سرعت زیاد، تمام این مراسم را به جا می‌آورند، مرده‌شان را به خاک می‌سپارند و با سرعتی باورنکردنی می‌روند. راه ورود و خروج را یک‌طرفه می‌کنند و همه با هم گاززز می‌دهند. انگار از سرنوشت مختوم خودشان می‌گریزند. از حقیقت فرار می‌کنند.

از همه گندتر صدای زنانه آن زن است، توی بلندگوی غسال‌خانه که دائم توصیه‌های بهداشتی می‌کند.

- "لطفا قبل از حمل و خاک‌سپاری متوفی، وی را شناسایی فرمایید."

- "لطفا از تجمع مقابل غسال‌خانه زنانه جدا خودداری فرمایید."

۱۳۸۷ آبان ۱۳, دوشنبه

حال‌وبین

دوست می‌داشتم که کاش ما هم هالووین داشتیم. اما بعد فکر کردم که چه باک. این شهر هر روز و شبش هالووین است.


۱۳۸۷ آبان ۱۱, شنبه

ظهر جمعه بود اما آفتابی در کار نبود. اوسا بی‌تفاوت ته قهوه‌خانه با همان حالت همیشگی‌اش نشسته بود و نگاهش به نقطه نامعلومی خیره بود. پسرش پیاز خورد می‌کرد و دور تا دور، مشتری‌های قیمه ظهر جمعه، مثل یک گروهان دق کرده نشسته بودند. ایستادم درست توی چارچوب در. نگاهم را چرخاندم روی همه آدم‌ها و اوستا و پسرش و ظرف بزرگ قیمه که بخار از سرش بلند می‌شد و می‌آمیخت به دود قلیان.  گیج بودم. نه گرسنه بودم و نه سیر. سر چرخاندم و برگشتم توی خیابان. زن جوانی از کنارم عبور کرد و بوی عطر تندی خورد توی دماغم. داد زدم سر پل. تاکسی منقرضی سوارم کرد.