از همه این حرفا گذشته من دارم واقعا به تواناییهای بالقوه سیاست "شل کن سفت کن" ایمان مییارم. یعنی کارایی ازش ساختهست که شاید باور کردنش سخت باشه. باهاش می شه سختترین بحرانهای مدیریتی رو خلاصه به یه جایی رسوند و خیلی مشکلات خانوادگی و غیر خانوادگی و ناموسی و بیناموسی رو حل و فصل کرد. بعله فصل کرد و البته نه وصل.
۱۳۸۸ مرداد ۷, چهارشنبه
۱۳۸۸ مرداد ۴, یکشنبه
۱۳۸۸ مرداد ۳, شنبه
۱۳۸۸ تیر ۳۱, چهارشنبه
۱۳۸۸ تیر ۲۹, دوشنبه
۱۳۸۸ تیر ۲۸, یکشنبه
نه غربی، پس شرقی
فحش دادن به انگلیس و آمریکا مد روز است
اما اهانت به چین و روسیه تبدیل به جرم سیاسی شده است
۱۳۸۸ تیر ۲۷, شنبه
خواب دیدم دیشب که یه لباس سر تا پا قرمز پوشیدم، یه لباس قرمز جیغ، بعد همه چیزشم قرمز بود، حتی جورابام و کفشم. بعد دارم بین چند تا گاو راه میرم. گاوا هم همه قرمز. بعد اون گاوا دارن منو چپ چپ نیگا میکنن. یه جوری که انگار حس بدی داشته باشن بهم. منم داشتم خوشحال میرفتم واسه خودم و حس خوبی داشتم. اما وختی از خواب بیدار شدم وحشتزده بودم. خوابم هم یه جوری مث خواب بعضیا تابلو نبود که مثلن هفت تاشون برن هفتتا دیگه رو بخورن و این حرفا. خلاصه دنبال یکی میگردم تعبیر کنه برام.
۱۳۸۸ تیر ۲۲, دوشنبه
۱۳۸۸ تیر ۲۱, یکشنبه
مهدی آذریزدی رو دیروز در زادگاهش به خاک سپردن. یکی از لذتهای من بود خوندن مجموعه کتاب "قصههای خوب برای بچههای خوب". ادبیات روان و سادهاش باعث میشد خواننده نوجوان خسته نشه و داستان رو با دقت پیگیری کنه تا آخر.
توی دوره نوجوانی کتابای زیادی میخوندم اما این کتاب واسه این برام مهم و قابل احترامه که تمامی قصهها به همون دلیلی که گفتم موندگاری بالایی پیدا میکردن. مثلن تا سالهای سال و حتی هنوز خیلی وختا میبینم اطلاعاتم در مورد خیلی از آثار ادبیات کهن مال همون کتاباست. اینو در مورد کلیله و دمنه و مرزبان نامه و قصه های قرآن و ... بارها متوجه شدم. خوب این نشون میده که موفق بوده نویسنده توی رسیدن به سبکی از نگارش که تا این حد اثرگذار و در عین حال لذتبخش باشه. یعنی هم بتونه آموزههایی که مد نظرش هست رو انتقال بده و هم سن و سال مخاطبش رو فراموش نکنه.
یادمه اول کتاباش همیشه جای دو تا عکس بود که یکی مثلن از خودت و اون یکی هم از احتمالا کسی که بهش کتاب رو هدیه میدی بود. بعد مقدمه شیرینی داشت به عنوان "چند کلمه با بچهها".
نمیدونم امروز چهقدر اقبال داره اینجور کتابا بین بچهها. ولی امیدوارم همون تفاوتهای عجیب و نگرانکننده که بین کارتونهای بچگی ما و نسل امروز هست، توی کتابامون هم اتفاق نیفته.
"همین که حاکم یهودی این گزارش را شنید گفت : امان از دست این مردم که نمیگذارند چهار روز راحت باشیم و هر روز خبر تازهای میسازند. کجاست این مریم و کجاست و این کودک سخنگو ؟! گفتند : در خانه زکریسات که خود از بزرگان بنیاسرائیل است و خدمتگزار دین است و مرد بزرگواریست و هرگز خطایی از او سر نزده. حالا هم نمیشود با اینها در افتاد. اگر اذیتی به آنها برسد کار بدتر میشود. موضوع خیلی مهم است و با توپ و تشر کاری از پیش نمیرود." *
* قصههای خوب برای بچههای خوب، جلد پنجم، قصههای قرآن، داستان حضرت عیسی.
اشتراک در:
نظرات (Atom)







