۱۳۸۲ شهریور ۸, شنبه

چشمای جدید

سلام ...

چشام هنوز یه کم تار می‌بینن، ولی دارم کم کم خوب می‌شم. 

- زهرا خانم چشای نو مبارک ! 
- ممنون. خدا کنه این چشا دیگه .... 
- نترسیدی ؟ از اتاق عمل و اون لباسای سبز ؟ 
- نه ... فقط وقتی رو تخت خوابیدم و دکتر گفت «شما تمام مراحل رو می‌بینید، ولی درد رو حس نمی‌کنید»، یه ذره تاپ‌تاپ قلبم زیاد شد. 
- از حق نگذریم، حس وحشتناکیه. اون نور قرمز، اون دکترا با اون لباسای سرتاسری سبز رنگ، اون تیغ‌ها، اون صداها.

- زهرا راستی، چه قولایی به چشای جدیدت دادی ؟ 
- زرنگ !!! این یه رازه ... می‌دونی، شاید دیگه فرصت اون نباشه که یک بار دیگه بتونی در مورد دیدنی‌های اطرافت از اول تصمیم بگیری. باورت نمی‌شه، ولی وقتی واقعا احساس تنهایی کردم، زیر اون نور قرمز رنگ، بعد از خدا تنها تصویر روبروی چشمم، عزیز بود که داشت بهم دل‌گرمی می‌داد. همین عزیز اولین انتخاب چشمم بود برای دیدن. به خودم قول دادم که ماهیچه‌های چشمم رو قدر بدونم. 

البته من یه کم قدم بلندتره و سرم به شونه هاش می‌رسه، ولی بابا لنگ درازم عین خودشه. می‌دونستم نصیحتم نمی‌کنه. این قدر قوی نشون می‌داد، که ذره‌ای ترس رو ته دلم باقی نمی ذاشت. یادته چی گفتی؟ من هنوز تک‌تک کلمه‌هات تو ذهنم مونده، خیلی قوی باش، باشه ؟ ... به چشمت بگو، چشم عزیز من، خیلی قوی باش، خیلی ... 


- 1897 ,Roberto Ferruzzi, Madonnina

۱۳۸۲ شهریور ۶, پنجشنبه

نفس مطمئن

مدام به سه سطر آخر وصیت نامه آقای خمینی فکر می‌کنم. یا ایتها النفس المطمئنه، ارجعی الی ربک راضیة مرضیة، فادخلی فی عبادی، فادخلی جنتی.

چه اعتماد به نفس غریبی داشته این آدم. این جسارتی که ایدئولوژی‌اش را زیر بغلش می‌زند، به یک ملت تفهیم می‌کند، مشت‌ها را گره می‌زند، از تورق کتاب‌هایش بیرون می‌جهد و پیش می‌افتد، برایم جالب است.

۱۳۸۲ شهریور ۵, چهارشنبه

خفه بشدن

باور کن که دیگه اصلا حوصله نوشتن ندارم.

باید خفه شوم و کمی فکر کنم.

ز هرچه رنگ تعلق پذیرد

این‌که آزادی فردی و درونی را فراتر و مهم‌تر از آزادی اجتماعی و سیاسی بدانیم، مفهومی از کلمه آزادی تولید می‌کند که هم خوب است و هم خطرناک. جوامع دین‌دار و سنتی گاهی مفهوم دوم را به نفع یک برداشت سیادت‌طلبانه از مفهوم اول مصادره می‌کنند و مفهوم اول هم گاهی دست‌مایه تحقیر و هجمه‌های ناجوانمردانه می‌شود. هر دو در نفس کلمه مشترکند. مهم تعریف آزادی‌ست که محل اختلاف است. آزادی از چه و آزادی به کجا ؟ شاید مفهوم اول را بتوان با کلمه رایج‌تر آزادگی توضیح داد البته.

ای آزادی 
روی دفتر‌هایم 
روی میز تحریرم
روی درختان 
روی ماسه
روی برف 
نام تو را می‌نویسم 
روی همه صفحه‌های خوانده شده 
روی صفحه‌های سفید 
روی سنگ و خون و کاغذ یا خاکستر 
نام تو را می‌نویسم 
روی جنگل و کویر 
بر آشیانه‌ها و گل‌های طاووسی 
نام تو را می‌نویسم 
روی همه تکه پاره‌های آسمان لاجوردی 
روی مرداب
این آفتاب پوسیده
روی رودخانه
این ماه زنده 
نام تو را می‌نوسیم 
و به نیروی یک واژه زندگی را از سر می‌گیرم 
من برای شناختن و نامیدن تو پا به جهان گذاشته‌ام 
ای آزادی! 



- پل الوار (Paul Éluard) / ترجمه احمد شاملو
- Edvard Munch, The Scream, 1893

۱۳۸۲ شهریور ۲, یکشنبه

هبوط

بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان
چراگاه جرثقیل است

مرا باز کن مثل یک در
به روی هبوط گلابی در این عصر معراج فولاد
مرا خواب کن زیر یک شاخه
دور از شب اصطکاک فلزات

اگر کاشف معدن صبح آمد
صدا کن مرا
و من در طلوع یاسی از پشت انگشت‌های تو بیدار خواهم شد
و آن وقت
حکایت کن از بمب‌هایی که من خواب بودم و افتاد
حکایت کن از گونه‌هایی که من خواب بودم و تر شد
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند
وقتی که چرخ زره پوش
از روی رویای کودک گذر کرد

...
و آن وقت
من مثل ایمانی از تابش استوار، گرم
تو را در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید



سهراب سپهری / به باغ هم سفران / حجم سبز
نقاشی "شب پرستاره" - ون‌گوگ / Vincent Van Gogh, Starry night, 1889

۱۳۸۲ مرداد ۳۱, جمعه

درباره شرح

وبلاگ شرح را در دی ماه 1381 برای انتشار یادداشت‌ها، شعرها (اگر بشود نامشان را شعر گذاشت) وعکس‌هایم به راه انداختم. چندین سال روی همین وبلاگ می‌نوشتم تا این‌که به علت خدشه‌دار شدن حریم خصوصی‌ام به وبلاگی با نام خداحافظ گری‌کوپر در بلاگر نقل مکان کردم و یادداشت‌های نسبتا خصوصی‌تر را هم در وبلاگی باز هم در بلاگر با نام این یک هایکو است درباره 12 توت‌فرنگی (برگرفته از شعری از ریچارد براتیگان) 

وبلاگ شرح در طول سال‌ها فعالیت سه‌بار طراحی شد که تصویر هر سه طراحی را اینجا کنار هم آورده‌ام و لازم است بگویم که که هر سه طراحی با کمک دوستم جلال افشار انجام شده است.
در بلاگر البته از طراحی‌های استاندارد خود سایت استفاده کردم.

تا این‌که معذوریت‌های پیشین از بین رفت و طی چند ماه تلاش در بهار و تابستان 94 بایگانی هر سه وبلاگ را در بلاگ‌اسپات جمع‌آوری کردم و تحت دامنه sharh.com که فیلتر هم هست و نمی‌دانم چرا فیلتر است بازنشر نمودم. ازین‌پس تحت همین دامنه وبلاگ خواهم نوشت و آرشیو این وبلاگ شامل همه نوشته‌های من است.
البته وبلاگ‌های دیگر را هم تعطیل نکردم و گذاشتم به حال خودشان باشند.

من اساسا خودم را شاعر یا عکاس نمی‌دانم. گاهی یادداشت‌هایی می‌نویسم که دوست دارم شبیه شعر باشند و گاهی عکس‌هایی بر‌می‌دارم که دوست دارم دیده شوند.

متن‌هایی را تغییر دادم. عکس‌هایی اضافه کردم. اصول نگارشی را بازبینی کردم. و بعضی از یادداشت‌ها را دچار تغییراتی کردم.

این متن را در بهار 94 می‌نویسم.

بخشی از نوشته‌ها را حذف کردم. عکس‌هایی را اضافه و کم کردم. نیم‌فاصله را در حد امکان رعایت کردم. یک سری پست‌ها بر محور عکسی بودن که ان عکس پاک شده بود. آن پست‌ها را حدف کردم.

مردن

مرگ و تنها مرگ می‌تواند مرا به آرامشی ابدی برساند. مرگ بزرگ‌ترین نعمت خداست. و دریغا که کسی را معرفت آن نیست. 

مرگ آرام‌گاهی ابدی‌ست. مرگ تولدی‌ست دیگر و زیستنی از آن‌گونه که همیشه حسرتش را خورده‌ای و تنفس ابدی در هوائی که گه‌گاهی آزموده‌ای و فراغت است از دنیای دروغ و نیرنگ و فریب و نبودن در محیطی سرشار از ادعا و تهی از اعتنا. 

و خواب ... خواب سرمشق مرگ است. با این تفاوت که در مرگ دیگر خبری از اضطراب و دلهره نیست. پریدن‌های ناگهانی نیست. تنها تو هستی و اندوخته‌های خویش. تنها تو هستی و دلتنگی‌هایت و دردهایت و افسانه‌هایت. دیگر در چهاردیواری کوچک خویش کسی را توان آزار تو نیست. نه از سر قصد و نه ناخواسته. نه دشمن، نه دوست. نه خودی، نه بیگانه. و خدا را که اگر مرگ نبود، حسرت نبودنش و آرزوی بودنش، در نهان‌خانه جان سنگینی می‌کرد.

۱۳۸۲ مرداد ۲۶, یکشنبه

به دادم برس

لب مرداب راكد عید امسال، ماهی بیچاره‌ی قرمز، در زندان تنگ، در آب می‌لولد. عید امسال لب حوض هفت‌سین چه سرد است و بی تو غمی عظیم و غباری جان‌كاه، خورشید سرد وجودم را ربوده است. لب حوض هفت‌سین، عكس زیبای تو در آب، ای مهتاب، ای سراپا همه خوبی، چه دلگیر است و همهمه مردار‌خوران، چه تلخ و رعب انگیز.

آرزویی نیست وقت ایستادن ماهی‌ها درون تنگ ... به دادم برس. گیر کرده‌ام به خدا ... گریه کنم راضی می‌شوی ؟


* مجسمه پیتا (Pietà) مریم مقدس / میکل‌آنژ/ کلیسای سنت‌پیتر / رم

۱۳۸۲ مرداد ۲۵, شنبه

زندگی

می‌گذرد. خروشان و پر سر و صدا، اما نرم و لطیف! 

با دست‌های شفاف‌اش بر سینه‌ی خرده‌سنگ‌ها می‌کشد و با صدای آرام‌بخشش، برای قرمز‌های کوچک لالایی می‌خواند. از فراز و نشیب زندگی‌اش، با قدرت شگفتی می‌گذرد و موانع سخت را نابود می‌کند و درهم می‌شکند. روزها با پرتوهای زرین که از قعر آبی آسمان می‌آیند، خود را زینت می‌دهد و شب‌ها، چهره‌ی یار زیبایش را که به میهمانی او آمده است، بر زمینه‌ی نیلگون نقش می‌کند و در سکوت و تنهایی شب، می‌خرامد و سعی می‌کند او را با خود ببرد. و چه زیباست نگریستن به این همه زندگی، در یک جریان بی‌انتها.

هرچه که یاس فلسفی بلندی تو را دربر‌ بگیرد، باز هم زندگی، مفهوم زیبایی‌ست.

یک شعری دارد جمال شهران که متعلق است به کتاب مجموعه آثارش به سال ۱۳۵۹، به نام «به دنبال زندگی». این شعر را هرگونه که بخوانی، هرگونه که نگاه کنی، زیبا می‌بینی. و این شاید همان اثر سحرآمیز مفهوم زندگی باشد در ذهن هر موجود زنده‌ای.

یک چشم داشت
بی نورتر ز اختر لرزان صبح‌دم
پژمرده‌تر و شکسته‌تر از سایه‌های غم
بی‌رنگ همچو چهره‌ی مه در نگاه صبح
افسرده همچو چشم سحرگه به راه صبح
نشسته در غبار و فتاده به گوشه‌ای
چون حبه‌ای شکسته، گسسته ز خوشه‌ای

یک دست داشت
دستی که بود، کوته و پرچین و پر چروک
با گوشت‌های ریخته و استخوان پوک
با مفصلی شکسته و ناخنی کبود
بگسیخته ز هر طرفی، تار آن ز پود

یک پای داشت
پائی که بود بسته و زخمین و دردناک
چون لاشه‌ای پر آبله، افتاده روی خاک
جائیش زخم زنده و جائیش مرده خون
انگشت آن فتاده و رگ‌های آن برون

یک چشم داشت
یک پا و دست داشت
اما نبود در پی خواری و بندگی
با سینه می‌خزید به دنبال زندگی ...

قاتل

در به روی پاشنه چرخید و ضجه‌های لولایش، سکوت زن را بر هم زد. اشعه‌های نور به درون سلول خالی از نور و تهی از امید زن تابیدن گرفت. زن که تا آن لحضه در گوشه‌ای بین دو دیوار کز کرده بود، تکانی خورد و به سختی کوشید تا چشمان خویش را باز نگه دارد. روبروی او در میان پرتو نور، دسته‌ای از امواج به انتها می‌رسید و در امتداد آن، صورت مردی چهارشانه، کمی چاق، با پیراهنی سفید که روی شلوارش کشیده بود، ته‌ریشی به صورت و انگشتری در دست نمایان بود. مرد از پشت عینک‌ ته استکانی‌اش با نگاهی که نه مبهم و نه دل‌سوزانه بود، نه مهربانانه و نه غضبناک، به صورت زن نگریست و جز دو کلمه چیزی نگفت : «حکم دادگاه» 

امیدی آمیخته با ترس، زن را از جای بلند کرد و توانش بخشید تا نامه را دریافت کند. زن، نامه را باز کرد و در همان نگاه نخست چشمانش از حرکت باز ایستاد، صورتش به زردی گرائید و بر لبانش چون کویری خشک، نمک نشست. «اشد مجازات، قصاص، اعدام» 

زن دیگر به هیچ چیز نمی‌اندیشید، در نگاه او همه چیز بی‌اهمیت شده بود. هیچ خاطره‌ای را در ذهن مرور نمی‌کرد. نگاهش بر روی کاغذ خیره بود، در حالی که هیچ نمی‌خواند. متوجه هیچ چیز نبود و حتی ناپدید شدن امواج نور را درک نکرده بود و نمی‌دانست که مرد هنگام رفتن به او نیشخند زده بود.


۱۳۸۲ مرداد ۲۳, پنجشنبه

تلاش برای امیدوارکننده نوشتن

من با صدای یك آواز، من با ترانه یك نگاه كه هر روز تا اعماق وجودم راه دارد، مست می‌شوم. من حتی از نگاه پر از ظلمت و پوچی مردگان هم به زیبایی برگ می‌روم و با فكرها و خیال‌هایی كه زندگی را می‌سازند، به انتهای یك تبسم رسیده‌ام. من آخر اشك‌ها و لبخندها را گشته ام و با تمام وجود بودنت را دیده ام. من حتی لذت عذابی وصف نا‌شدنی را هم چشیده‌ام و دیگر وجودت را در تمامی نگاه‌های سرشار، در تمامی آسمان‌ها و دریاها می‌بینم. 

پی‌نوشت: من هیچ مشکلی ندارم. همه جا امن و امان است. من امیدوارم. به قول آن بنده خدا : «جانمازم چشمه، مهرم نور، دشت سجاده من» به جان شما ...

۱۳۸۲ مرداد ۱۳, دوشنبه

مص/س

گل مصنوعی لب ایوان
احساس‌های مصنوعی
آدم‌های مصنوعی
"دوستت دارم‌"های مصنوعی
همه مسموم‌ند