۱۳۸۴ اردیبهشت ۱۰, شنبه

زیست عاشقانه

"شب زیبایی بود خواننده عزیز، از آن شب‌هایی که فقط ممکن است در جوانی دیده شود، با آسمانی چنان ستاره باران و روشن که با دیدن آن مجبور می‌شدید از خود بپرسید چگونه بعضی آدم‌های عبوس می‌توانند در زیز چنین آسمانی زندگی کنند؟"*

روایت است که به بهلول سکه‌ی طلایی بخشیدند. کودکی در آن نزدیکی بود و بهلول سکه را به او بخشید. کودک شادمان شد. پرسیدند چگونه طلایت را به کودکی بخشیدی. بهلول گفت : در شادی چشمان کودک درخششی دیدم که در سکه طلا نیافتم.

انسان در طول عمر خود و بر اساس تمایلات فطری و تجربه‌های شخصی و آموخته‌های علمی، تعاریف مشخصی از تمام مفاهیم پیرامون خود پیدا می‌کند. درد، ترس، سوزش، خستگی، گرسنگی و هزاران مفهوم دیگر در ذهن انسان گشوده می‌شوند. او خیلی زود درمی‌یابد که نزدیکی به آتش موجب سوزش است، پس از آن حذر می‌کند. اما مادری که مفهوم خستگی و خواب را به خوبی می‌داند و مطابق غریزه می‌فهمد که وقتی خسته بود باید بخوابد، تا صبح بر سر بالین کودک مریض‌اش بیدار می‌نشیند و تعریف قوی‌تری را به دست می‌دهد و آن ایثار است.

بسیاری از مردمان، مطابق یک تعریف سنتی، عشق را منتهای دوست داشتن تلقی می کنند. عشق اما نه انتهای دوست داشتن است و نه از انواع آن. عشق بعد ثانوی زندگی‌ست و آیتی که برای نزول، شان ویژه‌ای طلب می‌کند. درست مانند یک گیاه خاص که فقط در بستر یک خاک نادر رشد می‌کند. 

بعد ثانوی زندگی جایی‌ست که تمامی تعاریف آدمی از خطر و درد و ترس و التهاب و تمام مفاهیم غریزی، می‌شکند و تمام آن‌چه که تا پیش از آن، مبرهنات زندگی تلقی می‌شده است، به یکباره تحت‌الشعاع یک حس عظیم دگرگون می‌گردد.

زیستن در این وادی ناکجاآباد، نیازمند جهانی با قراردادهای دیگرگونه است و بدین ترتیب است که عاشق از دنیای پیرامونش طرد می‌شود و چون از تمامی قراردادهای اجتماعی سر باز زده، دیوانه و مجنون نام می‌گیرد. دیوانه است چون دیوانه کسی است که خوب را از بد تمیز نمی‌دهد. نمی‌داند که مثلا به آتش سوزان نباید دست برد. اما عاشق چون تعریف دیگری از سوزش دارد، دست به آتش می‌برد و دیوانه تلقی می‌گردد. همه حرف این‌جاست که ارزش و ضد ارزش در دیدگاه عاشق، دچار تغییرات بنیادین شده است.

پس عشق یک بلوغ نوین است که جهان‌بینی جدیدی را نیز با خود به همراه دارد. عاشق به مرحله تازه‌ای از خود‌شناسی و خود‌آگاهی می‌رسد. لحظه لحظه عاشق خویش را سبک‌تر می‌کند. ظرف زمان و مکان رنگ می‌بازد. خدایی که تا پیش از این باید برای خطابش رو به آسمان می‌بود، در بدن عاشق ظاهر می‌شود. تحلیل سالک نسبت به جهان و نظم حاکم آن، مافوق تعقل است و تفکرات علمی و تجربی را در می‌نوردد.

عشق حادثه‌ای ست که ناگهان می‌آید. بستر اگر نباشد بسترسازی می‌کند. چیزی را از درون فطرت بیرون می‌کشد که شاید مسکوت‌ترین بخش وجود انسان بوده باشد.

آن‌که زندگی در آسمان را تجربه کرده است، هر چه از لذت زیست در میان آبی آسمان و سپیدی ابرها بگوید، این لذت را هرگز نمی‌تواند برای آنانی که ساکن زمین هستند ملموس کند. آن‌ها از معلق ماندن میان زمین و آسمان می‌ترسند و خانه و فرزند و ثروتشان را دوست دارند. پس این لذت بیان‌شدنی نیست. عاشق اگر هزار مثنوی بسراید، هزار خطابه بخواند و هزار بار شرح حال بگوید، از وصف آن‌چه گذشته عاجز است. گویی شرط ورود به این وادی، سکوتی ابدی‌ست. 

و حال مرحله گذر بزرگ فرا رسیده است. عاشق هنوز هم گرسنه می‌شود. تشنه می‌شود. تنها می‌شود و نیروی شهوانی‌اش سرزنده و تازه است. اما این انسانی‌ست که از ورای تمام تعلقات مادی‌اش، به کل جهان، عاشقانه می‌نگرد. پس خندان زندگی می‌کند. آسان می‌گذرد و عاشقانه می‌میرد. زیست عاشقانه، با خودش همه نیکی‌ها را به همراه دارد.

هواخواه توام جانا و می‌دانم که می‌دانی
که هم نادیده می‌بینی و هم ننوشته می‌خوانی

ملامت‌گو چه در یابد میان عاشق و معشوق
نبیند چشم نابینا، خصوص اسرار پنهانی

بیفشان زلف و صوفی را به پا بازی و رقص آور
که از هر رقعه دلق‌اش هزاران بت بیفشانی

ملک در سجده آدم، زمین بوس تو نیت کرد
که در حسن تو لطفی دید بیش از حد انسانی


خارج از بحث : برای گردهمایی چهار روزه دانشجویی به دعوت انجمن اسلامی دانشجویی دانشگاه بوعلی به همدان می‌روم. گزارشی از آن‌جا خواهم نوشت.

* یک پاراگراف از "شب‌های روشن"، فئودور داستایفسکی
- غزل حافظ
- نقاشی از Frida Kahlo

۱۳۸۴ فروردین ۲۷, شنبه

از جام جهانی هم عزیزتری

استادیوم رفتن این سوی دنیا آدابی دارد که باید به آن خو کنی. بازی اگر ملی باشد یا یکی از بازی‌های مهم و پر سر و صدای داخلی، حداقل باید ۵ یا ۶ ساعت قبل از مسابقه خودت را به استادیوم برسانی. از شهرستان اگر بیایی که شب را هم باید در خیابان‌های اطراف ورزشگاه سر کنی.

مهم نیست زیر آفتاب سوزان باشد یا چله‌ی سرما. با صورت رنگ کرده، بوق و شیپورت را برمی‌داری و راهی استادیوم می‌شوی. همه چیز زیر سر عشق است. برای ورود به استادیوم از چندین در رد می‌شوی. جلوی همه درها انبوه سربازها با باتوم ایستاده‌اند. گویی وارد پادگان می‌شوی. سرتاپایت را می‌گردند. بلیط داری و برای تماشای تیم ملی‌ات آمده‌ای و توهین می‌شنوی. صف‌های در هم تنیده و فشرده. از راهروها که داخل می‌شوی، خیلی دلت می‌خواهد که علی کریمی‌ات امروز چند تا از آن دریبل‌های شاهکارش را برایت بزند و مهدوی کیای تو مثل موشک بدود و و با شوتش تور دروازه حریف را بشکافد. شب قبل‌ش یک‌سره رویا دیده‌ای که صدای فریادت از شادمانی گل، گوش دنیا را کر می‌کند.

تشنه‌ات می‌شود. دلت خیلی می‌خواهد که چند لیوان نوشیدنی خنک را پیاپی سر بکشی اما وقتی به یاد سرویس بهداشتی رقت‌آور ورزشگاه می‌افتی ترجیح می‌دهی که تشنه بمانی و مسابقه را تماشا کنی. هنوز یکی دو ساعتی مانده و مرتب دوربین تلویزیون تو و رفقایت را نشان می‌دهد و از همبستگی ملی و مشارکت عمومی حرف می‌زند. تو زیاد سر از این چیزها درنمی‌آوری اما دوست داری برای دوربین تلویزیون دست تکان بدهی تا بر و بچه های خانواده و فامیلت که پای تلویزیون نشسته‌اند تماشایت کنند.

بازیکنان انگار وارد زمین می‌شوند. مثل دیگران به لبه بالکن می‌آیی تا ورود بازیکنان به زمین و عبورشان از راهرو را تماشا کنی. چند ضربه‌ای باتوم می‌خوری و چند تا لگد حواله‌ات می‌کنند اما به دیدن میرزاپور و گل‌محمدی می‌ارزد. 

حالا بلندگو نام بازیکنان را می‌خواند و تو باید هم‌نوا با نام‌هایشان فریاد بزنی : شیره ...

گل اول ..... گل دوم ...... سر از پا نمی‌شناسی. مرتب فریاد می‌کشی. دقایقی از بازی مانده یادت می‌افتد که اگر دیر کنی و اتوبوس‌ها بروند، چه مسافت طولانی را باید پیاده طی کنی. ازدحام !!! جمعیت فشار می‌آورد. یک چشمت به زمین است و یک چشمت به ازدحام جمعیت.

میله را محکم گرفته‌ای تا زمین نخوری. جمعیت فشارش را بیشتر می‌کند. معبر خروجی برای این جمعیت کافی نیست. چشمانت به دور افتخار تیم خیره مانده که زمین می‌خوری.

کسی نمی داند مقصر کیست. حراست استادیوم ؟ نیروی انتظامی ؟ یا مدیریت مجموعه آزادی ؟

بازیکنان تیم ملی با تلویزیون مصاحبه می‌کنند. همه از دشواری بازی بعد و تمرینات تیم ملی حرف می‌زنند و کسی نام تو را هم به زبان نمی‌آورد. کسی یادش نمی‌آید که فریادهای تو چه لرزه‌ای به تن حریف انداخته بود و چه قوت قلبی به بازیکنان تیم ملی داده بود. کسی حتی برایش مهم نیست که با آن فریادها که می‌زدی، اگر زنده می‌ماندی، یک هفته ای گلو درد داشت. درد گلویت که هیچ، مرگت هم برای کسی انگار مهم نیست. شاید فلان فوتبالیست یادش نمی‌آید که به مدد فریادهای تو به تیم ملی آمده است و فلان مربی فراموش کرده که ...

یک تماشاگرنما کمتر. وقتی از یک چیزی صدها هزار تا داریم و زیاد هم داریم، مثل این‌که اهمیت شش‌تا و هفت‌تایش بی‌اهمیت می‌شود. ولو این‌که جان انسانی باشد. همان تلویزیونی که به پشتوانه فریادهای تو مرتب هم‌بستگی ملی و مشارکت عمومی را تبلیغ می‌کرد، ار فاجعه نبودنت حرف نمی‌زند. برای فاجعه مرگ تو که از جام جهانی هم عزیزتری !

۱۳۸۴ فروردین ۲۶, جمعه

سیمای زنی در دوردست

در حال و هوای بازار کساد سینمای بهاره، "سیمای زنی در دور دست" شاید قابل تامل‌ترین فیلم در اکران باشد. اولین ساخته بلند علی مصفا در حالی که او سال‌ها بازیگری در سینما و تلویزیون را تجربه کرده و پس از بازی در آثار خوش‌ساختی مانند لیلا، برج مینو و پارتی حالا کارگردانی سینما را به تجربیات خود می‌افزاید.

"سیمای زنی در دور دست" مجموعه‌ای از روایت‌های کوتاه است که هر یک در جریان داستان اصلی فیلم، داستانی مستقل را روایت  می‌کنند و فیلم‌ساز می‌کوشد در نهایت، ارتباطی فلسفی را میان آن‌ها به تصویر بکشد. قصه در ابتدا -قبل از تیتراژ- و در چند ثانیه‌ی نخستین، ما را با زنی افغان به نام خورشید آشنا می‌کند که تا نیمه دوم داستان دیگر او را نخواهیم دید. اما کارگردان به خوبی توانسته ما را در انتظار ظهور دوباره خورشید در نیمه دوم داستان، نگه دارد.

قهرمان داستان مرد میان‌سالی‌ست که با صدای بوق‌های پیاپی اتصال به اینترنت پا به داستان می‌گشاید و از طریق یک ارتباط صوتی و تصویری اینترنتی با فرزندش به گفتگو می‌نشیند. مرد میان‌سال قرار است روز بعد به استقبال همسر و فرزندش به فرودگاه برود.

و یک زن جوان به تصادفی‌ترین و دور از ذهن‌ترین روش ممکن با قهرمان قصه آشنا می‌شود و بدنه داستان سیمای زنی در دور دست شکل می‌گیرد.

روایت فیلم از پدر شاعر و مادر خسته قهرمان داستان و خواندن آزادی به نام دروغ بزرگ، دیدار با پیرمردی که برای آخرین لحظات زندگی تقلا می‌کند، شب‌گردی و جست‌و‌جو به دنبال کسی که اصلا وجود ندارد، حضور در بیمارستان، خانه متروک و آتش زدن تصویر سیمای دختر جوان و در نهایت سکانس فرودگاه، نیمه نخست داستان فیلم را تشکیل می‌دهند. چندین قطعه از یک پازل در برابر تماشاچی قرار می‌گیرد که هیچ ارتباط منطقی میان آن‌ها وجود ندارد و یک لغزش کوچک از جانب فیلم‌ساز کافی‌ست که فیلم از مسیر اصلی‌اش منحرف شود.

و نیمه دوم کلید می‌خورد در حالی که ناگهان در فرودگاه مرد از دیدار عزیزترین دل‌بستگی زندگی، یعنی پسرش صرف نظر می‌کند. به همراه دختر جوان راهی بازخوانی خاطرات کودکی‎‌اش می‌شود و خورشید از این لحظه با گفتگوهایش در بطن داستان قرار می‌گیرد.

حالا تماشاچی می‌تواند با شنیدن حرف‌های خورشید به یاد خانه متروک و صدای آوازی بیفتد که در تمام طول میهمانی صدایش بارها شنیده می‌شد. حالا می‌شود خاطرات مرد را با خورشید و زن فال‌گیر و دختر جوان به هم مربوط کرد.

و گم شدن دختر، آخرین برگ از سیمای زنی است که حضورش مرد را به نگاه جدیدی وا‌می‌دارد. جستجوهای مرد و تکرار آتش گرفتن تصویر دختر جوان در خانه متروک که گم شدنش را در یاد تداعی می‌کند نیز به بیننده در جمع‌بندی داستان کمک می‌کند.

در خانه زن فال‌گیر فقط به اندازه یک زنگ تلفن میان دریافت حقیقتی تازه فاصله می‌افتد و در نهایت خورشید با تاس ریختن‌اش ابتدا و انتهای داستان را به هم متصل می‌کند.

مصفا شاید قطعات پازل‌گونه داستانش را به شیوه‌ی مناسبی طرح می‌کند اما می‌توان گفت که در برقراری ارتباط منطقی میان قطعات طرح شده با مشکل مواجه می‌شود. شاید اولین مانع بر سر راه کارگردان که در طول داستان نیز گریبان فیلم‌نامه را گرفته است، گستردگی موضوعات باشد و همین باعث می‌شود که تماشاگر فیلم را کمی خسته‌کننده، کسالت‌آور و قطعاتی از آن را بی‌ربط بیابد.

به عبارتی بیننده به خوبی می‌تواند از هر قطعه و هر روایت برداشتی مستقل داشته باشد اما ایجاد دید کلی نسبت به قطعات به صورت یک فیلم واحد، مشکل می‌نماید و حداقل تماشاچی  ناچار است قطعاتی را برای رسیدن به دیدگاه کلی از داستان حذف کند.

نمی‌توان به صورت موردی، فیلم‌نامه سیمای زنی در دور دست را به نقادی کشید. چرا که شاید هر قطعه فیلم به صورت مستقل، خوب پرورده شده است و داستان اصلی نیز با ریتم مناسبی پیش می‌رود. بدون شک معضل اصلی آن‌جا اتفاق می‌افتد که نمی‌تواند آن ارتباط عمیقی را که کارگردان در نظر دارد به مخاطب منتقل کند و دقیقا به همین دلیل بیننده در لحظاتی، از داستان فیلم جا می‌ماند.

انتخاب بازیگران شاید یکی از نقاط قوت فیلم سیمای زنی در دور دست است. همایون ارشادی با تجربه بازی در درخت گلابی به خوبی از پس نقش‌آفرینی در فیلمی این‌چنین بر می‌آید و لیلا حاتمی در انتقال مفاهیم مورد نظر فیلم‌ساز به تماشاچی کمک فراوانی می‌کند. در سکانس سالن تئاتر، بازی دیدنی لیلا حاتمی شاید مهر تاییدی بر این ادعا باشد.

موسیقی اما در سیمای زنی در دور دست، فیلم را به خوبی همراهی نمی‌کند. جای خالی موسیقی کریستالی در فیلم به خوبی مشاهده می‌شود و ضرب‌آهنگ موسیقی در سکانس‌هایی مثل بیمارستان و راه‌پله‌های منزل خورشید در جهت انتقال حس مورد نظر به تماشاچی ضعیف می‌نماید.

۱۳۸۴ فروردین ۲۳, سه‌شنبه

تراژدی رنگ‌ها

دو تا آدم بودند. دو تا آدم کوچولو که یکی لیمویی بود و دیگری آبی آسمانی. و آدم کوچولوهای قصه من در کنار همه دغدغه‌هایی که داشتند، بزرگ‌ترین دغدغه‌شان یک‌رنگی بود. یک‌رنگ بشوند تا از درون هم عبور کنند. یک‌رنگ بشوند تا نهایت عاشقی را سفر کنند. یک‌رنگ بشوند چرا که چیز قشنگی بود. بوی وفا داشت. بوی عشق داشت. و بوی همه چیزهای خوب را با خود به همراه داشت.

زیاد حرف می‌زدند و زیاد سر هم را برای تفسیر یک‌رنگی می‌خوردند. آدم کوچولوی لیمویی، رنگ یک‌رنگی را هم لیمویی می‌دانست و اصرار داشت که آدم کوچولوی آبی آسمانی را هم لیمویی کند. آدم کوچولوی آبی آسمانی اما جواب می داد که آبی، رنگ بی‌منتهای آسمان است و آسمان یعنی یک‌سره لطف و پاکی و جلال. و با این حرف‌ها می خواست که ثابت کند، رنگ یک‌رنگی همان آبی آسمانی‌ست.

اما یک‌رنگی، رنگی بود که نه لیمویی بود و نه آبی آسمانی. اصلا یک‌رنگی همان تک‌رنگی نبود. سبز بود، سرخ بود، آبی بود، نارنجی بود و خیلی رنگ‌های دیگر. اما آدم کوچولوها هرگز این را نفهمیدند. شاید هم دلشان نمی‌خواست که بفهمند. 

خلاصه آدم کوچولوها از سر حرف‌شان کوتاه نیامدند. یک‌رنگی هم که نه لیمویی بود و نه آبی آسمانی، هیچ‌گاه اتفاق نیفتاد. آدم کوچولوی لیمویی آن‌قدر تنها شد که رنگش پرید. آدم کوچولوی آبی آسمانی هم از بی‌کسی آن‌قدر پیر شد که آبی‌اش از آسمانی به نفتی رسید و تمام شادابی‌اش خشکید.


- by Jesus Helguera

۱۳۸۴ فروردین ۱۴, یکشنبه

مصاحبه

قبل از تعطیلات نوروز سرویس «نگاهی به وبلاگ‌ها» در ایسنا که انصافا بچه‌های خوب و تلاش‌گری هم دارد از طریق سارا، من و جلال رو برای مصاحبه و میزگردی درباره نشریات الکترونیک و وبلاگ‌ها دعوت کردند. گفت‌وگوی خوبی هم شد اما با وجود زمان زیادی که بچه‌های سرویس برای تنظیم و پیاده کردن متن مصاحبه داشتند (حدود ۲۰ روز)، ضعف‌هایی در متن مصاحبه بود که دل‌گیرم کرد.

متن گفتگو دیروز در سایت ایسنا قرار گرفت. اول این‌که کاش برای تصویر کنار مصاحبه از لوگوی بهتری استفاده می‌شد.

اما در مورد متن مصاحبه برخی جملات از نظر من با آن‌چه که من و جلال گفتیم در تناقض است. مثلا این جمله که من گفته‌ام و دوام شرقیان را مرهون خودسانسوری اصحاب آن دانسته‌ام، اصلا به یاد نمی‌آورم با این قاطعیت چنین جمله‌ای را به زبان آورده باشم. یا این‌که من از برخورد دوگانه حکومت با وبلاگ و اینترنت حرف زده‌ام و مصاحبه کننده گرامی آن را برخورد دوگانه جامعه با اینترنت و وبلاگ نوشته است.

با این همه تلاش دوستان در خبرگزاری دانشجویان، با وجود محدودیت‌های موجود قابل تقدیر است.

برای خواندن متن کامل مصاحبه می‌توانید روی این لینک کلیک کنید.