۱۳۸۵ فروردین ۸, سه‌شنبه

اخبار متناقض

۱) «رهبر معظم انقلاب در جمع زائران و مجاوران حرم مطهر امام رضا (ع): در هیچ‌یك از مسائل مورد اختلاف، با آمریكا مذاكره نخواهیم كرد» خبرگزاری کار، اول فروردین ۸۵.

۲) «رئیس جمهورى در دیدار فاروق الشرع مطرح كرد؛ پیش شرط‌هاى ایران براى مذاكره با آمریكا.» روزنامه ایران، ۶ فروردین ۸۵.

۳) «الوطن به نقل از منابع آگاه آمریكایی: مذاكرات ایران و آمریكا از هفته پیش آغاز شده است.» خبرگزاری فارس، ۶ فروردین ۸۵.

۴) «مذاکرات ایران و آمریکا درباره عراق از هفته گذشته در سفارتخانه یکی از کشورهای هم‌پیمان آمریکا در عراق عملا آغاز شد.» سایت آفتاب، ۸ فروردین ۸۵.

۱۳۸۵ فروردین ۶, یکشنبه

فلسفه فضیلت

بعضی حس‌ها هستند که انگار جایشان در زندگی ما خالی‌ست. بعضی حس‌ها هستند که شاید فقدانشان را احساس نکنیم، اما به گمانم وقت مردن تازه بفهمیم که هیچ وقت نتوانستیم تجربه‌شان کنیم. مثلا هیچ وقت نتوانستیم عاشق شویم. هیچ وقت نتوانستیم با تمام وجود کسی یا چیزی را جستجو کنیم. هیچ وقت نتوانستیم در نوستالژی‌هایمان برای ساعتی فروبرویم. هیچ وقت نتوانستیم صدای ضبط اتومبیلمان را بلند کنیم. و خیلی چیزهای دیگر. 

فکر می‌کنم تا وقت هست، باید این حس‌ها را تجربه کرد. شاید سال‌ها طول بکشد که کسی پیدا بشود که به قول خودمان لایق عاشقی کردن باشد. به گمانم آدمش مهم نیست. بعضی وقت‌ها فقط باید عاشقی کرد. فقط باید جستجو کرد. این روزها دارم سعی می‌کنم با وسیله هدف را توجیه کنم. این روزها دوست دارم اخلاقیات را بکنم توی کیسه فراموشی و از دیوار خانه‌ای که در آن خاطره دارم بکشم بالا. این روزها دوست دارم «فلسفه فضیلت» را بکوبم توی دیوار و روسو را بالا بیاورم. باور کن آدم‌های مبادی آداب، آخر عمرشان حسرت می‌خورند که چرا یک بار هم که شده صدای ضبط اتومبیلشان را بلند نکرده‌اند. دوست دارم وقتی پلیس راهنمایی خواست جریمه‌ام کند، ضامن صندوق عقب را بکشم بالا و او نتواند پلاکم را ببیند. بعد من کلی از زرنگی خودم خوشم بیاید. 

خودم هم می‌دانم که کمی زیاده‌روی می‌کنم. خودم هم می‌دانم که اکثر حرف‌هایی که زدم را، خودم بارها رد کرده‌ام. یکی از آدم‌های خاطرات کودکی و نوجوانی‌ام که بسیار دوستش دارم، زنده شده است و دلم می‌خواهد خل بازی دربیاورم. شاید یک ساعت دیگر هم این حس‌های آنارشیستی‌ام طول نکشند. اما فعلا این صدایی که می‌شنوید صدای آژیر قرمز است. تا وقتی که آژیر تمام نشده رویتان را بکنید آن‌طرف. اگر به آژیر توجه نکنید، نویسنده در قبال چیزهایی که می‌بینید هیچ مسئولیتی را قبول نمی‌کند.

وقتی حواست هست، زیبایی
وقتی حواست نیست، زیباترینی
حالا حواست هست ؟!!

در یک فیلم که من خیلی دوستش دارم، یک بازیگر که من بازی‌اش را خیلی دوست دارم، با لحنی که آن لحن را خیلی دوست دارم، این شعر کوچک را خواند. خوب دیگر بس است. به گمانم باید یک دیازپام بخورم و کمی بخوابم.

** Salvador Dali and his wife, Gala

۱۳۸۴ اسفند ۲۹, دوشنبه

هنوز هم کمی عید هست

توی حیاط وسطی بازی می‌کردیم. هیاهو، داد و بی‌داد، سوختن و باختن، قاه‌قاه بردن، گرچه کمتر از یک ساعت به تحویل سال مانده بود، اما برای ما بچه‌ها، نیم‌ساعت هم نیم‌ساعت بود. دور سفره همه گرد می‌نشستیم، بزرگ‌تر مجلس قرآن برمی‌داشت و چند آیه‌ای می‌خواند. بعد هم دلنگ دلنگ ساعت و بوسه و خنده و اذیت کردن ماهی توی تنگ. سبزه‌ها هم آن روزها سبزتر بودند. ماهی تنگ هم قرمزتر بود. قشنگ‌ترین قسمتش هم عیدی بود. یادم هست که دهنمان آب می‌افتاد برای صدتومانی نو. بودجه آن‌قدر نبود که سبزی‌پلو با ماهی بخوریم. شام برنج و خورش بود و مقداری ماهی تن، که بوی ماهی هم توی سفره باشد. بعد هم بدو بدو روی بهار‌خواب و هزار جور بازی من‌درآوردی. 

وای بهار‌خواب ... این قسمتش را دوست دارم دوباره مرور کنم. بهترین خواب‌هایم را توی بهارخواب مادربزرگم دیده‌ام. بزرگ‌تر که شدیم، گفتند سوسک زیاد شده و نمی‌شود توی بهارخواب خوابید. و همان شد که دیگر توی بهارخواب نخوابیدیم. داشتم می‌گفتم؛ تشک پهن می‌کردند توی بهارخواب و دور تا دورش را چادر می‌زدند. مرد‌ها توی بهارخواب و زن‌ها توی اتاق. ما بچه‌ها اما فارغ بودیم از این که مرد هستیم یا زن. میوه می‌آمد و مرتب می‌نشستیم برای میوه خوردن. و بعد هم چای می‌آمد که به ما بچه‌ها نمی‌دادند و می‌گفتند که بچه‌ها شب‌ها نباید چای بخورند. ما هم یواشکی و نوبتی می‌رفتیم سر سماور و به اندازه یک قلپ چای می‌خوردیم. بعد ردیف می‌شدیم و می‌خوابیدیم روی تشک‌های به هم چسبیده. بعدها که بزرگ‌تر شدیم، گفتند دخترها و پسرها باید جدا بخوابند و دیگر نشد که ردیف بخوابیم توی بهارخواب. عیدی‌هایمان را می‌گذاشتیم توی جیب پشت شلوار و صبح کلی غصه می‌خوردیم که عیدی‌هایمان مچاله شده‌اند.

سال نو شده بود و ما خیلی خوشحال بودیم که داریم یک سال بزرگ‌تر می‌شویم. نمی‌دانستیم که بلوغ، پرتمان می‌کند به آستانه شهر شلوغ، وادارمان می‌کند به تزویر و دروغ. نمی‌دانستیم که شلوار پاره من و دامن گل‌گلی تو را از ما می‌گیرند و ... بگذار حرف‌های خوب بزنم. دم عید است و چه کسی می‌داند، شاید شب عید دیگری برایم مقدر نبود که حرف‌های امشبم را برایت بنویسم.

امروز اما، دیگر عید آن همه بوی خوب ندارد. آن همه گرمی ندارد. اما هنوز ته‌مانده‌ای مانده است. هنوز هم یک ماهی قرمز پرورشی توی تنگ داریم و هنوز هم فرهاد صدایش توی خانه است. «شادی شکستن قلک پول، وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد، بوی اسکناس تا نخورده لای کتاب، با اینا زمستونو سر می‌کنم، با اینا خستگیمو در می‌کنم». 

آجیل سر سفره نداریم چون اربعین است. دلم خوش است که هنوز هم امام حسین هست. هنوز یکی از مادربزرگ‌هایم زنده است. هنوز سر سفره قرآن هست. دیوان حافظ هست. یکی هست که قرآن بخواند. بهارخواب نیست اما سبزی‌پلو با ماهی می‌خوریم. یکی از مادربزرگ‌هایم نیست اما .... چه بگویم. به جان تو جای بعضی چیزها با هیچ چیزی پر نمی‌شود. الان که این را می‌نویسم، کمی بغض دارم و یک دنیا عجله. چون فقط نیم ساعت تا تحویل سال مانده و هنوز هم مثل آن روزها برایم نیم ساعت هم، نیم ساعت است.

۱۳۸۴ اسفند ۲۷, شنبه

ارزیابی شتاب‌زده

گاهی اوقات بازخوردهایی می‌گیرم از دوستانم که مثلا چرا در فلان متن در وبلاگت غلط املایی زیاد بود و یا چرا گاهی بعضی اصول نگارشی را رعایت نمی‌کنم. حتی گاهی خودم هم می‌فهمم ودیگران هم گوشزدم می‌کنند که فلان تحلیلت یا فلان نظرت زیادی عجولانه بوده است. 

به نظر من وبلاگ محل ارزیابی‌های شتاب‌زده و ساده است. اگر قرار بود برای یک پست وبلاگی، وقت بگذارم و منابع گونه‌گون را بررسی کنم و بدهم فرهنگستان بازبینی نگارشی رویش انجام بشود، آن وقت برای انتشار به مجله یا روزنامه‌ای می‌دادم و حق‌التحریرش را می‌گرفتم. اصلا کارکرد وبلاگ برای من، انتشار محتویات پراکنده ذهن است بی‌پیرایه و بی‌پروا، ساده و روان، و بدون بازبینی و پس‌بینی. من خیلی از پست‌های وبلاگم را آن‌لاین تایپ می‌کنم و وقتی می‌شنوم خیلی از دوستانم مطلب را مثلا با Word تایپ می‌کنند و کلی برای بازبینی و تصحیح نگارشی و املایی وقت می‌گذارند، شاخ درمی‌آورم از این همه انرژی که برای این کار مصرف می‌کنند. یا این‌که مثلا هیچ‌وقت نتوانسته‌ام با متون جدی و ثقیل وبلاگی کنار بیایم و اصلا برای همین هم هست که تقریبا همیشه یکی از موضوعات بحثم با مسعود برجیان همین است. مسعود، ثقیل و سنگین می‌نویسد و این موضوع همیشه محل اعتراض من بوده است. یعنی به نظرم کارکرد این رسانه، حوزه تاثیرگذاری‌اش، توانایی‌ها و ضعف‌هایش به درستی شناخته نشده است. یک‌جورهایی وبلاگ را باید همان‌قدر که واقعا هست، ببینیم و برایش انرژی متمرکز کنیم. باید مخاطب این رسانه شناخته شود و باید دریافت که واقعا مخاطبان از این رسانه چه انتظاراتی دارند. 

البته ناگفته نماند، خیلی وقت‌ها هم هست که خود من روی یک مطلب ساعت‌ها کار کرده‌ام اما این‌ مطالب را هرگز منحصرا برای انتشار در وبلاگ ننوشته‌ام. بل‌که هدف چیز دیگری بوده و بعد از مدتی بد ندیده‌ام که آن مقاله یا تحلیل نسبتا جدی را این‌جا هم بگذارم و بازخوردش را ببینم.

نمی‌دانم تا به حال وبلاگ خداداد رضاخانی را دیده‌اید یا نه. به نظرم شاید یکی از بهترین نام‌ها را برای یک وبلاگ، او انتخاب کرده است. «ارزیابی شتاب‌زده» کارکرد واقعی وبلاگ را (از دیدگاه من) نشان می‌دهد.

یک مینی‌مالیسم توام با عجله و شتاب.

۱۳۸۴ اسفند ۱۹, جمعه

کتک نزنید، این‌ها حرف دارند

شاید اگر مثل هرسال، هشتم مارس پی زندگی خودم بودم و شاهد آن‌چه در پارک دانشجو گذشت نبودم، نه کنشی داشتم و نه واکنشی. شاید اگر دیشب آن همه با رضا درباره مسائل مشابه بحث نکرده بودم، حرفی برای گفتنم نبود. اما امسال من آن‌جا بودم. من که نه زنم، نه فمنیستم. تنها انسانم. دیروز من که بارها و بارها جنبش زنان و فعالان حوزه زن در ایران را به نقادانه نگریسته‌ام، رفتم که ۸ مارس کنارشان باشم. حرف بشنوم، عقیده بشنوم. بروشور و مجله بگیرم و بخوانم. اما کتک دیدم، فحاشی دیدم، باتوم دیدم، تحقیر فکر دیدم، تحقیر انسان دیدم و ... خیلی چیزهای دیگر در برابر آدم‌هایی که به هیچ سلاحی مجهز نبودند. 

کاش پلیس فقط به ضرب باتوم و لگد، تجمع را به هم ریخته بود که بشود سرپوش برخورد با یک تجمع بدون مجوز را بر روی آن گذاشت. پلیس و البته نیروهای همراهش، فقط باتوم نزدند، فقط به لگد اکتفا نکردند، قصه، قصه تحقیر یک عده انسان بود، که آمده بودند حرف بزنند. 

کیسه‌های لبریز زباله را پرتاب کردند روی سر آدم‌ها. مثل گوسفند با زنجیر و عربده دنبالشان کردند، از این سو به آن سو. رفتارشان به کسانی نمی‌ماند که هدفشان حفظ نظم باشد. هدف تحقیر بود. من آمده بودم که تماشا کنم. اما دیدم که اصلا بحث، بحث زن و فمنیسم و ۸ مارس نیست. دارند یک عده آدم بی دفاع را وسط یک چهارراه شلوغ، له می‌کنند. من آمده بودم که فقط تماشا کنم اما همراه شدم. با همان‌هایی که آمده بودم نقدشان کنم، همراه شدم چون احساس کردم در آن لحظه همه ما در یک طرفیم. طرف مظلوم‌ها. طرف بی‌تفنگ‌ها. همه ما دیروز طرف ۸ مارس که نه، طرف فمنیسم که نه، طرف انسانیت بودیم.

در نهفت پرده شب دختر خورشید
نرم می‌بافد
دامن رقاصه صبح طلائی را

وز نهان‌گاه سیاه خویش
می‌سراید مرغ مرگ‌اندیش ؛
«چهره پرداز سحر مرده‌ست ... چشمه خورشید افسرده‌ست»
می‌دواند در رگ شب
خون سرد این فریب شوم

وز نهفت پرده شب دختر خورشید
همچنان آهسته می‌بافد
دامن رقاصه‌ی صبح طلائی را ...

پی‌نوشت : 
شعر از هوشنگ ابتهاج (ه.ا.سایه)، کتاب شب‌گیر، ۱۳۶۰
عکس از آرش (+)

۱۳۸۴ اسفند ۱۵, دوشنبه

قرارهای وبلاگی

روزهای پایانی این هفته، روزهای نسبتا شلوغی‌ هستند. با توجه به این‌که شرح، چند روزی در اتاق CCU بود و دستم به دامنش نمی‌رسید، تازه فرصت پیدا کرده‌ام که در ارتباط با آن‌ها بنویسم.

امروز گویا قرار است دوباره دکتر معین با وبلاگ‌نویسان جلسه برگزار کند. احتمالا در این دیدار صمیمی باز هم شیرینی می‌دهند و باز هم من می‌توانم دوستانم را ملاقات کنم. پس سعی می‌کنم در این قرار حاضر شوم.

حوزه شمال تهران و کمیسیون زنان حزب مشارکت ایران اسلامی به مناسبت روز جهانی زن (۸ مارس) مراسمی را در روز ۷ مارس یعنی سه شنبه ۱۶ اسفند برگزار می‌کند. برای اطلاع از چند و چون این قرار هم می‌توانید به این سایت سر بزنید.

چهارشنبه، هشتم مارس است. بنا بر سنت هر ساله، کسانی که دغدغه‌ای در حوزه زنان دارند، گردهم می‌آیند و روز جهانی زن را گرامی می‌دارند. ربطی هم به فمنیست بودن یا زن بودن ندارد. پارک دانشجو، چهارشنبه ۱۷ اسفند، از ساعت ۱۶ الی ۱۷.

لازم به ذکر است که یک فراخوان دیگر هم وجود دارد که در همان روز شما را به جمع شدن در پارک لاله دعوت می‌کند و ربطی به قرار پارک دانشجو ندارد. مواظب باشید این دو تا را با هم قاطی نکنید و بروید پارک ملت. اگر هم شیرفهم نشده‌اید، سری به فرناز بزنید.

جمعه هم دوستان ما تصمیم دارند در حمایت از کودکان معلول ذهنی مجتمع وحدت یک قرار وبلاگی برگزار کنند. برای همین منظور قرار است روز جمعه ۱۹ اسفند در پارک شفق (که چند سال است میزبان گردهمایی آخر سال وبلاگ‌نویس‌هاست) جمع بشوند و برای این موسسه کمک جمع کنند. ساعت قرار ۱۱ قبل‌از ظهر است و یک سرکی هم آن‌جا خواهم کشید. در ضمن از آن‌جا که این قرارها معمولا تا زمان کتک خوردن عزیزان ادامه دارد، در وبلاگ رسمی قرار هیچ اشاره‌ای به زمان پایان مراسم نشده است. به همین منظور پوشیدن لباس‌های کاموایی و کت و کلفت به شدت توصیه می‌شود. چون اعلام زمان پایان قرارهای وبلاگی معمولا با فرود آمدن ضربه به بدن شما صورت می‌گیرد.