۱۳۸۶ آذر ۹, جمعه
۱۳۸۶ آذر ۷, چهارشنبه
۱۳۸۶ آذر ۳, شنبه
دیشب با آق نعمت به مشاهده کنسرت گروه خورشید در تالار وحدت رفتیم.
الف) جای ما بسیار خوب و دنج بود به نحوی که فارغ از هیاهوی کنسرت میتوانستیم با هم اختلاط کنیم و تنها با صدای دست زدن تماشاگران بود که میفهمیدیم خبری شده است. یک آقایی هم البته بود که نزدیک به ۲ ساعت به پس کلهاش خیره شدیم و خیلی مزه داد و پس کلهی پخی هم داشت.
ب) بروشور کنسرت بسیار جالب بود. یک معرفینامه چند صفحهای بود که دو صفحه میانی آن را با چسب چسبانده بودند. آن هم نه یکی، که کل بروشورها همینطوری بود. مردم هم کنجکاوانه بروشور را جر میدادند و گویا دو صفحه میانی شامل تصاویر نوازندگان بود. روی میز وسط سالن پر بود از بروشورهای پاره پوره و استدلالهای سیاسی مردم نسبت به قضیه که گاهی هوش از کله آدم میپراند.
پ) گروه خورشید قرار بود در قسمت اول در دستگاه شور گروهنوازی بکنند و در قسمت دوم ۲ تا از کارهای حسین علیزاده را اجرا کنند. سرپرست گروه هم مجید درخشانی بود. البته من و آق نعمت اصلن برای این بلیط خریده بودیم که فکر میکردیم خود علیزاده هم باشد اما بعد فهمیدیم که فقط قرار است یکی دو تا از آثار علیزاده اجرا شود. اما لازم است همینجا اعلام کنم که به کوری چشم همه کسانی که میگفتند علیزاده خودش در این کنسرت نیست، علیزاده حضور موثری داشت و در ردیف اول هم نشسته بود. منتهی در قسمت تماشاگران.
ت) آواز کم بود و بیشتر موسیقی بود. کمی حوصلهمان سر رفت. بعضی از بر و بچههای تار و عود هم بعضا خارج میزدند که بچههای تنبک و دف جمعش میکردند. تصویر یک زرده تخممرغ هم پشت سر گروه بود که سرپرست گروه اعتقاد داشت تصویر خورشید است.
ث) سرپرست گروه به استثنای این که وسط کنسرت تعریف و تمجید مفصلی از علیزاده کرد و ملت کف زدند، در انتهای کنسرت هر چی گل بهش میدادند را هم دولا میشد و میداد به علیزاده و باز ملت کف میزدند. بعد دید باز هم کم است، علیزاده را آورد بالای سن و باز ملت کف زدند. بعد علیزاده و گروه رفتند پایین و ملت آمدند روی سن، بعد علیزاده رفت بالا و ملت و گروه آمدند پایین، بعد سازها را گذاشتند بالا و علیزاده و ملت و گروه همه آمدند پایین و خلاصه همینجوری بچهها حرکت میزدند و ملت کف میزدند. و اینقدر این بازی را ادامه دادند که همه حضار کمکم دچار مشکل شدند و بعد پرده را آوردند پایین و کنسرت تمام شد.
۱۳۸۶ آبان ۳۰, چهارشنبه
۱۳۸۶ آبان ۲۷, یکشنبه
اعصابم گهیه. هر آروغی که میزنم بوی فلفل دلمهای میده. دو تا جعبه بلال خریدم و کلی خرکش کردم آوردم، خودم هم نمیدونم واسه چی.
پسر پشتیه توی قهوهخونه بعد از این که یک استکان چایی رو پاچیده رو هیکلم داره از رفیقش گله میکنه که تو چرا هر زیدی که میگیری یا بچه کرجه یا نظام آباد. موتوریا امونم رو بریدن. توی پیاده روهای میدون شاپور، یه موتوری از لای پام رد میشه.
بوی جیگر نپخته، تصویر پسر بچهای که با تموم وجود سعی میکنه دود قلیونو حلقه حلقه بده بیرون، آروغی که طعم فلفل دلمهای میده.
اعصابم گهیه.
۱۳۸۶ آبان ۲۰, یکشنبه
۱۳۸۶ آبان ۱۸, جمعه
۱۳۸۶ آبان ۱۰, پنجشنبه
اشتراک در:
نظرات (Atom)



