۱۳۸۳ خرداد ۲۹, جمعه

تساهل و عاشقی

رومی از ماهی بسیار می‌گوید. ماهی در دریا زندگی می‌کند و و تمام دردها و شادی‌های او از آب است. ماهی پی غذا می‌رود، می‌آید، می‌خوابد. اما همیشه در آب است و این دائم‌الذکر بودن ماهی‌‌، همان تعبیر عاشق است که مولانا به ما می‌شناساند.

دائم‌الذکر مرحله‌ایست که انسان خودش منبع می‌شود. وقتی از حلاج در فلسفه می‌پرسیدند، گفت سر را واگزارید. اما وقتی که عاشق هستید همه دیالوگ‌ها و ذهنیت‌ها همه اوست و این برای یک انسان عامی سنگین است. عاشق، حتی پشت میز کار هم عاشق است. عشق در زندگی‌اش جاری‌ست.

۱۳۸۳ خرداد ۲۸, پنجشنبه

00

رفیق، من این دو صفر کدها را قبول ندارم! هنوز، هر سحر، برای‌ات پیغام می‌گذارم : "رفیق، دوست من، کجایی؟"


- Vatican Museum, The famous double spiral staircase, Giuseppe Momo, 1932

۱۳۸۳ خرداد ۲۷, چهارشنبه

حکایت مردی که نه می‌گفت

بود در کشور افسانه کسی 
 شهره در نه گفتن 
نام می‌خواهی ؟ نه 
 کام می‌جویی ؟ نه 
تو نمی‌خواهی یک تاج طلا بر سر ؟ نه 
تو نمی‌خواهی از سیم قبا در بر ؟ نه 
مذهب ما را می‌دانی ؟ نه 
خط ما می‌خوانی آیا ؟ نه 
نه به هر بانگ که بر پا می‌شد 
نه به هر سر که فرو می‌آمد 
نه به هر جام که بالا می‌رفت 
نه به هر نکته که تحسین می‌شد 
نه به هر سکه که رایج می‌گشت 
روزی آیینه به دستش دادند 
 می‌شناسی او را ؟
آه آری خود اوست 
می‌شناسم او را 
 گفته شد دیوانه‌ست 
سنگسارش کردند

سیاوش کسرایی
  

۱۳۸۳ خرداد ۲۶, سه‌شنبه

هفت شهر عشق را

عطار در "منطق‌الطیر" با نیروی تخیل خود و به کار بردن رمزهای عرفانی به زیباترین وجه ممکن، حال منازل و مقامات سالکین راه راست را بیان می‌کند و از زبان سالکین سخن می‌گوید. در این کتاب عطار داستان هدهدی را شرح می‌دهد که راه‌نمای مرغان جویای سیمرغ می‌شود و در پیشاپیش آنان به پرواز درمی‌آید تا سرانجام پس از گذشتن از هفت منزل پر خوف و خطر و تحمل مشقات و ناکامی‌های بسیار، از آن جمع کثیر سی مرغ را به سرزمین سیمرغ می‌رساند كه منظور از پرندگان‌، سالكان راه حق بوده و مراد از سیمرغ وجود حق است.

در منطق‌الطیر، عطار هفت شهر عشق را زیر پا می‌گذارد و هفت وادی، طریقت و کیفیت حرکت سالک از مبداء طلب تا مقصد فنا را نشان می‌دهد.


۱۳۸۳ خرداد ۲۳, شنبه

واکنش

دنیا همون چیزیه که تو داری به اون نگاه می‌کنی. به قول معروف این دید خودته که مسیر دنیات رو مشخص می‌کنه. ما حتما رفتن چیزی رو که از دست دادیم، در دنیامون پرورش دادیم و انتظارش رو داشتیم. اما وقتی از دست می‌دیم ناراحت و افسرده می‌شیم که چرا اون رو از ما گرفتن. جایی می‌خوندم اون کسی که دزدی می‌کنه تمام دنیاش به شکل دزد در می‌آد و به هیچ‌کس نمی‌تونه اعتماد کنه.

حکایت می‌کنن مردی یکی از وسایلش گم شده بود و به همسایش شک کرد و اون رو زیر نظر گرفت و دید که خیلی مرموز رفتار می‌کنه. از تلفن عمومی چندین تلفن مشکوک می‌کنه و با همسایه بغلی پچ‌پچ مخفیانه‌ای انجام می‌ده. هرچند وقت یک‌بار هم سرک می‌کشه ببینه کسی اون رو زیر نظر داره یا نه و در مجموع بسیار مشکوکه.
گذشت تا همسر اون مرد اون وسیله گم شده رو پیدا کرد و این‌بار که به رفتار مرد همسایه نگاه می‌کرد متوجه شد همه رفتاراش عادی شده. با این‌که مرد همسایه همون کارای قبلی رو انجام می‌داد.

به قول رومی : "این جهان کوه است و فعل ما ندا  / سوی ما آید نداها را صدا"


- Jason Langer, Secret City, 1998