۱۳۸۵ تیر ۹, جمعه
۱۳۸۵ تیر ۷, چهارشنبه
دیوارها
نشست روی صندلی چرخدار، خودش را هی چرخاند و چرخاند و عقدههایش را شمرد.
برعکس چرخید و سعی کرد سرعتش را آنقدر بالا ببرد که همهچیز را مات ببیند. دیوارها مثل لشگرهای سنگی به سمت هم میآمدند. انگار میخواستند لهاش کنند. روی دیوار تصاویر آدمهای نزدیک را میدید. کسانی که نزدیک بودند و از همین نزدیکیشان بود که داشت احساس خفگی میکرد. سرش گیج رفته بود. بوی عطرش نمیگذاشت تمرکز کند. مرد دوباره صندلی را چرخاند و این بار محکمتر و سعی کرد چیزی نشوند.
حسهای تجربه نکردهاش را شمرد که حلا دیگر همهشان عقده شده بودند. از کلمه «عقده» بدش میآمد اما گریزی از زشتیاش نبود. آن روزی که داشت ارزشهای جدید اختراع میکرد، فکر نمیکرد که ارزشهای پیش پا افتاده یک روزی عقده شوند.
تلفن زنگ میخورد. برای آدمهای مهمتر زنگهای مخصوص گذاشته بود و بیآنکه به نمایشگر تلفن نگاه کند میفهمید که کدام یکیشان است. محکم و تند میچرخید که دوباره تلفن زنگ زد. نه ... این بار صدای زنگ، آشنا نبود. هیچ کدام از آشناها نبود. یک زنگ معمولی بود برای یک آدم معمولی. پایش را روی زمین گذاشت و از میان دیوارها گریخت. دوید و تلو تلو خوران به سمت تلفن رفت.
"I'm hooked on you", Metal Art by Jean Pierre Augier
۱۳۸۵ تیر ۵, دوشنبه
گولیت
هلند دیشب حذف شد. نتیجه برام فرقی نداشت اما بازی به اندازه تزریق یک مخدر قوی، حالی به حالیام کرد. تیم ملی هلند را خیلی دوست دارم. چون از وقتی که یادم هست، هلندیها تیمشان پر بوده از ستارههای بزرگ فوتبال و کلی استعداد و همیشه هم کمتر از آنچه هستند نتیجه میگیرند. یعنی نتایجشان اصلن با توانمندیشان همخوانی ندارد. دیشب هم مطمئن بودم که هلند فدای حرفهایگری پرتغال و آن مربی پدرسوختهاش میشود و همین هم شد. بیچاره فانباستن رنگاش پریده بود که این اسکولاری دارد چه کار میکند. یادم آمد جامجهانی ۱۹۹۰، جامملتهای ۲۰۰۰ و ... و یادم آمد قیافهی مظلوم و دوستداشتنی گولیت و فانباستن و رایکارد. بازی قشنگ برگکمپ و کلایورت و دیبوئر و اورمارس . و از همه مهمتر آن لباس رویایی تیم هلند که برایم یک حس نوستالژیک غریب ایجاد میکند. مخصوصن وقتی رودگولیت را توی آن لباس میبینم. رودگولیت عشق فوتبالی من است. نوستالژی فوتبالی من است. بچه که بودم، هزار تا آدامس فوتبالی میخریدم که یک عکس گولیت دربیاورم در حال دریبلینگ و یادم هست که عکساش را از جان بهتر نگه میداشتم و هر شب تماشایش میکردم.
من طرفدار آرژانتین و هلندم. همین نرسیدن مظلومانهشان برایم خیلی جذاب است.
۱۳۸۵ تیر ۳, شنبه
مرثیهی گوسفندها
داشتم تصاویر کشتار دام به روش صنعتی را میدیدم، دلم خیلی کباب شد برای گوسفندهای بیچاره. اینها اصلن متولد میشوند که کشته شوند. کمالشان این است که یک پرس کباب برگ سلطانی بشوند. ببینید این یکی را که چه قیافهی مظلومی دارد.
یادم هست که یک بار در یک قصابی، قصاب برایم شرح میداد که چهطور شب قبل از فروش گوسفند، به او آبنمک میدهند که بخورد و تشنهتر شود و بیشتر و بیشتر آب بنوشد. آخر سر هم چیزی در حدود ده تا پانزده کیلو به وزنش اضافه میشود و گوسفند فروش، کلی پول بابت آب بدن گوسفند میگیرد. خیلی دلگیر شدم که اینطور باید جان بدهد این حیوان مفلوک.
۳۱ خرداد سالگرد شهادت مصطفی چمران بود. البته شاید فکر کنید این مرثیهی گوسفندها که تعریف کردم، ربطی به چمران نداشته باشد. اما باید بگویم که زیباترین دستمایه است برای این که یادی از چمران کنم و از روحیهی عاشقاش.
یک ماه و اندی بعد از این که دکتر در سوسنگرد زخمی شد، آرام آرام با یک چوب دستی توانست به آرامی حرکت کند. چون از دو نقطه پا به شدت مجروح بود. و برای اینکه دلش آرام نداشت و شور سنگر را میزد، تصمیم گرفت برای بازدید با همان پای زخمی به خط مقدم برود. رفقایش هم تصمیم گرفتند که به شکرانه سلامتی نسبیاش، گوسفندی برایش قربانی کنند و همین کار را هم کردند. اما دکتر چند ثانیه با چهره برافروخته به صحنه بریده شدن سر گوسفند خیره نگریست و از گوشت آن گوسفند هرگز نخورد. همان روز، این سطور را در وصف حال عجیب خودش وقت قربانی شدن گوسفند نوشت.
چمران یک فرمانده جنگیست. خون و آتش و ضجه و فریاد زیاد دیده است. دست و پای بریده زیاد دیده است. اما این چنین از مشاهده تصویر گوسفند قربانی، زجر میکشد.
یادداشت کوتاه چمران در کتاب «رقصی چنین میانهی میدانم آرزوست»، منتشر شده است ؛
«امروز گوسفندی را برای من قربانی کردند. چهقدر زجر کشیدم. درد گوسفند را تا اعماق وجودم احساس میکردم. هنگامی که خون از گردنش فوران میکرد، گویی این خون من است که بر خاک میریزد. میدیدم که حیوان زبان بسته، برای حیات خود تلاش میکند. دست و پا میزند. میخواهد ضجه کند، فریاد کند، از دنیا و از همه چیز استمداد کند و از زیر کارد براق بگریزد. اما افسوس که مظلوم است و اسیر و دست و پا بسته است.
کارد به گردنش نزدیک میشود. چشمان گوسفند برق میزند. به همه اطراف میچرخد. برق کارد را میبیند. اولین فشار تیزی کارد را بر گردن خود احساس میکند. با همه قدرت خود برای آخرین بار تلاش میکند. امید به حیات، آرزوی زندگی و حب ذات در همه وجودش شعله میکشد. میخواهد زنده بماند. میخواهد از آب این عالم بنوشد. از هوای دنیا استنشاق کند. به آسمان بلند، به کوههای سر به فلک کشیده، به درختها، به گلها، به سبزهها، به جویبارها، به صحراها، به دشتها، به دریاها، به ستارهها، به ماه، به خورشید، به سپیده صبح، به غروب آفتاب نگاه کند و از زیبایی آنها لذت ببرد.
او احساس میکند که مورد ظلم و ستم قرار گرفته، همه دنیا به او ظلم میکنند. همه دشمن او هستند. همه در مرگ او شادی میکنند. همه منتظرند که دست و پا زدن او را در خون ببینند و کف بزنند. او استغاثه میکند. التماس میکند. لااقل یک نفر منصف میطلبد. میخواهد کسی را به شفاعت بطلبد.
آخر ای انسانها ... وجدان شما کجا رفته است ؟! تمدن شما، انسانیت شما، خدا و پیغمبر شما کجاست ؟! مگر قرار نیست از مظلومین دفاع کنید ؟! چرا نمیگذارید فریاد کنم ؟!! چرا اجازه اشک ریختن نمیدهید ؟!
آه خدایا ! من فریاد این حیوان بیگناه را میشنوم. من درد او را احساس میکنم. من اشکی را که در چشمانش میغلتد میبینم. من بیگناهی او را میدانم. من میبینم که او مرا به دادخواهی طلبیده است. و من نیز با همه وجودم آمادهام که به بیگناهی او شهادت دهم. او را شفاعت کنم و از مردم بخواهم که به خاطر خدا و به خاطر من از این حیوان زبان بسته بگذرند.
من با همه وجودم میخواهم بدوم و کارد را از دست آن مرد بگیرم. میخواهم فریاد کنم دست نگه دارید. این حیوان زبان بسته را برای من نکشید. اما گویی صدای حیوان خفه شده است و حرکت من هم منجمد.
در عالم خواب، گاهی آدم میخواهد فریاد کند، ولی صدایش درنمیآید. اینجا هم چنین حالتی برای من پیش آمده است. حیوان بیگناه میخواهد فریاد کند اما صدایش درنمیآید. و من میخواهم بدوم دستش را بگیرم اما طلسم شدهام.
کارد تیز بر گردن گوسفند نزدیک میشود و من تیزی آن را بر گردنم احساس میکنم. حیوان اسیر دست و پا میزند گویی که من دست و پا میزنم. و همه فشارهای حیات و مرگ را که در آن لحظه بر گوسفند میگذرد، گویی که بر من گذشته است.»
نه
هرگز شب را باور نکردم
چرا که
در فراسوی دهلیزش
به امید دریچهای
دل بسته بودم
شعر بامداد، لحظهها و همیشهها
۱۳۸۵ خرداد ۲۸, یکشنبه
استقلال نرم
یک آقایی هست در میدان ولیعصر که هر روز موقع بازگشت از محل کار میبینماش که ایستاده کنار میدان و نقشه میفروشد.
داد میزند :
- بدو نقشه ... جهان، کرج، ایران، تهران !
خیلی دقت کردم که ببینم آیا تصادفن ترتیب نقشهها را این شکلی میگوید یا نه. اما ترتیبی که توی ذهن این بنده خدا جا افتاده همین است. جهان، کرج، ایران، تهران. به گمانم خیلی مسالمت آمیز قصد دارد استقلال کرج را از خاک ایران اعلام کند.
Come away with me, by Elizabeth Messina
۱۳۸۵ خرداد ۲۳, سهشنبه
لای انگشتهای همهمان خودکار گذاشتهاند
برای آنهایی که دیروز، حرف زدند و باتوم شنیدند ...
یادم هست که کتک زدن روش تربیتی بود وقتی که من کودک بودم. یعنی وقت کودکی همه ما، کتک هم ابزار آموزش بود، هم پرورش. یادم هست که دوم دبستان و سوم دبستان که بودم، طعم کتک را زیاد چشیدم. بارها و بارها. بیش از انگشتهای دو دست. یادم هست که وقتی به خوردن خوراکی نخوردهای متهم شدم، پیش از محاکمه لای انگشتانم خودکار گذاشتند و فشارشان دادند برای اعتراف. یعنی فقط یک راه وجود داشت، اعتراف به کار نکرده. بچه بودم خوب، دردم گرفت، ولی با همه غرورم سعی کردم که داد نزنم و التماس نکنم و بین دو انگشتم تا آخر روز قرمز ماند، رفتم توی توالت مدرسه و گریهام گرفت. بغضم ترکید از اینکه نتوانسته بودم و فرصت نیافته بودم که به ناظم بگویم «من خوراکی دوستم را نخوردهام». چون راهی برای گفتوگو نبود، آنکه زورش بیشتر بود، کتک میزد. از وقتی هم که یادم هست من همیشه زورم کمتر بود. اما بعدها فهمیدم لای انگشت ناظم مدرسه هم وقتی که بچه بود، زیاد خودکار گذاشتهاند و به او هم هیچ وقت فرصتی برای حرف زدن ندادهاند.
و امروز، طعم گس باتوم و یورش و جیغ و تهدید، مرا یاد قرمزی انگشتهایم انداخت. از اینکه میبینم راهی برای گفتگو نیست، بعد از این همه سال، حرص میخورم. اینجوری فکر میکنم که کتک از کودکی میرود توی خون ما. لای انگشتهای دستان همه ما خودکار گذاشتهاند. همین زن هیکلمندی که باتومش را بالا میبرد و فرومیآورد روی سر همجنساناش. به گمانم لای انگشتان این یکی خیلی زیاد خودکار را فشار دادهاند.
یک کسی هست که بدش میآید از اینکه زن باتوم به دست و زن معترض بتوانند با هم حرف بزنند. پس به یکی باتوم میدهد برای زدن دیگری و یادش میاندازد کینه خودکارهای لای انگشت را و رهایش میکند برای خودکار گذاشتنی دوباره و فشار دادن تا سر حد تنفر.
** عکس از آرش
۱۳۸۵ خرداد ۲۱, یکشنبه
طپش قلب
نیمه اول، ایران با مکزیک مساوی است. اعتراف میکنم که قلبم دارد خیلی تند میزند.
...................................................................
ایران باخت.
خوب نشد دیگر. ایران باخت. یک نیمه خیلی خوب بود و یک نیمه خیلی بد. به قول شادی شاعرانه، الان بدجوری تمام ماهیچههای بدنمان گرفته است. لرز اول بازی، آرامش بین دو نیمه و یخ اواخر بازی، بدنها را داغون کرده است.
بعد من این همه توهین به علی دایی را نمیفهمم. مربی دایی رو دعوت کرده و دایی هم توی ترکیبه. تیم ملی هم بد نتیجه نگرفته و اگر فکر میکنید باید مکزیک رو میبردیم فکر کنم خیلی آرمانی دارید فکر میکنید.
به نظرم هم برانکو خوب بود و هم کاپیتان دایی و هم کل تیم. این مکزیک در حد مکزیک 94 بود. به نظرم بیانصافی نکنیم.
۱۳۸۵ خرداد ۲۰, شنبه
متاسفانه
نماینده مهندس مشاور، در ماموریتی همراهم بود. توی مسیر از یکی از راههای قدیمی احداث شده توسط شرکت عبور میکردیم که 15 سال قبل ساخته شده بود. بهش حین صحبتهای توی ماشین، گفتم در ضمن راهی که الان واردش شدیم، از پروژههای قبلی شرکت ماست. هنوز حرف من منعقد نشده بود که درنگ درونگ، ماشین چپ و راست میافتاد توی دستانداز و چاله. یعنی حتی بیست ثانیه معطل نکرد.
۱۳۸۵ خرداد ۱۸, پنجشنبه
به آهستگی
امروز فرصت شد و «به آهستگی» را دیدم. فیلم خوبی بود. یعنی بهتر بگویم، فیلم خیلی خوبی بود. در تمام طول فیلم، این پست رضای خوابگرد در نظرم بود که ببینم آیا واقعا ۳ یا ۴ سالن برای این فیلم کم است یا مطلب اعتراضی خوابگرد بیشتر به خاطر مشارکت خودش در نوشتن فیلمنامه «بهآهستگی»ست و این فیلم هم یکی از همان فیلمهای به قول خودش نخنمای به اصطلاح معناگراست. اما «به آهستگی» فیلم خیلی خوبی بود. گرچه با تیتر «سینما در ایران، یعنی پدرسوختگی» و بخشهایی از مطلب رضا (فقط در جایگاه یک علاقهمند سینما) مخالف بودم اما حقیقتا چیزی شبیه به آن چیزی را که رضا از آن با عنوان «پدرسوختگی در سینما» نام برده بود، در مورد «به آهستگی» حس کردم. البته این بار اولی نبود که در سینمای ایران به این مسائل برمیخوردم، اما در مورد این فیلم واقعا دلم سوخت که چرا باید فقط این تعداد اندک سالن سینما این فیلم را اکران کنند.
زیاد نوشتم راجع به پدرسوختگی، یک کم هم بگویم در مورد «به آهستگی». یک سوم ابتدایی فیلم که گذشت، وقتی ماجرای چهره له شده آن زن تصادفی مطرح شد، یاد «Lost Highway» دیوید لینچ افتادم و فکر کردم احتمالا فیلم، پایانی -به اصطلاح- ضد زن خواهد داشت. اما خوشم آمد که داستان تمام حدسهایم را به هم ریخت.
یک نکته بسیار مثبت در «به آهستگی»، واقعگرا بودن قصه بود. سناریست، بعد از زمانی که پری قصه غیبت چند روزهاش را بازگو کرد و در نظر بیننده تطهیر شد، به خطا نرفت و تصویر واقعیای از واکنش مرد نشان داد. به عبارت بهتر، سید میتوانست با توضیحات پری قانع شود اما سید کاملن واقعی عمل کرد و نتوانست خشماش را از غیبت پری فرودهد. در حقیقت فیلمنامه از یک کارگر جوشکار که به قول خودش سواد درست و حسابی هم نداشت، تصویر روشنفکرانهای ارائه نکرده بود و همین واقعیاش میکرد.
بازی فروتن فوقالعاده بود. -به عنوان یک بیننده- به نظرم فروتن میتوانست برنده سیمرغ بهترین بازیگر مرد مسابقه سینمای ایران هم باشد. مخصوصن که «به آهستگی»، اثر متفاوتی در کارنامه فروتن بود که بعد از بازی در چند فیلم تجاری و ناامیدکننده، دوباره من را به استعداد فروتن امیدوار کرد. اما بازی نیلوفر خوشخلق به گمانم ضعیفتر از حدی بود که باید. شاید هم بازی قوی فروتن، باعث شده بود تراز به هم بخورد.
داستان «به آهستگی»، دقیقا به اندازه نام فیلم، به آهستگی پیش میرفت. اما این کندی که هم در فیلمنامه، هم در بازیها و هم در موسیقی مشهود بود، به هیچ وجه آزاردهنده به نظر نمیرسید. کندی ماجراجویانهای با ریتم مناسب بود که هرگز تماشاگر در میانهی فیلم به ساعتش نگاه نکند. کار کردن توی این ژانر و به این سبک و آن هم کار خوب ساختن، کار هر کارگردانی نیست.
نکته خیلی جالبی که در «به آهستگی» وجود داشت، سوژهاش بود. موضوعیت داستان و جان کلام فیلم، چیزی بود که مدتهاست دغدغه ذهنی من است. مهرههای زائد شطرنجی که حضورشان مانع از تماشای شکل و اندازه واقعی صفحه میشود. مردم، مردم، مردم. پری فرار کرد از دست مردم. سید به هزار فکر و خیال عجیب و غریب کشیده شد، با حرف مردم. واکنشی نشان داد برای ساکت کردن مردم. و آخر سر هم سید و پری فرار کردند از کمکهای مردم. از سیصدهزار تومان کمک نجار محل. از لطفهای بیدریغ زن صاحبخانه. از خبرسازی و خبرچینی دلسوزانه مرد قصاب. از لطف دایی پری. از همه اینها و از همه دروغین بودنشان فرار کردند به یک ساحت مقدس.
۱۳۸۵ خرداد ۱۷, چهارشنبه
۱۳۸۵ خرداد ۱۴, یکشنبه
سوتفاهم
یکبار، در ماموریتی، پس از اتمام روز کاری با دو نفر از همکارانم سراغ خیابان مناسب برای قدمزدن در آن شهر را (ترجیح میدهم نام شهر مقصد را ذکر نکنم) از اهالی گرفتیم و به آنجا رفتیم. مشغول قدمزدن بودیم که هوس بستنی کردیم. صد قدم جلوتر یک بستنی فروشی بود. من پیشقدم شدم و رفتم کنار دکه و از فروشنده پرسیدم ؛ «بستنی سنتی دارید ؟!». فروشنده هم با یک لحن مطمئنی جواب داد ؛ «اصلن ما فقط بستنی سنتی داریم.» من گفتم پس لدفن ۳ تا بستنی سنتی بده و برگشتم تا دوستان را هم بیاورم برای خوردن بستنی. وقتی برگشتیم در کمال تعجب دیدم که آقای بستنی فروش، ۳ تا بستنی میوهای گذاشته روی پیشخوان. گفتم ؛ «آقا ما بستنی سنتی خواسته بودیمااااااا» طرف هم با همان لحن مطمئن دفعه قبل گفت ؛ «خوب بستنی سنتیه دیگه.» چند دقیقه دقیقه بحث کردیم با بستنی فروش و همکارش راجع به اینکه بستنی سنتی چیست اما به خرجشان نرفت که نرفت. هرچه من گفتم پدر جان بستنی سنتی زرد است و مغز پسته دارد، طرف میگفت که شما اشتباه میکنید. آخر سر عصبانی شدم و گفتم ؛ «اصلا ما بستنی نخواستیم.» بستنی فروش هم گفت که ظرفهایش خراب شده و ما باید برای هر ظرف ۲۰۰ تومان بپردازیم. این در حالی بود که قیمت هر بستنی ۵۰۰ تومان بود. گیر افتاده بودیم. یا باید دعئا میکردیم (که اگر نام شهر را بگویم حتما خواهید فهمید که دعوا عجب کار غلطی بوده)، یا باید خسارت میدادیم و یا باید بستنی سنتی !! را میخوردیم. راه فراری نبود. بستنی را گرفتیم و خوردیم و آخرش هم به هم گفتیم ؛ «عجب بستنی سنتیای بوداااااااااا».
by Gerard DuBois
۱۳۸۵ خرداد ۱۳, شنبه
درختهای کنار تالاب
پروژه ما در لوشان، سه قطعه از آزادراه قزوین-رشت است که یک تونل ۱۸۰۰ متری هم دارد. کار تونل از جمله قشنگترین و لذتبخشترین کارهای عمرانیست که البته سختیهای خاص خودش را هم دارد. انفجارهای دیدنی و کندن زمین سخت به طرق مختلف. معمولا یک تونل را از دو یا چند جبهه حفر میکنند و بر اساس محاسبات نقشهبرداری، این جبههها در یک نقطه به هم میرسند. یکی از هیجانانگیزترین قسمتهای کار تونلینگ همین رسیدن جبههها به یکدیگر است. وقتی که کارگران این جبهه با آخرین انفجار، کارگران جبهه مقابلشان را میبینند، تقریبا یک لحظه حماسی محسوب میشود.
یک پروژه هم در انزلی داریم که احداث راه کمربندی شهر انزلیست. شهر انزلی یک شهر کم عرض است که به دلیل نداشتن کنارگذر، بار ترافیکی سنگینی دارد. اما راه کشیدن در انزلی یک مشکل اساسی هم دارد. تالاب انزلی و جنگلهای اطرافاش، از نظر زیستمحیطی منحصر به فرد محسوب میشوند. به نحوی که سازمانهای بینالمللی تا به حال مقادیر زیادی هزینه کردهاند تا دولت ایران دست به ترکیب تالاب و جنگل نزند و کنارگذر بندرانزلی چارهای ندارد جز اینکه یا از جنگل عبور کند و یا تالاب.
پروژه قزوین-رشت، با مسائل مهم محیط زیستی درگیر نیست. یعنی حداقل سازمانهای ذیربط با این پروژه مسئلهای ندارند. اما کنارگذر شهر انزلی واقعا شرایط بحرانی و ویژهای دارد. اگر از جنگل عبور کند، چندین هزار درخت قطع خواهند شد و زندگی باقی درختها و کل جنگل هم با خطر جدی مواجه میشود. سازمان محیط زیست و وزارت راه، جلسات متعددی داشتهاند اما هنور به راهکار میانی و قابلقبول برای هر دو طرف نرسیدهاند.
علاوه بر همه اینها، حتی آزادراه قزوین-رشت که سازمان محیط زیست هم با آن مشکلی ندارد، وقتی از نزدیک به پروژه وارد میشوی، بسیاری تهاجمهای وحشیانه به محیط زیست را میبینی که گویا اینها از نظر استانداردهای جاری طبیعی تلقی میشوند اما برای من عادی نمیشوند.
از طرفی، بار ترافیکی انزلی به صورت روزافزونی بالا میرود و راهی نیست که بشود بدون احداث راه کنارگذر، انزلی را از این ترافیک نجات داد. من مدام فکر میکنم که راه چاره چیست ؟
و اگر روزی از این کار بیرون آمدم، احتمالن غم شکوه جنگلی که این راه باید از روی آن عبور کند و من احتمالن بخشی از بازوی اجرایی این هجوم خواهم بود، بیتاثیر نیست.
اشتراک در:
نظرات (Atom)











