۱۳۸۹ خرداد ۸, شنبه

ژائو ترزایی رو دوست داره که ریموندی رو دوست داره که ماریایی رو دوست داره که ژواکینی رو دوست داره که لی‌لی رو دوست داره که هیچ‌کس رو دوست نداره.

ژائو می‌ره آمریکا
ترزا می‌ره صومعه
ریموند تو تصادف می‌میره
ماریا پیردختر می‌شه
ژواکین خودش رو می‌کشه
و لی‌لی با ژ.پینتو فرناندسی عروسی می‌کنه
که اصلن به دنیا نیومده


* نقاشی آبستره Philip Guston

۱۳۸۹ خرداد ۵, چهارشنبه

دروغ‌هایت کودک‌اند
در مسیر لبان تو تا گوش‌های من
راست می‌شوند


* عکس Hengki Lee


۱۳۸۹ خرداد ۴, سه‌شنبه

یه رفیقی داریم عشق خیامه. چند روز پیشا که روز بزرگداشت خیام بود، بهش گفتم فلانی دیروز روز خیام بودا، حواست هس؟؟؟ گف عزیز، هر روز واسه ما روز خیامه. یعنی دهنمو بست. این بار دوم بود.

یادمه بار اولش عین همین یه دوست دیگه داشتیم (که نمی‌دونم هنوز داریم یا نه) یه باری می‌خواستم کتابای سالینجر رو بهش معرفی کنم، وختی همرو اسم بردم و چکیده چندتاشو گفتم، طرف گف عزیزم اینا رو خوندم، من الآن تو ترکم. فک کن ؟!!!


* عکس : سالینجر در پیری، وقتی که از عکس گریزان بود.

۱۳۸۹ خرداد ۳, دوشنبه


تمام آن خانه‌های نقلی 
اجاره رفته‌اند
۶۰ متری امیرآباد
بن‌بست جهان‌آرا
حتی ۴۰ متری بی‌روزن یوسف‌آباد
همان‌هایی که فکر می‌کردیم 
کسی آن‌ها را نخواهد خواست
تمام‌شان اجاره رفته‌اند
و آن بنگاه‌های فرسوده‌ی فکسنی
خانه‌های نقلی تازه‌ای را
نشان مردم می‌دهند
...
این یادداشت را حالا که می‌نویسم
سرایدار با دقتی مثال‌زدنی
نرده‌‌ی پله‌های ورودی را می‌ساید
و نیم‌نگاه مشکوکی به من دارد
یادداشت را به دستش می‌دهم
"برسانید به دست همسایه‌ای، 
که نفس‌اش بوی وینستون لایت می‌دهد.
بگویید وجدان‌شان راحت، 
از همه شاگرد بنگا‌ه‌ها
‌که سرکارشان گذاشتی‌/م، 
حلالیت گرفته‌ام."

اردی‌بهشت هشتاد و نه

۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۱, جمعه

خواب دیده بودم که این اردی‌بهشت همینجوری تمام نمی‌شود. نگاه متعجب و ترسان زن و شوهری جوان که آرزومندانه از من می‌خواستند ماشین‌ام را متوقف کنم، در آخرین ساعت‌های این اردی‌بهشت مغموم، خوابم را یادم انداخت. خطی کشیدم روی تن خسته آسفالت، که امتدادش رفت تا باغ فردوس بازسازی شده‌‌ی بی حوض با بوی درخت‌هایی که دیوانه‌ام می‌کنند. انگار این آخرین اردی‌بهشت باغ فردوس است که این‌طوری همه درختان را به تکاپو انداخته است. بوی غلیظ جفت‌گیری درخت‌ها در سرم می‌پیچد و ساعتم، دوازده تمام را نشان می‌دهد.

و روی میز، هیاهوی چند میوه‌ی نوبر
به سمت مبهم ادراک مرگ جاری بود
...
نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد
چه سیب‌های قشنگی
حیات نشئه تنهایی‌ست
...

* شعر سهراب سپهری / منظومه مسافر
* عکس Alesja Popova

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۸, سه‌شنبه

نمایشگاه کتاب امسال که تموم شد، به کتابایی که خریدم وختی نگا می‌کردم، تفاوت بزرگی حس می‌کردم بین امسال و چند سال پیش که مثلن اون وختا چه کتابایی می‌خریدم و امسال چه کتابایی می‌خرم. یا اون وختا خیلی احمق بودم یا الان خیلی پرتم.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۳, پنجشنبه



‌تنها منشی شرکت کوچک روبه‌رو
از تمام منشی‌های شرکت بزرگ ما
خوشگل‌تره
و من به این می‌اندیشم
که همیشه مرغ همسایه غاز است 

* عکس : روزگاری در لوئیزیانا

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۲, چهارشنبه

تو مشغول مردن‌ات بودی
نشر : حرفه، هنرمند
ترجمه : محمدرضا فرزاد
انتخاب تصاویر : شهریار توکلی

"تو مشغول مردن‌ات بودی"، یک مجموعه است از شعرها و تصاویر. شعرهایی از آنا آختامووا، چارلز بوکوفسکی، ریچارد براتیگان و ریموند کارور و عکس‌هایی از سباستین سالگادو، بروس دیویدسون و دیوید آرابس. 

انتخاب شعرها و تصاویر و چیدمان جذاب شعرها و عکس‌ها در کنار هم این مجموعه را به مجموعه‌ای دوست داشتنی تبدیل می‌کند که داشتن‌اش را توصیه می‌کنم و خوردن‌اش را با چای عصرانه.

"در زیر این تخته سنگ
جان براون آرمیده است
همو که بیلبوردها را دیده بود
و جاده را ندیده بود"

بیلبورد / آگدن نش / تو مشغول مردن‌ات بودی

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۱, سه‌شنبه

وقتی که دنیا وارونه شد، فهمیدم که کفش‌هام حق داشتن.
اینو یه مقز می‌گف که پشت میز جلویی نشسه بود.


* عکس : روزی در رم

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۹, یکشنبه

این همه حرفای مختلف که زدی، من از بین این همه لااقل به این یه حرفت رسیدم، که مثل تو پیدا نمی‌کنم.

مرغ وحشی که می‌رمید از قید
با همه زیرکی به دام افتاد

تو بدین چشم مست و پیشانی
دل ما بازپس نخواهی داد

همه از دست غیر می‌نالند
سعدی از دست خویشتن فریاد

* شعر سعدی

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۷, جمعه

انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری، باری
برو آن‌جا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آن‌جا که تو را منتظرند
قاصدک ...
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار از این در وطن خویش غریب

قاصد تجربه‌های همه تلخ
با دلم می‌گوید
که دروغی تو دروغ
که فریبی تو فریب

قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می‌گریند

م.امید / آخر شاهنامه

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۴, سه‌شنبه

مجسمه‌های شهر را می‌دزدند

واقعا چه کسی و چرا و چطور و چه‌گونه مجسمه‌های شهر را می‌دزدد ؟!!!
با این‌که کسی از بنده درباره عوامل سرقت مجسمه‌های تهران سوالی نپرسیده اما چون بر خودم تکلیف دونستم، چند فرضیه دارم که برای تنویر افکار عمومی و کمک به حل بحران مجسمه دزدی در پایتخت ارائه می‌کنم.

فرضیه اول (دیگی که واسه من نجوشه ...) : احتمالن سرقت مجسمه‌ها کار کسیه که فک می‌کنه مجسمه اونو هم باید می‌ساختن و تو یه میدونی یا خیابونی یا دیگه آخر آخرش ته یه کوچه‌ای نصب می‌کردن و حالا که نساختن و نکردن، مجسمه‌های باقی آدمای معروف رو می‌دزده و می‌بره چال می‌کنه و با این روش انتقام می‌گیره.

فرضیه دوم (کار کار انگلیساست) : احتمال داره سرقت اونا کار استعمار پیر باشه. یعنی مثلن انگلیسیا عوامل خودشون در ایران رو فعال کردن که راه بیفتن هرچی مجسمه برنزی دیدن بکنن و بفرستن لندن و دلایل‌شون هم چیزای فراماسونری و ایناست.

فرضیه سوم (کرم برنز) : احتمالن یه کسی یا گروهی یه کراش خاصی روی برنز و مجسمه‌های برنزی دارن و اینا رو می‌برن جایی و باهاش کارای بی‌ناموسی می‌کنن.

فرضیه چارم (مسکن مهر) : یا این که سرقت مجسمه‌ها کار یه تعداد آدمیه که اساسن با مجسمه مشکل دارن و ضرورتی براش نمی‌بینن و می‌گن چه کاریه زمین خدا رو به این کار اختصاص بدیم، اینا رو از جا در میاریم می‌بریم که دولت از زمینش برای مصارف دیگه استفاده کنه.

فرضیه پنجم  (نکته انحرافی) : شایدم یه بابایی با یکی از این بنده خداها مثلن ستارخان یا شریعتی یا دکتر معین خصومت شخصی داشته و چشم نداشته مجسمه‌اش رو ببینه وسط شهر. احتمالن مسیر سر کار یارو هم از کنار مجسمه اون بابا رد می‌شده دیگه هر روز صب حرص می‌خورده حسابی. خلاصه اومده کنده برده. بعد واسه این‌که رد گم کنه و پلیس دنبال انگیزه شخصی نگرده، قبل و بعدش یه هفت هشت ده‌تا مجسمه دیگه رو هم کنده و برده و البته بنده امیدوارم در صورت صحت این سناریو این دوست عزیز حواسش باشه که تا الان دیگه به اندازه کافی رد رو گم کرده و نیازی به کندن مجسمه فردوسی نیست.

فرضیه ششم (کوچ اجباری) : البته ممکنه خنده‌دار باشه ولی این احتمال هم هست که این یک کوچ اجباری باشه. یعنی این مجسمه‌ها با اراده خودشون و در یک حرکت صنفی دسته جمعی (مثل خودکشی نهنگ‌ها) کوچ کرده باشن. دلایل زیادی هم می‌تونن داشته باشن. آلودگی هوا، صحنه‌های دل‌خراشی که در ماه‌های اخیر در برابر چشمشون اتفاق افتاده، نوشتن یادگاری بر اجزاء صورت و بدن، بی‌توجهی ملت به حضورشون، ترس از احتمال دستگیری وسط این بلبشو و دلایل زیادی که هرکدومش به تنهایی برای کوچ صد تا مجسمه کافیه.

فرضیه هفتم (جانمایی) : اگر بخوایم کمی خوشبین باشیم، اینایی که مجسمه‌ها رو بردن خودشون می‌یارن. احتمال داره یه نمایشگاهی چیزی داشتن، آثار ارسالی کم بوده به صورت امانی اینا رو برده باشن. یا ممکنه این گروهی که این کار رو می‌کنن اصلن خودشون هنرمند باشن اما نسبت به جانمایی این مجسمه‌ها اعتراض دارن و خودشون اینا رو برگردونن اما جاهاشون رو عوض کنن. بالاخره اینم یه نظریه.

حالا البته اینا فرضیه‌هایی بود که توی این صبح بهاری به ذهن من می‌رسید، ممکنه فرضیه های دیگه‌ای هم باشه که الان من یادم نیست. اما به هر حال من از همین تریبون نسبت به دزدیده شدن باقی مجسمه‌ها، مثل اون آقا نیزه داره توی میدون حر و اون اژدهای بغل دستشون، آقای ابوالقاسم فردوسی و کتابشون، مجسمه میدون آزادی، اون مامانه با بچه‌اش تو میدون محسنی و باقی عزیزان هشدار می‌دم و خودمم الان دارم می‌رم که آخرین عکسم رو هم با میدون آزادی بگیرم. 

+ + + + + +