۱۳۸۷ اسفند ۱۰, شنبه

دورتر از دورتری



دستم به هیچ کاری نمی‌رود.
از صبح پشت میز کارم نشسته‌ام و هی فکرهای تکراری می‌کنم.
با مداد روی کاغذ شکل‌های بی‌ربط می‌کشم و جمله‌های بی‌ربط می‌نویسم.

تنها صفحه ایمیلم روبروی صورتم باز است و فقط آمدن یک ایمیل تنوعی ایجاد می‌کند که از آن هم خبری نیست.

دلم می‌خواهد چیزی بنویسم اما انگار حتی خیلی کلمات را به خاطر نمی‌آورم.

یک نفر هست که مدام دلم می‌خواهد به او زنگ بزنم، اما ... چه بگویم.

تصمیم‌های سرسختانه می‌گیرم و بعد خیلی زود می‌فهمم که برای این تصمیم‌ها کمی پیر شده‌ام. تصمیمات سخت و قهری تحویلم نمی‌گیرند. کسی به داد و بیدادم گوش نمی‌کند. دلم نمی‌خواهد احساس عجز کنم اما از واقعیت هم نمی‌شود فرار کرد.

ساعتی‌ست که دوباره تصمیم گرفته‌ام. می‌خواهم تمام مقاومت‌ام را روی این تصمیم جمع کنم. خیلی سال است که تصمیم نگرفته‌ام. بدنم عادت ندارد. از همین الان سر ناسازگاری دارد. اما سعی مي‌کنم. برای دل‌خوشی هم که شده ...

* عکس از این‌جا

۱۳۸۷ اسفند ۵, دوشنبه

شراب و عیش نهان چیست کار بی‌بنیاد
زدیم بر صف رندان و هرچه باداباد

گره ز دل بگشا و از سپهر یاد مکن
که فکر هیچ مهندس چنین گره نگشاد

ز انقلاب زمانه عجب مدار که چرخ
از این فسانه هزاران هزار دارد یاد

ز حسرت لب شیرین هنوز می‌بینم
که لاله می‌دمد از خون دیده فرهاد



* عکس (Gregory Maiofis (Dancing for a bear

۱۳۸۷ اسفند ۱, پنجشنبه

خارج هم بودی بکسلت می‌کردم
خارج هم بودی بکسلت می‌کردم
چیه عشق اینا این‌قدر استثنایی بود
چیه عشق اینا این‌قدر استثنایی بود
خدایا، یه فرصت دیگه
خدایا، یه فرصت دیگه
عشق شمال به راهشه. شمال یعنی نرسیدن
عشق شمال به راهشه. شمال یعنی نرسیدن
آبان خوبی ؟
آبان خوبی ؟
همش نیم ساعته
همش نیم ساعته
این‌جا هم صفای دل داره
این‌جا هم صفای دل داره
تو این دنیا همین که دو نفر همدیگه رو دوست داشته باشن استثناییه
تو این دنیا همین که دو نفر همدیگه رو دوست داشته باشن استثناییه

خیابانی بلند، می‌برد او را
با رنگ‌ها و نورها 
خیابانی که من، نمی‌شناسمش 

خیابانی بلند، می‌برد او را
با درنگ‌ها و عبورها
خیابانی که من، نمی‌شناسمش

خیابانی که من، نمی‌شناسمش
صدا می‌زند مرا
با غریوها و بلورها

نمی‌دانم از کجا، می‌شناسد مرا
خیابانی که من، نمی‌شناسمش

* باغ‌های کندلوس، ایرج کریمی

۱۳۸۷ بهمن ۲۱, دوشنبه

"من در اینجا با جدیت حضور خودم را در عرصه انتخابات به عنوان نامزد اعلام می کنم." +

خاتمی آمد.
او با جدیت آمد.
خودش که این‌طور می‌گفت.


۱۳۸۷ بهمن ۱۴, دوشنبه

تمام شب را
بیدار
خیره بودم به آن چراغ کوچک
که تا سحر
روشن نشد

آب از سر گذشت
سپیده زد
و من به فریب خود روزن خانه گرفتم و پرده انداختم
و دوباره چشم ‌دوختم به چراغ کوچکی
که کمر بسته بود به شکستنم
و شکستم

۱۳۸۷ بهمن ۱۳, یکشنبه

می‌نویسم
بعد ...

Post status
Draft
Save