۱۳۸۳ بهمن ۲۸, چهارشنبه

آهای فلانی ...

این روزها خیلی‌ها تمام تعلق‌شان را به کسانی که دوستشان داشتند، توی جعبه‌های رنگی و عروسک‌های پشمالو پیچیدند و هدیه کردند. خیلی‌ها هم شاخه‌گلی یا کتابی و کارت تبریکی به هم دادند. من ولنتاین را تهدیدی برای هویت ملی نمی‌دانم. 

ولنتاین هم مثل خیلی چیزهای دیگر، یک پدیده وارداتی ست اما یک تفاوت عمده دارد و آن این است که به موضوعی اشاره دارد که نمی‌شود برایش نگران بود. عشق. شاید در آئین هر ملتی روزی برای مهرورزی و ارج نهادن به عشق وجود داشته باشد -کما این‌که در فرهنگ ایرانیان نیز این روز وجود دارد- اما به گمانم ارزش ولنتاین به این است که یک روز است برای همه مردم دنیا که به همه کسانی که دوستشان دارند، ابراز علاقه کنند. همین جهانی بودنش باعث می‌شود که از بتوانیم از وارداتی بودن‌اش بگذریم و عزیزش بداریم.

تصور بکنید روزی را که سیاه و سپید و زرد، آسیایی و آفریقایی و اروپایی، همه و همه عشق دادن و عشق گرفتن را مشق کنند. خیلی‌ها هستند که دوستشان داریم. به نظر می‌آید بد نباشد که روزی از سال همه فارغ از غرور و خودخواهی و کار و مشغله و درس، به دوستان‌مان تلفنی بکنیم و به جای تعارفات مرسوم، خیلی رک بگوییم که آهای فلانی، من دوستت دارم. 

گرچه ولنتاین به پایان رسیده اما به نظرم بد نباشد یک هفته بعد از ولنتاین را به امور ولنتاینی اختصاص بدهیم و سر توی سوراخ تنهایی همه دوستان بکنیم تا ببینیم چه می‌کنند. شاید فردا برای این لحظه که از دست رفت و برای «دوستت دارم»هایی که نگفتیم، دیر باشد.


- Jan Sluijters, Bal Tabarin, 1907

۱۳۸۳ بهمن ۱۹, دوشنبه

شرقیان در جشنواره مولتی‌مدیا

نمایشگاه نرم‌افزارهای چندرسانه‌ای و رسانه‌های دیجیتالی دیروز به پایان رسید و ما هم درب غرفه نشریه خودمان را بستیم و برگشتیم.

مثل جشنواره قبلی این‌بار هم پرشین‌بلاگ و بچه‌های گل‌اش بودند که همت کردند و برای حضور نشریات الکترونیک وارد عمل شدند. علی‌الخصوص آقایان خلیقی و رمضانی و هنرپرور و دانش که زحمات بسیاری را متحمل شدند. با تلفن پرشین‌بلاگ از حضور شرقیان و چهار نشریه دیگر در این جشنواره مطلع شدیم. اما وقتی برای گرفتن غرفه و امور مربوط به آن وارد عمل شدیم، متوجه شدیم که سازمان ملی جوانان قصد دارد ما و دیگر نشریات الکترونیک را در غرفه بزرگ خودش جادهد و بالای سر همه ما بنویسد : سازمان ملی جوانان. بعد از تماسی که با بچه‌های دیگر نشریات گرفتم قرار شد به نمایندگی از دیگر نشریات در مورد شرکت یا عدم شرکت در نمایشگاه تصمیم بگیرم. من به نماینده سازمان ملی گفتم که یا به ما غرفه مستقل می‌دهید و بالای سرمان نام نشریه خودمان را می‌نویسید یا ما عطای جشنواره را به لقایش می‌بخشیم. نماینده سازمان هم با ما کنار نیامد و ما در حال خروج از سالن بودیم که نماینده دبیر جشنواره مهندس میرابراهیمی ما را برگرداند و یک غرفه ۳۶ متری را نشان‌مان داد و گفت : آقا این مال شما. غرفه بزرگ را با چند تکه حصیر، تعدادی صندلی، تعدادی میز کوچک و بزرگ و کلی شیرینی مرتب کردیم وغرفه شد پاتوق بلاگرها و نویسندگان نشریه. یک دستگاه چای‌ساز هم داشتیم و یک کافه درست و حسابی راه انداختیم.

هر کس فقط یک ساعت به غرفه ما آمد و رفت فهمید امین افشار از همه بیشتر زحمت کشید و فعالیت کرد. جلال و محمد واقعا سنگ تمام گذاشتند. طناز و سارا و سارا هم واقعا همکاری خوبی داشتند. مخصوصا که خیلی هم این ۳ تا را اذیتشان کردم.

خیلی‌ها آمدند و درباره این‌که نشریه اینترنتی چیست پرسیدند و دانستند. با خیلی دانشجوها و مردم عادی به گفتگو نشستیم. دوستانمام را هم دیدیم.

۱۳۸۳ بهمن ۱۵, پنجشنبه

نارفیق

شب مرا بلعید
آن‌که را پنداشتم تنهاست
و رفیق است و در این دیوانگی برجاست
خنجری زد بر تنم زهرین
آن‌که زخم‌اش تا ابد برجاست

شب مرا بلعید
و رفاقت دیده‌ام را سوخت
آن‌که را پنداشتم تنهاست
کاسب نور است و بی‌فرداست
صبح روز واپسین آمد
گرچه در بند و دو چشم‌ام بسته بود اما
دیدمش از روی بوی خنجرش در دست

صبح روز واپسین آمد
نه همانند نخستین روز سرمست
خنجری در دست
آمد و بر جان جانم زد
نه فروزان و درخشان‌روی
بس غریب و پست

آن‌که را پنداشتم تنهاست
کاسب نور است و بی‌فرداست
بس دروغین می نمود آن روز
نه همانند نخستین روز سرمست
خنجری در دست

بهمن 83
- Rainy Rush Hour by Ding Yuin Shan