۱۳۸۷ دی ۷, شنبه
۱۳۸۷ دی ۲, دوشنبه
۱۳۸۷ آذر ۳۰, شنبه
۱۳۸۷ آذر ۲۶, سهشنبه
۱۳۸۷ آذر ۲۳, شنبه
نزدیک ۲۰ سال پیش
خرکیف شدیم
که مادربزرگ
یک تلویزیون رنگی ۲۱ اینچ پاناسونیک مشترکالمنافع قسطی خرید
و آن تلویزیون مبله قدیمی سیاه سفید را
که نه قسطی بود
نه رنگی بود
نه مشترکالمنافع
داد نمکی ببرد
و حالا
حاضرم پول یک تلویزیون السیدی کوفتی را بدهم
که آن تلویزیون مبله سیاه سفید را دوباره داشته باشم
واقعا نمکیها برندگان نهایی بودند
بیربط : اون پنشنبه تا این پنشنبه، ۷ روز، اینورم ۲ روز سر جمع میشه ۹ روز، همه هارت و پورتی که کردیم.
۱۳۸۷ آذر ۱۹, سهشنبه
نه که فک کنی شعار میدما
واقعن دست خودم نیس
گاهی از تو یه ایمیل
گاهی از لابهلای حرفای یه پیام کوچیک
گاهی از پشت تلفن
بعضی وختا با عبور یه رهگذر آشنا
یه بویی میاد
چی کار کنم
هر کاری میکنم بهش واکنشی نشون ندم نمیتونم
بوی خیلی بدیه
یه چیزی تو مایههایی که خودتم میدونی
گند مثل سیاستبازی
مکثایی که یه پولیتیکی توش هس
یه چیزی مث بوی تند شاش
از اونم بدتر
الان دیگه دوازده ساعت شد که دارم کار میکنم
امروز که همه به فکر یللی تللی بودن و عشق و حال
من منگنه شده بودم به مانیتور و داشتم عین سگ کار میکردم
از پنجره خیابون ولیعصرو میبینم که خلوته
دلم میخواد برم اون بیرون
یه تاکسی بگیرم مستقیم واسه باغ فردوس
* عکس Santiago Bañon
۱۳۸۷ آذر ۱۷, یکشنبه
۱۳۸۷ آذر ۹, شنبه
توی ده شلمرود
حسنی تک و تنها بود
حسنی نگو بلا بگو
تنبل تنبلا بگو
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه
نه فلفلی نه قلقلی
نه مرغ زرد کاکلی
هیچکس باهاش رفیق نبود
تنها روی سه پایه نشسته بود تو سایه
باباش میگفت: حسنی میای بریم حموم؟
نه نمیام نه نمیام
سرتو می خوای اصلاح کنی؟
نه نمیخوام نه نمیخوام
کره الاغ کدخدا
یورتمه میرفت تو کوچهها
الاغه چرا یورتمه میری؟
دارم میرم بار ببرم
دیرم شده عجله دارم
الاغ خوب و نازنین
سر در هوا سم بر زمین
یالت بلند و پرمو
دمت مثال جارو
یک کمی به من سواری میدی؟
نه که نمیدم
چرا نمیدی؟
واسه اینکه من تمیزم
پیش همه عزیزم اما تو چی؟
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه!
غاز پرید تو استخر
تو اردکی یا غازی؟
من غاز خوش زبان
میای بریم به بازی؟
نه جانم
چرا نمیای؟
واسه اینکه من
صبح تا غروب
میون آب کنار جو
مشغول کار شستوشو
اما تو چی؟
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه
در وا شد و یه جوجه
دوید و اومد تو کوچه
جیکجیک کنان
گردشزنان
اومد و اومد پیش حسنی
جوجه کوچولو
کوچول موچولو
میای با من بازی کنی؟
مادرش اومد قدقدقدا
برو خونتون تو رو به خدا
جوجه ریزه میزه
ببین چقد تمیزه؟
اما تو چی؟
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه
حسنی با چشم گریون
پا شد و اومد تو میدون:
آی فلفلی آی قلقلی
میاین با من بازی کنین؟
نه که نمیایم
چرا نمیاین؟
فلفلی گفت:
من و داداشم و بابام و عموم
هفتهای دو بار میریم حموم
اما تو چی؟
قلقلی گفت:نگاش کنین
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه
حسنی دوید پیش باباش
حسنی میای بریم حموم؟
میام میام
سرتو میخوای اصلاح کنی؟
میخوام میخوام
حسنی نگو یه دسته گل
تر و تمیز و تپل مپل
الاغ و خروس و جوجه غاز و ببعی
با فلفلی با قلقلی با مرغ زرد کاکلی
حلقه زدن دور حسن
الاغه میگفت:
اگه کاری نداری بریم الاغ سواری
خروسه می گفت :
قوقولی قوقو قوقولی قوقو
هر چی میخوای فوری بگو
مرغه میگفت:
حسنی برو تو کوچه
بازی بکن با جوجه
غاز میگفت:
حسنی بیا با همدیگه بریم شنا
توی ده شلمرود
حسنی دیگه تنها نبود
* گفتم شعر پست قبل را کامل کنم و یه راز هم بگم. بچه که بودم تو مدرسه با این شعر یه نمایش تو حیاط مدرسه اجرا کردیم که من توش نقش کره الاق کدخدا رو بازی کردم. چنان یورتمه تحسینبرانگیز و باشکوهی رفتم که تشویق هممدرسهایها را در پی داشت.
* شعر منوچهر احترامی
۱۳۸۷ آذر ۵, سهشنبه
لوگان سفید
در ﮔﻮش ﺗﻮ در ﻫﻮش ﺗﻮ و اﻧﺪر دل ﭘﺮﺟﻮش ﺗﻮ
اﻳﻦ ﻫﺎ ﭼﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﺗﻮ ﻣﻨﻲ وﻳﻦ وﺻﻒ ﻋﺎﻣﺖ ﻣﻲ ﻛﻨﻢ.
Pedaram dar umad ta ye beyt farsi type kardam ba agha biyuk
۱۳۸۷ آذر ۳, یکشنبه
۱۳۸۷ آبان ۲۵, شنبه
۱۳۸۷ آبان ۲۲, چهارشنبه
۱۳۸۷ آبان ۱۸, شنبه
زیر سه هزار متر
ما به هر چیز خوبی که داشتیم، گه زدیم و چیزهای مزخرف هم که خودشان از قبل گهی بودند و بدین سان ما در گه مستغرق شدیم.
* عکس Ernö Vadas
۱۳۸۷ آبان ۱۶, پنجشنبه
غسالخانه، آدمهای سیاه پوش منتظر، صدای لاالهالاالله و نماز میت و خاکسپاری.
وضعیت مکانیکی تغییرناپذیری که مرگ را احاطه کرده است.
حجم زیادی آدم با سرعت زیاد، تمام این مراسم را به جا میآورند، مردهشان را به خاک میسپارند و با سرعتی باورنکردنی میروند. راه ورود و خروج را یکطرفه میکنند و همه با هم گاززز میدهند. انگار از سرنوشت مختوم خودشان میگریزند. از حقیقت فرار میکنند.
از همه گندتر صدای زنانه آن زن است، توی بلندگوی غسالخانه که دائم توصیههای بهداشتی میکند.
- "لطفا قبل از حمل و خاکسپاری متوفی، وی را شناسایی فرمایید."
- "لطفا از تجمع مقابل غسالخانه زنانه جدا خودداری فرمایید."
۱۳۸۷ آبان ۱۳, دوشنبه
۱۳۸۷ آبان ۱۱, شنبه
ظهر جمعه بود اما آفتابی در کار نبود. اوسا بیتفاوت ته قهوهخانه با همان حالت همیشگیاش نشسته بود و نگاهش به نقطه نامعلومی خیره بود. پسرش پیاز خورد میکرد و دور تا دور، مشتریهای قیمه ظهر جمعه، مثل یک گروهان دق کرده نشسته بودند. ایستادم درست توی چارچوب در. نگاهم را چرخاندم روی همه آدمها و اوستا و پسرش و ظرف بزرگ قیمه که بخار از سرش بلند میشد و میآمیخت به دود قلیان. گیج بودم. نه گرسنه بودم و نه سیر. سر چرخاندم و برگشتم توی خیابان. زن جوانی از کنارم عبور کرد و بوی عطر تندی خورد توی دماغم. داد زدم سر پل. تاکسی منقرضی سوارم کرد.
۱۳۸۷ آبان ۷, سهشنبه
۱۳۸۷ مهر ۲۴, چهارشنبه
۱۳۸۷ مهر ۲۳, سهشنبه
گفتم آهندلی کنم چندی
ندهم دل به هیچ دلبندی
وان که را دیده در دهان تو رفت
هرگزش گوش نشنود پندی
خاصه ما را که در ازل بودهست
با تو آمیزشی و پیوندی
به دلت کز دلت به درنکنم
سختتر زین مخواه سوگندی
یک دم آخر حجاب یک سو نه
تا برآساید آرزومندی
همچنان پیر نیست مادر دهر
که بیاورد چون تو فرزندی
ریش فرهاد بهترک میبود
گر نه شیرین نمک پراکندی
کاشکی خاک بودمی در راه
تا مگر سایه بر من افکندی
چه کند بندهای که از دل و جان
نکند خدمت خداوندی
سعدیا دور نیکنامی رفت
نوبت عاشقیست یک چندي
* سعدی
۱۳۸۷ مهر ۲۱, یکشنبه
میدونی، یعنی آدم باید خیلی ....خل باشه که وقتی از صبح تا عصر آنلاینه، هر کاری که میره انجام بده، اونو توی status گوگلتاک یا مسنجر یا هر کوفت دیگهش بنویسه. مثلا بنویسه "On the phone" یا "Cleaning the house" یا "Coocking" یا چه میدونم هر زهرمار دیگهای.
آخه که چی ؟ آره باید خیلی ... خل باشه. واقعا باید اینطور باشه.
۱۳۸۷ مهر ۱۶, سهشنبه
۱۳۸۷ مهر ۹, سهشنبه
ولنتاین ناصری
اولین کسی که توی این مملکت سرش شد که ولنتاین یعنی چه، ناصرالدین شاه خدابیامرز بود. ناصر الدین شاه یک زن صیغهای داشت به نام انیسالدوله که نسبت به زنان دیگر حرمسرای شاه زیباتر و باسوادتر بود. زبان فرانسه و انگلیسی میدانست. درایت داشت و در اموری مورد مشورت شاه قرار میگرفت. البته به دلایلی هیچگاه در زمره زنان عقدی شاه درنیامد که یکی از این دلایل احتمالا نازایی او بوده است. محبوبیت انیسالدوله نزد شاه حسادت زنان حرم را برانگیخته بود که به روایتی بعد از کشته شدن شاه، او را که به شدت آشفته و پریشان شده بود با خورانیدن قهوه قجری در حرمسرا به قتل میرسانند.
ناصرالدین شاه تصمیم داشت که انیسالدوله را با خود به سفر اروپا ببرد اما به دلیل عدم سنخیت پوشش انیسالدوله با پوشش زنان اروپا، غیرت شاه قبول نکرد و انیس الدوله از روسیه به ایران بازگردانده میشود. ناصرالدین شاه در خاطرات خود مینویسد : "امروز بنا شد انیس الدوله و حرم از اینجا، فردا بروند تهران. با ساری اصلان و میرشکار، محمد حسنخان برادر انیس الدوله، حاجی سرور، آقا علی و غیره. انیسالدوله راضی نمیشد. گریه کردند. خیلی به ما بد گذشت، خیلی بد خیلی سخت. اگر همراه میبردیم برای جا، منزل، کالسکه، کشتی نشستن اشکالات داشت. اگر بروند تهران دل ما میسوخت. بسیار بسیار بد گذشت. زیاد گریه کردم و آنها هم گریستند. اوقاتم بسیار تلخ شد. خدا انشاالله به سلامتی همه را به وطن خود برساند. انشاالله به خصوص انیسالدوله هرچند در طول سفر خاطرم از وی فارغ نمیشود."
در انگلستان ناصرالدین شاه ملتفت میشود که گویا آن روز ۱۴ فوریه روز ولنتاین است و در ولنتاین چهها میکنند. کارت پستالی برای انیسالدوله میفرستد به همراه یک بلیط تئاتر و پشت کارت عاشقانهترین جملهای را مینویسد که به ذهن همایونیاش میرسد: "خاطرمان به شما مشغول است."
عکسها :
۱- تصویر انیسالدوله
۲- تصویر ناصرالدین شاه
۳- کارت پستالی که ناصرالدین شاه برای انیسالدوله به ایران فرستاد.
۱۳۸۷ مهر ۷, یکشنبه
۱۳۸۷ شهریور ۳۱, یکشنبه
۱۳۸۷ شهریور ۲۳, شنبه
داشتم فکر میکردم که اگر مردم، من را باید در کجا خاک کنند. دیدم نه هنرمندم که بروم قطعه هنرمندان، نه اهل قلمم که بروم قطعه اهل قلم، نه اعتباری کسب کردهام که بروم قطعه نامآوران. شهید هم نشدم که بروم قطعه شهدا. قطعات عمومی هم برای ما افت دارد.
به این فکر افتادم که با مرگ من و چندتایی مثل من یک قطعه جدید در گورستان راه بیفتد به نام قطعه باحالها. یک سری ظوابط سنگین هم تعیین کنند که زیاد شلوغ نشود. مثلن هر کس در آن قطعه دفن میشود باید حتما از یکی از قهوهخانههای معتبر تهران سرتیفیکیت داشته باشد. حتما "خداحافظ گاری کوپر" را پنجاه بار خوانده باشد. حداقل در زندگیاش به یککانال فاضلاب گفته باشد رودخانه. در طول عمرش جوراب سفید نپوشیده باشد. هر ۲ تا امضایش با هم فرق بکند. همه عمر به زیر درختهایی رفته باشد که گلهای تر دارند و به آن دکانهایی نشسته باشد که شکر دارند. و یک سری ظوابط دیگر که خیلی سخت و موهوم باشند جوری که هر کسی را دلمان نخواست بتوانیم راه ندهیم. مثلن بگوییم التزام عملی به بچه باحالی داشته باشد. هزار جور میشود این را تعبیر کرد. عدم شفافیت خیلی به عملکرد سلیقهای کمک میکند.
در جریانید که ؟!!!
* عکس Gökşin Sipahioğlu
۱۳۸۷ شهریور ۲۰, چهارشنبه
۱۳۸۷ شهریور ۱۹, سهشنبه
بوی پوشال و آن صداهای عجیب و غریب کانال کولر
که انگار از عمیقترین دالانهای کودکی
به گوش میرسند
یک روز تعطیل و گرم تابستانی
در خانه پدری
تسمه فرسوده و گرومب گرومب کولر
بوی پوشال خیس خورده
بالشهای گرد و قرمز
با روکشهای گلدار
مردهای فامیل همه ردیف
پهن میشدند وسط اتاق
کنار استکانهای خالی چای
و فرار از خواب ظهرگاهی اجباری
بازیگوشی
ملنگی
و گاهی کتک مختصری
که مکافات بیداری
یکی از بزرگترهابود
۱۳۸۷ شهریور ۱۷, یکشنبه
دختر لوندی که از کنار پنجره رد شد را برانداز کرد. چشمچرانیاش مشنگانه بود. روی نیمکت بیدسته و لقلقی جابهجا شد و گفت : خوابهای من همه دایرهایاند با رنگهای آشفته موهوم.
این را گفت و دستش را کشید روی شیارهای میز. روی حروف اسمهای یادگاری. عینها، سینها، الفها و حروف نامفهوم و پیچپیچی بیمنظور.
- باقیاش مثل یک کار اداری بی سر و ته است توی ثبت احوال. یک تقلای بینتیجه و مصمم و آخر سر دوباره دایرهای مثل خم رنگرزی.
بعد انگشتش را حرکت داد روی قسمتهای صاف و صوف میز. حرکتهای گنگ و الکی پلکی. مثل پیشبینی شیارهای دور و دوباره در سکوت گود اتاق، روی صندلی لقلقیاش جابجا شد.
۱۳۸۷ شهریور ۲, شنبه
۱۳۸۷ مرداد ۲۱, دوشنبه
۱۳۸۷ مرداد ۱, سهشنبه
منگولم. با فتحه میم.
چند روز است که مرتب دارم به کنسرت مشترک شهرام ناظری و شهرام شبپره فکر میکنم. فکرش را بکن که شهرام ناظری با همان صدا و هیبت دستهایش را در هوا بچرخاند و بخواند :
ای قشنگتر از پریاااااااااااا
تنها تو کوچه نریااااااااااااا
بچههای محل دزدننننن
عشق منو میدزدننننن
هااااااایییییی
هییییییی
تو تاکسی ونک خوابم برد و وقتی بیدار شدم نزدیکای پارکوی بودم. بعد دیدم هنوز هم خوابم میاد و کار از کار گذشته، بازم خوابیدم و روبروی ساندویچ یکتا پیاده شدم. رفتم تو و چله تابستون، سوپ سفارش دادم و عجب سوپی هم بود. بعد هم ساندویچ پوره سیبزمینی خوردم. بعد یک آقای دیویدی فروش دیدم کنار خیابان ولیعصر که گفت فیلم مادرشوهر هیولا که جنیفر لوپز بازی کرده رو آورده. بهش یادآوری کردم که داداشم این فیلم مال ۲ سال پیشه بلکم بیشتر.
دیگه همین دیگه. راستی توی ساندویچ یکتا داشت گریهام میگرفت. یهو کلی خاطره بهم هجوم آوردن. اون آقاهه که پشت دخل توی اون سولاخه میشینه تعجب کرده بود. فک کرده بود اینقذه که بدمزهس بغض کردم. قیافهشو که دیدم خندم گرفت و بغضم پرید.
۱۳۸۷ تیر ۲۹, شنبه
سهشنبه به لطف یکی از دوستانم در شهر قزوین، رفتم برای کنسرت شهرام ناظری و به این نتیجه مهم رسیدم که همین تالار وحدت و سالن کشور و کاخ سعدآباد و نیاورون را باید دو دستی بچسبیم. فضاحتی بود که بیا و ببین.
سالن برگزاری کنسرت یک سوله بود که به دلیل ستونهای فراوان من در انتهای کنسرت متوجه شدم که نوازنده عود را اصلن ندیده بودم. صندلیها شماره نداشت و بر اساس هرکی زورش بیشتر بود توزیع شده بود. برای همین من که بلیط جایگاه جلو را داشتم رفتم برای خودم یک صندلی از بیرون آوردم و دم در نشستم.
فیلمبرداری با موبایل که در همه جا شایع است اما فیلمبرداری از کنسرت با هندیکم را ندیده بودیم که آن را هم دیدیم. یک میلیون بچه توی سالن ول بودند و انگار ملت بیشتر برای پیکنیک آمده بودند. یک سوال برایم پیش آمد که آیا واقعا برای هرکدام از این بچهها بلیط تهیه شده است ؟
بساط چیپس و پفک هم به راه بود. قرچ و قروچ پلاستیک چیپس بود که باز میشد و مچاله میشد.
کیفیت صدا در حد افتضاح. فقط از دو طرف سن پخش میشد.
شهرام ناظری نمیدانم چرا اصرار دارد که سخنرانی کند. هم صدایش ضعیف میآمد و هم حرفهای غیرضروری میزد. به نظر میرسید که اصلن سر و ته برنامه را هم آوردند. حداقل من که شب اول رفته بودم همچین حسی داشتم. شب دوم را نمیدانم.
وقتی کنسرت تمام میشود معمولن حضار با تشویق مداوم هنرمند را وادار به اجرای مجدد یک قطعه و یا اجرای یک قطعه خارج از برنامه میکنند. در کنسرت قزوین اما تماشاچیان بلافاصله بعد از پایان آخرین قطعه همزمان با تشویق سالن را ترک کردند و گروه هم از خدا خواسته جیم شدند.
شهرام ناظری با آن صدای جادوییش قطعه "راست بگو نهان مکن" را خواند که دیوانهام کرد. قبلن ویدئوی این اجرا در کنسرت تبریز دیده بودم و تابهحال شاهد اجرای زندهاش نبودم. قطعات کردی هم فوقالعاده بودند.
- تکمیلیه : گزارش مفصل و خواندنی وبلاگ آواز به همراه یک قطعه ویدئویی و کلی عکس +
۱۳۸۷ تیر ۲۲, شنبه
۱۳۸۷ تیر ۱۰, دوشنبه
نویسنده وبلاگ محترم ختم غرایب یک بازی راه انداخته که من فکر میکنم برای وبلاگستان فارسی ! میتواند مفید باشد. از آنجایی که از من هم دعوت کرده در این بازی شرکت کنم، منم دعوتش رو اجابت میکنم، با وجود این که همه میدونن من فقط تو بازیایی شرکت میکنم که خودم شروعشون کنم.
شکل بازی اینه که هرکس اسم چهار نفر را بنویسد و بگوید که چرا اسم این چهار نفر را نوشته و اسم چهار نفر دیگر را ننوشته است. و اما چهار نفر من :
رابرت موگابه به خاطر علاقه شخصی و اثز شگرف ایشان روی دمکراسیخواهی مردم آفریقا
پاریس هیلتون به واسطه بازتعریف جدی بسیاری مفاهیم برای من توسط ایشان
استاد الهی قمشهای به خاطر بنیان کردن سبک جدیدی از خطابه که پر است از فکتهای زیبا و جذاب بی آنکه نتیجهای داشته باشد
دکتر محمود احمدینژاد که بنده هر جایزهای که مسئول اهدای آن باشم به ایشان هم یک کپی اهدا میکنم به علت جابهجا کردن انواع رکوردهای گینس به صورت روزمره
منم مطابق رسم این بازی چهار نفر دیگه رو به این بازی وبلاگی فوقالعاده جذاب دعوت میکنم.
نویسنده فوتوبلاگ "تنها صداست که میماند"، وبلاگ "آموزش رجیستری"، استاد، مهندس، دکتر، روزنامهنگار نوجوان و تحلیلگر مسائل خاورمیانه و جهان، فخر کائنات، کوروشششش ضیابری به همراه پدر و مادر محترم و نویسنده وبلاگ پیام ایرانیان.
در ضمن ای از عشق پاک من همیشه مست / من تو را آسان نیاوردم به دست (مخاطب خاص دارد.)
۱۳۸۷ تیر ۸, شنبه
دیشب فقط خوابیدم. از این کاناپه، به اون یکی کاناپه. از روی تخت، به روی زمین. الان هم خوابم. شهرام ناظری میخواند. عشق آن باشد که حیرانت کند / بی نیاز از کفر و ایمانت کند.
چند روز است که بیکاریام را با خواندن وبلاگ نیروهای بریده از گروهک مجاهدین خلق پر میکنم. وبلاگ حسن زبل و بچههای گل با کلاشینکفهای زورکی. بیش از هر چیز برای تصاویر دلم میسوزد. چهقدر غم هست توی صورت این آدمها. انگار رنجی به وسعت تاریخ را روی دوششان گذاشتهاند. باورم نمیشد که هنوز هم این همه آدم توی کمپ اشرف گرفتار باشند. نه راه پس داشته باشند و نه راه پیش.
کودکی من با ترس از این آدمها گذشته است. هم به خاطر کارهایی که در آن سالها میکردند و هم فضای رسانهای و از همه مهمتر خانوادهام که انقلابی بودند و مشی اینها را نمیپسندیدند. اما امروز فقط میخوانم و حس ترحم دارم و نفرت آمیخته. نفرتم اما از آدمهای توی عکس نیست. از آدمها و چیزهاییست که قرار بود روزی منجی انسانها باشند و توزرد (بدجوری هم توزرد) از آب درآمدند.
نمیدانم چه کسی میتواند و چه کاری باید برای اینها بشود. نمیدانم. فقط گریهام گرفت از این همه ناچاری و بختبرگشتگی.
۱۳۸۷ تیر ۶, پنجشنبه
۱۳۸۷ تیر ۵, چهارشنبه
۱۳۸۷ تیر ۳, دوشنبه
دیشب برای کنسرت محمدرضا شجریان و گروه شهناز رفته بودم تالار کشور. سرپرستی گروه شهناز را مجید درخشانی بر عهده داشت. بر خلاف عادت این چند ساله، همایون در گروه نبود. مژگان دختر سوم شجریان هم نواختن سهتار را به عهده داشت.
نمیدانم چرا با مجید درخشانی حال نمیکنم. کنسرت گروه خورشید در سال گذشته هم که رفتم، آن لذتی را که باید نبردم. آثار بخش اول را مجید درخشانی ساخته بود و بخش دوم را خود شجریان که بخش دوم به مراتب بهتر بود.
در ابتدای برنامه از همه حضار خواستند که با تلفن همراه فیلم برندارند. تقریبا هم مراعات شد. اما وقتی نوبت به مرغ سحر رسید، انگار مراسم شام غریبان است. صدها نقطه نورانی در سالن روشن شد. اما مرغ سحر امسال، هیچ دلنشین نبود. یک ناهماهنگی در موسیقی و ناتوانی یا بیحوصلگی و یا شاید هم ناخوشی در صدای شجریان بود که از زیبایی تصنیف میکاست. مخصوصا وقتی که شعر اوج میگرفت، به جای صدای شجریان، گروه همخوانی میکردند که حسابی روی اعصاب بود.
طراحی صحنه را هم مژگان شجریان انجام داده بود که انصافا خوب بود و از نقاط قوت کار بود. نی را شاهو عندلیبی میزد که با اینکه طرفدار تکنوازی نی نیستم اما از تکنوازیاش لذت بردم. ولی تکنوازیهای تار را که غالبا خود درخشانی میزد، اصلا دوست نداشتم. در بین تمام آوازها از همه بیشتر و بیشتر، آواز این شعر حافظ محسورم کرد.
راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست
آنجا جز آن که جان بسپارند چاره نیست
هرگه که دل به عشق دهی خوش دمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
ما را ز منع عقل مترسان و می بیار
کان شحنه در ولایت ما هیچکاره نیست
۱۳۸۷ تیر ۲, یکشنبه
عاشق هلندم. همین نتیجه نگرفتنش من را بیشتر شیفته میکند. همان موقع که چهارتا و سهتا به فرانسه و ایتالیا میزد هم میدانستم که هلند کاری از پیش نمیبرد. این یک رسم است. هلند همیشه باید ناکام باشد. به خاطر گولیت و رایکارد و فانباستن، زندن و اورمارس و دی بوئر، ون در سار و خیلی ستارههای دیگر که خوبند اما نتیجهگیر نیستند. برای همین هم هست که هلند با این همه ستاره در سالن افتخاراتش فقط یک جام قهرمانی اروپا را دارد و کلی نایبقهرمانی و سومی و چهارمی.
* عکس : رومان پاولیچنکو بعد از بازی مقابل هلند / از سایت رسمی یورو ۲۰۰۸
۱۳۸۷ تیر ۱, شنبه
یک مدت بود که از کانال کولر شرکت صدای چند تا کفتر میآمد که مرتب درحال حرف زدن بودند. بعضی روزها با صدای بلند و بعضی وقتها هم به زمزمه چیزهایی میگفتند. تا اینکه امروز صبح یهو کلی پر کبوتر از توی کانال ریخت روی سر و کلهمان. بچهها میگویند یکی از کفترها احتمالن رفته است لای پرههای کولر. اگر رفته باشد این مرگها تقصیر کیست ؟؟! چرا اینقدر الکی. شاید اگر انگشتی که کولر را روشن کرد ...
تکمیلیه ۱ : بوی کبوتر مرده همهجا را برداشته است. فرهاد گوش میکنم. که یه ستاره / بچکه مثه / یه چیکه بارون ..... منو میبره / از توی زندون / مثه شب پره / با خودش بیرون.
۱۳۸۷ خرداد ۲۹, چهارشنبه
دارم فکر میکنم که امکانات عاشقی چهقدر روزبهروز محدودتر میشوند. من اصلن کاری به ارتباطات معمولی و دوستی و رفاقت و اینها ندارم. الان دغدغه این حرف من، منحصرا عشق است. این امکانات ارتباطی که آدم فکر میکند کمک باشند به حال عشق، چهره آبیاش را مخدوشتر میکنند. امکاناتی مثل ایمیل و گپ اینترنتی و پیامهای کوتاه و بلند دیجیتالی، امکان تغزل را از آدم میگیرند. صنایع ادبی را از کلام پاک میکنند. مثل شیرینیهایی که اشتهای آدم را به طور کاذب کور میکنند جوری که آدم فکر میکند سیر است. این امکانات ارتباطی امروزی هم آدمها را از غزل و نغز و ایما و اشاره انگار بینیاز کردهاند در حالی که اساسا هویت واقعی را همینها به عشق میدهند.
میگویند قدیمترها که مردم برای زیارت میرفتند عتبات عالیات یا سفر حج یا حتی همین مشهد خودمان، چون طیاره و قطار و کشتی نبود به روشهای ابتدایی سفر میکردند و اصلن همین مرارت سفر خودش یک جور عبادت بوده و تهذیب و انگیزه و اشتیاق را افزایش میداد.
امروز سالگرد درگذشت دکتر شریعتیست. شریعتی امروز بیش از هر چیز برایم یک کاراکتر حوصلهسربر شده است. حرفهای تکراری که دربارهاش گفته و نوشته میشوند و چیزهای تکراری که ازو نقل میشوند. یک اراده نخنما که میکوشد طرف را بیاثر معرفی کند و یک کوشش احمقانه که میخواهد او را جامع زمان و نسخه ابدی جلوه دهد. هیچکس این وسط یک نگاه اپتیمم ندارد.
باز هم تیم محبوب من هلند، شروع خوبی داشت. همیشه پایان کار هلند تلخ است و شروعش زیبا. خدا کند این بار این شکلی نباشد.
چقدر حرف بی ربط زدم.
۱۳۸۷ خرداد ۲۳, پنجشنبه
روی تخت خوابم که مرکز جهان من است، یک اینترنت وایرلس پیدا کردهام. که برای خودش اتفاق مهمیست. حالا با فریبا لم دادهایم و اینترنتگردی رایگان میکنیم. مصاحبه تاجزاده را خواندیم که انصافا جسورانه بود. تا یادم نرفته، عکس هم تماشا میکنیم. و از این حرفها.
۱۳۸۷ خرداد ۷, سهشنبه
چند روز مداوم خبررسانی شد که ساعت ۱۲ ششم خرداد روی سایت "شجریان کنسرت" بلیطهای کنسرت بهارانه-تابستانه او را میفروشند. راس ساعت ۱۲ که شد سایت منفجر شد و نزدیکیهای شب بود که نوشتند پوزش میخواهیم و از این حرفها و حالا هم نوشتهاند که شنبه هفته بعد بلیط فروشی میکنیم. این دومین سال پیاپی است که شرکت دلآواز اعصاب و روان علاقهمندان را مورد عنایت قرار میدهد.
۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۹, یکشنبه
دیروز روز خیام بود. آدمی که به بهترین درک ممکن از حالات جهان دور و بر خودش رسید و با حداکثر ایجاز در بروز آن کوشید. موجزترین قالب شعری. دوبیتی. چون عهده نمیشود کسی فردا را / حالی خوش کن تو این دل شیدا را. جهان دوبیتیهای خیام، بر زمان حال استوار است. نه غم رفته میخورد و تشویش نرفته ندارد. فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب / آزاد ز خاک و باد و وز آتش و آب. بازی کلمات ندارد. خلاصه است.
دوست ندارم در اردیبهشت باشم. دوست دارم اردیبهشت در من باشد. تقویم روی ساعتم فقط شماره روز را نشان میدهد. خوشحالم که دو روز دیگر دوباره صفر میشود. و یک اردیبهشت تازه شروع خواهد شد.
دیروز کنسرت گروه شیدا بودم. اگر نرفتهاید (با عرض معذرت)، چیزی را از دست ندادهاید. سه بخش شده بود. بخش اول گروه بازسازی شیدا بود که به گمانم خوانندهاش چیچی اثنیعشری را از گروه کودکان شیدا قرض گرفته بودند. صدایش حسابی نپخته بود. بخش دوم بانوان شیدا بود که ۶۰۰ تا دختر ریختند روی سن و چند تا تکنوازی ناشیانه و گروهنوازی کسلکننده. آخر سر هم بخش اصلی اجرا شد که قابل قبولتر بود. به غیر از دو تصنیف آخر، در طول دو ساعت و اندی کنسرت، یک تصنیف درست و حسابی اجرا نشد. محمدرضا لطفی آخر هر بخش خودش هم برای خودش و بچهها دست میزد. کلن خیلی خوشحال بودند. لطفی در هر سه بخش شرکت داشت. بخش اول سهتار میزد. بخش دوم کمونچه و بخش آخر تار. به غیر از یک تکنوازی تار نسبتا قابل قبول در پارت آخر حرکت خاص دیگری از ایشان ندیدم. فقط نام لطفی روی برنامه بود. زمانبندی هم خوب نبود. ۴۵ دقیقه تاخیر اولیه، تنفسی که قرار بود ۲۵ دقیقه باشد و ۴۵ دقیقه شد و دو ساعت و خوردهای کنسرت که خلاصه نیمهشب تمام شد.
اما همه اینها شاید برای این همه سال نبودن باشد. لطفی اگر فقط در آلبوم خموشانه سهتار زده بود، برای من بس.
روزهای کاری پرفشاری را میگذرانم. دلم پارک جمشیدیه میخواهد. دلم باران میخواهد، نه دلم سیل میخواهد.
پیش آر پیاله را که شب میگذرد
۱۳۸۷ اردیبهشت ۳, سهشنبه
اردیبهشت آمد. دوست داشتم اول اردیبهشت چیزی بنویسم. شرح خراب شد. پهنای باندش تموم شده بود. حالا کی پهنای باند خودم تموم شه، خدا میدونه. خلاصه داریوش بود که درستش کرد.
اردیبهشت با سعدی شروع میشود. با روز بزرگداشت سعدی. و عجب شروعیست برای اردیبهشت.
نظارهی چمن اردیبهشت خوش باشد
که بر درخت زند باد نوبهار افشان
مهندسان طبیعت ز جامه خانهی غیب
هزار حله برآرند مختلف الوان
دلم نمایشگاه میخواهد. دلم میخواهد این درخت توت کنار رودخانه، توتهایش برسند. دلم میخواهد با تو، روی آن جرثقیل بزرگ، قاه قاه بخندم. دلم سینما پارادیزو میخواهد. مولین روژ، از کنار هم میگذریم.
کنون که میدمد از بوستان نسیم بهشت
من و شراب فرحبخش و یار حورسرشت
گدا چرا نزند لاف سلطنت امروز
که خیمه سایه ابر است و بزمگه لب کشت
چمن حکایت اردیبهشت میگوید
نه عاقل است که نسیه خرید و نقد بهشت
به می عمارت دل کن که این جهان خراب
بر آن سر است که از خاک ما بسازد خشت
مکن به نامه سیاهی ملامت من مست
که آگه است که تقدیر بر سرش چه نوشت
قدم دریغ مدار از جنازه حافظ
که گر چه غرق گناه است میرود به بهشت
* شعرها سعدی و حافظ
۱۳۸۷ فروردین ۱۶, جمعه
۱۳۸۷ فروردین ۱, پنجشنبه
توی قهوهخونه، به اوستا بیتفاوت گفتم : لطف میکنید یه بطری آب معدنی ؟!
رفت و یک پارچ آب و یک لیوان آورد و گفت : ما اینجا آب نمیفروشیم.
هیچ هیجانی نیست. اینجا توی یکی از هتلهای شیراز نشستهام و با فریبا ایمیلهای غمگین میخوانیم. پولت را، کوفتت را، زهر مارت را میفرستم.
چه اسم خوبی گذاشتهاند روی نوروز که روز از نو و روزی از نوست.
* عکس Bob Mazzer
۱۳۸۶ اسفند ۲۰, دوشنبه
۱۳۸۶ اسفند ۳, جمعه
۱۳۸۶ بهمن ۱۹, جمعه
دوستان عزیز توجه کنید.
شایع شده من پول موبایلم رو ندادم و برای همینه که تلفنم مدتیه قطعه. خواستم از همین تریبون اعلام کنم که اینها جوسازی انتخاباتیه. تلفن من به این دلیل قطع شده که من با وزیر مخابرات یک مشکل خانوادگی دارم، اونم وسط دعوا از حداکثر اختیاراتش استفاده کرده و زده موبایل منو قطع کرده. بنده از همینجا این بداخلاقی انتخاباتی رو محکوم میکنم.
* عکس george harrison، روزگاری با چشمک
اشتراک در:
نظرات (Atom)

















































