۱۳۸۶ اردیبهشت ۹, یکشنبه

یک نمایشنامه نوشته‌ام
آن‌جا 
تو و او عاشق همید 
و من بمبم
آخرش هم 
من می‌ترکم و شما می‌میرید


* Andre Kertesz


۱۳۸۶ اردیبهشت ۸, شنبه

همین‌طوری شد. اصلن قرار نبود این طوری بشه. مثل خیلی چیزهای دیگه که اول قرار نبود اما اتفاق افتادن.

خواب بودم که این‌جوری شد یا بیدار. یعنی همین نعشگی شبانه کار دستم داد که آخرش هم نفهمیدم وقتی نعشه‌ام، در واقع خوابم یا بیدار. خیلی بد است که آدم نتواند توی نوشتن روی یک کاغذ پاره هم با خودش روراست باشد. شاید برای این است که همیشه هراس دارد، غریبه‌ای بخواندشان. مخصوصن توی این زمانه که هم غریبه زیاد است و هم هراس...

۱۳۸۶ اردیبهشت ۱, شنبه

« کاش بلافاصله بعد از این که با هم خوابیدیم، همون‌جا پای تخت، نقدی حساب می‌کردیم و همه چیز تموم می‌شد.»

این را دوست زن‌داری می‌گفت وقتی که ازش خواستند حس خودش را بگوید بعد از دو سالی زندگی مشترک.


۱۳۸۶ فروردین ۲۸, سه‌شنبه

«راه ساده برای آشنایی با یک شهر این است که انسان بداند مردم آن چگونه کار می‌کنند، چگونه عشق می‌ورزند و چگونه می‌میرند. در شهر کوچک ما، گویا بر اثر آب و هواست که این هر سه با هم و به صورت داغ و با گیجی انجام می‌گیرد.
...

مردان و زنان با آن‌چه عمل عشق خوانده می‌شود، همدیگر را به سرعت می‌بلعند و یا تسلیم انس طولانی دوجانبه‌ای می‌شوند. در میان این دو افراط‌‌‌کاری اغلب حد وسطی وجود ندارد.
...

شایسته است این را هم اضافه کنیم که شهر ما بر روی منظره بی‌مانندی پیوند خورده است. در میان جلگه‌ای عریان که از تپه‌های درخشان احاطه شده و در برابر خلیج زیبایی قرار گرفته است. تنها می‌توان افسوس خورد که شهر پشت به این خلیج ساخته شده است و بنابراین دیدن دریا ممکن نیست.»

* طاعون، آلبر کامو

۱۳۸۶ فروردین ۲۶, یکشنبه

قلیان ز لب تو بهره‌ور می‌گردد
نی در دهن تو نیشکر می‌گردد

بر گرد رخ تو دود تنباکو نیست
ابری‌ست که بر گرد قمر می‌گردد


۱۳۸۶ فروردین ۲۵, شنبه

یک همکاری داشتم که زیاد با من میانه خوبی نداشت. یک روز که برای انجام کاری بالای سرش ایستاده بودم، دیدم که توی یک فایل متنی چند ده صفحه‌ای، آرام آرام پایین می‌آید و هرجا به یک اسم خاص می‌رسد، آن را پاک می‌کند و اسم جدیدی را جایگزین می‌کند.

برایش بدون این‌که دل‌گیر بشود، توضیح دادم که می‌تواند با دستور Replace این کار را بسیار ساده‌تر انجام بدهد. آن‌قدر خوشحال شد، آن‌قدر ذوق کرد که نزدیک یک سال بعد از آن هر وقت مرا می‌دید، تا کمر خم می‌شد و احوال‌پرسی می‌کرد.



۱۳۸۶ فروردین ۲۴, جمعه

درس رسیده به بخش الکتریسیته و امروز باید قوانین کیرشهف را درس بدهد. می‌داند که بچه‌ها با اسم "کیرشهف" سوژه‌اش می‌کنند. پس همان اول جلسه روی تخته می‌نویسد : «قانون اول شهف».

هنوز نقطه ف را نگذاشته که صدایی از بین بچه‌ها بلند می‌شود ؛ " آقا اجازه، اولشو خوردید ؟!!!!"


۱۳۸۶ فروردین ۲۳, پنجشنبه

وقتی مثلن همه تو ماشین که می‌شینن، داریوش گوش می‌کنن، خود داریوش وقتی تو ماشین می‌شینه، لابد باید تا رسیدن به مقصد واسه خودش و سرنشینای دیگه آواز بخونه. بیچاره.

۱۳۸۶ فروردین ۲۲, چهارشنبه

ناخوش‌آوازی به بانگ بلند قرآن همی‌خواند. صاحب‌دلی بر او بگذشت و گفت : این زحمت خود چندین چرا می‌دهی ؟!!
گفت : به خاطر خدا می‌خوانم.
گفت : به خاطر خدا نخوان.

گر تو قرآن بدین نمط خوانی
ببری رونق مسلمانی

* سعدی، گلستان، و کمی تلخیص

۱۳۸۶ فروردین ۱۲, یکشنبه

دوم دبیرستان، مدرسه‌ام در میدان انقلاب بود. یک روز صبح که می‌آمدم مدرسه، چشمم افتاد به پرده سینما که "مرد عوضی" را اکران کرده بود. تعریفش را زیاد شنیده بودم. زد به سرم و به جای مدرسه، رفتم برای سانس اول بلیط خریدم. با خودم هم نقشه کشیدم که وسط زنگ تفریح اول، خودم را می‌چپانم توی حیاط و قضیه را ماست‌مالی می‌کنم.

وارد سالن سینما شدم و یک گوشه نشستم. غیر از من یکی دو نفر دیگر هم توی سالن بودند. یهو دیدم سالن شلوغ شد. چند صد نفر آدم ریختند توی سالن سینما. فکم افتاد. مدیر محترم مدرسه دو زنگ اول را تعطیل کرده بود و بچه‌ها را آورده بود سینما و این‌جوری شد که کل بچه‌های مدرسه از جلویم رژه رفتند و هر کدام متلکی انداختند. آخرش هم آقای نصیری ناظم مدرسه، سرش را به نشانه تاسف تکان داد و گفت ؛ بعد از فیلم که برگشتیم مدرسه، بیا دفتر.