۱۳۸۶ آبان ۹, چهارشنبه

خیال می‌کنم
دیوارها به هم نزدیک می‌شوند
و هرچه سر راهشان است
خرد می‌کنند
تیر و تخته و فلز
پیش می‌آیند
راه گریزی نیست

مدت‌ها بهارخواب مادر بزرگم بود
زمانی وردی، دعایی
این آخری‌ها هم دوچرخه‌ای
گاهی می‌پریدم توی کتاب، کلمه می‌شدم
کلمات جا نمی‌دادند
حرف ربطی، چیزی می‌شدم
اما خیال می‌کنم
راه گریزی نیست
عاقبت همین روزها
کلکم را می‌کنند

۱۳۸۶ آبان ۸, سه‌شنبه

وقتی تو نیستی
نه هست‌های ما
چونان‌که بایدند
نه بایدها ...

مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض می‌خورم

عمری‌ست لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخیره می‌کنم
باشد برای روز مبادا

اما
در صفحه‌های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما چه کسی می‌داند
شاید امروز نیز
روز مبادا باشد

وقتی تو نیستی
نه هست‌های ما
چونان‌که بایدند
نه بایدها ...

هر روز بی تو
روز مباداست.

+ قیصر امین‌پور مرد. شعرهایش اما هستند.

۱۳۸۶ آبان ۵, شنبه

خیابان یک‌طرفه را
به شتاب
همان شتاب روز نخست
می‌پیچم و می‌چپم لای ماشین‌هایی که به اکراه
راهم می‌دهند و چراغ ول می‌کنند
به پشتوانه آن تابلوی قرمز

بوق می‌زنم
بوق ...
بوق ...

برای چراغ‌های روشن
برای تمام پرده‌های بی‌حوصله
برای تمام زباله‌های انباشته
که منظور مرا بی‌ آن که زور بزنم
می‌شنوند
این‌ها شاهدان عینی تمام ماجرایند

خدا را
خدا را
صدای تو که می‌دود از بین پنجره‌ها و پرده‌ها و بوق‌ها و حتی خواب بی‌خواب زباله‌ها

و فرو‌می‌رود درست
به ژرفای دو گوش من
و جایی آن وسط‌ها
جرقه‌ای اتفاق می‌افتد
مثل همان نخستین جرقه تماس حس لامسه‌ام
با اضطراب حضور تو

و درست جلوی آن تابلوی سفید
که زمانی شده بود جولانگاه مشاعره شاعران بزرگ
و حالا رویش نوشته‌اند «پارک ممنوع»
نگاهم رها می‌شود و تق
می‌خورد به پنجره بسته‌ای
که زمانی بازترین دریچه جهان بود.

بی‌ارتباط : در مورد خودکشی دلفین‌ها در اطراف بندر جاسک، رییس محیط زیست جاسك گفت : 5 قطعه از این دلفین‌ها كه كاملا زنده بودند توسط ماهی‌گیران محلی به دریا برده شدند و علی‌رغم رهاسازی به دریا، متاسفانه مجددا به ساحل برمی‌گشتند.

۱۳۸۶ آبان ۳, پنجشنبه

من نمی‌دانستم این همکار پیر ما که به میلیون می‌گوید میلیان، چرا به قلیون نمی‌گوید قلیان. حالا فهمیدم که این بابا در کیفیت مشکل ندارد، در کمیت مشکل دارد.

۱۳۸۶ آبان ۲, چهارشنبه

اجسام نزدیک‌تر از آنچه در آینه می‌بینید به شما


۱۳۸۶ مهر ۲۵, چهارشنبه

بد قلقم. درست هم نمی‌شوم. چیز معتبری که یک‌بار تا پای نفله شدن رفت و به آن‌جای کسی هم برنخورد، نفله هم نشود دیگر اعتبارش آن اعتبار سابق نیست. چیزی مثل آبرو، رابطه، رفاقت. 

بد قلقم. نه منتظر فرش قرمزم و نه التماس کسی. همین‌طوری دلم می‌خواهد بعضی وقت‌ها گشنه بخوابم. همین‌طوری خودم را از کسی که می‌خواهمش محروم می‌کنم. همین‌طوری‌ام. مث پلو تو دوری. احمق‌ام. ول می‌کنم و دلم خوش است که اگر بخورد صدا می‌دهد  و می‌خورد و صدا می‌دهد و دیگر دلم را می‌زند.

جشن خانه موسیقی رفتم. کامکارها آن آهنگ قشنگه را که به یاد مادرشان ساخته‌‌اند و توی کنسرت شهریور هم اجرایش کردند، باز هم زدند و خواندند. از پریشب سرخوشم. کلن سرخوشم. قبل‌ترها فقط روزها فکر می‌کردم. الان دیگر روزها هم مخم را اجاره می‌دهم و خلاص. فقط مانده هوش و حواسم را داده‌ام به همین حساب و کتاب پشت میز کار. گور پدرش. ولش کن.

۱۳۸۶ مهر ۲۰, جمعه

همای اوج سعادت به دام ما افتد
اگر تو را گذری بر مقام ما افتد


حباب‌وار براندازم از نشاط کلاه
اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد


به ناامیدی از این در مرو بزن فالی
بود که قرعه دولت به نام ما افتد

* از نظر روز بزرگ‌داشت

۱۳۸۶ مهر ۱۸, چهارشنبه

چرا بدترین عکس هر کس رو می‌شه تو شناسنامه‌اش پیدا کرد ؟!

۱۳۸۶ مهر ۱۵, یکشنبه

آن موقع‌ها هنوز گاز لوله‌کشی نشده بود. کامیونی می‌آمد سر کوچه و همسایه‌ها همدیگر را خبر می‌کردند. آن وقت صدای غلت خوردن چندین و چند کپسول گاز می‌پیچید توی کوچه. همه کپسول‌های خالی را با پا هل می‌دادند و توی کوچه‌ی ناهموار، سر و صدای مهیبی راه می‌افتاد. بازار جوان‌مردی هم داغ بود و معمولن جوان‌ترها اهل کمک بودند. قسمت سخت ماجرا وقتی بود که کپسول پر را تحویل می‌گرفتند. چون هم وزنش بیش‌تر می‌شد و هم غلتاندن‌اش خطرناک‌تر.

نمی‌دانم بر اساس نوع کپسول‌ها بود یا چیز دیگر که این گازها به دو دسته پرسی و بوتان تقسیم می‌شدند. مثلن وسط کوچه بودی که متوجه می‌شدی کامیونی که سر کوچه ایستاده فقط به کپسول‌های پرسی سرویس می‌دهد. آن وقت باید کپسول بوتان خودت را مظلومانه هل می‌دادی و برمی‌گشتی به انتظار کامیون کپسول‌های بوتان.

کپسول ما بوتان بود. پدرم هم جبهه بود و من بچه‌تر از آن بودم که کپسول را ببرم تحویل بدهم و یک کپسول پر تحویل بگیرم. مادرم، بیچاره، یادم نمی‌رود که به چه مصیبتی، تاکید می‌کنم که به چه مصیبتی، کپسول گاز را تا سر کوچه می‌برد و می‌آورد. یک جوری هم بود که زن جوان شوهرداری مثل مادر من نمی‌توانست از مردی تقاضای کمک کند و اصلن مردی هم جلو نمی‌آمد برای کمک. حرف درمی‌آوردند مردم. من فقط می‌توانستم تمام زورم را بزنم بلکه کمکی بکنم و به گمانم فقط هم جلوی دست و پایش را می‌گرفتم به جای کمک. بعد، تصورش سخت است که با آن همه سختی، وسط کوچه همسایه‌ای می‌گفت که فقط کپسول‌های پرسی را پر می‌کنند. آتش می‌گرفتم.

امروز اما گاز شهری دیگر لوله‌کشی شده و حتی شاید مادرم هم ذهنش را درگیر چنین خاطراتی نکند. اما من هنوز هم توی بعضی از کابوس‌هایم، کپسول گاز می‌غلتانند. آن هم فقط کپسول‌های بوتان.

* عکس روزی در پاریس 1928، André Kertész