۱۳۸۵ شهریور ۶, دوشنبه

بیژن

خودش می‌گوید مهم نیست، اما من، با این‌که فقط یک‌بار راندمش، آن‌هم بدون هیدرولیک، می‌گویم مهم است. بحث بر سر یک تکه آهن پاره بی‌قواره نیست، بستگی‌هاست که شکل می‌گیرند و مجموع چند تا بستگی، می‌شود یک آدم. 

بیژن دیگر نیست، من اما با این‌که فقط یک‌بار راندمش، و عرق کردم تا فرمان‌اش را بچرخانم، می‌گویم مهم است. نشسته بود پشت ماشین من و من پشت بیژن و به خنده می‌گفت، جلوی بیژن، ماشین من منیژه است. بیژن و منیژه را راه انداختیم، منیژه از جلو و بیژن از عقب. علی از منیژه کولر گرفته بود و با پخش پایونیرش موسیقی گوش می‌داد و من تا کمر از پنجره بیژن رفته بودم بیرون تا بل‌که نسیمی به صورتم بخورد.


۱۳۸۵ شهریور ۱, چهارشنبه

نیست که نیست

چه بیهوده است
کوفتن بر در
وقتی
کسی در خانه نیست

۱۳۸۵ مرداد ۳۰, دوشنبه

بیست و سه سالگی

خیلی حادثه‌ها هستند که آن‌ها را توی صفحه حوادث هیچ روزنامه‌ای نمی‌نویسند. مثلن حادثه صدا کردن من، با اسم کوچک‌ام از زبان تو. و حالا این حادثه‌ی حادثه، این شکلی یادم می‌آید.

از روی همان دست‌اندازهایی که همیشه نگران بودی فنرهای ماشین‌ام را خراب کنند، با سرعت رد می‌شوم. ماشین تکان می‌خورد و من درست نمی‌فهمم که تن من می‌لرزد یا این تکان‌های ماشین است روی دست‌اندازهای مکرر که این طور چهار ستونم را می‌لرزاند. حس می‌کنم که کسی به شیشه می‌کوبد، همان سرباز سر تا پا خیس که توی آن روز بارانی بازداشتمان کرد. ماشین روشن است یا خاموش ؟!! نمی‌دانم. انگار ۹ صبح روز جمعه است و من کنار برج اسکان‌ام. انگار یک پاکت آب سیب خنک می‌خورم و لم داده‌ام روی همان اولین جای دنجی که توی پارک عاشقانه‌هایم کشف کردم. انگار سوار همان سی-یکصدوسی مهیب شده‌ام و دارم برنامه‌ها را مرور می‌کنم. کلید سازی را، مامانی را، خانه گیشا را .....


ماشین عقبی بوق می‌زند. بوق ... بوق ... بوق. پایم اما نمی‌فهمد. می‌لرزد، مثل همان روزی که با آن آپارات قدیمی، کارتون تماشا کردم و سر داغم سر رفت از آن دو تا قوی کریستالی و چکید روی پسرکی که طول بلوار میرداماد را می‌دوید، ساعت ۸ صبح.


دلم لابه‌لای قفسه‌های انتشارات توس است، همان روزی که آن همه کتاب خریدم و پول نداشتم که به خانه برگردم. دلم روی تخته سنگ دنج و زیبای کنار هتل اوسون است. پیرزنی کنار پنجره آمده و می‌خواهد فضولی کند. ماشین را به هر جان کندنی که هست پارک می‌کنم کناری و یک نخ سیگار می‌خرم. هوای تازه می‌خورد توی صورتم. سیگار را آتش می‌زنم اما نمی‌کشم. دلم به سیگار نمی‌رود.


می‌دانی، بیست و سه سالگی هم برای خودش عالمی دارد. عالمی بین بیست و دو سالگی و بیست و چهار سالگی. عالمی مثل گذشتن یک نوع از تاریخ انقضا ...


ما را به خاطر بیاور
ما را كه تازه‌جوانانی بیست و دو ساله بودیم
شورعشق در سینه داشتیم و
پیش از آن‌كه عاشق شویم
سینه به خاك سپرده … مُردیم
ما را به خاطر بیاور
ما را كه سینه سُرخانی خنیاگر بودیم
و دَه به دَه
نه در آسمان و نه در كوه‌سار و نه بر شاخ‌سار
كه در بازار
پیش از آن‌كه آوازه‌خوان شویم
بر شاخه تكیده از تكیه‌گاه خویش
جان واسپردیم

به خاطر دارم
پیام‌تان و سرنوشت‌تان را
كه همیشه از گذرگاه خاطرم در گذر است
آوازهای صامت سینه سُرخانِ سینه بر سیخ
تجسد آرزوهای بیست و دو ساله‌گان سینه بر سنگ
كه از تكرار یادشان شاید
پیش از آن‌كه شاعر شوم
بیست و دو ساله
می‌میرم

* شعر بامداد

۱۳۸۵ مرداد ۲۷, جمعه

ماه

واقعا چه‌قدر ماهی‌ .................

...


...


...


...


...


...


...


...


...


...


...


۱۳۸۵ مرداد ۲۴, سه‌شنبه

«من هم می‌خواسته‌ام که باشم. چیز دیگری جز این نمی‌خواستم. این آخرین کلام زندگیم است. در ته همه این کوشش‌هایی که ناپیوسته می‌نمودند، من آرزویی واحد را بازمی‌یابم. این که وجود را از خودم برانم، لحظه‌ها را از چربی‌شان خالی کنم، بچلانمشان، خشک‌شان کنم، خودم را بپالایم، خودم را سخت گردانم، تا سرانجام صوت واضح و دقیق یک نت ساکسیفون را پدید آورم. این حتی می‌تواند به عنوان افسانه‌ای اخلاقی به کار آید ؛ مرد بیچاره‌ای بود که وارد دنیای عوضی شده بود. او مانند دیگر مردم در دنیای باغ‌های ملی، بیستروها و شهرهای تجاری وجود داشت و می‌خواست خودش را قانع کند که در جایی دیگر زندگی می‌کند.... و بعد پس از آن‌که حسابی حماقت کرد، فهمید. چشم‌هایش را گشود. دید که اشتباهی رخ داده است. به راستی او در یک بیسترو بود، مقابل لیوان آبجویی ولرم. آن‌جا از پا درآمده روی نیمکت ماند. اندیشید ؛ من احمقم. و درست در آن لحظه، در آن سوی وجود، در آن دنیای دیگری که می‌توان از دور دید، نغمه کوچکی بنای رقصیدن گذاشت. صدا می‌خواند ؛
Some of these days / You'll miss me honey *

اگر فرض کنیم که آدم‌ها جاودانه‌اند و لذت‌ها فانی، درد جاودانگی تازه احساس می‌شود. همان دردی که در وصف‌اش، اونامونو آن کتاب بلند بالا را نگاشته است؛ درد ابدیت. آن‌جاست که به قول سارتر در «استفراغ»، گاهی همه زندگی در پدید آمدن یک نت واضح و دقیق ساکسیفون معنا می‌شود. «لذت همه چیز را جاودانه می‌خواهد و خواهان جاودانگی ژرف ژرف است.»(**) اما به طرز اسف‌ناکی فناپذیر و گذراست.

یک دوستی دارم که همیشه لباس رسمی به تن دارد و هیچ‌وقت لباس‌های اسپرت نمی‌پوشد. دلیل‌اش فقط و فقط عادت است و عادت. اصلن لباس اسپرت پوشیدن مهم است ؟!! موقع مردن عقده‌اش متبلور می‌شود ؟!! نمی‌دانم.

من همیشه یک شکل ارتباط برقرار می‌کنم. با گارد بسته و به آرامی. اصلن مهم است که من برای یک بار هم که شده به شیوه رضا موتوری ارتباط برقرار کنم ؟!! از من اگر می‌پرسی، مهم است. باید همه نت‌ها نواخته شوند و هیچ نتی جاودانه نیست. باید نت‌ها را جوری نواخت که در اصالت ما ریشه کنند. باید لذت‌ها و شورها را جوری در آدمیت خودمان تعبیه کنیم که با ما به ابدیت بیایند. فی‌البداهه می‌نویسم. اصلن قصد نداشتم به روز کنم اما چیزی توی سرم بود که دوست داشتم از حقیقت‌اش حرف بزنم. از ابدیتی که ناگزیریم از پذیرش آن و دنیایی که حاوی مقادیر محدودی فرصت است و تعداد زیادی سرعت‌گیر. 

من هیچ وقت خاطرخواه نبوده‌ام. مثلن از آن خاطرخواه‌هایی که شیشه می‌شکنند و برای دل محبوب‌شان می‌زنند به آتش و آب. من همیشه اهل ارتباط‌های عقلانی بوده‌ام. زندگی عقلانی و اصولی. یک نوع زندگی هگلی که در آن هرچه عقلانی‌ست، واقعی‌ست و هر چه واقعی‌ست، عقلانی‌ست.  اما وقتی مواجه می‌شوم با درونیات خودم، با هگل قانع نمی‌شوم. چیزی که واقعا واقعی‌ست، غیر عقلانی‌ست و اصلن مبنای عقلانیت هم غیر عقلانی‌ست. 

یک بار دوستی برایم از رابطه سرعت با جزئیات حرف می‌زد. به این معنی که هر چه سرعت افزایش پیدا می‌کند، جزئیات کم‌تری ثبت می‌شوند. مثلن در جاده هر چه سریع‌تر برانی، جزئیات کم‌تری از اطراف جاده را درک خواهیم کرد. اگر چه جزئیات گاها آن‌قدر مهم به نظر نمی‌آیند اما هر جزئیتی برای خودش کلیتی عمیق است که از دست دادن‌اش شاید به از دست دادن یک فرصت منجر شود. از دست رفتن یک فرصت یعنی نشنیده رها شدن یک نت که می‌تواند نقش اساسی در یک سمفونی داشته باشد. 

گاهی این نت می‌تواند دعوا کردن با قفل فرمان باشد وسط چهارراه برای آدمی که یک عمر اهل مدنیت و آداب بوده، یا یک ترمز اساسی وسط جاده هراز باشد برای تماشای چریدن گوسفندها در دشت و یا حتی لباس اسپرت پوشیدن رفیق ما که همیشه لباس رسمی پوشیده است. فکر کنم یعنی.

* تهوع، ژان پل سارتر، ترجمه امیرجلال‌الدین اعلم
** چنین گفت زرتشت، فریدریش نیچه، ترجمه داریوش آشوری

۱۳۸۵ مرداد ۱۵, یکشنبه

پک عمیق

زیر لب فحش می‌دادم به ترافیک. خسته‌ام و با این‌که می‌دانم در خانه هم اتفاق آرام‌بخشی منتظرم نیست، مرتب لاین عوض می‌کنم. چراغ سبز می‌شود و ماشین‌ها حرکت نمی‌کنند. نمی‌دانم چرا، اما یک عده راه‌کار حل مشکل را در بوق زدن می‌دانند و مرتب بوق می‌زنند. بوق‌های ممتد و صدای غرش موتورسوارها که می‌لولند لابه‌لای ماشین‌ها برای گریز، می‌ساید روی اعصاب خسته‌ام، مثل ساییده شدن دو تکه فلز بر روی هم.



چراغ زرد می‌شود و حالا دیگر حتم دارم که از این چراغ سبز هم عبور نمی‌کنم و باید دوباره ۱۰۰ ثانیه‌ای منتظر بمانم. می‌زنم روی ترمز و می‌ایستم روی خط عابر پیاده. هنوز ترمز دستی را بالا نکشیده‌ام که اتومبیل با یک ضربه، نیم متر به جلو پرتاب می‌شود. بهترین اتفاقی که می‌توانست بیفتد، می‌افتد. توی آینه پشت سرم را نگاه می‌کنم. یک سمند مشکی رنگ است که راننده جوانی دارد. پیاده می‌شوم که ببینم چی شده. سرش را از پنجره ماشین‌اش بیرون می‌کند و می‌گوید ؛ «طوریت که نشد ؟؟!» 

لبخند می‌زنم.
- طوریم نشده اما ماشین‌ام ....
- ماشین که مال تصادفه.

می‌خندد. می‌خندم. بی اختیار.

سیگاری آتش می‌زند و سرش را تکیه می‌دهد به صندلی. می‌روم کنار پنجره ماشین‌اش و دستم را تکیه می‌کنم به در. موبایلش زنگ می‌زند. تلفن را قطع می‌کند و پک عمیقی می‌زند به سیگار.

اتومبیل‌ها را به پیشنهادش آوردیم کنار خیابان. گفتم به افسری چیزی زنگ بزنیم. گفت نمی‌خواد یک جوری توافق می‌کنیم.

بهش گفتم لاقل یک نخ سیگار هم به من بده.

سیگاری نیستم اما با اعتماد به نفس پک زدم به سیگار، خودم را کنترل می‌کنم که سرفه نکنم و برای همین، صداهای عجیبی از گلویم در می‌آید. چراغ دوباره سبز شده و ماشین‌ها باز بوق می‌زنند و موتوری‌ها می‌غرند. صداها دیگر مفهوم نیستند. موبایل‌ام زنگ می‌زند. تلفن‌ام را قطع می‌کنم و پک عمیقی می‌زنم به سیگار.

- عکس Martin Bogren

۱۳۸۵ مرداد ۱۱, چهارشنبه

چند خط برای هیچ‌کس

حالم خیلی خراب است. کم‌خوابی دارم. زندگی همه‌اش همین است. از دست دادن و به دست آوردن. نگاهم به آدم‌ها به میزان مفرطی قراردادی شده و این موضوع هم آزارم می‌دهد و هم خوش‌حالم می‌کند. پریشب آن‌قدر خراب بودم که در عرض چند دقیقه چهار نفر را از خودم رنجاندم و از این موضع احساس پشیمانی می‌کنم. بالاخره دوربین‌ام را عوض کردم و علی‌رغم میل باطنی‌ام برای خرید D70 ، به دلیل خیلی مسائل مثل کم بودن بودجه و هزار کوفت و زهر مار دیگر، 350D خریدم. رغبت نداشتم زیاد. فقط دوربین را توی ماشین روشن کردم و این عکس احمقانه را گرفتم.

سوار بیژن علی شدم و حسابی با آن رانندگی کردم. بیژن یک جیپ سرحال و معرکه است که هیدرولیک‌اش را علی برداشته و چرخاندن فرمان‌اش یک دست می‌خواهد که حسابی دست باشد.

دو تا کتاب باحال از یک دوست هدیه گرفتم امروز که خیلی دوستشان داشتم. نه به خاطر کتاب‌ها، به خاطر حسی که داشتند. 



وقتی تو نیستی
نه هست‌های ما
چونان‌که بایدند
نه بایدها ...

مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض می‌خورم

عمری‌ست لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخیره می‌کنم
باشد برای روز مبادا

اما
در صفحه‌های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما چه کسی می‌داند
شاید امروز نیز
روز مبادا باشد

وقتی تو نیستی
نه هست‌های ما
چونان‌که بایدند
نه بایدها ...

هر روز بی تو
روز مباداست.

شعر قیصر امین‌پور، از مجموعه «آینه‌های ناگهان»