۱۳۸۶ تیر ۳, یکشنبه

چیزهای بسیاری هستند 
که زمانی فکر می‌کردم بر اثر یک نبوغ خلق شده‌اند
اما امروز به نظرم کودکانه می‌رسند

شعرهای بلندی هست توی سرم، 
که زمانی فکر می‌کردم مرا بزرگ‌ترین شاعر جهان خواهند کرد
اما دیشب آتششان زدم

می‌دوم
دیوانه‌ای شاید که جهش‌های مکررش سو ندارند
اما شوق ... شاید


۱۳۸۶ خرداد ۲۶, شنبه

نوشته بود ؛ «یک کیف پول گم شده. از یابنده تقاضا می‌شود با شماره ...۰۹۱۲ تماس بگیرد و مژدگانی دریافت نماید.» دلم سوخت. اس‌ام‌اس زدم و برایش نوشتم که از بابت گم شدن کیف شما ناراحت شدم. امیدوارم پیدا بشود. طرف گیر داده بود که اگر شما پیدا کردید پس بدهید. من هم هر چه توضیح دادم که این فقط یک ابراز همدردی بوده زیر بار نرفت که نرفت. دست آخر هم تهدیدم کرد که این موضوع را پیگیری می‌کند. عجب مملکتی شده‌ها.

۱۳۸۶ خرداد ۲۵, جمعه

دعا خلیل كه به مذهب یزیدی تعلق داشت، عاشق یك مرد عرب مسلمان شده و به این علت از خانه می‌گریزد، اما این مرد وی را نمی‌پذیرد. در پی اقدام دعا به تغییر مذهب، وی توسط مردان فامیل در میان شهر باشیقای كردستان عراق سنگسار می‌شود. 

ما بلد نیستیم از خدا
استفاده کنیم
مثلاً گل‌دانش را آب بدهیم
موهاش را نوازش کنیم
لب‌هاش را ببوسیم
دستش را بگیریم در خیابان
نازش کنیم شب‌ها
تا آرام بگیرد
برای دوزار
خرجش می‌کنیم
قهر می‌کند
می‌رود ...

* شعر عباس معروفی
* عکس Umberto Verdoliva

۱۳۸۶ خرداد ۲۴, پنجشنبه

برای سومین بار از پذیرفتن کشیش خودداری کردم. چیزی نداشتم که به او بگویم. حال حرف زدن نداشتم. [...] چیزی که در این لحظه مورد علاقه من است، فرار از این مقررات ماشینی است. فهمیدن این است که آیا از این سرنوشت حتمی راه گریزی می‌توان تصور کرد ؟! سلولم را تغییر داده‌اند. از این سلول هنگامی که دراز می‌کشم، آسمان را می‌بینم و غیر از آن چیزی نمی‌بینم. [...] نمی‌دانم چند بار از خودم پرسیدم آیا از محکومین به مرگ کسی بوده است که موفق شده باشد از این مقررات ماشینی تخفیف‌ناپذیر فرار کند ؟! قبل از اعدام ناپدید شود و صفوف پاسبان‌ها را بشکافد ؟! (۱)

و تو انگار کن که هرگز نبوده‌ای
و من هرگز به نبودن تو
بودن را
چنین حقیر نینگاشته‌ام ...

با سرانگشت
لب‌هایم را ببوس
بگذار بین پرستش و عشق‌بازی
آونگ شوم
در خاطره‌ی بشر
چون زنگ کلیسا
در بلندای هستی

من به گریه التماس می‌‌کنم
یا گریه به من ؟

و تو انگار کن از آغاز بوده‌ای
مثل خدا
و مرا آفریده‌ای
مثل نگاهت
یا خنده‌هایت ... (۲)

(۱) فصل پنجم، بیگانه، آلبرکامو، جلال آل احمد
(۲) شعر بودن، عباس معروفی
* عکس Thom Lang

۱۳۸۶ خرداد ۱۲, شنبه

به وضع اسف‌ناکی نگرانم. نگرانی‌ام از نظام ارزش‌گذاری بی‌رحمی‌ست که فرصت‌ها را به صورت لجوجانه‌ای بر باد می‌دهد و به ذهنم حاکم شده است. روابط عمیقی، زیبایی‌های ظریفی و احساسات غلیظی هستند که می‌گذرند. و این میان مسئله اساسی و در واقع اساسی‌ترین مسئله، زیبایی توست. دردناک‌ترین نگرانی، غفلت از خواندن مداوم شعری‌ست که درست به اندازه طول رودخانه طول می‌کشد.


* عکس : یک روزی، جیمز دین