۱۳۸۶ دی ۷, جمعه

سالینجر

پسرخاله ۷ ساله‌ام
که کلاس اول است
در حالی که دفتر مشق ریاضی‌اش دستش بود
آمد
و از من پرسید
پسرخاله
صفر مساوی صفر
چند تا میشه ؟!!!


۱۳۸۶ دی ۴, سه‌شنبه

این‌جایی بودن

۱۳۸۶ دی ۳, دوشنبه

در گذرگاه مستقر
تبسم را بر لب‌ها جراحی می‌کنند
و ترانه را بر دهان
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد


* شعر بامداد

۱۳۸۶ آذر ۳۰, جمعه

از آن روی
که با آن پیچ کج و معوج صدا
یه وقت بی‌هوا
ناغافل
به کسی نگویی "جانم"

کاش می‌شد
تمام "جانم"هایت را
یک‌جا بخرم
به قیمت جانم

* عکس Billy Kidd

۱۳۸۶ آذر ۲۷, سه‌شنبه


* روزهای ممنوعیت قلیان

۱۳۸۶ آذر ۲۶, دوشنبه

* در کنسرت هوای آفتاب، سالار عقیلی و گروه قمر، تالار وحدت

۱۳۸۶ آذر ۲۲, پنجشنبه

تنها نگرانیم این بود که شکم نیاورم. به سلامتی این نگرانی هم مدتی‌ست که بر طرف شده.


* Samuel Salcedo

۱۳۸۶ آذر ۱۷, شنبه

به قول رفیقم خدا بیامرزد پدر انگلیس و آلمان و ترکیه و این‌ها را که به ضرب و زور چهار تا باغی که در تهران دارند باعث شده‌اند که قلهک و شمرون نفسی بکشند. وگرنه خدا می‌داند که اگر این چند تا باغ دست بر و بچه‌های خودی بود، تا حالا چند تا برج از تویش درآورده بودند.


۱۳۸۶ آذر ۹, جمعه

تصدقت
کپی دست چندمی هم
از آن چشم‌های لامصب‌ات
نیست ... که نیست.


۱۳۸۶ آذر ۷, چهارشنبه

کاش فونت فارسی داشت. کاش کاش کاش آن گوشی تلفن لعنتی‌ات فونت فارسی داشت.

۱۳۸۶ آذر ۳, شنبه

دیشب با آق نعمت به مشاهده کنسرت گروه خورشید در تالار وحدت رفتیم.

الف) جای ما بسیار خوب و دنج بود به نحوی که فارغ از هیاهوی کنسرت می‌توانستیم با هم اختلاط کنیم و تنها با صدای دست زدن تماشاگران بود که می‌فهمیدیم خبری شده است. یک آقایی هم البته بود که نزدیک به ۲ ساعت به پس کله‌اش خیره شدیم و خیلی مزه داد و پس کله‌ی پخی هم داشت.

ب) بروشور کنسرت بسیار جالب بود. یک معرفی‌نامه چند صفحه‌ای بود که دو صفحه میانی آن را با چسب چسبانده بودند. آن هم نه یکی، که کل بروشورها همین‌طوری بود. مردم هم کنجکاوانه بروشور را جر می‌دادند و گویا دو صفحه میانی شامل تصاویر نوازندگان بود. روی میز وسط سالن پر بود از بروشورهای پاره پوره و استدلال‌های سیاسی مردم نسبت به قضیه که گاهی هوش از کله آدم می‌پراند.

پ) گروه خورشید قرار بود در قسمت اول در دستگاه شور گروه‌نوازی بکنند و در قسمت دوم ۲ تا از کارهای حسین علی‌زاده را اجرا کنند. سرپرست گروه هم مجید درخشانی بود.  البته من و آق نعمت اصلن برای این بلیط خریده بودیم که فکر می‌کردیم خود علی‌زاده هم باشد اما بعد فهمیدیم که فقط قرار است یکی دو تا از آثار علی‌زاده اجرا شود. اما لازم است همین‌جا اعلام کنم که به کوری چشم همه کسانی که می‌گفتند علی‌زاده خودش در این کنسرت نیست، علی‌زاده حضور موثری داشت و در ردیف اول هم نشسته بود. منتهی در قسمت تماشاگران.

ت) آواز کم بود و بیشتر موسیقی بود. کمی حوصله‌مان سر رفت. بعضی از بر و بچه‌های تار و عود هم بعضا خارج می‌زدند که بچه‌های تنبک و دف جمعش می‌کردند. تصویر یک زرده تخم‌مرغ هم پشت سر گروه بود که سرپرست گروه اعتقاد داشت تصویر خورشید است.

ث) سرپرست گروه به استثنای این که وسط کنسرت تعریف و تمجید مفصلی از علی‌زاده کرد و ملت کف زدند، در انتهای کنسرت هر چی گل بهش می‌دادند را هم دولا می‌شد و می‌داد به علی‌زاده و باز ملت کف می‌زدند. بعد دید باز هم کم است، علی‌زاده را آورد بالای سن و باز ملت کف زدند. بعد علی‌زاده و گروه رفتند پایین و ملت آمدند روی سن، بعد علیزاده رفت بالا و ملت و گروه آمدند پایین، بعد سازها را گذاشتند بالا و علیزاده و ملت و گروه همه آمدند پایین و خلاصه همین‌جوری بچه‌ها حرکت می‌زدند و ملت کف می‌زدند. و این‌قدر این بازی را ادامه دادند که همه حضار کم‌کم دچار مشکل شدند و بعد پرده را آوردند پایین و کنسرت تمام شد.

۱۳۸۶ آبان ۳۰, چهارشنبه

باران

۱۳۸۶ آبان ۲۷, یکشنبه

اعصابم گهیه. هر آروغی که می‌زنم بوی فلفل دلمه‌ای می‌ده. دو تا جعبه بلال خریدم و کلی خرکش کردم آوردم، خودم هم نمی‌دونم واسه چی.

پسر پشتیه توی قهوه‌خونه بعد از این که یک استکان چایی رو پاچیده رو هیکلم داره از رفیقش گله می‌کنه که تو چرا هر زیدی که می‌گیری یا بچه کرجه یا نظام آباد. موتوریا امونم رو بریدن. توی پیاده روهای میدون شاپور، یه موتوری از لای پام رد می‌شه.

بوی جیگر نپخته، تصویر پسر بچه‌ای که با تموم وجود سعی می‌کنه دود قلیونو حلقه حلقه بده بیرون، آروغی که طعم فلفل دلمه‌ای می‌ده.

اعصابم گهیه.


۱۳۸۶ آبان ۲۰, یکشنبه

از افاضات همشهریان ما این است که وقتی در رستورانی با دوستی، هر دو یک غذا سفارش می‌دهند، وقتی غذا آمد به دوستشان خواهند گفت ؛ "بفرما".

۱۳۸۶ آبان ۱۸, جمعه

هر وقت توی شهر کتاب نیاورون، زورتون اومد ۷ هزار تومن پول بدید واسه "ضد خاطرات" آندره مالرو، بدونین که اشتباه کردین، چون ۲۰ دقیقه بعد همون پول رو واسه پیتزایی می‌دین که از شدت بدمزگی فقط یک تیکشو می‌خورین.

۱۳۸۶ آبان ۱۴, دوشنبه

بعضی وختا شنیدن یه جمله حالم رو به هم می‌زنه. مث جمله "چیزی که زیاده دختر دم بخت !". اصلن فکر کنم چون صبح این جمله رو شنیدم امروز دندونم چرک کرده.


نقاشی  John Virtue

۱۳۸۶ آبان ۱۰, پنجشنبه

خیلی عجیب است. امروز به من خوش گذشت.

۱۳۸۶ آبان ۹, چهارشنبه

خیال می‌کنم
دیوارها به هم نزدیک می‌شوند
و هرچه سر راهشان است
خرد می‌کنند
تیر و تخته و فلز
پیش می‌آیند
راه گریزی نیست

مدت‌ها بهارخواب مادر بزرگم بود
زمانی وردی، دعایی
این آخری‌ها هم دوچرخه‌ای
گاهی می‌پریدم توی کتاب، کلمه می‌شدم
کلمات جا نمی‌دادند
حرف ربطی، چیزی می‌شدم
اما خیال می‌کنم
راه گریزی نیست
عاقبت همین روزها
کلکم را می‌کنند

۱۳۸۶ آبان ۸, سه‌شنبه

وقتی تو نیستی
نه هست‌های ما
چونان‌که بایدند
نه بایدها ...

مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض می‌خورم

عمری‌ست لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخیره می‌کنم
باشد برای روز مبادا

اما
در صفحه‌های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما چه کسی می‌داند
شاید امروز نیز
روز مبادا باشد

وقتی تو نیستی
نه هست‌های ما
چونان‌که بایدند
نه بایدها ...

هر روز بی تو
روز مباداست.

+ قیصر امین‌پور مرد. شعرهایش اما هستند.

۱۳۸۶ آبان ۵, شنبه

خیابان یک‌طرفه را
به شتاب
همان شتاب روز نخست
می‌پیچم و می‌چپم لای ماشین‌هایی که به اکراه
راهم می‌دهند و چراغ ول می‌کنند
به پشتوانه آن تابلوی قرمز

بوق می‌زنم
بوق ...
بوق ...

برای چراغ‌های روشن
برای تمام پرده‌های بی‌حوصله
برای تمام زباله‌های انباشته
که منظور مرا بی‌ آن که زور بزنم
می‌شنوند
این‌ها شاهدان عینی تمام ماجرایند

خدا را
خدا را
صدای تو که می‌دود از بین پنجره‌ها و پرده‌ها و بوق‌ها و حتی خواب بی‌خواب زباله‌ها

و فرو‌می‌رود درست
به ژرفای دو گوش من
و جایی آن وسط‌ها
جرقه‌ای اتفاق می‌افتد
مثل همان نخستین جرقه تماس حس لامسه‌ام
با اضطراب حضور تو

و درست جلوی آن تابلوی سفید
که زمانی شده بود جولانگاه مشاعره شاعران بزرگ
و حالا رویش نوشته‌اند «پارک ممنوع»
نگاهم رها می‌شود و تق
می‌خورد به پنجره بسته‌ای
که زمانی بازترین دریچه جهان بود.

بی‌ارتباط : در مورد خودکشی دلفین‌ها در اطراف بندر جاسک، رییس محیط زیست جاسك گفت : 5 قطعه از این دلفین‌ها كه كاملا زنده بودند توسط ماهی‌گیران محلی به دریا برده شدند و علی‌رغم رهاسازی به دریا، متاسفانه مجددا به ساحل برمی‌گشتند.

۱۳۸۶ آبان ۳, پنجشنبه

من نمی‌دانستم این همکار پیر ما که به میلیون می‌گوید میلیان، چرا به قلیون نمی‌گوید قلیان. حالا فهمیدم که این بابا در کیفیت مشکل ندارد، در کمیت مشکل دارد.

۱۳۸۶ آبان ۲, چهارشنبه

اجسام نزدیک‌تر از آنچه در آینه می‌بینید به شما


۱۳۸۶ مهر ۲۵, چهارشنبه

بد قلقم. درست هم نمی‌شوم. چیز معتبری که یک‌بار تا پای نفله شدن رفت و به آن‌جای کسی هم برنخورد، نفله هم نشود دیگر اعتبارش آن اعتبار سابق نیست. چیزی مثل آبرو، رابطه، رفاقت. 

بد قلقم. نه منتظر فرش قرمزم و نه التماس کسی. همین‌طوری دلم می‌خواهد بعضی وقت‌ها گشنه بخوابم. همین‌طوری خودم را از کسی که می‌خواهمش محروم می‌کنم. همین‌طوری‌ام. مث پلو تو دوری. احمق‌ام. ول می‌کنم و دلم خوش است که اگر بخورد صدا می‌دهد  و می‌خورد و صدا می‌دهد و دیگر دلم را می‌زند.

جشن خانه موسیقی رفتم. کامکارها آن آهنگ قشنگه را که به یاد مادرشان ساخته‌‌اند و توی کنسرت شهریور هم اجرایش کردند، باز هم زدند و خواندند. از پریشب سرخوشم. کلن سرخوشم. قبل‌ترها فقط روزها فکر می‌کردم. الان دیگر روزها هم مخم را اجاره می‌دهم و خلاص. فقط مانده هوش و حواسم را داده‌ام به همین حساب و کتاب پشت میز کار. گور پدرش. ولش کن.

۱۳۸۶ مهر ۲۰, جمعه

همای اوج سعادت به دام ما افتد
اگر تو را گذری بر مقام ما افتد


حباب‌وار براندازم از نشاط کلاه
اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد


به ناامیدی از این در مرو بزن فالی
بود که قرعه دولت به نام ما افتد

* از نظر روز بزرگ‌داشت

۱۳۸۶ مهر ۱۸, چهارشنبه

چرا بدترین عکس هر کس رو می‌شه تو شناسنامه‌اش پیدا کرد ؟!

۱۳۸۶ مهر ۱۵, یکشنبه

آن موقع‌ها هنوز گاز لوله‌کشی نشده بود. کامیونی می‌آمد سر کوچه و همسایه‌ها همدیگر را خبر می‌کردند. آن وقت صدای غلت خوردن چندین و چند کپسول گاز می‌پیچید توی کوچه. همه کپسول‌های خالی را با پا هل می‌دادند و توی کوچه‌ی ناهموار، سر و صدای مهیبی راه می‌افتاد. بازار جوان‌مردی هم داغ بود و معمولن جوان‌ترها اهل کمک بودند. قسمت سخت ماجرا وقتی بود که کپسول پر را تحویل می‌گرفتند. چون هم وزنش بیش‌تر می‌شد و هم غلتاندن‌اش خطرناک‌تر.

نمی‌دانم بر اساس نوع کپسول‌ها بود یا چیز دیگر که این گازها به دو دسته پرسی و بوتان تقسیم می‌شدند. مثلن وسط کوچه بودی که متوجه می‌شدی کامیونی که سر کوچه ایستاده فقط به کپسول‌های پرسی سرویس می‌دهد. آن وقت باید کپسول بوتان خودت را مظلومانه هل می‌دادی و برمی‌گشتی به انتظار کامیون کپسول‌های بوتان.

کپسول ما بوتان بود. پدرم هم جبهه بود و من بچه‌تر از آن بودم که کپسول را ببرم تحویل بدهم و یک کپسول پر تحویل بگیرم. مادرم، بیچاره، یادم نمی‌رود که به چه مصیبتی، تاکید می‌کنم که به چه مصیبتی، کپسول گاز را تا سر کوچه می‌برد و می‌آورد. یک جوری هم بود که زن جوان شوهرداری مثل مادر من نمی‌توانست از مردی تقاضای کمک کند و اصلن مردی هم جلو نمی‌آمد برای کمک. حرف درمی‌آوردند مردم. من فقط می‌توانستم تمام زورم را بزنم بلکه کمکی بکنم و به گمانم فقط هم جلوی دست و پایش را می‌گرفتم به جای کمک. بعد، تصورش سخت است که با آن همه سختی، وسط کوچه همسایه‌ای می‌گفت که فقط کپسول‌های پرسی را پر می‌کنند. آتش می‌گرفتم.

امروز اما گاز شهری دیگر لوله‌کشی شده و حتی شاید مادرم هم ذهنش را درگیر چنین خاطراتی نکند. اما من هنوز هم توی بعضی از کابوس‌هایم، کپسول گاز می‌غلتانند. آن هم فقط کپسول‌های بوتان.

* عکس روزی در پاریس 1928، André Kertész


۱۳۸۶ مهر ۶, جمعه

۱۳۸۶ مهر ۴, چهارشنبه

کارشناسان موفق شدند یه قلیون الکترونیکی با پورت USB طراحی کنن. روش کار به این شکله که قلیون رو با یک سیم به کامپیوتر یا لپ‌تاپ متصل کرده، سی‌دی نصب رو گذاشته، طعم مورد نظرتون رو انتخاب می‌کنین و دکمه NEXT را می‌زنید. فعلا این قلیان با ۵ طعم پرتغال، لیمو، نعنا، هلو و خوانسار در بازار عرضه شده و طعم‌های جدید هم در راه هستند. 

سیستم حرارتی قلیون هم از یک المنت به جای ذغال استفاده می‌کنه که با برق USB داغ می‌شه. یک کنترل‌گر حرارتی هم داره که هر وقت داشت می‌سوزوند، حرارت رو کم یا زیاد کنیم باهاش. در این‌جا می‌تونید یک تصویر هم از نحوه نصب قلیون الکترونیکی ببینید.


۱۳۸۶ مهر ۱, یکشنبه


من بدون تو نمردم
و تو هم بدون من
اما رابطه
بیچاره
بدون حتی یکی از ما
مرد

جانش به جان ما
به جان تاب فلزی پارک
به جان یک جرعه آب سیب
به جان "جان" گفتن تو
به جان اردی‌بهشت من
بسته بود

۱۳۸۶ شهریور ۲۸, چهارشنبه

هربار، نگاهم به درگاه پنجره است و گلدانی که هنوز هست.


نقاشی Francis Livingston

۱۳۸۶ شهریور ۲۶, دوشنبه

میلیون‌ها نفر در سراسر جهان به وسیله ایمیل و پیام کوتاه و پیام بلند و پیام متوسط، از من خواستن که در مورد فریبا خانم توضیحات بیشتری بدم که به نظرم رسید گذاشتن یک تصویر از فریبا خانم می‌تونه بهترین کمک رو به تنویر افکار عمومی بکنه. برای مشاهده فریبا می‌تونید این و این رو ببینید.

۱۳۸۶ شهریور ۲۱, چهارشنبه

در شهر میانه میدانی هست
که اگر پیاده بروید ۵۰۰ متر با آن فاصله دارید
و اگر با ماشین بروید ۱۰۰ متر

۱۳۸۶ شهریور ۱۹, دوشنبه

دوستی برایم نوشته بود، فقط ستاره‌ها هستند که از چشمک زدن منظوری ندارند. اما به نظرم اصلن چشمک بی‌منظور، چشمک نیست. چون فلسفه وجودی چشمک بر اساس منظوره. واسه همین هم هست که هر وفت یک نفری را ببینیم که همین جوری الکی چشمک می‌زنه، نمی‌گیم چشمک می‌زنه، می‌گیم تیک داره. پس یا امشب این چند تا ستاره بالا سر من تیک دارن، یا واقعا یه چیزیشون می‌شه. من و فریبا امشب این‌جوری فکر می‌کنیم.


* MOON CLIMBING Art Print by Los Tomatos

۱۳۸۶ شهریور ۱۴, چهارشنبه

در طرح برخورد با اراذل و اوباش
یک نقاش را  گرفته‌اند
می‌گویند
چاقو کشیده است


نقاشی آبستره Richard Diebenkorn

۱۳۸۶ شهریور ۱۲, دوشنبه

بهرام مبشر دکترای کیهان‌شناسی دارد. فکرم کجاها رفت ...




۱۳۸۶ شهریور ۶, سه‌شنبه

باران مال اردیبهشت است
چه دخلی دارد به شهریور

در این فصل و ماه
در پارک جمشیدیه
باران نمی‌بارد

فقط گاهی
درختان پارک
بازخواستت می‌کنند از تنهایی
که آن هم
با نشان دادن برگی از تقویم
که بگوید ماه، ماه شهریور است
حل می‌شود


عکس Irma Haselberger

۱۳۸۶ مرداد ۳۰, سه‌شنبه

کتاب‌هایم رفتند. همه‌شان. صبح غمگینی بود. هیچ ماشینی، هیچ صدایی. فکرش را بکن، یهو تمامشان  ترکم کردند. تک‌تکشان از بدنم کنده شدند. برای آخرین بار صندوق را بالا زدم و نگاهشان کردم. از ترس دیدن جای خالی‌شان، کتاب‌خانه را هم همراهشان راهی کرده بودم. فقط دیوان شمس و کلیات سعدی و آن حافظ شاملوی لامصب دست و پایشان را گذاشتند روی چارچوب در. حتی کتاب‌های داستایفسکی را هم بیرون کرده بودم، اما زورم نرسید به این سرتق‌ها. نشستند با من توی اتاق خالی از سکنه و داریوش رفیعی برای من و ما زد زیر آواز.

بودم همه شب دیده به ره تا به سحرگاه
ناگه چو پری خنده‌زنان آمدی از راه
غم‌ها به سر آمد
زنگ غم دوران
از دل بزدودم
منتظرت بودم
منتظرت بودم ...


عکس Alexey Titarenko

۱۳۸۶ مرداد ۲۸, یکشنبه

پیرمردی بود که هیچ کودکی از تیغ عمود او نرستی و هیچ جوانی از زخم گزند او نجستی. خداوند او را پسری عطا کرد که هر چه پدر به عمری می‌کرد، پسر به روزی می‌داد. پسر را گفتند که این چه حکایت باشد. پاسخ گفت : مرد آن است که در کشاکش درد، سنگ زیرین آسیا باشد.

۱۳۸۶ مرداد ۲۳, سه‌شنبه

ماها چه بخواهیم و چه نخواهیم، ته ته ته دلمان سوسیالیستیم. این چیزهای مربوط به طبقه و تضاد و داشتن و نداشتن و جنسیت و علم بهتره یا ثروت، تا لایه‌های زیرین جانمان نفوذ کرده و زده به تمام هیکلمان. بد و خوبش مهم نیست زیاد، حرارتمان بالاست. چپمان، راستمان، پراگماتیسممان، اگزیستانسیالیسممان، فمنیسممان، دموکراسیمان و همه چیزمان داغ است. این جور فکر و خیال‌ها می‌برد حرارتمان را بالا و جنبش مولکولی زیاد می‌شود. همین ازدیاد مفرط جنبش مولوکولی‌ست که می‌چپیم توی این جنبش و آن خط و این گروه. در واقع هیچ جنبشی برای ما اصالت ندارد، جز همان جنبش مولکولی که آن هم مربوط است به داغی کله‌هایمان.


عکس : روزگاری، پاریس

۱۳۸۶ مرداد ۲۱, یکشنبه


نازنینی از چالوس

۱۳۸۶ مرداد ۱۶, سه‌شنبه

از روابط کاری بدم می‌آید. از ماموریت، از صبح به خیر گفتن‌های مصنوعی، صدای بوق خوشحال دستگاه حضور و غیاب، وقتی کارت می‌زنیم. از این روابط سرخوشی که تنها دلیل‌شان پول است.

از جیغ‌جیغ زنانه توی شرکت بدم می‌آید. از موبایل‌فروش‌های جمهوری، از حافظ کیارستمی، از چراغ ماشین‌های مدل بالای اخمو در سیاهی شب، از قلیانی که نکشیده گلو را بسوزاند بدم می‌آید. از وقاحت، از سوال، از کجایی، از چه کار می‌کنی، از راننده‌هایی که از راست سبقت می‌گیرند، از تیزبازی، از شیله، از پیله، خسته‌ام. و درست وسط شکم این حال و هوای مزخرف، فردا، باز، ماموریت.


* عکس Laurence Demaison

۱۳۸۶ مرداد ۱۰, چهارشنبه

نکن
فکرش را 
فکر را

هر آن‌چه که خود خود حادثه است
در کسری از ثانیه رد می‌شود و ما ...
خودمان را می‌زنیم به خواب
می‌آییم روی آب
می‌خزیم روی خشکی
دو زیستانیم


* عکس Michael Monfore

۱۳۸۶ مرداد ۹, سه‌شنبه

نه تماسی
نه حرفی
نه صدایی
نه معجزه‌ای
برای همیشه تو را ترک می‌کنم.


۱۳۸۶ مرداد ۴, پنجشنبه

اتوبوس دو طبقه را که یادت هست ؟! طبقه دوم‌اش خیلی جای عجیبی بود. تصورش را بکن که چند متر از زمین بالاتر حرکت کنی و همه آدم‌ها و ماشین‌ها زیر پایت باشند. کوچک‌تر که بودم، خیالم این بود که طبقه دوم جای آدم‌های مهم‌تر و پول‌دارتر است و بلیطش گران‌تر است. طبقه دوم مردانه بود و زن‌ها را راه نمی‌دادند و همین بیشتر باعث می‌شد که باور کنم، طبقه دوم برای آدم‌های مهم و پول‌دار است چون آن موقع‌ها این‌جوری فکر می‌کردم که آدم‌های مهم و پول‌دار همه‌شان مرد هستند و زن‌ها فقط مامان آدم‌های مهم و پول‌دار می‌شوند و نه بیش‌تر.

آن بالا، اما چیزی که هوش از سرم می‌پراند، جلوترین ردیف صندلی بود که جلویش شیشه بود و مشرف بود به خیابان. همیشه هم پر بود لامصب. اما یک‌بار اتفاق افتاد.یک‌بار خوب یادم هست که رسیدم بالا و دیدم یکی از ۴ جای جلوی طبقه دوم، خالی‌ست.

کیف دنیا بود. دست پدرم را رها کردم و سه چهار دقیقه‌ای نشستم و متحیر، دنیا را از آن طبقه باشکوه نگاه کردم تا این‌که سر و کله پدر و پسری پیدا شد که آمدند و ایستادند کنار من. پسرک پفک نمکی مینو دستش بود و مدام هی غر می‌زد به پدرش که مرا بلند کند و شازده را بنشاند به جای من. 

پدرش از من خواست که چند دقیقه‌ای جایم را بدهم به پسرش اما من زیر بار نرفتم. پدرش هم دست گذاشت روی نقطه ضعف کودکانه‌ام و یک پفک نمکی مینو از کیسه‌اش درآورد و تعارفم کرد. پفک را که گرفتم، فهمیدم که باید باج بدهم. پدرش خواست نوبتی بنشینیم روی صندلی جلو و من هم، دلم پفک خواست و اراده‌ام شکست و صندلی را دادم به پسرک و پسرک دیگر بلند نشد و تمام اصرارها و التماس‌های من بی‌نتیجه ماند و  همه ماجرا با رسیدنم به ایستگاه مقصد تمام شد.

تمام شد و دیگر یادم نمی‌آید که نشسته باشم روی صندلی جلو. من یک بار شانس خودم را برای نشستن روی صندلی جلو، طاق زدم با یک پفک نمکی مینو. 

۱۳۸۶ مرداد ۲, سه‌شنبه

میانه زمستان است شاید. برف زمین را گرفته و اتومبیل به سختی خودش را بالا می‌کشد. سربالایی ترسناکی‌ست که شاید فقط اگر یک لحظه توقف کنی، دیگر به بالایش نرسی. هرچه هوای بیرون سرد است، هوای داخل اتومبیل گرم است. شاید به خاطر گرمی احساس آدمی‌ست که کنارم لمیده و هیچ نمی‌گوید.

بیشتر که دقت می‌کنم انگار برفی در کار نیست. آها !!!! هوا بارانی‌ست. گوشی تلفنم مرتب دارد زنگ می‌خورد. تمام ملودی‌هایی که از اول به عنوان زنگ تلفن همراهم گذاشته بودم را از خودش تولید می‌کند. بدون این‌که به نمایش‌گر نگاه کنم تماس‌ها را رد می‌کنم. 

یقه‌ام را گرفته و رها نمی‌کند. هیچ وقت زورم نمی‌رسیده که در مقابلش واکنشی بدهم. داد می‌زند سرم؛ «ترسو ... ترسو ... بزدل» گوش‌هایم را می‌گیرم که نشنوم. محکم می‌کوبدم به دیواری که از سر تا سرش را پارچه‌های سیاه زده‌ایم. نمی‌فهمم عاشوراست یا نه. جمعیت زیادی نشسته‌اند روی زمین. لباس‌های مشکی را کنارشان انداخته‌اند و بر سر و گردنشان می‌کوبند؛ دوباره می‌کوبدم به دیوار. می‌خواهم بگویم که آب می‌خواهم اما نای حرف زدن ندارم. قل می‌خورم و از راه پله‌های اسکان سقوط می‌کنم پایین. می‌افتم جلوی پای دخترک زیبایی که دسته گلی به دست دارد و چهره‌اش برایم خیلی آشناست. دسته گلش را می‌کوبد توی صورتم و لگدی حواله صورتم می‌کند. چهره‌اش مهربان و خندان است اما وحشیانه لگد می‌پراند. به سختی بلند می‌شوم و دوان دوان خودم را می‌رسانم به آخر خیابان. چه‌قدر ولیعصر این وقت روز و سال قشنگ است. هیچ چیز قابل اعتمادی وجود ندارد. فقط همین درخت‌ها هستند که حقیقت دارند. 

فقط دیوارهای همین اتاق‌اند که حقیقت دارند. فقط همین لحظه است که حقیقی‌ست. چه چیزی جز کشف ماجرا، جز این ماجراجویی شبانه، صدای آب و جاروی رفتگر و زنجیر چرخ دوچرخه که یک روغن‌کاری حسابی لازم دارد. چه چیزی ؟ ها ؟ چه چیزی جز این که این آب پاش‌ها راس چه ساعتی پارک را خیس می‌کنند.


* Wollman Rink, Central Park, New York City, 1954

۱۳۸۶ تیر ۲۸, پنجشنبه

یکی از علما را پرسیدند که یکی با ماه‌رویی در خلوت نشسته، درها بسته، رقیبان خفته، نفس طالب و شهوت غالب، آیا بتواند که به قوت پرهیزکاری به سلامت بماند ؟! گفت : اگر از ماه‌رو هم به سلامت بماند، از حرف مردم نماند.

شاید پس کار خویش بنشستن
لیکن نتوان دهان مردم بستن



* گلستان سعدی و با تلخیص.

۱۳۸۶ تیر ۲۵, دوشنبه

آقا نعمت‌ا... و آقا ذبیح‌ا... در حال چرخ زدن


درژینسکی به عنوان مسئول امور امنیتی، در جلسات هیئت دولت هم شرکت می‌کرد. در یکی از این جلسات لنین یادداشتی برای درژینسکی فرستاد که در آن نوشته شده بود ؛ «رفیق درژینسکی، چند نفر انقلابی در زندان‌ها هستند ؟»

درژینسکی زیر یادداشت لنین جواب داد ؛ «در حدود هزار و پانصد نفر» و یادداشت را برای لنین پس فرستاد.

لنین پس از ملاحظه یادداشت زیر آن یک علامت بعلاوه گذاشت و اصل یادداشت و جواب آن دوباره نزد درژینسکی بازگشت.

درژینسکی پس از ملاحظه یادداشت و علامتی که لنین زیر آن گذاشته بود، از جای خود برخواست و بی سر و صدا از اتاق خارج شد و فردای آن روز خبر وحشتناک اعدام دسته جمعی یکهزار و پانصد زندانی سیاسی همه را تکان داد. درژینسکی -به اشتباه- علامت بعلاوه لنین را زیر یادداشت خود علامت صلیب و دستور اعدام دست جمعی آنها از سوی لنین تعبیر کرده و این دستور را شبانه به اجرا گذاشته بود.

تنها توضیحی که درباره این فاجعه داده شد از طرف منشی دفتر لنین بود ؛ «لنین دستور اعدام زندانی‌ها را نداده و درژینسکی علامت بعلاوه لنین زیر یادداشت را سوء تعبیر کرده است. در واقع رفیق لنین معمولن زیر مطالبی را که می‌خوانده و به خاطر می‌سپرده چنین علامتی می‌گذارد.»

- کتاب «از لنین تا پوتین»، محمود طلوعی، نشر تهران، ۱۳۸۵

۱۳۸۶ تیر ۲۴, یکشنبه

این‌که نصف فحش‌ها و کنایه‌ها و تحقیرها با کاف و سین شروع می‌شود چرا بهمان برنمی‌خورد.




۱۳۸۶ تیر ۱۷, یکشنبه

ولی این قصه واقعی بود. سربازی که رئیس پادگان مجبورش کرد به خاطر تخلفی که کرده بود، از شب تا صبح طول حیاط رو پا بکوبه و به چند تا آفتابه که ته حیاط چیده بودن سلام نظامی بده. سربازی که این‌قدر این پاکوبیدن و احترام نظامی براش گرون تموم شد که صبح فردا خودش رو کشت. این قصه واقعی بود. قصه‌ای که نفهمیدم چرا تو بهش خندیدی ؟؟


۱۳۸۶ تیر ۱۶, شنبه

انگار آدم‌هایی که پراکنده می‌شوند، افق دید مرا گسترش می‌دهند. شاید چون عصبی‌ام این‌طور حرف می‌زنم. یا چون تازه از پیچ محبوبم، توی کوچه باغ‌های پارک پیچیده‌ام. مهم نیست. سخت است اما به نبودن همه این‌هایی که پراکنده می‌شوند عادت خواهم کرد. زندگی غفلتی‌ست که به عادت آغشته است.


۱۳۸۶ تیر ۱۲, سه‌شنبه


ستاد بازشناسی پدیده سوم تیر

۱۳۸۶ تیر ۳, یکشنبه

چیزهای بسیاری هستند 
که زمانی فکر می‌کردم بر اثر یک نبوغ خلق شده‌اند
اما امروز به نظرم کودکانه می‌رسند

شعرهای بلندی هست توی سرم، 
که زمانی فکر می‌کردم مرا بزرگ‌ترین شاعر جهان خواهند کرد
اما دیشب آتششان زدم

می‌دوم
دیوانه‌ای شاید که جهش‌های مکررش سو ندارند
اما شوق ... شاید


۱۳۸۶ خرداد ۲۶, شنبه

نوشته بود ؛ «یک کیف پول گم شده. از یابنده تقاضا می‌شود با شماره ...۰۹۱۲ تماس بگیرد و مژدگانی دریافت نماید.» دلم سوخت. اس‌ام‌اس زدم و برایش نوشتم که از بابت گم شدن کیف شما ناراحت شدم. امیدوارم پیدا بشود. طرف گیر داده بود که اگر شما پیدا کردید پس بدهید. من هم هر چه توضیح دادم که این فقط یک ابراز همدردی بوده زیر بار نرفت که نرفت. دست آخر هم تهدیدم کرد که این موضوع را پیگیری می‌کند. عجب مملکتی شده‌ها.

۱۳۸۶ خرداد ۲۵, جمعه

دعا خلیل كه به مذهب یزیدی تعلق داشت، عاشق یك مرد عرب مسلمان شده و به این علت از خانه می‌گریزد، اما این مرد وی را نمی‌پذیرد. در پی اقدام دعا به تغییر مذهب، وی توسط مردان فامیل در میان شهر باشیقای كردستان عراق سنگسار می‌شود. 

ما بلد نیستیم از خدا
استفاده کنیم
مثلاً گل‌دانش را آب بدهیم
موهاش را نوازش کنیم
لب‌هاش را ببوسیم
دستش را بگیریم در خیابان
نازش کنیم شب‌ها
تا آرام بگیرد
برای دوزار
خرجش می‌کنیم
قهر می‌کند
می‌رود ...

* شعر عباس معروفی
* عکس Umberto Verdoliva

۱۳۸۶ خرداد ۲۴, پنجشنبه

برای سومین بار از پذیرفتن کشیش خودداری کردم. چیزی نداشتم که به او بگویم. حال حرف زدن نداشتم. [...] چیزی که در این لحظه مورد علاقه من است، فرار از این مقررات ماشینی است. فهمیدن این است که آیا از این سرنوشت حتمی راه گریزی می‌توان تصور کرد ؟! سلولم را تغییر داده‌اند. از این سلول هنگامی که دراز می‌کشم، آسمان را می‌بینم و غیر از آن چیزی نمی‌بینم. [...] نمی‌دانم چند بار از خودم پرسیدم آیا از محکومین به مرگ کسی بوده است که موفق شده باشد از این مقررات ماشینی تخفیف‌ناپذیر فرار کند ؟! قبل از اعدام ناپدید شود و صفوف پاسبان‌ها را بشکافد ؟! (۱)

و تو انگار کن که هرگز نبوده‌ای
و من هرگز به نبودن تو
بودن را
چنین حقیر نینگاشته‌ام ...

با سرانگشت
لب‌هایم را ببوس
بگذار بین پرستش و عشق‌بازی
آونگ شوم
در خاطره‌ی بشر
چون زنگ کلیسا
در بلندای هستی

من به گریه التماس می‌‌کنم
یا گریه به من ؟

و تو انگار کن از آغاز بوده‌ای
مثل خدا
و مرا آفریده‌ای
مثل نگاهت
یا خنده‌هایت ... (۲)

(۱) فصل پنجم، بیگانه، آلبرکامو، جلال آل احمد
(۲) شعر بودن، عباس معروفی
* عکس Thom Lang

۱۳۸۶ خرداد ۱۲, شنبه

به وضع اسف‌ناکی نگرانم. نگرانی‌ام از نظام ارزش‌گذاری بی‌رحمی‌ست که فرصت‌ها را به صورت لجوجانه‌ای بر باد می‌دهد و به ذهنم حاکم شده است. روابط عمیقی، زیبایی‌های ظریفی و احساسات غلیظی هستند که می‌گذرند. و این میان مسئله اساسی و در واقع اساسی‌ترین مسئله، زیبایی توست. دردناک‌ترین نگرانی، غفلت از خواندن مداوم شعری‌ست که درست به اندازه طول رودخانه طول می‌کشد.


* عکس : یک روزی، جیمز دین

۱۳۸۶ خرداد ۷, دوشنبه

خسته نباشی مرد



سایپا قهرمان لیگ برتر شد.
علی دایی رسما از فوتبال كناره‌گیری كرد.

۱۳۸۶ خرداد ۴, جمعه

من در این ظهر جمعه تنها
تمام سلول‌های تنم
بوی تن تو را گرفته است

تلفنم خاموش است
بین همه کتاب‌ها تکه کاغذی گذاشته‌ام
که حواسم باشد تا این‌جا
پیش آمده‌ام
آخر مدتی‌ست که تمام حواس شش گانه‌ام
به تو ختم می‌شوند

۱۳۸۶ اردیبهشت ۳۱, دوشنبه


امروز ۳۱ اردی‌بهشت است و این چند خط درست از پیچ‌ترین پیچ پارک طالقانی تهران مخابره می‌شود. بگذارید خرداد بیاید، ما این‌جا اردی‌بهشت را تمام نمی‌کنیم. هیچ‌کدام از جهت‌های شش‌گانه مسدود نیستند. این یک اعلام استقلال است به همه ماه‌های سال. اردی‌بهشت این‌جا ادامه دارد.

گر نباشد
هر دو عالم
گو
مباش

* عکس wink.nixone.com
* شعر عطار

۱۳۸۶ اردیبهشت ۲۶, چهارشنبه


مشغولیم. به کارتان برسید.