۱۳۸۹ شهریور ۹, سه‌شنبه

صدای آواز افشاری شجریان پیچیده توی دفتر کارم
همون آواز معروف ماه رمضون
گر تو این انبان ز نان خالی کنی / پر ز گوهرهای اجلالی کنی
به‌به گویان ساندویچ ژامبون‌ام را سق می‌زنم


* نقاشی Francisco Goya

۱۳۸۹ شهریور ۶, شنبه

تقریبن قاطعانه می‌شه گفت که پاک‌ترین چیز این دنیا، دل بچه‌هاشه !!!!!

۱۳۸۹ شهریور ۲, سه‌شنبه

مهم‌ترین آدم زندگی من
دقیقن همین الآن
راس ساعت ۱۲:۴۴:۳۰ این سه‌شنبه بی‌خاصیت
تمام اهمیت‌اش را
یک‌جا
از دست داد


* عکس Irving Penn ورک‌شاپ سانفرانسیسکو ، 1997

۱۳۸۹ مرداد ۳۱, یکشنبه

دارم فک می‌کنم چی شده که من و یه بابای خیلی بی‌ربطی توی یه روز با هم به دنیا اومدیم. چی می‌گن بهش ؟!!! هم‌زاد و اینا. واقعا نمی‌دونم خدا اون روز حالش بد بوده ؟ به چی فک می‌کرده ؟ جنس‌اش جور نبوده ؟ حالا فارغ از همه اینا، من تو این روز تولدم به خلقت هم فک می‌کنم. به زرافه و مورچه‌خور. به این خلاقیت‌های عجیب در خلقت که گردن یکی اونجوریه و و دماغ یکی این‌جوری. به این افراط و تفریط‌های غریب. پارسال همین روزا توی یه عوالمی بودم که حالا توی یه عوالم دیگه‌ای هستم و کلن حالا که نگا می‌کنم هر سال این وختا توی یه عوالم متفاوتی بودم که الان از همشون فرسنگ‌ها فاصله دارم. این فرسنگ‌ها که می‌گم اغراق نیستشا. واقعا فرسنگ‌ها فاصله دارم. این تمام فکرای من بود تا ظهر این آخرین روز مرداد. شاید حالا تا شب فکرای دیگه هم بکنم.


* عکس Piergiorgio Branzi روزگاری در ناپولی

۱۳۸۹ مرداد ۲۵, دوشنبه

ما به هم رفتیم
ما که روزگاری
به هم می‌آمدیم 


* عکس Marina Karagatsi

۱۳۸۹ مرداد ۲۴, یکشنبه

داف شمرون


دیگر نشنیدیم چنین فتنه که برخاست
از خانه برون آمد و بازار بیاراست


* شعر سعدی

۱۳۸۹ مرداد ۲۳, شنبه

من باهاس یه اعترافی بکنم
وختی یارو بنگاهیه زنگ زد
به من گفت
آقا به این تعمیرکاره که میاد بگید که
"آب‌گرم‌کن کلن سرویس شده، یه نگاهی به فلکه بندازه"

منم فک کردم منظورش اینه که
آب‌گرم کن سرویس شده (ینی خرابه) و نیاز به تعمیر اساسی داره
منم به تعمیرکاره گفتم
"آقا ایراد از آب‌گرم کنه، مث این‌که آب‌گرم‌کن مرخصه، یه نگاهی هم به فلکه بندازین !!"

وقتی تعمیرکاره داشت دل و جیگر آب‌گرم‌کن رو می‌ریخت بیرون
دوباره بنگاهیه زنگ زد
گفت "آقا به سرویس‌کار گفتید که آب گرم‌کن تازه سرویس شده ؟!!!
دست نزنه به آب‌گرم‌کن یه وخ
فلکه‌ها رو نگاه کنه
ایراد از فلکه‌هاس"

اینا رو وختی می‌گفت که من داشتم به تعمیرکاره نگا می‌کردم
که دسش تا آرنج تو آب‌گرم‌کن بود !

۱۳۸۹ مرداد ۲۱, پنجشنبه

مردی که نیمه شب‌ها
دیوانه‌وار از خواب می‌پرد
و نام معشوقه‌ی از دست رفته‌اش را فریاد می‌زند
هیچ چاره‌ای ندارد
جز این‌که اگر روزی همسری اختیار می‌کند
حتمن هم‌نام معشوقه‌اش باشد

که اگر نیمه‌شب از خواب پرید و نام‌اش را فریاد کرد
همسرش فردا سر میز صبحانه
با صورت نشسته و چشمان پف‌آلود
ازو نپرسد که "عزیزم میشه بگی فلانی کیه ؟!!!"

این پست البته پی‌نوشتی ندارد
اما پرواضح است که 
مردی که به این بیماری مبتلاست
و از قضا معشوقه‌اش نام کم‌یابی داشته است
بیچاره خواهد شد

خرداد هشتاد و نه

* عکس Dirk de Herder

۱۳۸۹ مرداد ۱۸, دوشنبه

شرم نمی‌کنی ؟!!! از آینه خجالت نمی‌کشی ؟!!!! از گذشته حیا نمی‌کنی ؟!!
گاهی خیال می‌کنم ما از انسانیت بی‌بهره‌تریم تا عشق، از اخلاق دورتر افتاده‌ایم تا آزادی. می‌شود نشانی از گذشته نداشت. می‌شود نفرت را جانشین مهر بیچاره‌ای کرد که زورش به زمانه‌اش نرسید. رابطه گم شده است، عشق پیدا نیست. اما حرمت‌اش که گم نشده. از خاطره‌ها بپرس، از دلت بپرس. هفت آب شو هر چه را و هر که را که تو را در این وهم بی‌مایه و بازی دو سر باخت نگه داشته است. از این تاراج بی‌شرم بی‌صفت دروغ و تهمت و وقاحت، بر کودک کم‌ادعا و معصوم خاطره‌هایت حذر کن. این‌ کودک معصوم، بازمانده‌ی عشقی‌‌ست که فرجام‌اش به اندازه عمر تو خواهد بود. 

یاد باد آن کـه نـهانـت نـظری با ما بود 
رقـم مـهر تو بر چـهره ما پیدا بود 
یاد باد آن که صبوحی زده در مجلس انـس 
جز مـن و یار نـبودیم و خدا با ما بود 
یاد باد آن که در آن بزمگـه خـلـق و ادب 
آن کـه او خنده مستانه زدی صـهـبا بود 
یاد باد آن که نگارم چو کـمر بربـسـتی 
در رکابـش مـه نو پیک جـهان پیما بود 
یاد باد آن که خرابات نشین بودم و مسـت 
وآنچه در مسجدم امروز کم است آن جا بود 
یاد باد آن که به اصلاح شما می‌شد راست 
نـظـم هر گوهر ناسفته که حافـظ را بود 

* Edith Piaf, Paris by Brassai, 1930

۱۳۸۹ مرداد ۱۷, یکشنبه

در شکر خوردن


یه مدته این شده گرفتاری من که یه عده گی پیدا شدن راه افتادن پای پست‌های قدیمی بلاگ کامنت می‌زارن و با هم قرار ست می‌کنن و دوست پیدا می‌کنن و شماره می‌دن و علائق اروتیک‌شون رو اعلام می‌کنن که هرکی باهاشون مشترکه بهشون زنگ بزنه و خلاصه ترکوندن این‌جا رو. من هی می‌رم با بدبختی دونه‌دونه پاک می‌کنم اما حجم تقاضاها بالاتر از حد توان و وقت منه. کامنت پست‌های قدیمی رو بستم اما حالا دیگه میان پای پست‌های جدید کامنت می‌زارن مثل همین پست قبلی. 

می‌خوام این‌جا عاجزانه از بر و بچه‌های گی عزیز خواهش کنم و تمنا کنم که دیگه توی این بلاگ کامنت "ایمیل بزن" و "زنگ بزن" و "من اینو می‌خوام" و "من فلانم فلانه" و "پسرای خوشگل که فلانشون فلانه فلان کنن" و قرار ملاقات و این‌جور چیزا نزارین. دوستان به جون همه‌تون این‌جا رو اشتباه گرفتین. این مطلب که چند سال پیش اصلن نمی‌دونم واسه چی نوشتم چون اصلن سوادش رو نداشتم، یه مطلب جدی بوده درباره همجنس‌گرایی که گویا برای شما ایجاد سوء تعبیر کرده و منم کامنت‌های اون مطلب رو اسفند سال پیش بستم و دارم دونه‌دونه هم کامنت‌ها رو پاک می‌کنم. اما انگاری شما نمی‌خواین باور کنین که این‌جا فروم دوست‌یابی همجنس‌گراها نیست. زرت و زرت برندارین پای پست‌ها کامنت‌های بی‌ربط بزارین. آخه عزیز من این پست کتاب سیمون دوبووار، یا این پست والنتاین، یا این آخری که واسه مارادونا نوشتم یا باقی پست‌های این بلاگ چه ربطی به آژانس دوست‌یابی داره که همچین می‌کنین. فردا برمی‌دارن این یکی دامین بلاگم فیلتر می‌کننااااا. اصلن هرکی از طریق این سایت پارتنر جور کرده و حق کمیسیون مارو نداده کوفتش بشه. 

+ حالا خنده دارش اینه که مثلن یه بابایی اومده کلی این‌جا کامنت گذاشته و شماره داده و اینا، بعد یه روز واسه من ایمیل زده که آقا من توبه کردم و می‌خوام دیگه گناه نکنم و حالا شوما برو دونه دونه کامنت‌هایی که من پای صد تا پست مختلف گذاشتم رو پاک کن چون اینقد به من زنگ زدن و ایمیل زدن که دارم خل می‌شم. 

+ یه نکته مهم دیگه این‌که نرم‌افزار مدیریت محتوای من مثل خودم عقب افتاده‌ست. اینقد عقب‌افتاده که خجالت می‌کشم ورژنش رو بگم. موویبل‌تایپ ورژن ۲.۶۴. بعد شما نمی‌دونین کامنت پاک کردن با این نرم‌افزار چه وختی می‌گیره ازم. خلاصه کنتراتی پاک کردن ایمیل این گی‌های عزیز رو به صورت مناقصه واگذار می‌کنم. به شرطی که مناقصه‌گر خودش گی نباشه.

* این نقاشی سالوادور دالی رو هم به همتون تقدیم می‌کنم.

۱۳۸۹ مرداد ۱۲, سه‌شنبه

بوکسوری که فوتبالیست شد



فدراسیون فوتبال آرژانتین چند روز پیش اعلام کرد که دیه‌گو آرماندو مارادونا دیگر سرمربی تیم ملی آرژانتین نخواهد بود. بعد از شکست تیم ملی آرژانتین در مقابل تیم ملی آلمان و حذف آرژانتین از جام جهانی ۲۰۱۰، گفته می‌شد که فدراسیون فوتبال آرژانتین قرارداد مارادونا را تا جام جهانی بعدی تمدید کرده است. این خبر بعد از جام جهانی یک‌بار دیگر نام مارادونا را بر سر زبان انداخت. عده‌ای می‌گویند مارادونا، درست است که در زمان بازیگری فوتبالیست خوبی بوده اما این دلیل نمی‌شود که مربی خوبی هم باشد و به نتایج مارادونا در جام جهانی استناد می‌کنند. عده‌ای مارادونا را بسیار دوست دارند و برایشان شاید خیلی هم فرقی نمی‌کند که مارادونا لباس شماره ده تیم ملی آرژانتین را بر تن دارد یا لباس مربی‌گری این تیم و یا حتی کاندید ریاست سازمان ملل شده است. آن‌ها مارادونا را دوست دارند، پس نبوغ‌اش را می‌ستایند و شکست‌اش را توجیه می‌کنند. یک عده دیگر خیلی کاری با مارادونا یا هر کس دیگر ندارند و اصولن کسی که برای هوگوچاوز دسته گل بفرستد و با کاسترو عکس یادگاری بیندازد، در نظرشان لایق هیچ ستایشی نیست که فحش هم باید بخورد. فوتبالی‌ترها فارغ از اسم مارادونا، یک شکست را گویای توانایی یا عدم توانایی مربی نمی‌دانند و البته با کمی احتیاط از بی‌برنامگی در تیم آرژانتین در زمان مربی‌گری مارادونا انتقاد می‌کنند. این‌ نظرها و بیش از این نظرها را بارها و بارها از زبان دوست و رفیق و کارشناس و ... شنیده‌ام. 

اما دارم این چند خط را می‌نویسم که فقط راجع به مارادونای اسطوره حرف بزنم. اسطوره بودن یا نبودن. چیزی که فراتر از دعوای تاریخی پله و مارادوناست. فراتر از مربی بودن یا نبودن او و فراتر از حتی خود فوتبال.

دیه‌گو مارادونا، یک فوتبالیست نابغه بوده است. در این تقریبا از نظر دوست و دشمن تردیدی نیست. برای درک بهتر این موضوع شاید بد نباشد که با دقت تعدادی از گل‌های او را تماشا کنیم. اکثر گل‌های مارادونا با ضربه چیپ به ثمر می‌رسند. ضرباتی به غایت فنی و حساب‌شده که اتفاقن خیلی هم قدرتمند نیستند اما از هوش سرشار او حکایت می‌کنند که از بسته‌ترین زوایا، فنی‌ترین ضربه را روانه‌ی دروازه‌ها می‌کرد. نه قبل از او و نه بعد از او، هیچ بازیکنی در فوتبال جهان این همه گل فنی ظریف و دیدنی به ثمر نرسانده است. مارادونا در پا به توپ بودن و دریبلینگ بی‌نظیر است و در لیست همان بازیکن‌هایی قرار می‌گیرد که در موردشان می‌گویند "توپ به پایشان چسبیده است" و بزرگ‌ترین آنهاست. شاید فقط چند بازیکن مثل زین‌الدین زیدان توانسته‌اند تا حدی به مارادونا در این زمینه نزدیک شوند. 

اما همه این‌ها نمی‌تواند از یک فوتبالیست اسطوره بسازد. کما این‌که با همه زور و ضرب فیفا، هیچ‌گاه پله اگرچه فوتبالیست بزرگی بود اما اسطوره نشد. چون اسطوره‌ها را سازمان‌ها و حکومت‌ها و نهادهای قدرت نمی‌سازند. اسطوره را مردم می‌سازند.

مارادونا، اصلن شاید برای یک ورزش تیمی خلق نشده باشد. او عادت نداشت فوتبال را گروهی بازی کند. در حالی که فوتبال یک ورزش گروهی‌ست. او تنها بازیکنی‌ست در تاریخ فوتبال که در بالاترین سطح مسابقات، هم دفاع می‌کرد، هم بازی می‌ساخت و هم کار را تمام می‌کرد و هم تیمی‌هایش اگر‌چه در زمین حضور داشتند و بازی می‌کردند اما نقش زیادی در موفقیت او نداشتند. به این معنی که اگر مارادونا را در هر تیمی با هر کیفیتی بازی می‌دادند، باز هم در همین سطح بازی می‌کرد. برای همین هم هست که ناپولی فقط دو بار قهرمان سری آ شده و هر دو بار هم با او و برای همین هم هست که هم تیمی‌های مارادونا در قهرمانی ۸۶ مکزیک، نایب قهرمانی سال ۹۰ و تمام افتخارات ملی‌ آن سال‌ها در حافظه‌ها نمانده‌اند و فقط همه از مارادونا یاد می‌کنند. 

او در واقع مثل یک بوکسور بود. به تنهایی تمام تیم بود و خودش بود که بار پیروزی و شکست را به دوش می‌کشید. از قهرمانی ۸۶ مکزیک تصویر خندان او با کاپ به یادگار مانده و از شکست فینال ۹۰، تصویر گریه‌های او در اذهان حک شده است. در جام ۹۴ آمریکا هم، مارادونا که رفت، آرژانتین هم رفت. همین روحیه‌ی نامتجانس او که با روح فوتبالی که فیفا حرف‌اش را می‌زند ناجور بوده و هست، همین قوای رهبری بی‌نظیرش و همین فوتبال را مثل بوکس بازی کردن‌اش، از او یک موجود خاص ساخته است، فارغ از این‌که این اساسن خوب باشد یا بد.

می‌دانم که می‌شود له‌اش کرد با ماجرای اعتیادش، یا می‌شود کلی انتقاد حواله‌اش کرد سر زن‌هایی که در زندگی‌اش بوده‌اند. یا این‌که مواضع سیاسی فکر نشده‌اش و هواداری بی‌موردش از سیاست‌مدارانی که یک جورهایی به دیکتارتورها تنه می‌زنند. اما اسطوره بودن همین است. اصلن کسی که همه دوست‌اش دارند که اسطوره نیست. اسطوره با همان شخصیت قطبی‌اش اسطوره می‌شود. همین که میلیون‌ها نفر با لبخند او می‌خندند و با شکست‌اش بغض می‌کنند و میلیون‌ها نفر دیگر به قول دوستی، سرشان را به رادیو می‌چسبانند تا شکست او را بشنوند و شادی کنند. همین یعنی اسطوره. همین‌اش که نهاد رسمی فوتبال همیشه او را انکار می‌کند و رویش اسم می‌گذارند که لمپن است و سواد درست و حسابی ندارد و ... خون هواداران‌اش به جوش می‌آید. همین‌ها یعنی اسطوره. 

روزی که ایتالیا و آرژانتین در نیمه‌نهایی جام جهانی ۹۰ به هم رسیدند، ایتالیایی‌های طرفدار ناپولی پرچم به دست گرفتند و از مارادونا بابت هواداری از ایتالیا که تیم روبه‌روی مارادونا بود، عذر خواستند، این فقط به خاطر دو بار قهرمانی ناپولی نبود. به خاطر مارادونای اسطوره بود. مارادونا بزرگ‌ترین اسطوره تاریخ فوتبال جهان است.



اصلن مردم دنیا از نظر همین اسطوره‌بازی و این حرف‌ها دو دسته می‌شوند. اسطوره‌بازها و منطقی‌ها. مارادونا قهرمان ابدی اسطوره‌بازهاست. همان‌هایی که سال‌های جوانی‌شان، شورشی‌های استادیوم فوتبال بوده‌اند. نمی‌شود ایراد گرفت به کسانی که اسطوره بودن مارادونا را نمی‌فهمند. کسانی که تجربه بازی در کوچه با لحاظ کردن جوی آب وسط یا کنار را ندارند، کسانی که جفت پا زیر اتومبیل‌های پارک شده برای آوردن توپ نرفته‌اند، کسانی که با کلید، توپ دو لایه و سه لایه درست نکرده‌اند، کسانی که توپشان به خانه همسایه بد اخلاق محله نیفتاده و لاشه توپ پاره شده با چاقو چند ثانیه بعد برنگشته و چمبره نزده‌اند تکیه به دیوارهای کوچه و غمگین که پولی در جیب نداشته‌اند که توپ جدیدی بخرند، کسانی که جای تیر دروازه، آجر و سنگ جمع نکرده‌اند، کسانی که بلد نیستند توپ خیس از جوب درآورده را چطوری باید زود خشک کرد که بازی از رمق نیفتد، کسانی که هزار تا آدامس نخریده‌اند به هزار آرزو که مگر عکس "مارادونا در حال بازی" در آن باشد، این‌ها نمی‌توانند اسطوره بودن مارادونا را بفهمند. برای همین هم همیشه طرفدار تیمی هستند که بهتر بازی می‌کند. ازشان هم که بپرسی، می‌گویند فوتبال یک ورزش تیمی‌ست. مارادونا اسطوره‌ی آن آدم‌هاست و عجبا که عاشق‌ها همه از همین طایفه بلند می‌شوند.