۱۳۸۵ آذر ۴, شنبه
۱۳۸۵ آبان ۲۷, شنبه
۱۳۸۵ آبان ۲۵, پنجشنبه
کارهایی که تنهایی با ما میکند
صبح که میرسم به بام، پرستوها رفتهاند به قیلاق، یک جایی بهتر از ییلاق و جایی زیباتر از قشلاق، که ما میشناختیم. تفال میزنم به حالت ابروی تو که نه خشنودی و نه نومید.
مثل نویسندهایم که قصهای را میزاید و در پس آن، خود میمیرد.
تلفن بود که زنگش فکرم را گسیخت و من رفتم برای کاری که هیچ کاری نبود و به جایی که هیچ جایی نبود و پایم گیر کرد به لب جوی آبی که مرا برد تا روزنامهفروشی و خبری متحیرم کرد و خبری گیجم کرد و خبری مشتاقم کرد و هولم داد توی دیگ حلیم هولهولکی سحری روزهای که تا همین الان که اینجا ایستادهام، افطار نشده است.
رفتی و نمیشوی فراموش
میآیی و میروم من از هوش
سحر است کمان ابروانت
پیوسته کشیده تا بناگوش
پایت بگذار تا ببوسم
چون دست نمیرسد به آغوش
شهری متحدثان حسنت
الا متحیران خاموش
بنشین که هزار فتنه برخاست
از حلقه عارفان مدهوش
ای خواجه برو به هرچه داری
یاری بخر و به هیچ مفروش
سعدی همه ساله وعظ مردم
میگوید و خود نمیکند گوش *
شعر سعدی
۱۳۸۵ آبان ۲۲, دوشنبه
باااااد
پریشب «The Wind That Shakes the Barley»، آخرین ساخته Ken Loach را برای بار دوم دیدم. اگر بگویم شاهکار است، اغراق نکردهام. فقط فیلم نیست. بریدهای است از زخمی عمیق. بازی Cillian Murphy فوقالعاده بود. آن نفسنفسهای دم تیرباران، گفتم که فقط فیلم نبود.
ماجرای زندگی ایدئولوژیک که آدمی همه چیزش را در آن فدای یک هدف عالی میکند. حالا آن هدف عالی میتواند استقلال ایرلند باشد، شهادت باشد، پیروزی حق بر شمشیر باشد و خیلی مفاهیم دیگر که قطعا در تاریخ هر ملتی، نمونههایی مشابه دارند. زندگی ایدئولوژیک مختصاتی دارد و ارزشهایی برای پیروانش ایجاد میکند که به موجب آنها، خیلی ارزشهای دیگر رنگ میبازند. مثلن شاید در سکانس نهایی، تدی میتوانست فرمان آتش به سوی دیمین را صادر نکند. یا شاید خود دیمین که درس خوانده بود برای زنده نگاه داشتن آدمها، میتوانست به قلب کریس شلیک نکند. اما همه چیز فدای استقلال ایرلند شد. همان چیزی که دیمین قبل از اعدام انقلابی کریس، به آن اشاره کرد و گفت ؛ «امیدوارم ایرلندی که برایش میجنگیم، ارزشش را داشته باشد.»
اینکه واقعا آن ایرلند و آن آزادی، ارزشش را داشت یا نه، سوال سختی بود که تا پایان هم جواب مشخصی پیدا نکرد. سوالی که سیند در لحظه رسیدن خبر اعدام دیمین به آن میاندیشید و شاید تدی در هنگام صدور فرمان آتش به قلب برادرش.
زندگی ایدئولوژیک که زیربنای اکثر انقلابها و جنبشهای رادیکال در تاریخ جهان بوده است، چگوآرایی زندگی کردن و به سبک دیمین در یک سحرگاه پر سوال مردن. گرچه دیمین در همان سکانس ماقبل نهایی با اعتماد به نفس به سمت جوخه میرفت و اگرچه سعی میکرد در نامهاش خطاب به سیند، خود را مطمئن از راهی که رفته است نشان دهد، اما مثل روز روشن بود که ابهام در وجودش قلیان میکرد. لااقل بابت جملهای که از دن شنیده بود که ؛ «اینکه بدانیم با چیزی مخالفیم، ساده است اما اینکه بدانیم چرا مخالفیم، دشوار.»
شاید غایت هدف ایدئولوژیک دن و تدی و دیمین و سیند و همه رفقایشان، وزش باد صلح است بر مرغزارهای ایرلند آزاد و برای مردان و زنان ایدئولوژیکی که من شناختهام « ان تنصرالله ینصرکم و یثبت اقدامکم» بوده. موضوعها فرق میکنند اما آدمها شبیه همند. و اگر ناگهان آرمانها رنگ ببازند، زندگیهای رفته و زیباییهای درهم شکسته خود را مینمایند و حس حمله کردن به خاکریزی خالی از دشمن که حتی در گذشتههای دور هم دشمنی در آن نبوده است.
و تشکیک در آن لحظه انسانکش فاجعه ساز، مثال کسی که تا صبح نماز شب خواند، سپیده میفهمد که قبله یک سوی دیگر بوده است.
و چه تلخ
چه تلخ
۱۳۸۵ آبان ۱۲, جمعه
در وضعیت صلح
امروز روز مهمی بود. برای همین هم بیدار ماندم تا قبل از خواب حتما چیزی بنویسم اینجا برای یک مخاطب خاص که دستم کوتاه است از اینکه بتوانم همینها را برایش بگویم. به قول نیچه حقیقتی وجود ندارد و هرچه که هست فقط تاویل است. فقط تاویل. ما چیزی را میفهمیم که میخواهیم بفهمیم نه چیزی که اساسا هست چون اساسا چیزی نیست و آنچه که هست همان فهم ماست. معرفت واقعا وجود ندارد یا اگر هم وجود داشته باشد یک مجموعه تعاریف کاملن نسبیست از شناخت که آخر سر هم چیز مهمی به دست نمیدهد.
حدود ۱۱ و ۳۰ دقیقه بود که میپلکیدم حول و حوش برج. پس تکلیف رویکرد پراگماتیک امثال من به زندگی که منجر شده به این پرونده قطور چه میشود. ما که مرز گذاشتیم برای حق و ناحق و زدیم به خط دشمن. کدام حقیقت، همهاش تاویل است.
یاد Mulholland Drive افتادم که همین چند روز پیش برای چندمین بار دیدمش. یاد سکانس تئاتر سکوت و آن آدمهای عجیبی که به تاکید معتقد بودند ارکستر و سمفونی و دفتر و دستکی اصولن در کار نیست و هر چه هست تصور است و فریب. هر چه هست بازی نور و صداست. و هر چه هست سکوت است و سکوت.
پای برج پرسه میزدم. باز نیچه آمد به خاطرم و آن جمله که "در وضعیت صلح، سرباز به خودش حمله میکند." داشتم حمله میکردم به خودم. شاید برای این است که دوران کودکی ما در جنگ گذشته است و موشکباران و شاید برای این است که توی این آب و خاک ما سرباز دنیا آمدهایم و سرباز بزرگ شدهایم و آمادهایم برای هجوم یا دفاع یا هر چیزی که به جنگ مربوط است و اگر بیکار شویم، به خودمان هجوم میبریم. این چیزی نبود که من میخواستم. این حمله به خود بود. خودکشی بود از ترس مرگ. حقیقت نبود و حتی تاویل عمیقی هم نبود.
- ونک ...
تاکسی که زد روی ترمز، نگاهم افتاد به برج روبرو، که تو هم آیا در آن ساعت قرار، اگر آنجا باشی یا نه، به بیهویتی حقیقت فکر میکنی ؟!!! به بیثمری سقوط، قبل از سقوط ؟
اشتراک در:
نظرات (Atom)





